ارسال به دوستان
کد خبر : 256554

پس از بیست سال

سلمان کدیور نویسندۀ جوانی است که نخستین رمانش در نمایشگاه کتاب امسال رونمایی شد؛ «پس از بیست سال». رمانی تاریخی که به برهه ای از تاریخ صدراسلام و زندگی مولاامیرالمؤمنین می پردازد. پس از بیست سال یک رمان تاریخی است که به گفتۀ نویسندۀ آن، قصه در نگارش آن اولویت داشته است بر تاریخ. کدیور می گوید «سعی کردم خودم را ازتاریخ بیرون بکشم و به عنوان یک قصه به کار نگاه کنم» و شاید همین نکته باعث جذابیت این اثر شده است. تعلیق در رمان پس از بیست سال، از عناصر مهم جذابیت آن است که باوجود آگاه بودن خوانندۀ رمان تاریخی از پایان ماجرای کتاب، همچنان اثرگذار است. همانطور که گفته شد، محوریت این رمان حضرت علی (علیه السلام) و ماجرای جنگ صفین است. ضمن عرض تسلیت در شب شهادت مولاامیرالمؤمنین،صفحه ای از این رمان را با هم می خوانیم:

پس از بیست سال

چند لحظه که گذشت و مردم ساکت شدند، مالک گفت: «ای مردم! وای بزرگان! امروز برای دو امر مهم در این جا جمع شده ایم. نخست برای بیعت اهالی من با امیرالمؤمنين و دوم برای مشورت با شما پیرامون جنگ با پسر ابوسفیان. آیا هیئت یمنیان در این جمع حاضرند؟»
مردی از گوشه مسجد به پا خاست و گفت: «منیان همیشه در رکاب وصی رسول خدا حاضرند.» و به همراهی چندین مرد جمعیت را شکافت و پیش آمد.
مردی که کنار سلیم نشسته بود، گفت: «بسیار مشتاق بودم نماینده مشاهیر یمن را ببینم.»
مرد دیگر گفت: «اینان از کدام قبيلة يمن اند؟»
از تمام قبایل. امیرالمؤمنین برای حاکمشان حبیب بن منتخب، نامه ای فرستاد و خواست که نمایندگانی از آن دیار برای بیعت بفرستد. آن طور که شنیده ام ، حبیب صد نفر از بهترین مردم يمن را گرد آورد و از میان آنان هفتاد نفر را جدا ساخت و از میان آنان سی نفر را و از میان آنان این ده نفر را گسیل داشته و از میان این ده نفر یک تن را به عنوان نماینده منیان برگزیده است .
به گمانم آن مرد، او که پیشاپیش آنان است، برگزیده باشد.»
سلیم به مرد یمنی و یارانش که روبه روی منبر علی رسیده بودند، نگاه کرد. مرد با صدایی رسا گفت: «سلام بر تو ای امام عادل، ای ماه تمام، ای شیر شجاع میدان نبرد! درود خدا بر تو که از تمام مردم افضلی، درود و صلوات خدا بر تو و بر آل تو... ای علی، شهادت می دهم که تو به حق و صدق امیرالمؤمنینی، و همانا تو وصی رسول خدا و خلیفه ی پس از او و وارث علم او هستی
«ای علی، نفرین خدا بر آن که حق تو را انکار و مقام بزرگت را کتمان نماید، تو صبح نمودی در حالی که امیر و معتمد اسلام هستی. هر آینه عدالت تو جهان را پُر ساخته و چون باران، پی در پی رحمت و رأفتت بر همگان برکت آورده است.» 
سپس در حالی که جمعیت از فصاحت و بلاغت مرد به تحسین آمده بود، چند قدم نزدیک شد و نامه ی حاکم یمن را به امام داد
علی نامه را خواند و خرسند شد. مرد دوباره با صدایی رسا و جملاتی فصیح گفت: «من به نمایندگی از تمام اهالی یمن، که جملگی از دوستداران تو هستند، با تو بیعت می کنم. پس هر جا می خواهی ما را بفرست که بی شک ما را مردانی شجاع و با تدبیر خواهی یافت.» 
علی لبخندی زد و گفت: «خداوند شما را رحمت کند.» 
-«ما برای اطاعت از تو به جهان پای گذاشته و به فرمان تو از جهان خواهیم رفت. ما را در هر بلا و فتنه ای آزمایش کن تا صدق ما بر تو آشکار گردد.» 
مالک به عمّار نگاه کرد که با لبخند تحسین برانگیز و چشمان به شوق آمده اش به نماینده ی یمنیان خیره شده بود
امام سری به تأیید تکان داد و گفت: «نام تو چیست ای مرد؟» 
-«عبدالرحمن.» 
-«فرزند کدام یک از یمنیان هستی؟»
-«فرزند ملجم.» 
سلیم به امام نگاه کرد که ناگهان در هم شده و لبخندش زایل گشته بود.
-«آیا تو مرادی هستی؟»
-«بلی یا امیرالمؤمنین.» 
امام سر به زیر افکند و ساکت در حالی که زیر لب آیه ی استرجاع را زمزمه می کرد، در هم رفت


.


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :