ارسال به دوستان
کد خبر : 258740

بررسی و تطبيق جعل یا کشف معنای زندگی در اندیشه کیرکگور و سارتر

حذف علت غایی در تاریخ اندیشه، در مباحث علمی و فلسفی تغییراتی ایجاد کرده است و این موضوع عامل تغییر نگرش انسان به بحث خداوند به عنوان یک خالق و قدرت لایزال بوده است و اصلی ترین مسئله انسان، یعنی بحث درباره معنای زندگی او را تحت تأثیر قرار داده است. این امر، دلیل اصلی به حاشیه راندن اولوهیت خداوند و جایگزین شدن قوای انسانی شده است که نتیجه نهایی آن حاکمیت رویکردهای نیهیلیستی و پوچ گرایانه بوده است. به دنبال آن، استیلای سکولاریسم و دین پیرایی مسئله معنای زندگی انسان را به چالش کشیده است و پس از آن، انسان خداوند را نه همچون منشأ معنا، بلکه به عنوان مانعی بر سر راه زندگی می داند. از این رو، بر آگاهی و اراده خود تکیه می کند و خود را آفريننده معنای زندگی می پندارد. به همین دلیل، بحث کشف و جستجوی معنای زندگی، دستخوش تغییر شده است و به جای آن، رویکردهای معنا آفرین و سخن از جعل معنا، جایگزین شده اند. این مسئله که آیا انسان سازنده و آفریننده معنای زندگی خویش است با آن را از عاملی بیرونی کسب می کند، امروزه به چالش بزرگی برای بشر تبديل شده است. تقابل اندیشمندان خداباور و ملحد اهمیت چنین مسائلی را دوچندان می کند. به همین دلیل، در این پژوهش تلاش شده است برای این پرسش، با توجه به دو رویکرد خداباور و غیر خداباور کیرکگور و سارتر، که از اندیشمندان مکتب اگزیستانسیالیسم و از پیشگامان تحولات شگرف فلسفه معاصر هستند، پاسخی مناسب بیابیم. از یک سو، تکیه کیرکگور پر سابجکتیویته به عنوان یک حقیقت پایدار برای کشف معنای آبجکتیو زندگی با توجه به سپهر های هستی، و از سوی دیگر، بی معنابودن بنیادین زندگی به دلیل وجود نداشتن خداوند از نظر سارتر که با توجه به آگاهی انسان می توان به روش سابجکتیو برای آن معنایی جعل کرد، ژرف اندیشی شده است.

بررسی و تطبيق جعل یا کشف معنای زندگی در اندیشه کیرکگور و سارتر

جعفر شانظری - علیرضا فرجی

چکیده

حذف علت غایی در تاریخ اندیشه، در مباحث علمی و فلسفی تغییراتی ایجاد کرده است و این موضوع عامل تغییر نگرش انسان به بحث خداوند به عنوان یک خالق و قدرت لایزال بوده است و اصلی ترین مسئله انسان، یعنی بحث درباره معنای زندگی او را تحت تأثیر قرار داده است. این امر، دلیل اصلی به حاشیه راندن اولوهیت خداوند و جایگزین شدن قوای انسانی شده است که نتیجه نهایی آن حاکمیت رویکردهای نیهیلیستی و پوچ گرایانه بوده است. به دنبال آن، استیلای سکولاریسم و دین پیرایی مسئله معنای زندگی انسان را به چالش کشیده است و پس از آن، انسان خداوند را نه همچون منشأ معنا، بلکه به عنوان مانعی بر سر راه زندگی می داند. از این رو، بر آگاهی و اراده خود تکیه می کند و خود را آفريننده معنای زندگی می پندارد. به همین دلیل، بحث کشف و جستجوی معنای زندگی، دستخوش تغییر شده است و به جای آن، رویکردهای معنا آفرین و سخن از جعل معنا، جایگزین شده اند. این مسئله که آیا انسان سازنده و آفریننده معنای زندگی خویش است با آن را از عاملی بیرونی کسب می کند، امروزه به چالش بزرگی برای بشر تبديل شده است. تقابل اندیشمندان خداباور و ملحد اهمیت چنین مسائلی را دوچندان می کند. به همین دلیل، در این پژوهش تلاش شده است برای این پرسش، با توجه به دو رویکرد خداباور و غیر خداباور کیرکگور و سارتر، که از اندیشمندان مکتب اگزیستانسیالیسم و از پیشگامان تحولات شگرف فلسفه معاصر هستند، پاسخی مناسب بیابیم. از یک سو، تکیه کیرکگور پر سابجکتیویته به عنوان یک حقیقت پایدار برای کشف معنای آبجکتیو زندگی با توجه به سپهر های هستی، و از سوی دیگر، بی معنابودن بنیادین زندگی به دلیل وجود نداشتن خداوند از نظر سارتر که با توجه به آگاهی انسان می توان به روش سابجکتیو برای آن معنایی جعل کرد، ژرف اندیشی شده است.

واژه های کلیدی: جعل، کشف، معنای زندگی، کیرکگور، سارتر.

1- مقدمه

 با پیدایش علوم جدید و منسوخ شدن کیهان شناسی بطلمیوسی، ضربه های سنگینی بر پیکر باورهای دینی وارد شده است. نخست، گالیله با اعلام خورشید محوری و مرکز زدایی از زمین در کیهان شناسی مدرن و سپس، دکارت با حذف علت غایی ارسطویی و جایگزین کردن علت فاعلی، و همچنین انقلاب کپرنیکی کانت، نظریه تکامل داروین، پدیدار شدن تحولات نوین فیزیک از قطعت نیوتن تا نسبیت انیشتین و اصل قطعیت ناپذیری هایزنبرگ، نگرش های متافیزیکی و فلسفی به سرعت ویران شد و ساختارها و مکاتب نوینی به وجود آمد که بیشتر بر امانیسم و انسان محوری و در نهایت، سکولاریسم تأکید می کردند. این دگرگونی ها، هر چند خوشایند بشر بود، اما حاصلی جز بی خانمانی، سرگردانی و پوچی برای سی او به دنبال نداشت؛ زیرا از آن پس، انسان مبنا و تکیه گاه الهی را از دست داد و مجبور شد به تنهایی با سرنوشت و تقدير روبه رو شود؛ بنابراین قاعده های نظام مند طبیعت، دیگر به فرمان یک عامل ماورایی نیستند و جای خود را به بخت و اتفاق داده اند و عناصر کور و کر آنها را تدبیر می کنند. محصول پایانی این بی خانمانی، خوداتکاءشدن انسان و تنهایی اوست که می باید در پی یافتن پاسخ هایی اساسی درباره مسائل و پرسش های بنیادین زندگی، اس از جمله پرسش درباره ارزش، معنا و هدف آن بگردد.

پژوهش های بسیاری به تازگی در باب مسئله مهم معنای زندگی صورت گرفته است. این پژوهش ها نشان می دهد که این موضوع دربردارنده جنبه های گوناگونی است؛ به گونه ای که هم در فلسفه دین به آن پرداخته شده است که بیشتر به جنبه هدف دار بودن زندگی می پردازد، و هم در مباحث اخلاق که به ارزشمند بودن زندگی تأكید دارد و هم در حوزه روانشناسی که میزان کاربرد، کار کرد و فایده زندگی را می سنجد. آن جنبه از معنای زندگی که بسیار به آن اشاره شده است، جنبه هدف داری آن است. در این پژوهش و در جریان مقایسه جعل با کشف معنا ما بیشتر با مفهوم هدف از بحث معنا مواجه هستیم. گاه هدف به موجودی که دارای علم و اراده است نسبت داده می شود و گاه به موجودی که دارای علم و اراده نیست... و موجود صاحب علم و اراده، در یکایک کارهای آگاهانه ای که انجام می دهد، رسیدن به چیزی را در نظر دارد که به آن هدف می گوییم (ملکیان، ۱۳۸۰: ۱۸). اگر هدف، درون وجود نهفته باشد و در خود موجود صاحب اراده قرار داشته باشد، هدفی خودبنیاد است؛ اما اگر بیرون از آن و مرتبط با یک موجود دیگر که سازنده آن موجود اوليه است، موجود بوده باشد، آن هدف، بیرونی و غیر خودبنیاد به حساب می آید. با مقایسه جهان و انسان، می توان به این نتیجه رسید که زندگی در ذات خود هدفی خودبنیاد ندارد؛ زیرا هدف را باید در عاملی بیرون از آن که صاحب علم و اراده است، جستجو کرد؛ اما این حقیقت درباره انسان صدق می کند؛ زیرا انسان هم علم دارد و هم اراده؛ از این رو، از هدف خود بنیاد برخوردار است. پاسخ به پرسش ها در این زمینه، بستگی به نوع نگاه فرد پاسخ دهنده دارد؛ به گونه ای که یک فرد سکولار قائل به پدیدآورنده ازلی نیست و با نگاه مادی پاسخ می گوید. همچنین فرد الهیدان نیز به گونه ای دیگر و با در نظر گرفتن این پیش فرض که زندگی سازنده ای دارد، پاسخ خواهد گفت. تنها تفاوت یک شخص الهی با یک شخص مادی در این است که آخرین کل برای یک شخص مادی، طبیعت است؛ اما شخص الهی طبیعت را جزئی از یک کل بزرگ تر به نام فراطبیعت یا عالم مجردات می داند که قاهر بر آن است (ملکیان، ۱۳۸۰: ۲۰)

با توجه به این پیش زمینه ها، پرسشی که مطرح می شود این است که معنای زندگی کشف شدنی است با جعل کردنی. پاسخ به این پرسش، اگر مشمول کشف کردن معنا باشد، چه از زاویه هدف و چه از دریچه ارزش، بر این امر دلالت دارد که زندگی به شکل ذاتی معنابی را در بر دارد؛ یعنی معنایی در زندگی نهفته است که ما فقط باید زحمت کشف کردن آن را بپذیریم؛ اما به باور برخی، چنین چیزی غیر ممکن است؛ زیرا انسان با افعال خود به زندگی معنا می بخشد؛ افعالی مانند: خلق یک اثر ماندگار تجربه کردن یک سری شرایط ویژه و یا مبارزه با دشواری های زندگی و پذیرش رنج ها و دردهای ناخوشایند .

آن همان گونه که در فلسفه کیرکگور خواهیم دید، وی انگیزه دفاع از مسیحیت ناب را دارد و بر این باور است که برای کسب یک زندگی معنادار می باید با تلاش و کوشش و ریاضت کشیدن، همچون مسیح تلاش کنیم تا در پیشگاه خداوند به صورت یک فرد تنها حضور یابیم و فرمان های او را به شکل مطلوب اجرا کنیم. از این رو، معنا برای این فیلسوف و هم نحله او امری در خور جستجو و کشف شدنی و به عبارتی، آبجکتیو است؛ اما در نقطه مقابل، افرادی قرار دارند که انسان معاصر را وانهاده و پرتاب شده در زندگی می دانند که جبر مطلقی در زندگی او حاکم است. شاخص اصلی معنادار برای این افراد آزادی و اراده انسان است که با تکیه بر آگاهی دست یافتنی است. این دسته از اندیشمندان، منشأو سازنده معنا را انسان می دانند که برای دستیابی به یک زندگی معنادار، فقط به جهان سابجکتیو تکیه می کند از این رو، معنا را امری سابجکتیو و جعل شدنی میدانند سارتر، فیلسوف اگزیستانسیالیست ملحد فرانسوی، از جمله این اندیشمندان است. سارتر را هم نحله کیرکگور می شناسند؛ در حالی که اختلافات بنیادینی با او در بیشتر زمینه های فلسفی و متافیزیکی بویژه در بحث کشف با جعل معنا دارد که ژرف کاوی در اندیشه آنها آموزنده و مطلوب خواهد بود. پیش از ورود به بحث و مقایسه این دو اندیشمند، نیاز است ابتدا حدود نگرش های خداباور و غیر خداباور به بحث معنا را از هم جدا کنیم

۲- معنای دینی و غیر دینی زندگی

2-1-فراطبیعت باوری

 رویکردهای مسئله جعل با کشف معنای زندگی در نخستین تقسیم بندی، دو گروه را در بر می گیرد: از این سو،طبیعت باوران که برخی از آنها فردگرا و برخی دیگر عین گرا هستند و از سوی دیگر، فراطبیعت باوران قرار دارند که گروهی از آنها خداباور و گروه دیگر روح باور هستند. فراطبیعت باوری نظریه ای است که می گوید: زندگی یک فرد تنها در صورتی معنادار است که او ربط و نسبت خاص با قلمرویی صرفا روحانی داشته باشد. اگر نه خدایی هست و نه روحی وجود دارد یا بر فرض وجود، شخص قادر به ارتباط با آنها نیست، بنابراین زندگی فرد فاقد معنا است (معنای زندگی، ۱۳۸۹: ۱۹۷). چنین بر می آید که در این سخنان به روشنی معنای زندگی، وابسته و مرتبط با یک عامل معنوی است؛ اما در میان فراطبیعت باوران، اختلافاتی هست. گروهی از آنها این عامل معنوی را خداوند می دانند و گروه دیگر آن را روح می پندارند. برای افراد خداباور، حضور خداوند شرط لازم معناداری است؛ اما شرط کافی نیست؛ زیرا زندگی تنها با حضور و وجود خداوند معنا نمی یابد؛ بلکه عوامل دیگری مانند سعی و تلاش انسان لازم است تا حضور این عنصر ماورایی را کشف کند و اهداف او را برآورده سازد. بنابراین، سعی و تلاش انسان یکی دیگر از معیارهای کشف معنا در جوار حضور خداوند است. گرچه برخی ایراد گرفته اند که اگر خدایی وجود داشته باشد که هم دارای قدرت مطلق و هم دانای محض باشد، دیگر انسان و در انتخاب و رسیدن به زندگی مختار نخواهد بود - که

در این صورت انسان آزاد نیست و جبر زندگی باعث زدودن معنا از آن خواهد شد با این حال، خداباوران دلیل های فراوانی را مبنی بر همخوانی حضور خداوند و آزادی انسان بیان کرده اند که از اهداف این پژوهش خارج است. روح یاوران نیز درباره معنا سخن هایی دارند که بازگو کردن برخی از آنها خارج از لطف نیست: یک نظریه روح محور می گوید که افراد، وابسته به قرارگرفتن روح در حالت خاص هستند. روح، به معنای جوهر معنوی، تامیرایی است که می تواند در زمان مجسم شود یا بدون بدن، در عالم بی زمان باشد (معنای زندگی، ۱۳۸۹: ۲۹)

با این حال، تأثیر گذارترین نظریه روح باورانه به مباحث اخلاقی باز می گردد که در خلال آن، این سوال مطرح می شود که آیا زندگی ارزش زیستن دارد یا نه. به عبارت دیگر، آیا زندگی آن قدر ارزش دارد که به خاطر حفظ آن دست به هر کاری بزنیم و بی نهایت تلاش کنیم. برخی در پاسخ به این پرسش گفته اند که زندگی در صورتی ارزشمند خواهد بود که روح انسان جاودانه باشد و هرگز پایان نپذیرد. به عبارت دیگر، تنها در صورتی زندگی ما باارزش خواهد شد که امیدوار به جهانی ماوراء این جهان مادی و متناهی باشیم. با وجود پاسخ ها و ایرادهای کلی که بر این مسئله گرفته شده است، در نهایت، بقای انسان در جهانی ماوراء این جهان مادی، باعث یافتن معنا برای زندگی می شود. از این رو، فراطبیعت باوران، چه روح محور و چه خداباور، بر سر یک مسئله اتفاق نظر دارند؛ یعنی تلاش در کشف معنا با اعتقاد راستین به جهانی نامتناهی و ماندگار.

۲ - ۲ طبیعت باوری

 این دسته از افراد، بر این باورند که زندگی حتی بدون خدا و با روح می تواند معنادار باشد و اعتقاد دارند که گونه های ویژه ای از زندگی در عالمی صرف مادی می تواند برای معناداری بسنده باشد. از نظر دیدگاه غیر دینی، هیچ حالتی فرابشری که برای ما جالب به نظر آید و هیچ هدف حقیقی یگانه ای برای زندگی بشر وجود ندارد؛ بنابراین، هیچ گونه رجوعی به خداوند، برهما با نیروانا در این دیدگاه تصور کردنی نیست (پويا، ۱۳۸6: 6). از این جهت، قائلين به عنصر طبیعی معنا، بر مولفه های این جهانی تکیه دارند و به همین دلیل، تأکید بر توان و قوای انسانی، نسبت به تکیه بر توان موجودی اولوهی، از اهمیت بیشتری برخوردار است. در میان این افراد، مکتب های مختلفی وجود دارد. گروهی از ایشان فردگرا هستند و دستهای عین گرا. نظر به فردگرایی می گوید: آنچه به زندگی معنا می دهد، وابسته به فرد است که( لزومی ندارد جوهری روحانی باشد). فردگرایان بیشتر تابع اصلی هستند که بر اساس آن، مستله معنای زندگی متعلق به میل و خواست انسان است. گروهی نیز عامل معنابخش را اراده انسان و کشف توانایی های فردی و برخی هم، حق انتخاب و گزینش را عامل معنا بخش میدانند؛ اما آنچه مهم است، هماهنگی تمامی این افراد در یک پاسخ واحد است که وجود هرگونه عامل ماورایی را در معنایافتن زندگی، ضروری و لازم نمی دانند. چنان که خواهیم دید، سارتر وابسته به این شیوه نگرش است که در مقابل اندیشه خداباور کیرکگور قرار دارد

جنبه دیگر طبیعت باوری، عین گرایی (آبجکتیویسم) است. به نظر قائلين به آن، زندگی معنادار، عبارت است از همراه شدن قوای ذهنی خاص با ارزش های مستقل از ذهن که بیشتر خانم سوزان ولف آن را بیان کرده است: زندگی معنادار، باید دو معیار به هم مرتبط را برآورده سازد نخست، باید به صورتی فعال در گیر چیزی باشد و دوم اینکه این درگیری مربوط به طرح های ارزشمند باشد. زندگی در صورتی که به گونهای فعال در گیر چیزی نباشد، بی معنا خواهد بود (معنای زندگی، ۱۳۸۹، 40). چنان که پیش تر آمد، تلاش فردی انسان، چه در طبیعت و چه در اندیشه و درون، از نظر طبیعت باوران عین گرا و فردگرا، عاملی برای جعل معنای زندگی است. بنابراین، انسان محوری یکی از ویژگی های طبیعت باوران است، که در نقطه مقابل افراد فراطبیعت باور قرار دارند. بحث تفصیلی و در باب گفته های یادشده، در هستی شناسی هر کدام از این فلاسفه آمده است و در آنجا به خوبی جایگاه وجود انسان را مشخص کرده اند

٣- هستی شناسی خداباورانه کیرکگور

چنان که می دانیم، در هستی شناسی کیرکگور سه گونه هستی همواره تحلیل پذیر است که وی از آنها به عنوان مراحل با سپهر های هستی یاد می کند. این سپهرها در فلسفه کیرکگور، بسته هایی جدانشدنی نیستند که به صورت پلکانی به سوی تعالی نشانه رفته باشند؛ بلکه مراحلی از حیات و زندگی بشر هستند که می توانند با یکدیگر مرتبط نباشند. زندگی در مرحله استحسانی برای خود و در مرحله اخلاقی برای دیگران و در مرحله ایمانی برای خداوند است.

3-1-برای مثال، دون ژوان در سپهر استحسانی، تمام عمر را صرف جستجوی لذات جنسی و جسمی می کند. وی همواره مشغول فریب دادن جنس مخالف است؛ زیرا از این کار لذت می برد و انجام چنین عملی را هدف و غایت زندگی قرار داده است. بنابر این، هدف در این سپهر، هرچند مقرون به حقیقت نیست، اما چیزی است که دون ژوان را در ساحت اندیشه، ارضاء می کند و او را به اهدافش می رساند. به آغاز زندگی او گوش فرا دهید. تنها نایش نورانی در زندگی او، نقطه کور و تاریک ابر آلودی است که زندگی اش را پوشش داده است. وی از دایره حقیقت بیرون است. هیچ روشنایی بر زندگی اش نمی تابد. او اسیر خواهش های کور زندگی است و همچون طعمه ای در دام . زندگی کسالت یار خود گرفتار آمده است. گوش کنید که چگونه در لذات زودگذر گرفتار است. در پوششی از افعال تاریک (103, Kierkegaard ,1987)

به نظر کیرکگور، مفهوم زندگی دون ژوان چیزی جز تاریکی و ابر آلود بودن را به مخاطب القاء نمی کند؛ بنابراین هدف زندگی وی که امری بسیار حقیر و کوچک است، او را در دام این تاریکی فرو برده است. زندگی افراد در این سپهر برای خودشان است

3 - 2- در گام بعدی، کیرکگور به مرحله اخلاقی و ساحت ارزش های انسانی قدم می گذارد که در این سپهر، زندگی افراد برای دیگران است. چنان که گفته شد، کیرکگور امر اخلاقی را به تعلیق در آورد؛ زیرا هدفی بسیار بزرگ را در زندگی دنبال می کرد. قهرمان تراژدی با همان مرد اخلاقی که در ساحت دستورات اخلاقی به سر می برده هدفش این است که از خواست فردی گذر کند تا به امر کلی برسد. وی رنج نابودشدن و مرگ را به جان می خرد؛ زیراکه هدفش، رسیدن به امر کلی است. همچنین می خواهد الگوی کلی زندگی اخلاقی باشد، مانند سقراط که جام شوکران را نوشید تا با مرگ خود، درسی تاریخی به انسان ها بیاموزد؛ درسی که نشانگر حقیر بودن جان انسان در مقابل اجتماع است

قهرمان عرصه اخلاق به دنبال حاکم کردن عدالت می گردد. وی از جان خود می گذرد تا آموزه ای باشد برای تاریخ. وی دوست دارد یادگاری باشد در دوران مختلف تاریخ؛ زیراکه کلیت را دوست دارد و آن را پاس می دارد. قهرمان تراژدی از خود می گذرد تا کلی شود. هدف او در زندگی احیاء کردن عدالت و قانون است و با مرگ خود، قانون را زنده می کند (152. Lippitt, 2003 , p)

بنابراین، زیربنای هدف زندگی در سپهر اخلاقی مانند سپهر استحسانی، نشانه های الهی کیرکگور نیست؛ زیرا وی بر خلاف سقراط که قهرمان و الگوی سپهر اخلاقی بود، نمی خواهد تابلویی باشد بر گذرگاه های تاریخ که از او په نیکی یاد کنند. برای کیرکگور، چنین هدفی تحقیر آمیز است

٣-3- سومین سپهر وجود در هستی شناسی خداباورانه کیرکگور، مرحله و سپهر ایمانی است. تمام هدف و غایت فلسفه کیرکگور، اثبات درستی و بنیادین بودن این سپهر است. آنچه باعث شده تا کیرکگور دو ساحت و سپهر دیگر را نادیده بگیرد و آنها را در دستیابی به حقیقت، ناتوان بشناسد، شورمندی، عشق و خلوص نیت افراد و داخل آن سپهر ها است. از این رو، به نظر کیرکگور لازم است که در سپهر ایمانی، انسان، آزادانه و با اراده به سوی معشوق حقیقی گام بردارد. کیرکگور عصر خود را دوران پیشوری می دانست؛ زیرا که انسان ها در آن، یا به دنبال الذات زودگذر زندگی هستند (مانند تمامی مردم عادی و توده که از آنها گریزان بود) یا اینکه سعی دارند خود را فدای قوانین کلی اخلاق کنند (که شور را در انسان ها معدوم کرده و نابود می سازد). کیرکگور، به دنبال حقیقتی بود که «من» درونی او را در وجودش بیدار کند و آن را پایدار سازد. اگر انسان نتواند در دوران کوتاه زندگی به درجه اعلای شور برساد، نخواهد توانست فردیت راستین را پیدا کند و اگر به فردیت دست پیدا نکند، هیچ گاه در پیشگاه خداوند حضور نخواهد یافت. شور، معیار خوبی است برای تعالی انسان

شورورزیدن به آنکه به یکسان در ید قدرت همة ماست؛ بلکه لازمه اصلی زندگی است که به زیستن اش می ارزد... سرانجام نه تنها بدون شور، بزرگ بودن میسر نیست، بلکه بدون آن، حتی فردیت به مخاطره می افتد (86. Merino, 2001 , p). از این جهت، سپهر ایمانی جایگاه خواص است و هر فردی نمی تواند در آن قدم بگذارد. بهترین مثال کیرکگور برای این مرحله از هستی، حضرت ابراهیم، پیامبر خداوند است. کیرکگور در زندگی عملی سعی داشت جنبه های عملی و نظری حضرت ابراهیم را سرلوحه قرار دهد. شورمندی او در مسیر به اجرا در آوردن فرمان خداوند، ایدنال ترین عمل از نظر کیرکگور برای یک انسان است. انسان، آزاد است و حق انتخاب دارد و باید چنان مسیری را برگزیند که در كشف معنای زندگی گام بردارد. معنایی که وابسته به ایمان خداوند است. آزادی در فلسفه کیرکگور، مقارن با انتخاب کلی یک مرحله و انجام جهش Leap از یک مرحله به مرحله دیگر است. از این رو، انسان با جهش ایمانی، «من» درونی خود را پیدا می کند و به خویشتن اصیل می رسد.

برای آنکه بتوانیم من خود را به دست بیاوریم - که اصلی ترین چیز در زندگی است - باید یکی از سپهر های زندگی را انتخاب کنیم و با شور تمام، دل به آن بسپاریم،

حتی با آنکه می دانیم تضمینی در کار نیست و با آنکه ممكن است دیگران ارجی به انتخاب ما نگذارند یا حتی آن را نفهمند؛ اما در نهایت، ما باید فقط جواب گوی خود به تنهایی باشیم و اگر که تصمیم مان را بگیریم و به آنچه برایمان مهم است عمل نکنیم، آن نومیدی که به ما دست می دهد، بسی بدتر از این پذیرش هولناک تصمیم گیری و انتخابی است که می کنیم (31. Weston, 1994 , p)

در نهایت، در هستی شناسی کیرکگور، فقط سه حق انتخاب کلی برای انسان محفوظ است: نخست، زندگی برای خود یا همان سپهر استحسانی و زیبایی شناسانه؛ دوم، زندگی برای دیگران که در ساحت اخلاق اتفاق می افتد؛ و در نهایت، زندگی برای خداوند که متعلق به ساحت دینی و ایمانی است. اما به هر حال، می بایست این انتخاب صورت گیرد؛ زیرا اگر این کار را انجام ندهیم، به نظر کیرکگور انسانی بی هدف خواهیم بود که زندگی، معنایی پر ایمان نخواهد داشت و در نتیجه نمی توانیم به خویشتن حقیقی خود دست پیدا کنیم

4- هستی شناسی امانیستی سارتر

هستی شناسی در فلسفه سارتر منوط به شناخت وجود انسان است. به همین دلیل، سارتر در کتابی با عنوان و اگزیستانسیالیسم گونه ای امانیسم است، فلسفه اگزیستانسیالیستی خود را نوعی انسان محوری می شناسد. سارتر بر دو نوع هستی تأکید دارد: نخست، وجود - برای - خود که آگاه، پويا، خلاق، زمان مند و مکان مند است و همواره در جستجوی شناخت جهان پیرامون به کندو کاو می پردازد. دوم، وجود - در - خود که بسيط، ناآگاه، غیر زمان مند و شیء گونه است و فقط فضا را اشغال کرده است و به هیچ جنبه ای از وجود خود آگاهی ندارد. هستی شناسی سارتر سه جنبه دارد:

4-1- هستی برای- خود، مطلق آزاد است و حق انتخاب مداوم دارد. از این رو، می باید با استفاده و بهره گیری از این قوه، خود را به سمت جلو هدایت کند و هر آنچه مانع او در این مسیر باشد و آزادی او را سلب کند، او را از هستی انسانی خود دور می کند و معنا را از وجودش می رباید (593. Sartre, 1966 , p)

انسان از نظر سارتر، آزاد است و حق انتخاب دارد. اگر واقع بینانه بنگریم، خواهیم دید که سارتر دغدغه آزادی دارد و هیچ مسئله ای برای او با اهمیت تر از آن نیست. از جایی که وجود - برای خود، هستی آگاه است و می داند که عمرش کوتاه و محدود است و امکانات فراوانی پیش رو دارد؛ بنابراین می باید دست به انتخاب بزند و هر آنچه برای او مهم و سودمند است را انتخاب کند، از این رو، به نظر سارتر انسان، مسئول تمام انتخاب های خویش است و در مقابل آنها متعهد است.. در اندیشه سارتر بحث محوری اگزیستانسیالیسم این است که انسان، تنها موجودی است که وجودش مقدم بر ماهیتش است؛ یعنی ابتدا وجود دارد و سپس ماهیت و چیستی اش شکل می گیرد. از اينجاست که می گوید: انسان، ساخته خویش است و سرنوشت خود را خود رقم می زند. ماهیت انسان، حاصل انتخاب های گوناگون اوست که ناشی از آزادی است و مسئله آزادی بنیادی ترین مفهومی است که پیش روی هستی-برای-خود قرار دارد. ما باید درک کنیم که وجود برای خود آزاد است؛ اما این بدان معنا نیست که (صرف آزاد بودن) تمام مسئله است، بلکه اگر می خواهد به معنای بنیادین آزاد باشد، آزادی تسلط بر وجود داشتن و اگزیستانس خواهد بود. در حقیقت، ما آزاد هستیم برای انتخاب کردن، نه اینکه انتخاب بکنیم که آزاد باشیم. در واقع، ما زمانی آزاد هستیم که انتخابی کرده باشیم و این رویدادگی، آزادی است (593p. Sartre, 1966 ,)

  ۲ - 4- هستی - در - خود، متعلق به جهان اشیاء است؟ یعنی وجودهایی که از سنجش خردمندانه برخوردار نیستند. درخت، حیوان و سنگ موجوداتی هستند که از قوة آگاهی برخوردار نیستند و به زمان و مکان پیرامون خود آگاه نیستند. از این رو، سارتر آنها را وجودهایی می داند که صرفا در چارچوب فضای فیزیکی اشغال شده محصور هستند. نه خلاقیت دارند و نه می توانند طرحی برای آینده خود بریزند. طرح افکنی که یکی از مقولات بنیادین فلسفه سارتر است، در این موجودات وجود ندارد و مانند انسان نیستند که وجودشان مقدم بر ماهیت باشد؛ بلکه نخست طرح و ماهینی از پیش تعیین شده دارند و سپس وجود می یابند. به نظر سارتر اگر انسان دچار از خودبیگانگی و درماندگی شود، از ساحت انسانی به جهان اشیاء دچار خواهد شد. انسان، محکوم به آزادی است؛ به همین دلیل از آزادی بی اندازه خود، مضطرب و نگران است و سعی دارد آن را انکار کند تا از بار مسئولیت شانه خالی کند. در جهت دیگر، نکته دوم این است که رویدادگی برای سارتر بنیان آزادی است. ما دارای یک سری موقعیت ها و شرایط هستیم که به صورت پیشینی و بدون حق انتخاب بر ما تحمیل شده اند. به طور مثال: رنگ پوست، قد و ملیت و سایر ویژگی ها که برای ما به شکل مادرزادی در نظر گرفته شده است. بنابراین با درک این موقعیت ها و همچنین با درک حق انتخاب و آزاد بودن و نیز با شناخت درست جهان اطراف می توانیم به صورت مطلوب پیش برویم یا به تعبیر سارتر، برای خود طرح افكنی کنیم؛ اما گاهی این پروژه و طرح با مشکلاتی روبه رو می شود؛ زیرا که انسان، مایل است به دلیل دشواری شرایط و به خاطر سختی راه و سنگینی بار مسئولیت و تعهد، از خود خویشتن بگریزد و در دام ایمان بد گرفتار شود. در این صورت است که هستی برای خود بودن را فراموش می کند و به یک شیء تبدیل می شود. اضطراب و دلهره آزادی مطلق، او را در خود گرفتار می کند؛ زیراکه به باور سارتر انسان به طور کامل آزاد است. آزادی انسان فقط با طرح افکنی نمود پیدا می کند .

 بنابراین، انسان با طرح افکنی های مداوم به سوی غایت و هدف معين، به آزادی خود عینیت می بخشد و بخشی از جهان انسانی خود را تکمیل می کند. آزادی با این اهداف ساخته می شود. راه انسان و مسیر بنیادین او با داشتن هدف های متعال مشخص شده است و نمایانگر آزادی انسان است (596. Sartre, 1966 , p)

از نظر سارتر انسان، جهان واقعی و جهان ارزش های خود را می آفریند. انسان، مسئول تمام کردارهای خویش است؛ از این رو، در برابر تمام آنها تعهد دارد و در اثر این تعهد مطلق است که اضطراب بر او چیره می شود.

4-3-وجود برای دیگری، در هستی شناسی سارتر، انسان یک جنبه همگانی و عام دارد که تحت تأثیر

انسان ها و آگاهی های بیرون از خویش است. ستیز و کشاکش میان این آگاهی های جالب و بحث برانگیز است. دیگران سعی دارند آگاهی مرا قبضه کنند و در چنگ بگیرند. بدین سبب، اراده و آگاهی من ابزاری است برای چیرگی یافتن بر دیگران، همچنین استیلای دیگران بر من از این رو، سارتر به تبع هابز که می گفت: «انسان گرگ انسان است»، در داستان دیوار بیان می کند که: «جهنم، دیگرانند».

 انسان ها از نظر سارتر سعی دارند همنوعان خود را در اسارت خویش در آورند و جستجوی آنها برای طرح افکنی و ساختن معنای زندگی را ناکام بگذارند. بنابراین، می باید به واسطه آگاهی خود، بر آنها غلبه کنیم و و مانعی بر سر راه اهداف شوم آنها قرار دهیم. خداوند بزرگترین «دیگری» است که در مسیر طرح افکنی من قرار دارد و آزادی مرا که تنها ابزار آگاهی من است، در چنگ می گیرد؛ بنابراین، از یک سو میان من و همنوعانم و از سوی دیگر، بین من و خدا ستیز و کشاکشی بی پایان وجود دارد.

چنین است که در فلسفه سارتر، انسان به دلیل اینکه به خود وانهاده شده است و حق انتخاب مطلق دارد و همچنین وجود- برای- خود است، دوست دارد به مفهومی مطلق تبدیل شود؛ یعنی خود، ماهیت خود را بسازد و بر روی پای خود بایستد. به تعبیر دیگر، انسان در فلسفه سارتر، میل خداشدن دارد؛ زیرا خدا مفهومی است متناقض که احتمال وجودش بعید به نظر می رسد، به همین دلیل، انسان جای او را می گیرد. خداوند چنان که آمد، «دیگری» مطلق است که آگاهی انسان را به صلیب می کشد و حضور مطلق و پررنگ خداوند در حوزه اختیارات انسان نمی گنجد و همچنین باعث زایل شدن آزادی و اختیار انسان می شود. از اینجاست که می توان گفت، هستی شناسی سارتر برخلاف هستی شناسی خداباورانه کیرکگور، مبتنی بر انسان بوده و امانیستی است

5- جعل با کشف معنای زندگی؟ در اندیشه کیرکگور

 چنان که پیش تر آمد، بحث معنای زندگی گاهی بر یک هدف و غایت استوار است و گاهی بر فایده زندگی پی ریزی شده است. معنای زندگی با نگرش هدف، بر دو از است.| نوع موجود تکیه دارد: یکی موجود با اراده و اختیار و در چنگ دیگری موجود بدون اراده و اختیار.

هدف برای موجودات ت برای با اراده، خودبنیاد است؛ یعنی هدفی است که بنیادش در خود موجود با علم و اراده وجود دارد. گاهی هم این گ انسان هدف به موجودی نسبت داده میشود که دارای علم و یگراننده اراده نیست و ما باید راجع به انگیزه سازنده این موجود از در اسارت ساختن آن سوال بپرسیم، نه از نحوه و چگونگی وجود آن افکنی و موجود. به این شکل که هدف سازنده این موجود از باید به ساختن آن چیست؟ که این نوع اهداف، اهداف خارجی هستند. افرادی که انسان را موجودی خودساخته می دانند، هدفی خودبنیاد برای انسان قائل هستند و افرادی که انسان را بدون اختیار و آزادی در نظر می گیرند که خالقی بیرونی ، از یک او را آفریده است، به دنبال یک هدف خارجی می گردند. دین داران، بیشتر به دنبال این هدف غایی هستند و سعی دارند آن را بیابند، نه اینکه آن را بسازند. سورن کیرکگور نیز از جمله این افراد است. وی در جستجوی حقیقت است. گیر کگور بارها در آثار خود اشاره کرده است که به به دارد به دنبال حقیقتی می گردد که برایش حقیقت باشد؛ حقیقتی خود را که بتواند برای آن زندگی کند و بمیرد:

آنچه واقعا نیاز دارم، این است که مطمئن شوم چه باید بکنم، نه اینکه چه باید بدانم، الا از آن جهت که مقدم بر هر سد، به از عملی باید چیزهایی را بدانیم. مسئله این است که تقدیر چنان که خودم را بفهمم و ببینم در واقع خدا از من می خواهد چه به صلیب کاری انجام بدهم. مهم ترین کار، یافتن حقیقت است؛

حقیقتی که برای من حقیقت باشد. باید در جستجوی معنا دن آزادی و اندیشه ای باشم که دلم میخواهد برای آن زندگی کنم و ت، هستی بمیرم (8. Kierkegaard, 1987 , P) ساختار اندیشه کیرکگور، کیرکگور مبتنی بر یک امر غایی است؛ امری که سرمنشأ و غایت کائنات است. به روشنی می توان در این گفتار کیرکگور، ماهیت معنای زندگی را درک کرد. وی به پر کگور روشنی می گوید، دنبال حقیقتی هستم که بتوانم برایش زندگی کنم و جانم را در راه آن فدا کنم. قطعا این امر ندگی پی نشانه اقتباس کیرکگور از زندگی واقعی مسیح است که خود را در پیشگاه خداوند پدر و به خاطر نوع بشر فدا کرد. از این رو، کیرکگور می خواهد مشابه این عمل را در زندگی خصوصی اش شبیه سازی کند. لازمه تحقق چنین امری، بیرون آمدن از خویش و جستجوی آن حقیقت بنیادین است. کشف این حقیقت و فدا کردن خود در بارگاه ملکوتی آن به زندگی انسان معنای ایدی می بخشد. از این نقطه نظر می توان چند اصل بنیادین در اندیشه کیرکگور نسبت به حقیقت سابجکتیو به دست آورد

 

5-1- نخست اینکه سابجکتیویته و امر درونی، حقیقت است؛ یعنی حقیقت، امری است که انسان، آن را از درون می یابد. به عبارتی این حقیقت صرفا برای انسان و ذهن انسانی مهم است و امری است ذهنی که باید با ژرف کاوی در وجود خود آن را بفهمیم.

5-2-دوم آنکه حقیقت سابجکتیو به معنای امری عملی است؛ چنان که کیرکگور می گوید: ذهنیت داشتنی (سابجکتیویته) حقیقت است. ذهنیت واقعیت است. اگر ذهنیت داشتن حقیقت است، پس باید تعریف حقیقت - دربردارنده تعبیری از ضد آن یعنی عینیت هم باشد، به نشانه ای از دو راهی در سر پیچ جاده

(191. Kierkegaard, 1987 , P). به عبارت دیگر، چنان که کیرکگور به روشنی بیان کرده است، حقیقت سابجکتیو مساوی و مترادف با عمل گرایی است. پس دومین امری که از این گفتار کیرکگور به دست می آید، این است که انسان باید در زندگی، بیشتر عمل گرا باشد و نه فقط اهل نظر و ایده محض.

5-3- سومین مسئله، اهمیت این امر سابجکتیو است، به گونه ای که ساختار و بنیان زندگی انسان تا زمان مرگ بر پایه این حقیقت استوار است.

5-4-چهارمین مسئله، این است که آن امر سابجکتیو در حیطه اختیار خداوند قرار دارد و چنان که وی می گوید دستور و فرمان الهی است؛ بنابراین، سابجکتیویتهای که حقیقت زندگی کیرکگور را سامان می دهد، امری است که از سوی خداوند برای او مقرر شده است.

 5-5-پنجمین مسئله در این گفتار، این است که حقیقت سابجکتیو در مقابل یک امر آبجکتیو و عینی قرار

دارد. به عبارت دیگر، این حقیقت سابجکتیو، تردیدی است حقیقت نسبت به یک امر آبجکتیو و عینی که اضطراب انسان را خود در نسبت به حضور خود در جهان به تصویر می کشد:

 

تعریف حقیقت این است: حقیقت تردیدی آبجکتیو و ر اندیشه مداوم در مسیرهایی است که به کسب هستی شورمندانه می انجامد، و این والاترین حقیقتی است که یک فرد زنده می تواند بدان دست پیدا کند

(p192 ,1987 ,Kierkegaard )

تکیه کیرکگور بر مسئله ایمان ناب، مسئله ای رف کاوی پارادوکسیکال و پیچیده است؛ زیرا هم آبجکتیو است و هم سابجکتیو . به عبارت دیگر، هم ذهبت را محور قرار می دهد و هم عینیت برای او امری بنیاتی است. در اندیشه کیرکگور، آبجکتیو بودن به معنای شیئیت و انضمامی بودن است. اگر ما نیست. برای مثال، زمانی که می گوید خداوند امری آبجکتیو است، منظور او این نیست که خداوند شيئ در میان و موجودات قابل اشاره است، بلکه وی این را به معنای حقیقت متشخص خداوند در نظر می گیرد؟ زیرا که از نظر کیرکگور، خداوند وجودی متشخص دارد.

کیرکگور نظری کردن دین و بویژه دین مسیح را پسپار بين أمري خطرناک می دانست. هستی شناسی کیرکگور، مبتنی بر ست که مسیحیت شناسی او بود؛ زیرا به نظر وی هستی حقیقی و یکتا، از آن خداست و هستی انسان ها باید به گونه ای باشد تو که شرایط حضور در ساحت الهی را برای خود فراهم کنند و در غیر این صورت، هستیدار واقعی نخواهند بود.

آبجکتیویته یک باور است که براساس آن انسانی تغییر ناپذیر، فردی دیگر را درک می کند و آن فرد دیگر،

عیسی مسیح است. ما بر اساس عیسی مسیح، مسیحی می شویم، می گوید عضو او می شویم و به روح القدس می رسیم. اگزیستانسیال بودن و هستی داری درست، رویدادی است که مرا تبدیل به است که یک انسان می کند و این ها همه مرهون مؤلفه های عیسی مسیح است (31. Cochrane, 1956 , p)

در اینجا به روشنی می توان دید که منظور کیرکگور از آبجکتیو بودن خداوند چیست. خداوند حقیقتی است بیرون از ما که به صورت عینی و آبجکتیو در حقایق جهان نهفته است. بنابراین، ما باید تلاش کنیم تا به شکل مطلوب این حقیقت را کشف کنیم. وی مسیح را تجلی این جهانی خداوند و نشانه تشخص او می پندارد؛ از این رو، به این مسئله اشاره می کند که برای فراهم آوردن یک زندگی با معنا در جهت کسب سعادت، دل سپردن به زندگی واقعی مسیح و رنج او ضروری است. در اینجا، می توان به روشنی اصل دوم را درباره حقیقت سابجکتیو یا عمل گرایی مشاهده کرد. کشف کردن معنای زندگی، در گرو تلاش عملی ما برای پیگیری و جستجوی آن است. از سوی دیگر، بارها اشاره شده است که فلسفه از نظر کیرکگور، ابزاری است برای تغییر انسان و او سعی دارد بگوید که انسان امری است خودساخته که با انتخاب سرنوشت خود را رقم می زند؛ یعنی تا آنجا که انسان اختیار ) دارد و در حد توان می تواند بر جهان پیرامون تأثیر بگذارد، قادر است که برای معنادادن به زندگی خود راهی بیاید: سخن بر سر آن نیست که باشیم هر آنچه هستیم، بلکه سخن بر سر آن است که بشویم هر آنچه می شویم (ژان وال، ۱۳۵۷: ۲۶). بنابراین از یک طرف، قرارگرفتن در پیشگاه خداوند به صورت فردی برای او مهم است و از طرف دیگر، انتخاب یک روش درست در زندگی اهمیت ویژه ای دارد. به نظر کیرکگور، توده مردم با همان گله ها به تعبیر نیچه) از این واقعیت هراس دارند و بیمناک هستند و سعی دارند از آن بگریزند. همه زیرکی تنوع بشر معطوف به یک چیز است و آن اینکه بتوانند بدون مسئولیت زندگی کنند. اهمیت روحانیون برای جامعه باید در این باشد که هر کاری می توانند، انجام دهند تا همه افراد بدانند برای همیشه در مقابل اعمالشان مسئول هستند، حتی در ساده ترین کارها؛ زیراکه مسیحیت واقعی همین است (464. Westphal, 1990 , p)

اگر بخواهیم در عمل، یک زندگی ایدئال داشته باشیم می باید در قبال تمام انتخاب های خود احساس مسئولیت کنیم و نباید از زیر بار مسئولیت و مشکلات زندگی شانه خالی کنیم. این واقعیت کیرکگور را می توان با انسان هایی که در فلسفه سارتر گرفتار خود فریبی و ایمان بدو روزمرگی هستند مقایسه کرد. در اندیشه سارتر نیز این دسته از انسانها سرزنش شده اند؛ زیرا که برای گریز از آزادی در خود فریبی فرو می روند.

عشق بورژوازی به خداوند، زمانی شروع می شود که زندگی نباتی به اوج می رسد. آن هنگام که همه دستها را روی شکم می گذارند، کله شان را به بالش مبل تکیه می دهند و چشم هایشان در خواب آلودگی مطلق به سوی سقف آثاق نشانه رفته است (p.9 ,1972 ,Kierkegaard)، حقیقت نزد خداوند است و بس و ما بر اساس زندگی عملی ای که برای خود انتخاب کرده ایم و در راه کشف حقیقت آن را صرف می کنیم، می باید تلاش کنیم تا به استان این حقیقت برین دسترسی یابیم؛ بنابراین می توان گفت، یک جنبه از اشاره کیرکگور به آبجکتیو بودن معنای زندگی، در این واقعیت نهفته است که از نظر او فردیت و تشخص و یگانگی، صفات خداوند هستند و یک انسان در زندگی می باید همچون مسیح تلاش کند و در انتخاب هایش مسیری را برگزیند که هر چه بیشتر او را در پیشگاه خداوند به صورت فردی نمایان سازد. ما نباید گرفتار خودبینی شویم؛ بلکه می باید خود درونی مان را کشف کنیم و در راه شناخت خداوند فدا کنیم؛ چنان که کیرکگور بارها در آثارش اشاره کرده است: «خداوند از چشمان انسان های خودبین، پنهان است»

خودبینی زمانی نمایان می شود که انسان، خداوند را نادیده بگیرد و وجود او را انکار کند و یا اینکه از خداوند خواسته های نامعقولی داشته باشد. اگر انسان خود را سازنده و صاحب خویش بداند، گرفتار خود بینی خواهد شد. از این رو، خودبینی باعث درک اشتباه ریشه ای نسبت به شناخت خدا می شود

 (122. Podmore, 2011 , p)

با توجه به اصل سوم، حقیقت سابجکتیو، تشکیل دهنده بنیان زندگی انسان است و انسان می باید با کشف و یاری جستن از آن، هر چه بیشتر زندگی خود را به سوی معنویت الهی پیش ببرد و زمینه را برای گذار از مرحله زندگی فانی فراهم آورد؛ زیرا تنها با گذر و سفر معنوی است که می توان آن حقیقت برین را تجربه کرد. بر طبق فلسفه اگزیستانس کیرکگور، ماهیت انسان ها ساخته خودشان است. انسان ها همان چیزی هستند که خود می خواهند و می سازند. این نکته، محور ثقل فلسفه الحادی سارتر نیز شده است. اگر توده مردم از نظر کیرکگور گرفتار گریز از مسئولیت می شوند، به خاطر این است که از ترس و دلهره مسئولیت به دامن اجتماع پناه برده اند تا حضور خود را تخفیف بدهند

ما مسئول چیزی هستیم که می شویم و چنان که دیدیم کیرکگور نیز تأکید دارد که هیچ معیار عینی برای تصمیم گیری وجود ندارد. هر فردی باید راه خود را خود در زندگی اش انتخاب کند و در طول این راه است که شکل می گیرد و آدمی می شود که هست(Guignon, 2004, p. 29)

با توجه به مطالب یاد شده، می توان درباره جعل با کشف معنا از نظر کیرکگور به دو نتیجه مهم رسید:

الف) تا آنجا که ما سازنده ماهیت و هویت خود هستیم و ارزش هایمان را می آفرینیم، معنای زندگی ما امری جعلی است و ساخته دست خود ما است و دیگران در آن نقش تعیین کننده ندارند و با تنهایی و فردیت است که انسان زاده می شود ب) از سوی دیگر، ما با فردیت بافتن و انتخاب مسیر واقعی زندگی که به نظر کیرکگور در ساحت ایمان روی می دهد، دیگر نمی توانیم کنترلی بر اعمالمان داشته باشیم و فرمان و دستور از عالم دیگر به ما می رسد و در آنجاست که ماشین معنای زندگی وارد جاده ای متفاوت می شود و کنترل آن، دیگر از دست انسان خارج است و باید با شهود و مکاشفه وارد عرصه جستجوی معنا شویم و در نهایت آن را در ساحل امن باور به خداوند می یابیم و این جنبه آبجکتیو و بیرونی معنای زندگی از نظر کیرکگور است. سخن گفتن از کشف یا جعل معنا در اندیشه کیرکگور، قدری پارادوکسیکال و مبهم به نظر می رسد؛ اما به طور کلی می توان گفت در فلسفه او، روش ها و ارزش های زندگی را خودمان می سازیم و به عبارتی، ما جاعل ارزش ها و کسب معنای زندگی هستیم. هر چند دلهره آزادی گاهی اوقات ما را از انتخاب راه درست دور می سازد، اما باید به اندازهای قدرت داشته باشیم که به انتخاب خطير و دشوار معنای زندگی تن بدهیم؛ اما از آنجا که برای کیرکگور، سابجکتیویته حقیقت است و انسان با کشف حقیقت غایی الهی می تواند خود را به عنوان یک فردیت مطلق در مقابل او بییند، چنین برداشت می شود که معنای کلی زندگی از نظر وی، امری کشف شدنی است که بسیار دشوار میسر می شود. لازمه چنین سفری، گذر از خودخواهی های انسان و پیوستن به یگانگی خداوند است. انسان، خود را در مقابل خداوند، یگانه و تنها می یابد و راه رسیدن به حقیقت الهي، نهفته در همین فردیت و تنهایی است و معنای اصیل و واپسین زندگی انسان وابسته به کشف رابطه با خداست و معنای زندگی، یعنی کشف خداوند در زندگی؛ در نتیجه، می توان گفت معنای زندگی کیرکگور جنبه آبجکتیو دارد و باید کشف شود.

6- جعل یا کشف معنای زندگی؟ در اندیشه سارتر

 آن دسته از اندیشمندانی که معنا را به هدفی نهفته در ساحت وجود انسان منوط می کنند، برای آنها کلیت و زندگی انسان پوچ و بی معنا است و بر این باورند که هیچ فاعل و عاملی بیرونی آن را تدوین نکرده است. به همین دلیل، انسان را مسئول معنا بخشیدن به زندگی خود می دانند و آن را در بر دارنده هدفی خود بنیاد می بینند که سازنده و پردازنده اش خود انسان است. برای سارتر، زندگی به خودی خود در بر دارنده هیچ هدف، ارزش و در مجموع، هیچ معنایی نبوده است و آدم به اندازه وسع و توان خود به آن معنا می دهد. از این زاویه، معنا امری نسبی است که قطعیت و اطلاق در آن راه ندارد و نتیجه این رویکرد، تکثرگرایی و قطعیت ناپذیری است. پاسخ این مسئله که معنای زندگی از نظر سارتر امری است کشف شدنی یا جعلی و ساخته شده، با رجوع به مفهوم رویدادگی، بسیار ساده به دست می آید. با توجه به این مفهوم مهم، می توان به شش نکته و مطلب درباره جعلی یا کشفی بودن معنای زندگی از نگاه سارتر اشاره کرد:

 

6-1-نکته اول اینکه برای سارتر اولا و بالذات زندگی پوچ است و چیزی جز سرگردانی بی حاصل نیست و انسان صرف می تواند تن به انتخاب بدهد و از آزادی خود دفاع کند. انسان موجودی است که از ویژگی های رویداده برخوردار است و راه گریزی از آن ندارد و باید رویدادگی خود را به تعالی برساند. به عبارت دیگر، ماهیت خود را بسازد و این ساختن چیستی و ماهیت، راز معنای زندگی انسان است. انسان ها، خودشان با طرح افکنی، ساختار ماهوی خود را می سازند و به خود هویت می بخشند ساختار خردورزانه سارتر که از پیروان دکارت است و کارتزین به حساب می آید برخلاف سرشت خردستیز کیرکگور، همه چیز را بر مبنای محاسبات عقلانی و از روی سنجش خردمندانه می سنجد. از این رو است که معنای زندگی را تنها می توان با محاسبات عقلانی و نه پذیرش قلبی و ایمانی به دست آورد:

واقعیت انسانی یک کاستی و کمبود است و خرد این کاستی را در خلال زندگی در جهان برطرف می کند همان گونه که دکارت با من می اندیشم خود سعی در پاسخ گویی به آن داشت. انسان به ناچار باید در مسیر برطرف کردن این کاستی گام بردارد؛ اما به هر حال، تنها صورت و چهره وجود انسان در جهان با همین کاستی توجیه می شود. کاستی انسان را نمی توان با تکیه بر مفهوم خدا بر طرف کرد

 (109. Sartre, 1996 , p)

۲ - 6- در مرحله بعد، واضح و روشن است که منظور سارتر از کاستی و کمبود در زندگی که بارها در کتاب هستی و نیستی به آن اشاره کرده است، همان غياب و نیستی انسان است. نیستی، از جمله پیامدهای آگاه مندی است. به عنوان مثال، گربه به نیستی و عدم خود واقف نیست؛ زیرا از قوه ای به نام آگاهی برخوردار نیست و به دلیل آگاهی نداشتن، از زمانمندبودن نیز محروم است، به همین دلیل، از جایگاهی که در عالم اشغال کرده، باخبر نیست؛ اما انسان از این واقعیت اطلاع دارد و علاوه بر آن، می داند که روزی فرا خواهد رسید که او از بین رفته است و این جایگاه کنونی خود را ندارد. از این رو، زندگیش را محدود به حدود زمانی می بیند و در تلاش است تا از این فرصت، نهایت استفاده را ببرد. از نظر سارتر، انسان تنها موجودی است که نیستی و غیاب را به هستی وارد می کند. انسان فقط یک وجود است که به ساحت زندگی وارد شده است و وظیفه دارد خویشتن خود را بسازد و این ساختن خود، عظیم ترین پروژه ایست که برای تحقق بخشیدن به آن همواره طرح افکنی می کند. سارتر وجود انسان را بر حسب اصل بنیادین اگزیستانسیالیسم، مقدم بر ماهیت دانسته است و بر این اساس، همواره سازنده خود در نظر گرفته شده است

6-۳- سوم آنکه، گرچه در فلسفه سارتر طرح افکنی به دليل دلهره و اضطراب اگزیستانسیال، محکوم به شکست بوده است و انسان، طرحی است که هرگز به صورت ایدئال تحقق نمی یابد؛ اما با این حال، این ناامیدی مفرط در سارتر باعث نمی شود که دست از جستجوی معنا برای زندگی بر دارد. سارتر در نمایشنامه مگس ها که در آن از اساطیر یونان و روم باستان بهره جسته است، بارها کورسوی امید به معنای زندگی را به تصویر کشیده است. بویژه در آنجا که الكترا از اورستس می پرسد: «به کجا می روی؟» و اورستس در پاسخ می گوید:

به سوی خویشتن، آن سوی رودها و کوهها که اورستس و الكترا هستند که انتظارمان را می کشند و ما باید صبورانه به سویشان گام برداریم (سارتر، ۱۳۹۰: ۸۶).

6-4-چهارم اینکه، سارتر بارها بر این واقعیت تلخ اذعان داشته است که متولدشدن ما بی معناست و مرگمان هم بی معنا؛ اما هیچ گاه مانند آلبر کامو تنها مسئله فلسفی را خودکشی ندانسته است و این مسئله را می توان به راحتی در زندگی واقعی او مشاهده کرد. سارتر انسانی با پتانسیل بسیار بالا بود که همواره می نوشت و در انقلاب ها و اصلاحات اجتماعی شرکت می کرد و دمی از تلاش باز نمی ایستاد و در همین عمل گرایی سارتر می توان به نکته اساسی دیگر پی برد و آن اینکه، جنبه اساسی معنای زندگی انسان و سرنخ آن، حضور میان دیگران و زیستن در کنار ارزش های اجتماع است. سارتر همواره مبارزه می کرد. در انقلاب های مختلفی مانند انقلاب کوباء تحركات اجتماعی آفریقا، انقلاب فرانسه و انقلاب زاپن نفس کشیده بود و می دانست که نیروی اجتماع، بسیار اثربخش تر از نیروی فرد است. گرچه به صورت ویژه بر ساختار روانی و آگاهی فردی تکیه داشت، ولی آن را در خدمت اجنماع می دانست. برخلاف کیرکگور که به صورت فردی فکر می کرد و به ارزش های جمعی توجهی نمی کرد. برای سارتر تعهد و مسئولیت واژه هایی هستند که دنیای انسانی را معتادار می کنند. آزادی، حاصل روابط فردی میان انسان هاست که با ارزش های جمعی معنا پیدا می کند. از این رو، فرد منظر سارتر در جامعه شکوفا می شود. جنبه وجود - برای - دیگری بودن انسان، او را به اجتماع می کشاند. ارزش ها در نسبت با اهداف معنا پیدا می کنند و اهداف با انتخاب به وجود می آیند. وجود فردی من، حاصل انتخاب آزاد است و من خالق جهان خودم هستم؛ اما نباید در این جهان فردی آگاهی ها و فردیت های دیگر را نادیده گرفت؛ زیراکه جهان من در همسایگی جهان دیگران قرار دارد و همواره در کنش و واکنش با آنها به سر می برم.

6-5- نکته پنجم این است که در فلسفه سارتر، از آنجا که برای خداوند جایی در نظر گرفته نشده است، بنابراین سارتر متأله نیست و نیازی به مفهوم خدا نمی بیند، به همین دلیل، مانند کیرکگور به دنبال کشف معنا در حيطه ایمان خداوند نمی گردد و با مفاهیم کفر آمیز، انسان را مسئول تمام اعمال خویش قرض کرده است که زندگی و معنای خود را می سازد و به این ترتیب، سارتر همان سارتری که می گوید انسان، شورمندی بی فایده است - برای جستجوی معنا ارزش قایل می شود و حتی راههایی را برای این جستجو پیشنهاد می کند. این راه ها عبارتند است از: یافتن خانه و بار و همراه در دنیا، عمل، آزادی، طغیان در برابر ظلم، خدمت به دیگران، روشنگری خودشکوفایی و تعهد، همیشه و مهم تر از همه، تعهد( یالوم، ۱۳۹۰: ۵۹۷)

 

6-6- زیستن در اجتماع و پذیرش ارزش های جامعه باعث ایجاد الزام و تعهد می شود. از این رو، ششمین نکته در اثبات جعلی و سابجکتیو بودن معنا از نظر سارتر، بحث تعهد است. تعهد داشتن و همنوع دوستی می تواند دری را به روی انسان بگشاید و او را از زندان درونی خود بیرون بکشد. زندگی به طور ذاتی بی معناست و جستجوی معنایی در زندگی بی فایده و پوچ است. انسان به صورت فردی بی حاصل است و هراس از آزادی این پوچی را بیشتر نمایان می سازد و باعث اضطراب و دلهره اگزیستانسیال می شود؛ اما نباید دست روی دست گذاشت و پیکار نشست، بلکه باید با تلاش های مستمر در میان جامعه و همنوع دوستی و ترویج اخلاق و آزادی و آگاهی دادن انسان ها نسبت به حقوق خود، معنا را در لایه های زندگی ترویج داده و آن را رنگ و رو ببخشیم. چالش ادبیات متعهد که سارتر سال ها در پی دفاع از آن بود، گواهی

مستدل است بر این امر اما ویکتور فرانکل از بنیان گذاران و معنادرمانی که نظریات سازنده او مباحث معنای زندگی در دنیای معاصر را بسیار تحت تأثیر قرار داده است و گاهی به نقد سارتر می پردازد، بر این باور است که معنا باید امری کشف کردنی باشد؛ زیرا که باعث آرامش می شود:

بسیار آرامش بخش تر است که معتقد باشیم، معنا «جایی» وجود داشته است و ما کشفش کرده ایم. او موضع سارتر را که می گوید یکی از مسئولیت های آزادبودن این است که فرد باید خود، معنا بیافریند را زیر سوال می برد. فرانکل در سراسر نوشته هایش تأکید می کند که« معنا را باید یافت، نه آنکه بخشید»، موضع فرانکل بنیانی مذهبی دارد و بر این فرض استوار شده است که خدایی هست و معنایی برای هر یک از ما مقدر کرده است.... ( یالوم، ۱۳۹۰: 640).

اما باید دانست که این صرفا نظر و باور فرانکل است و سارتر به چنین امری اعتقاد ندارد. سارتر علاوه بر این، نظریه جیر روانی را رد می کند. این نظریه ریشه در گذشته انسان دارد. وی بر خلاف فروید که حقیقت انسان را در گذشته ها و درون ناخودآگاه انسان جستجو می کرد به دنبال حقیقت در آینده و امکانات پیش رو و درون آگاهی انسان می گردد و با گذشته را می بندد. چنان که پیش تر آمد، سابجکتیو بودن معنای زندگی دربردارنده این حقیقت است که معنا، امری درون ذهنی است و در ذهن انسان ساخته و پرداخته می شود. به عبارتی، ساخته ذهن انسان است، بر خلاف آبجکتیویته که جهان عینی در آن محور است و معنای زندگی بر طبق آن، از عالم بیرون برمی خیزد، نه ذهن انسان به همین دلیل، سارتر انسان را ساخته خویش دانسته و خدا را انکار می کند و معنا را - امری ساخته و پرداخته تلاش انسان می پندارد و از نظر او * سابجکتیو و جعلی است

٦- نتیجه

 سخن گفتن درباره وجوه مشترک و متفاوت میان کیرکگور و سارتر، هم دشوار است و هم ساده از آن جهت که این دو اندیشمند، در یک مکتب فلسفی با عنوان اگزیستانسیالیسم جای می گیرند وجه اشتراک فراوانی دارند، با این حال، فلسفه پارادوکسیکال کیرکگوره باعث دشواری قضاوت و داوری در این زمینه می شود. وی از یک سو، سابجکتیویته را حقیقت میداند و از سوی دیگر، حقیقت راستین را امری آبجکتیو و بیرونی در نظر گرفته است که از منشأ لايزال به انسان می رسد؛ در حالی که برای سارتر، تمام حقیقت را باید در درون انسان و سابجکتیویته او به دست آورد. با این وجود، می توان به چند نکته مهم درباره آنها اشاره کرد:

6-1-نخست آنکه، هر دو فیلسوف عمل گرا هستند و حقیقت سابجکتیو و نظری خود را در زندگی به اجرا

در می آورند و عملی می سازند. کیرکگور با پیروی از زندگی حقیقی حضرت ابراهیم و عیسی مسیح و عملی کردن اهداف آنها در زندگی خصوصی خود و سارتر نیز با پذیرش اجتماع و متعهد شدن به آن و همچنین تلاش برای آزادی نوع بشر.

 

6-2- دیگر اینکه، هر دو فیلسوف، وجود را مقدم بر ماهیت می دانند. در فلسفه کیرکگور، انسان ابتدا وجود دارد و سپس با جستجوی ایمان راستین خداوند، ماهیت خود را شکل می دهد و با فردیت یافتن در پیشگاه خداوند، ماهیت انسانی او تکمیل می شود و به معنای غایی زندگی می رسد. در سارتر نیز انسان ابتدا وجود دارد و سپس با درک جایگاه خود و شناخت قوه آگاهی، به طرح افکنی می پردازد

6-3- در بحث جعل یا کشف معنای زندگی نیز، هر دو فیلسوف بر سر یک مسئله تفاهم دارند. کیرکگور حقیقت را امری سابجکتیو می داند و با تکیه بر آن به کشف معنای آبجکتیو می پردازد. سارتر نیز حقیقت انسان را امری سابجکتیو و درونی می داند که تا پایان و تا زمان مرگ درونی باقی می ماند و همراه انسان است.

6-4- بنیانی ترین اختلاف میان سارتر و کیرکگور خدایاوری کیرکگور و الحاد سارتر است. در هستی شناسی کیرکگور که متشکل از سه مرحله استحسانی، اخلاقی و ایمانی است، تنها عامل تعیین کننده و تمایز بخش، بحث ایمان است. واپسین و اصلی ترین سپهر که مرحله ایمان است، مرحله ای است که فرد با ایمان داشتن ناب به خداوند، به یک زندگی سرشار از معنا دست پیدا می کند؛ اما در هستی شناسی سارتر که به دو دسته وجود - برای - خود و وجود - در - خود تقسیم می شود، تنها معیار اختلاف به شکل بنیادین، مسئله آگاهی است

6-5- یکی دیگر از نقاط اختلاف میان این دو فیلسوف، در آنجا است که کشف معنا برای کیرکگور، منوط به فردیت یافتن است؛ زیرا از آنجا که خداوند یگانه و بی همتا است، انسان به صورت فردی در پیشگاهش حاضر می شود. بنابراین، تنها تعهد راستین، تعهد در قبال خداوند و ایمان به اوست؛ اما در فلسفه سارتر، گرچه انسان یگانه و منفرد است، با این حال در اجتماع به شکوفایی می رسد و اگر متعهد و پایبند به اجتماع باشد، زندگی اش معنای مطلوب به خود می گیرد. از این رو است که می توان گفت، یک سارتر ایدئال، همواره در سپهر اخلاقی کیرکگور باقی می ماند و از آن گذر نمی کند؛ اما کیرکگور برای رسیدن به هدف والا، از مرزهای اخلاق می گذرد.

6 - 6- در نهایت اینکه، معنای زندگی برای کیرکگور امری است آبجکتیو، بیرونی و کشف شدنی؛ در حالی که برای سارتر مسئله است سابجکتیو، درونی و جعل شدنی که انسان با آگاهی آن را می سازد.

منابع

1- استیس، و ت و همکاران، (۱۳۸۹)، معنای زندگی ترجمة الف، پویا، تهران: نشر ادیان

 ۲- سارتر، ژ، پ، (۱۳۹۰)، مگس ها، ترجمه م. روشن زاده، تهران: انتشارات ثالث

٣- متزت، (۱۳۸۹)، معنای زندگی، ترجمه م جوادی و مجموعه مقالات). تهران: پژوهشگاه علوم اسلامی

4- ملکیان، م، (۱۳۸۰)، هرکس باید به زندگی خود معنا | دهد، تهران: بازتاب اندیشه

5- وال، ژ، (۱۳۵۷)، اندیشه ه نی، ترجمه پ. پرهام، تهران: انتشارات طهوری

6- وال، ژوورنور، (۱۳۷۲)، پدیدارشناسی و فلسفه های هست بودن، ترجمه ی مهدوی، تهران انتشارات خوارزمی

۷- وارئوک. م، (۱۳۸۹)، اگزیستانسیالیسم و اخلاق، ترجمة م. عليا، تهران: انتشارات ققنوس

 ۸- یالوم. ارد، (۱۳۹۰)، روان درماني اگزیستانسیال، ترجمه م. حبيب، تهران: نشر نی

9- CaputoD,John.(2007). How To Read Kierkegaard.w.w. New york & London. norton & company

 10- C. Cochrane, Arthur. (1956). The Existentialism and God. The Westminster press.



 

11- Guignon, charles. (2004). The Existentialist. Rouman & little field publishers. Inc. 12. Heidegger, martin. (1962).Being and Time. Basil Blackwell. Translated by John Macquraric. 8 Edward Robinson. 13- Kierkegaard, soren. (1987). Either/or. Part 1. Edited and Translated by Howard V. Hong and Edna H. Hong. Princeton university Press. Princeton, new Jersey, 14- Kierkegaard, Soren. (1948). purity of heart. Printed in the united states of America. 15- Kierkegaard, soren. (1982). Gospel of sufferings. Printed in united Kingdom by Red wood Burn limited, Trow bridge. 16- Kierkegaard, Soren.(1990). Eighteen Upbuilding Discourses. Edited and Translated by Howard V. Hong and Edna H. Hong. Published by Princeton university Press. 17- Kierkegaard, soren. (1980). The Sickness un to Death. Princeton university Press. Princeton, New Jersey. 18- Kierkegaard soren. (1962). philosophical Fragments. copyright by Princeton university Press. 19- Lippitt, John, (2003). Kierkegaard and Fear and Trembling. Routledge Taylor & Francis. 20- Merino,G.D. Kierkegaard in The Present Age. Marquitte University Press. 21- Podmore.D.S. . Kierkegaard and The Self Before God. Indiana University Press. Bloomington & Indianapolis. 22- Sarter, Jean-Paul. (1966). Being and Nothingness. Translated by Hazel E. Barnes. University of Colorado. 23- ward. Keith (2000). Religion and the Question of Meaning. In Runzo. Joseph and Martin. Nancy M. The Meaning of Life in the World Religion. Oxford: One world. 24- Weston, W.(1994). Kierkegaard and Modern Continental Philosophy. Rotledge London and New yourk. 25-Westphal,M.(1990). Kierkegaard in Golden Age of Denmmark. Indiana University Press. Bloomington & Indianapolis..

 

منتشر شده در الهیات تطبیقی ، سال هفتم، شماره پانزدهم ، بهار و تابستان 95


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :