ارسال به دوستان
کد خبر : 86459

واکاوی دلایل کتمان حدیث غدیر از سوی برخی صحابه

قابل توجه کاربران محترم؛ به اطلاع میرساند مبنای فعالیت این وب سایت اطلاع رسانی علمی گسترده و متنوع می باشد بر این اساس از تمامی مقالات محققین ، پژوهشگران و سایتهایی که محتوای قلم و موضوعات پژوهش شان متناسب با فعالیت این پایگاه اطلاع رسانی است با ذکر نام محترمشان مقالات مناسب باز نشر می گردد. بدیهی است انتشار این مقالات به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای مقالات به عهده نویسنده محترم می باشد واکاوی دلایل کتمان حدیث غدیر از سوی برخی صحابه در مجامع روایی در بین احادیث مواردی وجود دارد که آن احادیث را با نام احادیث مناشده می شناسیم؛"مناشده" در لغت به معنای قسم دادن شخص به چیزی است که قصد دارد آن را کتمان کند یا آن را کتمان کرده است ولی ما از او می خواهیم که آن مطلب را اظهار کند از جمله این احادیث، حدیث غدیر است.

واکاوی دلایل کتمان حدیث غدیر از سوی برخی صحابه

در مجامع روایی در بین احادیث مواردی وجود دارد که آن احادیث را با نام احادیث مناشده می شناسیم؛"مناشده" در لغت به معنای قسم دادن شخص به چیزی است که قصد دارد آن را کتمان کند یا آن را کتمان کرده است ولی ما از او می خواهیم که آن مطلب را اظهار کند از جمله این احادیث، حدیث غدیر است.

کلمات کلیدی ماشینی : غدیر خم، امیر المومنین ، علی بن ابیطالب علیه السلام؛ مظلومیت علی، طباطبایی یزدی ،سید محمد

سنت منع حدیث؛ سیاستی در جهت اخفاء شخصیت امیر المومنین

امیر المومنین علی علیه السلام در بین سالهای 36 تا 40 هجری قمری که بر مسند خلافت ظاهری قرار می گیرند در فضایی؛ زعامت امور مسلمین را بعهده می گیرند که سالیانی از اجرایی شدن سنت نامیمون منع کتابت حدیث در جامعه مسلمین گذشته است و هدف از این سیاست اخفاء شخصیت والای امیر المؤمنین از جامعه مسلمین بود تا در فضای این سیاست مزورانه مطالب راستین بازگو نشود و حضرت به حقشان نرسند این مظلومیت حتی در دوران خلافت ظاهری حضرت نیز ادامه داشت.

احادیث مناشده نمونه ای از مظلومیت امیر المومنین

در مجامع روایی در بین احادیث مواردی وجود دارد که آن احادیث را با نام "احادیث مناشده" می شناسیم؛"مناشده" در لغت به معنای قسم دادن شخص به چیزی است که قصد دارد آن را کتمان کند یا آن را کتمان کرده است ولی ما از او می خواهیم که آن مطلب را اظهار کند و او را به خدا قسم می دهیم که مثلا آیا تو آنجا نبودی که پیامبر اینچنین فرمود.

علامه امینی نیز در جلد اول الغدیر بابی بنام مناشده باز کرده اند چرا که مناشده حضرت چند مرتبه تکرار شده است[1] یکی از این موارد در شورای شش نفره برای تعیین خلیفه بود[2]؛ از جمله آنها مناشده حضرت در مسجد کوفه بود که حدیث آن بسیار معروف است و به طرق متعدد نقل شده است.[3] چند نفر از اصحاب پیامبر در مسجد کوفه حاضر بودند و حضرت آنها را به خدا قسم داد و فرمود: آیا شما حاضر نبودید که پیامبر دست من را بلند کرد و فرمود: « من کنت مولاه فهذا علی مولاه» عده ای از اصحاب پیامبر برخاستند و شهادت دادند در برخی احادیث نقل شده است فقام اثنی عشر رجل فشهدوا و در برخی اسناد ذکر شده فقام ستة عشر رجل فشهدوا، احمد بن حنبل تعداد شاهدان آن روز را سی نفر ذکر کرده است، و اسامی آنها را علامه امینی در الغدیر لیست کرده و بیست و چهار نفر را اسم برده است[4].

کتمان حدیث غدیر توسط انس بن مالک و زید بن ارقم

نکته جالب اینجاست که دو نفر این مناشده حضرت را کتمان می کنند و اقرار نمی کنند یکی جناب زید بن ارقم و دیگری انس بن مالک است، حضرت به انس بن مالک می فرمایند مگر تو آنجا نبودی؟ انس بن مالک پیری و فراموشی را بهانه می کند، توجه به این نکته ضروری است که انس در این جریان حداکثر 45 سال داشته است؛ زیرا براساس آن چه نقل شده، انس در سن هشت سالگی به خانه رسول خدا صلی اللَّه علیه وآله آمد و خادم ایشان شد. پیامبر ده سال در مدینه حیات داشتند.

پس سنّ انس هنگام رحلت رسول خدا هجده سال بوده است.امیرالمؤمنین علیه السلام بعد از 25 سال امور را به دست گرفتند، پس در خلافت ظاهری امیرالمؤمنین انس 43 ساله بوده است. بنابراین روشن است که ادّعای پیری به عنوان عذری برای عدم شهادت به حدیث غدیر، دروغی مضحک بوده، و به همین جهت امیرالمؤمنین علیه السلام او را نفرین کردند.[5]

نگاهی به رساله طرق حدیث غدیر تالیف شمس الدین ذهبی

مرحوم والد، علامه محقق سید عبد العزیز طباطبایی (ره)، در ایام حیات پر بار علمی خود رساله ای از شمس الدین ذهبی که از عالمان طراز اول و متعصبین اهل سنت است یافتند که برای چند قرن مفقود بوده است و اثری حائز اهمیت است، این رساله را ذهبی راجع به طرق حدیث غدیر تألیف کرده است.

می دانیم که در فرهنگ اسلامی ما چنانچه حدیثی مهم تلقی شود محدثین رساله و کتابی پیرامون آن و طرق روایت آن تألیف می کردند بعنوان مثال در مورد طرق حدیث رد الشمس، یا حدیث طیر، یا حدیث انا مدینة العلم و این نوع احادیث رساله های مختلفی وجود دارد، ذهبی با اینکه با شیعه عناد دارد و در کتابهایی مانند سیر اعلام النبلاء و تاریخ الاسلام تا جایی که توانسته است احادیث ما را تضعیف کرده است، اما به حدیث غدیر توجه کرده و رساله ای در مورد این حدیث تألیف کرده است و این رساله با اینکه نامش در فهرست تألیفات وی ذکر می شد اما قرن ها مفقود بود، مرحوم محقق طباطبایی(ره) در بین مجموعه ای از نسخه های خطی کتابخانه دانشگاه تهران این رساله را پیدا می کنند، نام این رساله « رسالة فی طرق حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه» می باشد.

جالب اینجاست که شمس الدین ذهبی در اولین عبارتی که کتابش را با آن شروع می کند می گوید: حدیث غدیر، حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه «ممّا تواتر» یعنی خود او اقرار و تصریح می کند که حدیث غدیر از احادیث متواتر است «و افاد القطع بأن رسول الله قاله رواه الجمّ الغعفیر و العدد الکثیر..»، اولاً اقرار به تواتر خودش مهم است، چرا که علمای حدیث معیار وملاکی را برای تواتر گفته اند که در هر طبقه باید این تعداد راوی وجود داشته باشد و با در نظر گرفتن این ملاک تعداد احادیث متواتر ما انگشت شمارند مثلاً احادیثی همچون «انما الاعمال بالنیات» و یا این سخن پیامبراکرم که فرمود:«هر که بر من دروغ بندد جایگاه او در آتش است» از احادیث متواتر است اما اگر در این موارد ملاحظه کنید می بینید که یکی از آنها حدود چهل راوی دارد دیگری مثلا چهارده راوی دارد اما حدیث غدیر یکصد وده راوی از صحابه دارد، شمس الدین ذهبی در رساله طرق حدیث غدیر در ابتدا می گوید: این حدیث متواتر است اما در نقل آن تا جایی که می تواند جرح و تعدیل و خدشه می کند و البته برخی از آنها را قبول می کند. البته در اول رساله تصریح می کند که بطرق گوناگونی این حدیث روایت شده است که بعضی قوی وبرخی ضعیف اند.

یک جا بعد از نقل روایت می گوید: «اسناده قوی» و اسناد آن را تقویت می کند یا می گوید: «حسن قوی»، به اسانید مختلف روایت را نقل می کند و آنها را تضعیف یا تقویت می کند. اما ببینیم جایی که سند حدیث را ضعیف شمرده است به چه ملاکی بوده است؟

نقد محقق طباطبایی (ره) بر شمس الدین ذهبی

ذهبی همچنین حدیث مناشده امیر المومنین (ع) را نقل می کند و می نویسد راوی این حدیث ابو اسرائیل ملایی[6] است، بعد می گوید: ابواسرائیل ضعیف است. وی نامش اسماعیل بن خلیفة است که از راویان سنن ترمذی و ابی داود است و بسال 169 از دنیا رفته است، مرحوم محقق طباطبایی در تعلیقات خود وجه ضعف را نشان داده اند و گفته اند که این وجه ضعف به نظر ایشان درست است یا خیر؟!

ایشان می فرمایند: وقتی به سیره ابواسرائیل ملایی نگاه می کنیم می بینیم او نه کذاب بوده و نه خیانتکار، تنها عیب وی این بود که به خلیفه سوم ناسزا می گفته و با او میانه خوبی نداشته است، به همین دلیل او را تضعیف کرده است، ما سؤال می کنیم آیا ناسزا گفتن باعث جرح راوی است؟ اگر چنین است پس چگونه کسانی مانند عبدالله بن علقمه که در طول عمرش سب امیر المؤمنین می کرده (کان سبّابة لعلی دهراً) را توثیق کرده اید؟!

ایشان می گوید من می توانم ده ها نفر را در کتب صحاح اهل سنت بعنوان راوی حدیث بشمارم که توثیق شده اند و از کسانی بوده اند که سب امیر المؤمنین می کرده اند در حالی که نسبت به امیر المؤمنین بالخصوص روایت داریم واز خصائص آن حضرت است که پیامبر فرمودند:« «یا علی من سبَّک فقد سبنی ومن سبنی فقد سبّ اللَّه ومن سبّ اللَّه أکبّه علی منخریه فی النار»[7] در خصوص مناشده هم نکته جالب توجهی که مرحوم محقق طباطبایی نقل کرده اند این است که اگر حضرت در زمان قبل از خلافت خودشان گواهی می گرفتند طبیعی بود افرادی کتمان کنند، ولی وقتی امیرالمؤمنین در زمان خلافت خودشان از کسی گواهی می گیرند، نه تنها شاهد ترسی ندارد، بلکه خوشایندش هم هست که خلیفه را تأیید کند، فکر می کند اینگونه به خلیفه وقت نزدیک تر می شود. چرا باید یک صحابی مانند انس بن مالک یا مانند زید بن ارقم که صحابی معروف رسول الله است و در صحنه های مختلف حضور داشته و در مجلس ابن زیاد هم بود و وقتی سر مقدس امام حسین را آوردند اعتراض کرد و به خاطر جلالت شأنش به او اعتراضی نکردند، اینگونه انکار کلام حضرت کند؟ آیا این چیزی جز مظلومیت حضرت است؟!

نمونه ای از انکار فضائل امیر المومنین

یا در روایت دیگری شمس الدین ذهبی علیرغم اینکه در کتاب طرق حدیث غدیر این حدیث شریف را مطرح می کند اما عباراتی هست مانند این عبارت راوی در حدیث عبدالله بن علقمه از ابو سعید خُدری سؤال می کند که «هل سمعتَ لعلی منقبة؟» در نوع سؤال دقت شود؛ او نمی گوید یکی از فضائل امیر المؤمنین را بگو تا استفاده کنیم، بلکه می گوید: آیا دربارۀ علی فضیلتی شنیده ای؟ انگار که ایشان هیچ فضائلی ندارند. بعد که ابوسعید خدری می گوید من شاهد بودم که پیامبر دست علی را بالا برد...، راوی می گوید واقعا خودت شنیدی؟ گویا چیز عجیبی شنیده و نمی خواهد بپذیرد. و در ادامه ابوسعید خدری می فرماید: خودم با دو گوشم شنیدم.[8] باید تأکید کند تا مخاطب بپذیرد، گویا که امیر المؤمنین هیچ منقبتی ندارد. بعد هم که جوابش را می دهد دوباره او را قسم می دهد که آیا واقعاً با گوشهای خودت شنیدی؟ در اولین حدیث این رساله ذهبی، راوی از سعد بن ابی وقاص می خواهد در باره حدیث غدیر سئوال کند، ولی می گوید: (إنی أرید أن أسئلک عن شیء وإنی أتهیبّک)

برخورد ناصواب ذهبی با حدیث مناشده

مسأله مناشده در حدی تعدد روات دارد که ابواسحاق که از روات است می گوید: «حدثنی من لا أحصی: أنّ علیا أنشد الناس فی الرّحبة: من سمع قول رسول اللّه صلّی اللّه علیه و سلّم: من کنت مولاه فعلی مولاه؟ »[9] یعنی آنقدر راویان این قضیه زیادند که از شمار بیرون هستند، حالا می بینید که با این تکرار مناشده و این اقرارها، ذهبی وقتی نتوانست به این روایت خدشه کند، عبارت هایی آورده که دور از شأن یک محدث است.

 کسانی مانند ابن کثیر و ذهبی که عناد دارند و در مذهب خودشان تعصب دارند، وقتی دستش از همه جا برای ایراد و خدشه به روایت کوتاه می شود به دلایل غیر علمی متوسل می شود.

مثلاً در جایی که حاکم نیشابوری صاحب المستدرک علی الصحیحین، که مورد توجه اهل سنت است می گوید: «قال أخبرنی رسول الله أنّ أول من یدخل الجنة أنا وفاطمه والحسن والحسین»[10]، پیامبر فرمود اولین کسی که وارد بهشت می شود من و فاطمه و حسن و حسین هستیم، وقتی مشاهده می کند که اسناد روایت مشکلی ندارد در ذیل حدیث می گوید:: «الحدیث منکر من القول یشهد القلب بوضعه»[11] چون نمی تواند بگوید بر اساس مبانی ما در قواعد علم رجال، این حدیث باطل است، می گوید: «قلب گواهی به بطلان حدیث می دهد»! چه قلبی گواهی می دهد که پیامبر نگفته باشد من و فاطمه و علی و حسنین (ع) اولین کسانی هستیم که وارد بهشت می شویم؟ و اصلاً این اسلوب رد حدیث در کدام بحث علمی رواست؟

حدیث طیر و رفتار ناشایست انس بن مالک با امیر المومنین علیه السلام

 نمونه دیگر حدیث طیر است. حدیث طیر که از احادیث مشهور است و به طرق متعدد روایت شده، به گونه ای که حاکم نیشابوری، رساله ای خاص پیرامون آن تألیف کرده است. اما ببینید با وجود تعدد راوی، چه رفتاری با احادیثی از این قبیل می شود. داستان این است که کسی مرغ بریانی برای پیامبر می آورد و پیامبر دعا می کنند که خداوندا «اللهم ائتنی بأحبّ خلقک إلیک وإلی رسولک یأکل معی من هذا الطائر» یعنی خداوندا، کسی را که برای تو و من محبوبترین کس است، برسان که با من از این غذا میل کند. یکی دیگر از جاهایی که نقش انس پر رنگ است همین جاست. داستان از این قرار است که انس که خادم پیامبر بوده می بیند که در می زنند، در را باز می کند، می بینید امیر المؤمنین است و او را به داخل راه نمی دهد و می گوید پیامبر بقول ما دستشان بند است. تا سه مرتبه امیر المؤمنین در می زند و انس مانع می شود. تا اینکه پیامبر اکرم متوجه می شوند و به انس می فرمایند: ببین چه کسی پشت در است، و انس مجبور می شود اجازه ورود به امیر المؤمنین بدهد[12].

خود این حدیث نشان می دهد که «احب الخلق الی الله» امیر المؤمنین است، چون تردیدی نیست که دعای پیامبر مستجاب است، پیامبر از حضور امیر المؤمنین خیلی خوشحال می شود و به انس اعتراض می کنند که چرا علی را راه ندادی؟ و انس می گوید من دوست داشتم احب خلق یکی از ما انصار باشد.

انکار بی دلیل حدیث طیر، توسط ابن کثیر

 ابن کثیر که از اهالی شام و شاگرد ابن تیمیه است، وقتی در تاریخ معروفش کتاب البدایة والنهایة حدیث الطیر را نقل می کند در چهار صفحه در قطع رحلی، اسامی راویان این حدیث را نقل می کند که نزدیک به یکصد نفر است و همگی آنها این حدیث را از انس نقل کرده اند.

اما جناب ابن کثیر وقتی راهی برای خدشه بر حدیث نمی یابد، در نهایت می گوید: « وبالجملة، ففی القلب من صحة هذا الحدیث نظر وإن کثرت طرقه»[13] یعنی قلبم نمی پذیرد، همین!

این هم گوشه ای از مظلومیت امیر المؤمنین که قبل از زمان خلافتشان به گونه ای و در زمان خلافتشان به گونه ای دیگر و همچنین بعد از شهادت ایشان و قضایایی که معاویه بوجود آورد و دستور حکومتی او مبنی بر سب علنی حضرت در منابر جمعه و جماعات، و هم اینکه می بینیم در منابع و مجامیع روایی چنین مواجهه ای با روایات فضائل می شود و روایاتی که از طرق متعدد نقل شده را به دلایلی واهی و بی پایه تضعیف می کنند و تا جایی که بشود نمی گذارند حق آشکار بشود. فی قلوبهم مرض فزادهم الله مرضا. این نمونه هایی است از روش قلبی! و دل بخواهی این شخصیت های طراز اول! در بررسی احادیث پیامبر اکرم. ولی با این حال، مشیت الهی بر این تعلق گرفته که دنیای رسائل و کتب و روایات اسلامی در همۀ فرق، باز هم پر است از فضائل امیر المؤمنین علیه السلام. چراغی را که ایزد برفرود، قلبهای تاریک و فکرهای جامد نمی توانند خاموش کنند.یریدُونَ لِیطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ

 

پی نوشت ها:

[1]  -امير المؤمنين عليه السلام چندين بار مُناشَده نموده‏اند، بار اول‏ پس از رحلت رَسُول‏خدا در مسجد پيغمبر بود، بار ديگر پس از مرگ عمر بن الخطاب در مجلس شورا با اصحاب شورا راجع به مقامات و فضائل خود بالأخصّ مقام وصايت و وزارت و خلافت خود احتجاج فرمود، و بار ديگر در زمان عثمان در مسجد رَسُول‏خدا قبل از ظهر در وقتى كه بسيارى از مهاجرين و انصار مجتمع بوده و هر يك در فضيلت شخصى سخن مى‏گفت و آنحضرت ساكت بود، گفتند: اى علىّ بن أبى طالب شما هيچ سخنى نگفتيد؟ آنحضرت شروع به مُنا شَدَه نمود و مفصّلًا از آيات خدا و وقايع زمان رَسُول‏خدا استناداً به خطب و فرمايشات رَسُول‏خدا فضائل و مناقب خود را بيان فرمود، و اثبات كرد كه خلافت اختصاص به آنحضرت داشته و خلفاى پيشين، اين مقام را غصب نموده‏اند.

درباره مناشده آنحضرت در زمان عثمان چندين روايت وارد است كه هر يك از آنها با ديگرى در متن اختلاف دارد.

مهم‏ترين آنها را علّامة بحرانى در «غاية المرام» در باب پنجاه و چهارم از ص 549 الى ص 553 از سليم بن قيس كوفى، از سلمان فارسى روايت مى‏كند و تمام اين روايت را بدون كم و كاست در اصل كتاب طبع نجف به دو فقره تجزيه نموده قسمت اول را از ص 69 الى ص 73 و قسمت دوم را از ص 79 الى ص 92 روايت نموده است. و نيز در كتاب «علىٌّ و الوصيّة» تحت عنوان حديث سى و سوم از ص 72 روايت و تا ص 130 درباره آن شرح و تفصيل داده است.

و نيز در «غاية المرام» در باب چهاردهم تحت عنوان حديث دوازدهم در ص 67 و ص 68 روايت نموده است، و ايضاً در همين كتاب در ص 642 مختصراً ذكر كرده است.

اين حديث كه به نام حديث مُناشَده مشهور شده است بسيارى از علماى شيعه و عامّه با اسناد خود آن را با سند متصل نقل و در كتب خود ثبت نموده‏اند، از جمله حموينى شافعى در «فرائد السمطين» و ديگر خوارزمى حنفى در «مناقب» خود ص 217 و ديگر شيخ سليمان قندوزى حنفى در «ينابيع المودة» ص 114 و ديگر ابن حجر هيتمى در «الصواعق المحرقة» ص 77 آورده است. و علّامة بحرانى علاوه بر مواردى كه در «غاية المرام» اشاره شد در كتاب ديگر خود كه به نام «مناقب» معروف است و با تعليقاتى از علامه شريف عسگرى به نام «علىٌّ و السُّنّة» طبع شده است‏ ذكر نموده است، و در «مناقب» ابن شهرآشوب حديث مُناشده را تجزيه نموده و به مناسبت هر يك از ابواب و فصول يك جزء از آن را در آن باب ذكر كرده است،

[2]  -در روز شورا از جمله مُناشده امير المؤمنين عليه السلام قضيّة اخوّت بوده است.

انْشُدُكُمُ اللهَ ... هَلْ تَعْلَمُونَ ... انَّ رَسُولَ اللهِ قالَ بَعْدَ ما رَجَعَ مِنَ السَّماءِ لَيْلَةً اسْرِىَ بِهِ: فَلَمّا رَجَعْتُ مِنْ عِنْدِهِ نادى مُنادٍ مِنْ وَراءٍ الْحُجُبِ: نِعْمَ الْابُ ابُوكَ ابْراهيمُ، وَ نِعْمَ اْلاخُ اخُوكَ عَلِىٌّ، وَ اسْتَوْصى بِهِ؟ قالُوا: نَعَمْ حضرت در روز شورا حاضرين را به خدا درباره فضائلى از خود كه آنها معترف بودند سوگند داد.

از جمله فرمود: «شما را به خدا سوگند آيا مى‏دانيد كه حضرت رسُول الله چون از معراج در آن شب برگشت فرمود: چون من از نزد خدا بازگشتم منادى خدا از پشت حجابهائى به من ندا در داد: بَه بَه چه خوب پدرى دارى مانند ابراهيم، و چه خود برادرى مانند على، و حضرت راجع به اخوت من سفارش فرمود؟ همه گفتند: بَلى»- ينابيع المودة» ص 142. و اين حديث را نيز مفصلا ابن جوزى در «تذكره» ص 13 از احمد بن حنبل نقل كرده و تاييد نموده است.

 

[3]  - اين مناشده در بدو خلافت صورى آنحضرت صورت گرفته است. چون در روايت يعلى بن مرة آمده است كه: چون أمير المؤمنين عليه السلام به كوفه وارد شد اين احتجاج را نمود، و معلوم است كه آنحضرت در سنه 35 وارد كوفه شدند. در ابتداى خلافت آنحضرت چون به ايشان خبر دادند كه مردم در آنچه آنحضرت مى‏فرمايد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله او را بر غير او مقدم داشته است، متهم نموده‏اند و در حقّانيّت خلافت او نزاع كرده‏اند در مجتمع مردم در رحبه كوفه حضور بهمرسانيده و با مردم به حديث غدير بر رد آن مخالفان احتجاج و استشهاد كرد. اين احتجاج بسيار مهم است و در روايات مستفيضه وارد شده است، و اعلام و اعاظم شيعه و عامه در كتب خود ذكر كرده‏اند و آن را از مسلميات تاريخ مى‏شمرند.

اين خطبه حضرت در حضور جمعى از صحابه و تابعين و اصناف مختلف ديگر مردم بوده است. خطبه آنحضرت مفصل است و در آن از ملاحم و اخبار به غيب نيز ذكر شده است‏؛امام شناسى، علامه سید محمد حسین تهرانی ج‏9، ص: 41

[4] - ابن ابى الحديد از عثمان بن سعيد، از شريك بن عبد الله روايت كرده است كه: چون به على عليه السلام گفتند: مردم آنحضرت را در اين سخنش كه رسول خدا او را بر غير او مقدم داشته است، متهم كرده و در تفضيلش بر ساير مردم گفتگو دارند، حضرت فرمود: انشد الله من بقى ممن لقى رسول الله صلى الله عليه و آله و سمع مقاله فى يوم غدير خم الا قام فشهد بما سمع فقام ستة ممن عن يمينه من اصحاب رسول الله صلى الله عليه و آله و ستة ممن على شماله من الصحابة ايضا فشهدوا انهم سمعوا رسول الله صلى الله عليه و آله يقول ذلك اليوم و هو رافع بيدى على عليه السلام: من كنت مولاه فهذا على مولاه. اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله و احب من احبه و ابغض من ابغضه.

 «من با قسم به خداوند از شما مى‏پرسم، از آن كسانيكه باقى مانده‏اند از آن افرادى كه رسول خدا را ديده و گفتار او را در روز غدير خم شنيده‏اند، كه برخيزند و به آنچه شنيده‏اند شهادت دهند! در اينحال شش نفر از اصحاب رسول خدا كه در طرف راست امير المؤمنين عليه السلام و شش نفر از اصحاب رسول خدا كه در طرف چپ آنحضرت بودند برخاستند و شهادت دادند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در حاليكه دو دست على را گرفته بود و بالا برده بود، گفت: هر كس كه من مولى و صاحب اختيار او هستم، على اين على مولى و صاحب اختيار اوست. بار پروردگارا، تو ولايت آن را داشته باش كه او ولايت على را دارد، و دشمن بدار آنكه على را دشمن دارد، و يارى كن آنكه على را يارى كند، و مخذول و منكوب فرما آنكه على را مخذول كند، و دوست بدار آنكه على را دوست دارد، و مبغوض دار آنكه على را مبغوض دارد»،«شرح نهج البلاغه» طبع دار الإحياء التراث العربى، ج 1، ص 209، و طبع دار إحياء الكتب العربيّة، ج 2، ص 288 و ص 289.

[5]  -ابن قتيبه مى‏نويسد:

كان بوجهه برص، وذكر قوم أنّ عليّاً سأله عن قول رسول اللَّه صلّى اللَّه عليه وآله أللّهم وال من والاه وعاد من عاده. فقال [أنس‏]: كبرت سنّي ونسيتُ، فقال عليّ: إن كنت كاذباً فضربك اللَّه ببيضاء لا تواريها العمامة؛ « المعارف: 580، حلية الأولياء: 5/ 27.»

در صورت او پيسى بود. قومى ذكر كرده‏اند كه اميرالمؤمنين عليه السلام از وى در مورد حديث رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله پرسيد كه [رسول خدا صلى اللَّه عليه وآله‏] فرمودند: خدايا كسى را كه ولايت على را بپذيرد تحت سرپرستى خود قرار بده و با دشمن او دشمن باش. انس گفت: سنّ‏ام بالا رفته و فراموش كرده‏ام اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود: اگر دروغ مى‏گويى خداوند تو را به لكه سفيدى مبتلا سازد كه عمامه هم آن را نپوشاند.

در انساب الاشراف آمده كه اميرالمؤمنين عليه السلام به خاطر كتمان حديث غدير از سوى انس فرمود:

اللهم من كتم هذه الشهادة وهو يعرفها، فلا تخرجه من الدنيا حتى تجعل به آية (أي آفة) يعرف بها، قال (أبووائل) فبرص أنس؛ « انساب الاشراف: 2/ 157»

خدايا كسى را كه از اين جريان مطلع بود امّا آن را كتمان كرد از دنيا خارج مكن تا آيه (يا آفتى) در او قرار دهى كه به آن شناخته شود، پس (ابووائل) مى‏گويد: انس پيسى گرفت [و به واسط اين مرض در ميان مردم انگشت نما شده بود

ذهبى بدون اشاره به اصل داستان و نفرين اميرالمؤمنين عليه السلام مى‏نويسد:

كان أنس بن مالك أبرص وبه وضح شديد؛ « سير اعلام النبلاء: 3/ 405» انس بن مالك پيسى گرفت و به واسطه آن سفيدى شديدى [در پيشانى او] به وجود آمد.

احمد بن حنبل هم به نام كتمان كنندگانِ حديث غدير اشاره نمى‏كند و وارد جزئيات نمى‏شود فقط به صورت كلى مى‏گويد: فقام إلّاثلاثة لم يقوموا. فدعا عليهم فأصابتهم دعوته؛ « مسند احمد: 1/ 119 حديث 949.»پس همه برخاستند جز سه نفر كه براى اداى شهادت برنخاستند پس [اميرالمؤمنين عليه السلام‏] بر آنان نفرين كرد و نفرينش آن‏ها را مبتلا ساخت.

برخى هم داستان را بدون ذكر نام انس نقل كرده‏اند. در المعجم الكبير مى‏نويسد:

كان علي رضي اللَّه عنه دعا على من كتم؛ « المعجم الكبير: 5/ 171 حديث 4985، مجمع الزوائد: 9/ 132.» على عليه السلام كسى را كه كتمان كرده بود نفرين كرد.

  [6]اسماعيل بن إسحاق الملائى‏

[7]  - ذخائر العقبى 66؛ الرياض النضرة 166/ 2

مشابه این حدیث در ينابيع المودة ص 53 اینگونه نقل می شود: يا عَلِىُّ مَنْ قَتَلَكَ فَقَدْ قَتَلَنِى، وَ مَنْ ابْغَضَكَ فَقَدْ أبْغَضَنِى، وَ مَنْ سَبَّكَ فَقَدْ سَبَّنِى، لِانّكَ مِنّى كَنَفْسِى، روحُكَ مِنْ رُوحِى، وَ طينَتُكَ مِنْ طِينَتى، وَ انَّ اللهَ تَبارَكَ وَ تَعالى، خَلَقَنِى وَ خَلَقَكَ مِنْ نُورِه، وَ اصْطَفَانِى، وَ اصْطَفاكَ، فَاخْتارِنى لِلنُّبُوَّةِ، وَ اْختارَكَ لِلِاْمامَةِ فَمَنْ انْكَرَ إمامَتَكَ فَقَدْ انْكَرَ نُبُوَّتِى يا عَلِىُّ انْتَ وَصِيّى، وَ وَارِثى، وَ ابو وُلْدِى، وَ زَوْجُ ابْنَتِى، امْرُكَ امْرى، وَ نَهْيُكَ نَهْيِى اقْسِمُ بِاللهِ الذَّى بَعَثَنِى‏ بِالنُّبوَّةِ، وَ جعلَنى خَيْرَ الْبَرِيَّةِ، انَّكَ لَحُجَّةُ اللهِ عَلى خَلْقِهِ، وَ أمينِهِ عَلى سِرِّهِ وَ خَليفَتِهِ عَلى عِبادِهِ.

[8]  - أَخْبَرَنَا أَبُو عُمَرَ، قَالَ: أَخْبَرَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ، قَالَ: حَدَّثَنَا أَحْمَدُ بْنُ يَحْيَى بْنِ زَكَرِيَّا، قَالَ: حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ قَادِمٍ، قَالَ: حَدَّثَنَا إِسْرَائِيلُ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ شَرِيكٍ، عَنْ سَهْمِ بْنِ الْحُصَيْنِ الْأَسَدِيِّ، قَالَ: قَدِمْتُ إِلَى مَكَّةَ أَنَا وَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَلْقَمَةَ، وَ كَانَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَلْقَمَةَ سَبَّابَةً لِعَلِيٍّ (عَلَيْهِ السَّلَامُ) دَهْراً.

قَالَ: فَقُلْتُ لَهُ: هَلْ لَكَ فِي هَذَا- يَعْنِي أَبَا سَعِيدٍ الْخُدْرِيَّ- نُحْدِثُ بِهِ عَهْداً قَالَ: نَعَمْ، فَأَتَيْنَاهُ فَقَالَ: هَلْ سَمِعْتَ لِعَلِيٍّ مَنْقَبَةً قَالَ: نَعَمْ إِذَا حَدَّثْتُكَ فَسَلْ عَنْهَا الْمُهَاجِرِينَ وَ قُرَيْشاً، إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) قَامَ يَوْمَ غَدِيرِ خُمٍّ، فَأَبْلَغَ ثُمَّ قَالَ: يَا أَيُّهَا النَّاسُ، أَ لَسْتُ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ قَالُوا: بَلَى. قَالَهَا ثَلَاثَ مَرَّاتٍ، ثُمَّ قَالَ: ادْنُ يَا عَلِيُّ، فَرَفَعَ رَسُولُ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) يَدَيْهِ حَتَّى نَظَرْتُ إِلَى بَيَاضِ آبَاطِهِمَا قَالَ: مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ، ثَلَاثَ مَرَّاتٍ.

قَالَ: فَقَالَ عَبْدُ اللَّهِ بْنُ عَلْقَمَةَ: أَنْتَ سَمِعْتَ هَذَا مِنْ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِهِ) قَالَ أَبُو سَعِيدٍ: نَعَمْ، وَ أَشَارَ إِلَى أُذُنَيْهِ وَ صَدْرِهِ، قَالَ: سَمِعَتْهُ أُذُنَايَ وَ وَعَاهُ قَلْبِي.، الأمالي للشيخ الطوسي: 247 وعنه بحار الأنوار 37/ 142.

[9] - الإصابة 2/ 413.

[10]  -المستدرك على الصحيحين 3/ 151.

[11]  - تلخيص المستدرك 3/ 151.

[12]  -  عن مالك بن أنس قال: «أهدي لرسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم حجل مشوي، فقال رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم: اللهم ائتني بأحب خلقك إليك يأكل معي من هذا الطعام. فقالت عائشة: اللهم اجعله أبي. و قالت حفصة: اللهم اجعله أبي.

قال أنس: فقلت أنا: اللهم اجعله سعد بن عبادة. قال أنس: سمعت حركة الباب فسلم فإذا عليّ. فقلت: ان رسول اللّه على حاجة. فانصرف. ثم سمعت حركة الباب فسلم عليّ و سمع رسول اللّه فقال: أنظر من هذا.

فخرجت فإذا عليّ فجئت الى رسول اللّه فأخبرته فقال: ائذن له فأذنت له فدخل- فقال رسول اللّه: الي الي»، و هذا حديث صحيح لا مرية فيه، و ممن أخرجه: أحمد و الترمذي و النسائي و الطبراني و الدارقطني و أبو نعيم و الحاكم و الخطيب ...

[13]  -تاريخ ابن كثير 7/ 351- 354.

منبع : خبرگزاری حوزه


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :