ارسال به دوستان
کد خبر : 254848

ویژگی های حیات معقول به عنوان هدف متعالی انسان و راه های وصول به آن در اندیشه علامه محمدتقی جعفری

غايت انگاري و آينده نگري به عنوان يک امر فطري، همواره انسان را وادار به پژوهش در کشف اسرار و رموز پديده هاي عالم، نظام هستي و وجود خود نموده است. اگر پرسش گري در ساختار ذهن انسان نبود و اگر ذهن انسان، در طلب هدف و غايت نبود، گره از هيچ مشکلي در سراسر عالم انساني گشوده نمي شد. علامه جعفري با ارائه الگوي «حيات معقول» به عنوان هدف متعالي جامعه بشري، فلسفه هستي انسان را انتقال از حيات معمول به حيات معقول مي داند. حيات معقول، حيات آگاهانه اي است که نيروها و فعاليت هاي جبري و جبرنماي حيات طبيعي را با برخورداري از آزادي در اختيار، در مسير اهداف تکاملي نسبي تنظيم نموده و شخصيت انساني را که تدريجاً در اين گذرگاه ساخته مي شود، وارد هدف اعلاي حيات مي نمايد. اين هدف متعالي، شرکت در آهنگ کلي هستي وابسته به کمال برين است. جلوه عالي حقيقت رو به كمال، حيات آگاه نسبت به حقايق والاي هستي، رهيدن از دام كميت ها و ورود به آستانه ابديت از ويژگي هاي حيات معقول است. هدف نگارش اين نوشته، تحليل هدف متعالي انسان و راه هاي وصول به آن در انديشه اين متفکر مي باشد.

ویژگی های حیات معقول به عنوان هدف متعالی انسان و راه های وصول به آن در اندیشه علامه محمدتقی جعفری

فاطمه زارع ، جعفرشانظري

چکيده

غايت انگاري و آينده نگري به عنوان يک امر فطري، همواره انسان را وادار به پژوهش در کشف اسرار و رموز پديده هاي عالم، نظام هستي و وجود خود نموده است. اگر پرسش گري در ساختار ذهن انسان نبود و اگر ذهن انسان، در طلب هدف و غايت نبود، گره از هيچ مشکلي در سراسر عالم انساني گشوده نمي شد. علامه جعفري با ارائه الگوي «حيات معقول» به عنوان هدف متعالي جامعه بشري، فلسفه هستي انسان را انتقال از حيات معمول به حيات معقول مي داند. حيات معقول، حيات آگاهانه اي است که نيروها و فعاليت هاي جبري و جبرنماي حيات طبيعي را با برخورداري از آزادي در اختيار، در مسير اهداف تکاملي نسبي تنظيم نموده و شخصيت انساني را که تدريجاً در اين گذرگاه ساخته مي شود، وارد هدف اعلاي حيات مي نمايد. اين هدف متعالي، شرکت در آهنگ کلي هستي وابسته به کمال برين است. جلوه عالي حقيقت رو به كمال، حيات آگاه نسبت به حقايق والاي هستي، رهيدن از دام كميت ها و ورود به آستانه ابديت از ويژگي هاي حيات معقول است. هدف نگارش اين نوشته، تحليل هدف متعالي انسان و راه هاي وصول به آن در انديشه اين متفکر مي باشد.

واژگان کليدي: انسان، تعهد برين، حيات معقول، ، دين، هدف متعالي.

1.مقدمه

از آنجايي که انسان موجودي ايده آل و هدف گراست و بدون برخورداري از هدف و آرمان نمي تواند به هستي خود ادامه دهد، در سير تاريخ، همواره اهدافي براي خود در نظر گرفته و به وسيله آن زندگي و حيات خويش را تفسير مي کند. او اهدافي از قبيل مال، مقام جويي و شهرت طلبي را انتخاب کرده ولي اين اهداف نتوانسته است انسان را از زندان خود طبيعي نجات داده و آدمي را به هدف متعالي حيات سوق دهد و چنين اهدافي فاقد کششي است که انسان را به هدف اعلاي حيات حرکت دهد. عدم دستيابي اکثر انسان ها به غايت نهايي و در نتيجه سقوط به مرحله بي معنايي و پوچ گرايي ناشي از درک نادرست آنها نسبت به ماهيت و چيستي هدف متعالي و خصايص و ويژگي هاي  اين حيات مي باشد. انسان به عنوان فاعل مختار نمي تواند بدون يک هدف نهايي، فعاليت هاي خود را سامان دهد و تنظيم کند، زيرا هرکس در کارهايي که انجام مي دهد، اهدافي دارد و از آنجا که تسلسل در اهداف ممکن نيست، يک هدف نهايي براي آن کارها در نظر مي گيرد تا بتواند به مقاصد مختلفي که دارد دست پيدا کند؛ ولي در ميان همه آنها چيزي وجود دارد که بالاتر از آن براي هيچکس قابل تصور نيست و اين هدف غايي انسان مي باشد. هدف غايي جامع همه ارزش هايي است که انسان در صدد دستيابي به آنهاست. هدف غايي، حقيقت بي نهايت و جامع تمام ارزش هاست؛ نقطه اصلي و مطلوب بالذات در زندگي و والاترين ارزش مطلوب در همه فعاليت هايت. به دليل ضرورت اين مساله، در اين مقاله ابتدا به بررسي ماهيت هدف، نقش و جايگاه انسان و دين در نيل به هدف و سپس به  بررسي حيات معقول به عنوان هدف متعالي انسان از منظر علامه محمد تقي جعفري مي پردازيم.

2. عناصر سازنده هدف

در انديشه علامه جعفري هدف، حقيقت مطلوبي است که اشتياق وصول به آن، محرک انسان بر انجام کارها و انتخاب وسايلي است که آن حقيقت را قابل وصول مي نمايد. هر هدفي از نظر شناسايي به چهار عنصر اساسي تجزيه مي گردد:

عنصر اول: جنبه درون ذاتي است که مربوط به يکي از خواسته هاي طبيعت انساني است. درک و اشتياق وصول به آن خواسته، جنبه درون ذاتي هدف است. بنابراين دو رکن اساسي جنبه درون ذاتي هدف، شناسايي و اشتياق به آن است. عامل اساسي پيروزي در هدف گيري، از پيروزي در دو رکن مزبور حاصل مي شود. از نظر ايشان، لزوم مهارت در به کار بردن رکن دوم جنبه درون ذاتي هدف (يعني اشتياق) کمتر از مهارت در رکن اول (يعني شناسايي) نمي باشد، زيرا اشتياق، اراده، شور و عشق پديده هايي هستند که در مجراي استهلاک قرار مي گيرند، برخلاف شناسايي هاي ناقص درباره هدف که ممکن است براي تجارب ما در تعقيب مجدد هدف يا ساير هدف گيري ها و انتخاب وسايل مفيد واقع شوند ولي اشتياق، اراده، شور و عشق پديده هاي رواني هستند که در صورت منتج بودن، اميد بخش و در صورت خنثي گشتن، نوميدي به بار مي آورند.

عنصر دوم: جنبه برون ذاتي هدف است و آن، حقيقتي است که با قرار گرفتن در جذب اشتياق و اراده آدمي، رنگ هدف به خود مي گيرد. اشتياق و اراده به هدف از ضروريات واقعي آن است. ملاک ضرورت واقعي هدف، ساختمان طبيعي و رواني انسان است. ساختمان طبيعي و رواني انسان، اشياء را به ضروري، مفيد و غير ضروري و مضرّ تقسيم مي کند.

عنصر سوم: هدف در همه موارد حقيقتي خارج از موقعيت فعلي انسان هدف گير است، زيرا امري که بيرون از سلطه و اختيار انسان نيست، جزئي از اوست و اشتياق و کار براي وصول به چيزي که جزء آدمي محسوب مي شود، تحصيل حاصل و امري نامعقول است. انسان ها در انتخاب هدف که حقيقتي خارج از آنها است، به دو گروه تقسيم مي شوند:

 1- انسان هايي هستند که عوامل جبري محيط و تاريخ، آنها را با خود مي برد. هدف گيري اين گروه بي شباهت به هدف گيري غريزي ساير حيوانات نيست. آنان در جريان زندگي نه اعتلا و نه سقوطي دارند و هدف براي آنها، ساختمان وجودي آنهاست و بس.

2- انسان هايي هستند که هر موقعيتي به دست مي آورند، سعي جدي در دگرگون کردن آن به هدف گيري هاي عالي تر دارند و هدف هاي عالي براي آنها خارج از موقعيتشان قرار گرفته و به دليل کششي که به سوي آنها دارند، همواره موقعيت فعلي را موقت مي دانند. البته منظور از کشش به اهداف عالي تر آن نيست که موجوديت طبيعي و يا ساختمان فکري آنها دگرگون گردد، بلکه منظور اين است که اهداف عالي، موقعيت رواني آنها را گسترده تر و اصالت حياتشان را در اين دنيا نيرومندتر مي گرداند و در نتيجه به مافوق انسان ها مي نگرند و ابعاد دروني شان بازتر مي گردد و به حلقه اي زنجير وراثت، محيط و تاريخ مسلط مي شوند.

عنصر چهارم: دو جنبه جبري و اختياري وصول به هدف. جنبه جبري هدف، در خارج از موقعيت فعلي انسان، از يک جهت در مجراي قوانين مهار نشده طبيعت و يا اعمال و خواسته هاي ديگر انسان ها قرار مي گيرد که خارج از اختيار انسان است. جنبه اختياري، به دست آوردن هدف در موقع معين احتياج به رسيدگي ها و تکاپوهايي دارد که در حيطه قدرت و اختيار انسان است. (جعفري، 1357، ج1، ص 84-80)

3. حيات، اصيل ترين هدف ها

علامه جعفري، حيات را اصيل ترين هدف مي داند. و با چند دليل، اصالت جنبه هدفي حيات را اثبات مي کند:

دليل اول: داشتن حيات و ادامه آن، اصيل ترين هدفي است که خود را مطلوب مستقل و نهايي در مقابل تمام فعاليت هاي فکري و عضلاني ما قرار مي دهد. تنها اين هدف است که همه آنچه را که در سلطه انسان قرار مي گيرد، از چشم انداز وسيله مي نگرد. اين دليل مبتني به آگاهي حيات از خود حيات است که همه انسان ها بي نياز از واسطه در خود مي يابند.

دليل دوم: همه قوانين بشري و مذهبي و اصول اخلاقي بدون استثناء، اصالت هدف بودن حيات را مي پذيرند.

دليل سوم: در طول تاريخ، همه انسان ها با احساس ضرورت حيات و چشيدن طعم آن، ارتکاب هر عمل را به عنوان وسيله ادامه حيات توجيه نموده اند. هيچ عملي در مقابل اصالت حيات نتوانسته است آنچنان جلوه اي داشته باشد که بتواند رنگ حيات را مات سازد، زيرا کم رنگ کردن حيات مساوي نابودي آن است.

دليل چهارم: در طول تاريخ علم و فلسفه، همه تفکرات و عقايد وسايلي براي حيات تلقي شده اند. (جعفري، 1357، ج1، ص 88)  بنابراين در انديشه ايشان، حيات پديده اي است که ذاتاً داراي ارزش هدفي است ولي با نظر در اهداف عالي تر مي توان حيات را وسيله قرار داد. سوالي که ممکن است به ذهن متبادر گردد اين است که چطور حيات هم ارزش هدفي و هم ارزش وسيله اي دارد؟ براي پاسخ به اين سوال بايد به دوسطحي بودن حيات نظر کرد: الف) سطح مجاور طبيعت؛ و آن سطحي است که در مجراي تحولات پي در پي قرار مي گيرد. اين تحولات از تماس سطح حيات با عوامل طبيعت و مختصات خود آن سطح ناشي مي شود که دائماً در حال تأثيرپذيري از عوامل و فعاليت هاي اختصاصي خويش است. حيات با نظر به اين سطح، ارزش وسيله اي دارد و در مجراي افسردگي و شکوفايي، شادي و غم و... قرار مي گيرد.

ب) سطح عميق حيات؛ و آن حقيقت ثابتي است که مي تواند در جاذبه حيات کلي رو به رشد و کمال قرار گيرد. اين سطح عميق، پايدار و داراي ارزش هدفي مي باشد. اين سطح همان مطلقي است که هيچ نيرو و عاملي جز آفريننده حيات به آن دسترسي ندارد. (همان، ص 91 و 92)

بنابراين بايد براي پيدا کردن هدف متعالي حيات، خود حيات تفسير شود و شناسايي حقيقت و ابعاد حيات نيز بدون در نظر گرفتن هدف متعالي پاسخ گوي سوال اساسي انسان نخواهد بود. در واقع، علامه جعفري بين شناسايي و تفسير حيات و لحاظ کردن هدف متعالي رابطه اي دوسويه برقرار مي کند و مي نويسد اگر انسان درباره اهداف متعالي حيات خويش، بزرگترين انديشه ها را به کار گيرد، مادامي که خود حيات را خوب نشناسد، آن انديشه ها جز خيالات و صرف وقت چيز ديگري نخواهد بود و بالعکس، اگر انسان تمام ابعاد حيات را به لحاظ علمي بشناسد ولي محصول و هدف اعلاي آن را درک نکند، بهره برداري از حيات جز در محدوده غرايز و فعاليت هاي عادي آن، نتيجه اي نخواهد داد.

هرگز خود حيات نمي تواند از فلسفه و هدف خود سوال کند، زيرا شيء نمي تواند خود را براي خود مطرح کند. سوالي که مطرح مي شود اين است که چه کسي شايستگي سوال از حيات و فلسفه و هدف آن را دارد؟ به نظر علامه، «من انساني» مقوله اي است که شايستگي عبور از مراحل تفاعل مادي و امواج متقاطع کميت ها  و نيل به حيات را دارد و مي تواند با بکار بردن عقل و وجدان همان حيات طبيعي را پشت سر گذاشته و به مرحله متعالي حيات راه يابد. وقتي من انساني از هدف حيات مي پرسد، چون در نقطه مافوق حيات طبيعي قرار گرفته است، نمي تواند پاسخ خود را از خود حيات طبيعي و شئون آن جستجو کند. (جعفري، بي تا، ص 59-57)

براي اثبات اينکه حيات بدون فعاليت هاي هدف گيري، ماهيت خود را از دست مي دهد، کافي است به اساسي ترين عنصر حيات توجه کرد و آن، پديده «مي خواهم» است. بديهي است که هرچه حيات انسان محدودتر باشد، «مي خواهم» آن نيز محدودتر خواهد بود و هرچه حيات انسان، ابعاد خود را بيشتر باز کند، «مي خواهم» آن هم از نظر کميت وهم از نظر کيفيت افزايش خواهد داشت. حيات آدمي بدون اين «مي خواهم» جز امواج ماده و معلول جبري قوانين طبيعت، چيزي ديگر نيست. (همان، ص 104 و 105) البته براي به جريان افتادن اين عامل بزرگ حيات هدفي، بايد تمام مختصات مثبت انساني در حد اعلاي امکان، شناخته شود و پس از شناخته شدن همه مختصات، خاصيت منبع بودن آن براي جوشش «مي خواهم» کشف گردد. با شرکت آن مختصات در هدف حيات است که «مي خواهم» واقعي به جريان مي افتد و کارگاه بسيار عظيم انسان، شروع به توليد محصول خود -يعني هدف حيات- مي کند.

4. مختصات و ويژگي هاي حيات هدف دار

زندگي داراي هدف، داراي مختصاتي است که هر يک از آنها در عين وسيله بودن براي هدف متعالي حيات، بعدي از هدف عالي است؛ از آن جهت که هدف متعالي حيات، ورود به حوزه ديدار ربوبي است، اين مختصات جنبه وسيله اي دارند و از جهت آنکه همين مختصات در آن هدف متعالي با وضعي تجريد يافته تثبيت مي گردند، داراي بعد هدفي نيز مي باشند. اين مختصات به عنوان محصولات عالي در چنين حياتي شکوفا مي گردد. ارکان مختصات زندگي هدف دار چنين است:

1.4. تعهد برين

 اين ويژگي، عالي ترين مختص حيات هدف دار و عنصر اساسي اومانيسم است و آن شناخت موقعيت خود در جهان هستي و التزام به تکامل و به ثمر رسانيدن شخصيت است. با بروز اين ويژگي است که تعهدهاي اجتماعي و عمل به آنها نيز پرتويي از تعهد برين گرفته مي شود؛ احساس سنگيني و فشار آنها به نيروي محرک زندگي مبدل مي گردد. رسالت انساني بايد اين پديده مقدس را که بدون آن، موجودي به نام انسان نداريم، به هر وسيله ممکن در عقول و دل هاي انسان ها تثبيت کند. معناي تعهد برين اين است که انسان، خود را به عنوان يک موجود وابسته به جهان هستي -که جلوه اي از مشيت کلي الهي است-، بپذيرد. اين پذيرش، هدف دار بودن او را در طول زندگي در تمام شئون حيات اثبات مي کند. تعهدها و پيمان هاي اجتماعي، اخلاقي و حقوقي او، از جوهر ناب همين تعهد برين تقويت مي شود و از آن آب حيات سيراب مي گردد. بدون تعهد انساني برين، راهي براي اثبات ارزش انساني نخواهيم داشت. (جعفري، 1357، ج1، ص63)

2.4. شناخت ارزش حيات

تنها زندگي هدف دار است که مي تواند چهره واقعي حيات را نمودار سازد و آن را از مفهوم يک پديده معمولي فشرده در ميان عوامل جبري بالاتر برده و در منطقه ارزش ها قرار دهد. براي انسان با هيچ دليلي نمي توان اثبات کرد که حيات در قلمرو اصلي خود، حقيقتي است که تمام جانداران به منزله امواجي از آن حقيقت مي باشند. احترام به ذات که ايده آل تمام اومانيست ها و اعلاميه جهاني حقوق بشر و فلاسفه انسان شناس و ارباب مذاهب الهي و اخلاقيون است، جز با پذيرش اين ويژگي حيات هدف دار امکان پذير نخواهد بود. 

3.4. برخورداري از روشنايي و سعادت

 منظور از روشنايي و سعادت آن نيست که تمام شئون زندگي هدف دار روشن و در لذائذي -که معمولاً آن را سعادت مي نامند- غوطه ور باشند، بلکه مقصود اين است که هدف متعالي، شعاعي معنادار به تمامي شئون انسان و جهان مي اندازد و در عين حال که جزئيات زندگي، تاريک و رنج آور است، زمينه و محصول کلي حيات، روشن و سعادتمند تلقي مي گردد.

4.4. جدي گرفتن جهان هستي

 جهان هستي يک مجموعه ي سيستماتيک است و مسلم است که بدون جدي گرفتن جهان هستي، منطقي براي حيات هدف دار نخواهيم داشت. به همين دليل اين خصيصه  مي تواند هم جنبه عليت براي حيات هدف دار داشته باشد و هم جنبه معلولي؛ زيرا اگر جدي بودن جهان هستي براي کسي اثبات گردد، بدون ترديد، جدي بودن حيات که جزئي از جهان هستي است، اثبات خواهد شد و بالعکس براي کسي که هدف دار بودن حيات اثبات مي شود، به دليل رابطه جزء با کل، هدف داري جهان هستي نيز مورد پذيرش خواهد بود. در نگرش اين متفکر، علت اينکه حيات هدف دار، جهان هستي را جدي تلقي مي کند، اين است که اگر قوانين حاکم بر عالم هستي را جدي تلقي نکند، خود حيات محکوم به پوچي مي گردد و فضيلت ها و ارزش ها جز مشتي از خيالات چيز ديگري نخواهد بود.

5.4. تعديل خود طبيعي

 تجربه هاي همه جانبه در تمامي ادوار تاريخ به خوبي نشان داده است که رهايي بي قيد و شرط «خود طبيعي» سنگين بارترين زنجير به دست و پاي «من ايده آل انساني» است. اگر اين زنجير به دست و پاي خود طبيعي که غرايز حيواني خام است- زده نشود، به طور جبري به گردن «من ايده آل انساني» زده مي شود. حيات طبيعي «من ايده آل انساني» در اين است که غرايز حيواني خام تعديل شود و در غير اين صورت، امتيازات و عظمت هاي تکاملي انسان چيزي جز سايه هاي گسترده همان غرايز نخواهد بود. اين ويژگي به اندازه اي اهميت دارد که مي توان گفت بدون آن، انسانيت و رسالت انسان جز موهومات چيز ديگري نمي باشد. به گفته علامه جعفري، بي اعتنايي متفکران علوم انساني به اصل تعديل خود طبيعي است که موجب شده است عالي ترين قوانين حقوقي مانند مجلل ترين و با شکوه ترين کاخي شود که بر قله هاي کوه آتشفشان بنا شده است. (همان، ج1، ص 64)

 6.4. بدست آوردن آزادي برين

وقتي زندگي داراي حيات تلقي شود، زنجير گرانباري که در کارزار ماده و حيات در وجود انسان تعبيه شده است، از گردن روح باز و به دست و پاي هوا و هوس هاي بي اساس بسته مي شود. اين پديده، آزادي برين ناميده مي شود. زندگي با آزادي برين يکي از مختصات متعالي حيات هدف دار است و بدون به دست آوردن اين آزادي، حتي با وجود ساير آزادي هايي که براي جريان معمول زندگي مورد نياز است مانند آزادي اجتماعي، آزادي عقيده- نمي توان پاسخ منطقي براي معناي حيات به دست آورد.

7.4. آزاد ساختن انسان از مطلق تراشي ها

حس مطلق تراشي در درون انسان به اندازه اي فعال است که مي توان گفت يکي از ويژگي هاي مغز انسان، مطلق سازي است. در اغلب موارد، سه عامل عشق به امر مطلق، کمبود فرصت براي تفکرات همه جانبه و شتابزدگي در تفسير حيات موجب مي گردد که انسان ها و حتي دانشمندان از ارزيابي واقع بينانه مطلق ها محروم گردند. اين سه عامل موجب مي شود به جاي آنکه مطلق هاي به دست آمده، اصولي براي تکامل معارف بشري باشد، به صورت مکتب هاي فلسفي و ايدئولوژيکي بروز کند و موجب حصول تناقض هايي مي گردند که سوق دهنده تفکرات انسان ها به سوي پوچ گرايي مي باشد. بنابراين، به اعتقاد علامه جعفري حيات هدف دار در جريان سيستم باز خود، مطلقي جز هدف متعالي حيات نمي شناسد و کليات و مطلق هاي ديگر را به عنوان وسايلي براي نيل به هدف متعالي حيات تلقي مي نمايد. (جعفري، بي تا، صص 169-159)  

محمدتقي جعفري بر اين باور است كه تنها در صورتي زندگي انسان ها با تمام ظرفيت شكوفا خواهد شد كه آنها معناي حيات را درك كرده باشند. (جعفري، 1381، ص381) به نظر او، سؤال از فلسفه و هدف زندگي براي دو گروه مطرح نخواهد شد:

گروه اول كساني هستند كه حيات را منحصر در ابزار و پديده هاي مادي حيات طبيعي مي دانند؛

گروه دوم اشخاص رشديافته اي كه حيات را به عنوان جزئي از مجموع هستي كه در يك آهنگ كلي شركت كرده است، تلقي نموده و هر جزئي ولو پست ترين پديده از حيات، برايشان جزئي از آهنگ كلي هستي است كه هدف ناميده مي شود. (جعفري، 1368، ص 20)

به اعتقاد اين انديشمند، در مقام ارزيابي فهم معناي زندگي، شناخت هويت و حيات خود كار دشواري نيست و اولين قانون شناخت خويشتن، قانون اصلي من و روح است. دستيابي به اين شناخت، كار دشواري نيست؛ زيرا هر كسي درباره خويشتن آگاهي هايي دارد و اين كار نيازمند فلسفه و روانشناسي نيست. (جعفري، 1362الف، ص202) ولي از طرف ديگر اينگونه هم نيست كه انسان به راحتي در زمان محدودي، هويت خود را بشناسد و به درك تمام معناي زندگي خود نائل شود. (همو، 1368، ج8، ص 309)

علامه جعفري شش تقسيم بندي در مورد حيات مطرح مي کند. او زندگي ناآگاهانه و بدون استقلال شخصيت و آزادي و اختيار، زندگي دنيوي براي دنياي محض، زندگي معنوي براي تلطيف روح يا براي آخرت محض، زندگي معنوي نما براي زندگي مادي و زندگي اخروي نما براي زندگي دنيوي، زندگي دو عنصري دنيوي در مسير حيات اخروي سخن به ميان آورد و آن را «حيات معقول» نام نهاد. اين نوع حيات مورد نظر پيامبران الهي بوده که زندگي را حقيقتي عالي و باعظمت معرفي نموده اند. آنان دو بال علم و عمل را براي تکامل انسان در نظر گرفته، زندگي دنيوي را در مسير حيات اخروي به جريان انداخته اند. انسان در پهنه حيات مادي، با تصرف در عالم تکامل پيدا مي کند. هر چند فعاليت هاي انساني جنبه مادي دارد، ولي حقيقت و باطن آن مي تواند جنبه اخروي هم داشته باشد. هيچگاه احساس رکود در حيات، به انسان دست نمي دهد و آدمي با وجود ناگواري هاي بسيار، حيات را گوارا تلقي مي نمايد. (جعفري، 1360، ص 56)

5. دين، مهمترين منبع در نيل به هدف متعالي انسان

به نظر علامه جعفري، دين به عنوان مهم ترين منبع معنابخش به زندگي است. در مورد اينکه آيا مي توان بدون مذهب از فلسفه و هدف زندگي ياد کرد، سوالي در قالب استفهام انکاري به ذهن متبادر مي گردد که اگر کسي از دانشجويان يا اساتيد جستجو کنيد و ببيند که مي تواند با قطع نظر از مذهب براي اين زندگي فلسفه پيدا کند، شما را به خدا قسم زود به من خبر دهيد. البته اگر مقصود از دين، يک مجموعه عقايد بي پايه و انجام اعمالي بي اساس به عنوان دين باشد، نه تنها دين به اين معنا نمي تواند در حيات بشري ضرورتي داشته باشد، بلکه مختل کننده حيات معقولي بشري خواهد بود. (جعفري، 1373، ص 87)

دين گواراترين آب حيات زندگي انسان هاست؛ زيرا تنها دين است که مي تواند چهار سوال اساسي «من کيستم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا مي روم؟ براي چه آمده ام» را پاسخگو باشد، به همين دليل، فقدان دين و دينداري، ندانستن پاسخ به مبدأ و مقصد زندگي انسان ها است که موجب گيجي، تحير و بي معنايي زندگي آنها مي شود. 

منظور از معناي زندگي، معناي ديني زندگي است. انسان زماني مي تواند زندگي معناداري داشته باشد كه سرلوحه زندگي خود را آرمان هاي اخلاقي والا قرار دهد؛ آرمان هاي اخلاقي والايي كه از دين نشأت گرفته باشد. به باور او، تنها خواسته اصيل دين و اخلاق است كه مي تواند جوهر حيات ما را تفسير كند و به آن معنا دهد. او عامل بيشتر خودكشي ها را پيروي از تمايلات نفساني مي داند كه تنها راه حل آن زندگي توأم با معنويت و اخلاق است. (جعفري، 1379، ص 100) وي به صراحت اعلام مي كند كه اگر اخلاق و دين را از زندگي حذف كنيم، حيات ورشكسته خواهد شد. او همچنين توصيه مي كند كه اگر فلسفه ديگري جز اين دو براي حيات درنظر بگيريد، به بن بست خواهيد رسيد. محمدتقي جعفري از آلبر كامو به عنوان يكي از نويسندگان فرانسوي ياد مي كند كه در مورد هدف زندگي كار كرده، ولي غفلت او از دين به عنوان مهمترين عامل معنابخش به زندگي، وي را به پوچي كشانده و در آخر به اين نتيجه رسيده كه «مذهب است که پاسخ آن براي هدف حيات به قوت خود باقي است». (جعفري، 1381، ص 591)

انسان ديندار، عهده دار رسالتي الهي است كه عبارت است از «احساس تعهد و ابلاغ و اجراي حقايق عالي تر از وضع موجود، يا کوشش براي ادامه آن حقايق از يک منبع بالاتر به انسان هايي که نيازمند آن حقايق مي باشند». (جعفري، 1362، ج1، ص 42) موضوع اين رسالت، آرمان و ايده آل هاي اعلاي انساني با شعار «آنچه بايد بشود»، عامل تحريک انسان ها و پيشرفت آنها خواهد بود. (همان، ص 47)

بنابراين نه تنها دين عامل ركود انسان نيست، بلكه تنها راه هموار و كوتاه و حساب شده اي است كه با آموزه هاي خود، انسان را به طور هدفمند در مسيري رو به تكامل هدايت خواهد كرد. او حتي درباره ارزش و اهميت حيات در موارد بسياري به قرآن و روايات گوناگون از ائمه اطهار (ع) استناد مي كند و معتقد است انسان بايد قبل از هرگونه قضاوت و داوري درباره حيات، سرچشمه اصلي آن را بشناسد؛ زيرا به باور او چيزي كه آغازش درك نشود، خودش را نمي توان فهميد و چيزي كه خودش فهميده نشود، نمي توان از هدفش سؤال كرد. (همان، ص 88)

مولوي  نيز از جمله عرفايي است که به سهم خود دراين باره اظهارنظر کرده است و دين را «نردبان آسمان» مي داند و معتقد است که حس ديني با ورود به قلب انسان شکل مي گيرد و انسان به موجب آن، به عالم ملکوت راه مي يابد. اگرچه دستيابي به اين حس ديني مشکل و حفظ آن نيز تنها با استمداد از پيامبران ممکن است، اما انسان هرچقدر به امور مادي و دنيوي کم توجهي نمايد، حس ديني اش رشد و تعالي بيشتري مي يابد:

حسّ دنيا نردبان اين جهان                             حسّ ديني نردبان آسمان

صحت اين حس بجويد از طبيب                    صحت اين حس بجويد از حبيب

صحت اين حس ز معموري تن                     صحت اين حس ز ويراني بدن     (مولوي، 1363، ج1، ص258)       

به گفته اين شاعر عارف، نزديکي به خدا که هدف اصلي دين است، به معني بالا يا پايين آمدن نيست؛ بلکه رهايي از زندان هستي، خود قرب به حق را به دنبال خواهد آورد. هرکجا که خداوند به عنوان معشوق قرار گيرد، آنجا هدف دين که رسيدن به «فوق گردون» است، به تحقق رسيده است:

قرب نه بالا و پستي رفتن است                           قرب حق از حبس هستي رستن است   (همان، ج2، ص259)

هرکجا دلبر بود خود همنشين                           فوق گردون است نه زير زمين (همان، ج2، ص258)

در حقيقت، هدف اصلي دين آن است که مي خواهد انسان را به مقام همنشيني با دلبر ببرد. اين همنشيني، فقط از راه سلوک معنوي صورت مي پذيرد و اين سلوک با شکستن زنجير تعلقات دنيوي شروع مي شود.

6. ارزش انسان در نيل به هدف متعالي

از نظر محمدتقي جعفري، انسان براي اينكه معناي زندگي خود را درك كند، بايد از موقعيت و جايگاه خودش در عالم آگاه شود و بداند كه قانون الهي، انسان را چگونه مطرح مي كند. به اعتقاد او، انسان بايد بداند مانند كلمه اي نيست كه صرفاً در كتاب تاريخ بشري افتاده باشد و هيچ ملزم نباشد كه جايگاه خود را در اين كتاب درك كند و از دخالتش در اين كتاب بپرسد؛ بلكه قانون الهي درباره انسان مي گويد: تو اي انسان كه در وسط كتاب هستي قرار گرفته اي!كوچكنما! تو همان ارزشي را داري كه كتاب هستي دارد. تو هرگز در اين كتاب، حرف ربط نيستي، بلكه جهان بزرگ را درون تو قرار دادم؛ ولي اگر وجود تو گورستان اين جهان شده، به خودت مربوط است. (جعفري، 1363، ج9، ص 571) علامه، انسان را با جهان هستي مقايسه مي كند و او را از جهان برتر مي داند؛ زيرا معتقد است انسان، علت غايي عالم آفرينش و انگيزه خدا از خلقت و به جريان انداختن جهان هستي بوده است (همان، ص 486) بنابراين انسان بايد جايگاه واقعي خود را در جهان هستي بفهمد تا بتواند درك كاملي از معناي واقعي زندگي داشته باشد. انسان بيگانه از خويشتن، نه تنها از مفهوم عالي انسانيت به دور است، بلکه از احساس اينکه او هم موجوديتي دارد، برخوردار نمي باشد.

7. حيات معقول: هدف متعالي انسان

با نظر دقيق در معناي هدف، بدون ترديد هدف متعالي با غوطه ور شدن در تمايلات جبري و شبه جبري خود طبيعي که احساس آزادي را خوشايند جلوه مي دهد، حاصل نمي شود و نه تنها وصول به هدف اعلاي حيات امکان پذير نيست، بلکه براي انسان هايي که بازيگر اين صحنه هستند، حقيقتي به عنوان هدف اعلاي حيات قابل تصور نيست. وصول به هدف متعالي حيات به دو مقدمه ضروري نيازمند است که بدون اين دو مقدمه، تصورات و سخنان مربوط به اين هدف، خيالات و ياوه هايي بيش نيست:

1-استفاده منطقي از فعاليت هاي عقل سليم که با وجدان پاک و دريافت هاي فطري انسان هماهنگ است.

2- اراده جدي به بهره برداري از فعاليت هاي عقلاني که تفسيرکننده هدف اعلاي حيات اند.

مقصود از هدف متعالي حيات، شرکت در آهنگ کلي هستي وابسته به کمال برين است. حال منظور از «شرکت در آهنگ کلي هستي» چيست؟ معناي اين عبارت، در آيه اي از قرآن «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون» متجلي شده است و منظور آن، قرار گرفتن در جاذبه ربوبي و تصفيه روح از آلودگي هاي حيواني و رذايل اخلاقي است که به وسيله تکاليف مقرر از جانب پيامبران الهي، تسليم شدن در برابر دستورات سازنده وجدان برين و تغيير دادن من مجازي به من حقيقي به دست مي آيد. از اين هنگام، آگاهي حقيقي به لزوم شرکت در آهنگ کلي هستي به وجود مي آيد و اراده حرکت و ورود به هدف اعلاي حيات شروع مي شود.  

محمدتقي جعفري براي تبيين هدف متعالي، حيات انسان ها را به «حيات طبيعي محض» و «حيات معقول» تقسيم مي کند. به عقيده ايشان، حيات طبيعي محض نوعي زندگي حيواني است و افرادي که در آن ساکن اند، به تنازع بقا اشتغال دارند. در حيات طبيعي محض، اشباع غرايز طبيعي اصالت دارد و حيات انساني اسير خواسته هاي طبيعي است و ابعاد مثبت وجود آدمي به فراموشي سپرده شده و بسياري از توانايي ها، ظرفيت ها و استعدادهاي او ناديده گرفته شده و يا به نابودي گراييده است. از سويي اين حيات، داراي ويژگي هايي است که در آن، ابعاد و ظرفيت هاي وجودي و استعدادهاي آدمي در نيل به تعالي و کمال دستخوش فراموشي مي شود. او افرادي را كه از تعديل فعاليتهاي غرايز طبيعي خود عاجزند و اشباع آن غرايز، متن حقيقي مي داند. همچنين آن دسته از افرادي را «حيات طبيعي محض» زندگيشان قرار گرفته، كاروانيان كه با استناد به عقل و وجدان اصيل، خود را ملزم به شكوفا ساختن استعدادهاي مغزي و رواني نموده و نه تنها برده مطلق شرايط و عوامل محيط اجتماعي نشده، بلكه همواره با تلاشي دروني، سعي در تعديل روابط در مسير رشد اجتماعي داشته اند، كاروانيان «حيات معقول» مي نامد. او حيات معقول را حياتي پاك از آلودگي ها مي داند كه فرد خودش را در مجموعه بزرگي به نام جهان هستي كه پايانش منطقه جاذبه الهي است، در مسير تكامل مي بيند. (جعفري، 1360، ص 10) به نظر وي، حيات معقول، حيات آگاهانه اي است که نيروها و فعاليت هاي جبري و جبرنماي حيات طبيعي را با برخورداري از رشد آزادي شکوفان در اختيار، در مسير اهداف تکاملي نسبي تنظيم نموده و شخصيت انساني را که تدريجاً در اين گذرگاه ساخته مي شود، وارد هدف اعلاي حيات مي نمايد. اين هدف متعالي، شرکت در آهنگ کلي هستي وابسته به کمال برين است. در اين تعريف به مولفه ها و ويژگي هايي اشاره شده که شامل چند عنصر مهم است:

1-انساني که در مسير حيات معقول قرار دارد، داراي حيات آگاهانه و شخصيتي مستقل است و تمامي فعاليت هاي وي مستند به شخصيت اصيلش مي باشد، نه بر اساس تقليد و پيروي از رفتار ديگران. چنين انساني از اصول و ارزش هاي حيات خويش به خوبي آگاه است و بر مبناي آنها دست به انتخاب گري زده، عمل مي نمايد.

2- انساني که در مسير حيات معقول قرار گرفته است، از علل و عوامل جبري اي که او را احاطه کرده اند، به خوبي آگاه است و سعي مي کند تا از آزادي خود به درستي استفاده کند. در حيات معقول، آدمي به مرحله والاي اختيار مي رسد و هر اندازه در اين مرحله، از آزادي برخوردار باشد، داراي حيات معقول والاتري خواهد بود.

3- در مسير حيات معقول، هر عمل و حتي فعاليت هاي مغزي انسان در مسير کمال قرار دارد و انسان در هيچ يک از مراحل حيات تصور نمي کند که به کمال نهايي نائل شده، بلکه همواره در تلاش است تا به اصل بالاتري برسد. به ديگر سخن، انسان در حيات معقول در يک جستجو و شدن مستمر و دائمي است و هيچگاه خود را از دستيابي به مراحل بالاتري از کمال و سعادت، بي نياز نمي بيند.

4- در حيات معقول، استعدادهاي مثبت انسان به فعليت مي رسد و انسان از سعادت حقيقي برخوردار مي شود. در اينجا احساسات خام و ابتدايي انسان به احساسات تصعيد شده، و تعلق هاي جزئي وي به تعلق هاي عالي تر مبدل مي شود. شخصيت آدمي در مسير حيات معقول، از واقعيات بيروني و دروني استفاده صحيح مي کند، چرا که تمام ابعاد وجودي وي در مسير تکامل قرار مي گيرد.

5- انسان براي نيل به هدف اعلاي حيات، بايد از فعاليت هاي عقل سليم که با وجدان پاک و دريافت هاي فطري وي هماهنگ است، بهره برد و در اين راه، اراده و عزم جدي به خرج دهد. (جعفري، 1360، ج5، صص248 و249)

از نظر او ويژگي هاي حيات معقول عبارتند:  

الف-جلوه عالي حقيقت رو به كمال؛

 ب- حيات آگاه نسبت به حقايق والاي هستي؛

ج- حياتي در مسير پيشرفت تكاملي انسانها در راه هدف اعلاي زندگي كه چنان وحدتي به زندگي آنها مي بخشد كه گويي همه آنها از پيكر واحدي هستند و يك روح آنها را به شعاع جاذبه الهي متصل مي گرداند؛

د- رهيدن از دام كميت ها و ورود به آستانه ابديت. چنين حياتي، حيات معنادار است؛ حياتي كه انسان را از پراكندگي، تناهي هاي عالم ماده، تكرار و سردرگمي ها برهاند و او را به آرامشي وصف ناپذير برساند. انساني كه در حيات معقول زندگي مي كند، به انسان سوار بر كشتي مي ماند كه آگاه از مسير، مبدأ و مقصد حركت است و هر سؤالي كه از لحظه به لحظه موقعيت و جايگاهش پرسيده شود، به آن پاسخ مثبت مي دهد. به باور او چنين انساني هيچگاه خود را يله و رها نخواهد ديد. (همو، 1381، ص 277) بنابراين در نظر وي حيات معنادار فراتر از جلوه هاي ظاهري و سطحي حيات است.

1.7. تبيين معقول از حيات معقول

هيچ ترديدي نيست که در انديشه علامه جعفري، مقصود از معقول در «حيات معقول» عقل نظري جزئي نيست، زيرا عقل نظري جزئي، خواسته و مقصود را هدف و هرچه براي وصول به آن هدف مفيد است، به عنوان وسيله گوشزد مي کند ولي هويت و ارزش اين خواسته و مقصود و وسائل استخدام شده در راه وصول به آن را بيان نمي کند. اين عقل به تبيين راه استنتاجات منطقي مي پردازد، اما خود را موظف به پاسخ به اين سوال که چگونه از اين استنتاجات منطقي بهره برداري شود، نمي داند. اين عقل، مي تواند طرق ايجاد نظم و هماهنگي جهان بروني و بيروني را که خود انسان تشخيص داده است، توضيح دهد ولي وظيفه اي در قبال صحت و بطلان آن تشخيص و همه جانبه بودن آن بر عهده ندارد. دو وظيفه روشن عقل نظري عبارت است است از :1- توصيف «آنچه هست» هم از نظر تحليلي و هم از نظر ترکيبي؛ 2- توجيه انسان به هدف و انتخاب وسايلي که درباره واقعيات تشخيص داده مي شود. به گفته علامه جعفري، مولوي از جمله عرفايي است که ابيات فراواني در انتقاد و محکوم ساختن عقل نظري جزئي سروده از جمله:

عقل بند رهروان است اي پسر                                           آن رها کن ره عيان است اي پسر

(مولوي، 1384، ص434)

وقتي عقل انسان بند و زنجيرهاي رهروان مي گردد، دل فريبنده و جان هم حجاب مي شود، زيرا عقل نظري آنها را از فعاليت سالم برکنار مي کند.

عقل بند و دل فريب و تن غرور و جان حجاب                  راه ازين جمله گراني ها نهان است اي پسر

(مولوي، 1384، ص434)

اگرچه مولوي با ابيات فوق، مبارزه بي امان با پرستش کنندگان عقل نظري مي کند، ولي ما مي دانيم که او مولوي است و مي توانست در ادبيات خود، هويت عقل نظري جزئي را بيان نمايد، نه اينکه عقل نظري را به طور کل محکوم و مطرود سازد:

زين قدم وين عقل بيزار شو                                             چشم غيبي بين و برخوردار شو (مولوي، 1363، ص618)

بينش حکيمانه و عارفانه همه جانبه چنين است که ما حدود و مرزهاي فعاليت هاي عقل نظري و جزئي را مشخص سازيم و بگوييم که شخصيت رشد يافته بايد بداند که دايره فعاليت هاي عقل نظري محدود و قابل تجاوز به ماوراي دايره خود نيست. از نظر علامه جعفري، عقل نظري نه تنها مزاحم و مضر نيست، وجود آن و فعاليت هايش در حيات معقول ضروري است. انسان ها به حکم انسانيت خويش با انواعي از ابعاد جهان در ارتباط هستند و عقل نظري براي کشف و تنظيم اين ارتباط مي تواند فعاليت هاي مخصوص به خود را در اوايل همين راه انجام دهد.

بنابراين به نظر علامه جعفري، مقصود از عقل در حيات معقول، صرف عقل نظري جزئي نيست، اگر چه همين عقل مي تواند به عنوان يکي از وسائل ضروري و مفيد در بعد از حيات معقول به فعاليت بپردازد، زيرا حيات معقول آنچه را هست و ضرورت دارد و يا به نحوي از انحاء براي زندگي انسان مفيد است، انکار نمي کند، بلکه «آنچه را که هست» با آنچه که شايسته است، وارد حيات انساني مي کند. در حيات معقول، از يک طرف عقل نظري و از طرف ديگر عقل عملي که وجدان آگاه و محرک است، در استخدام شخصيت رو به رشد و کمال قرار مي گيرند. (جعفري، 1360، ج8، صص 213و 214) قرار گرفتن عقل نظري و عقل عملي در استخدام شخصيت رو به کمال، زماني امکان پذير مي گردد که آن دو با يکديگر هماهنگ باشند و شايد منظور مولوي که در ابيات ذيل عظمت عقل را بيان مي کند، همين عقل هماهنگ با وجدان آگاه و فعال است:

رحم کن بر عيسي کن و بر خر مکن                                    طبع را بر عقل خود سرور نکن

کاين هوا پر حرص و حالي بين بود                                    عقل را انديشه يوم الدين بود

عقل را دو ديده در پايان کار                                            بهر آن گل مي کشد او رنج خار

حرص تازه بيهده سوي سراب                                          عقل گويد نيک بين کاين نيست آب

عاقبت بين است عقل از خاصيت                                      نفس باشد کاو نبيند عاقيت (مولوي، 1363، ص228)

علامه جعفري معتقد است که حيات معقول از مرحله «رهايي» شروع مي شود و از «آزادي» عبور مي کند و در مرحله والاي «اختيار» شکوفا مي شود. محققان حرفه اي غالباً ميان اين سه مرحله «رهايي، آزادي و اختيار» تفاوتي قائل نيستند، در صورتي که اين سه مرحله متفاوت و داراي اختلاف اساسي مي باشند:

1-رهايي، برداشته شدن قيد و زنجيري است که به نوعي از انواع پايبند انسان شده است، اعم از اينکه اين قيد و زنجير جسماني، و يا تعهدي قراردادي يا رواني باشد؛ مانند کسي که در زنداني محبوس شده باشد و موقعيت و وضع او پس از رهايي از زندان مورد توجه نباشد و نيز مانند کسي که تعهدي دارد و با عمل به مفاد تعهد يا منحل شدن آن با رضايت طرفين، از قيد آن تعهد رها شود بدون اينکه اين رها شدن، تکليف بعد از رها شدن را تعيين نمايد.

2- آزادي، پديده اي است که از رها بودن از قيد و زنجير به اضافه داشتن توانايي انتخاب يکي از راه هايي که در مقابل خود دارد. ملاحظه مي شود که انسان در اين مرحله، از استقلال و شخصيت، بيشتر از مرحله «رهايي» برخوردار است، ولي خود اين آزادي، تعيين کننده نيکي و بدي، عظمت و پستي و زشتي و زيبايي نيست و به همين جهت است که متاسفانه آزادي به عنوان يک پديده فوق العاده با اهميت، در راه بي بندو باري هاي مستهلک مي شود.

3- اختيار، عبارت است از نظارت و سلطه شخصيت به دو قطب مثبت و منفي کار براي بهره برداري از آزادي در راه وصول به خير و رشد. اگر آزادي را به عقل تشبيه کنيم، اختيار، به دست آوردن معقول به وسيله فعاليت هاي عقلاني است. همچنين اگر را به نور فيزيکي تشبيه کنيم، اختيار، کار ضروري يا مفيدي است که در روشنايي آن نور انجام مي دهيم. (جعفري، 1360، ص 43)

حيات انساني مانند آب زلال و گوارايي است که از يک منبع مي جوشد و آزادي از متن حيات انساني مانند آب زلال و حيات بخش از منبع مي جوشد و براي بهره برداري صحيح و مفيد از آن آب، باغباني لازم است که به وسيله او، آب با اندازه معين و در زمان خاص، گل ها و مزارع را بروياند و بارور سازد. اختيار، بهره برداري شخصيت از آزادي در رويانيدن عوامل موثر در عظمت و رشد انساني است. هر اندازه يک فرد در بهره برداري از آزادي در راه اختيار پيشرفت داشته باشد، به همان اندزه از حيات معقول بيشتر برخوردار است. به عقيده علامه جعفري، آيه «فاستبقوا الخيرات» (المائده/48) لزوم تکاپو در راه وصول به خير و کمال را گوشزد کرده است و تکاپوي اختياري هم در معناي سبقت و هم در معناي خيرات نهفته است، زيرا هدف هايي که به اجبار بر سر راه آدمي قرار مي گيرند، فقط هنگامي با عنوان خير قابل توصيف است که با اختيار آن هدف را به دست آورد. (جعفري، 1360، ص 43)   

2.7. مصاديق حيات معقول در قرآن

در قرآن کريم آياتي وجود دارد که به يکايک عناصر حيات معقول مي پردازد:

1-يکي از آياتي که در قرآن کريم، عنصر حيات معقول را گوشزد مي کند، آيه 97 از سوره مبارک نحل است: «مَن عَمِلَ صالحاً مِن ذَکَر أو أُنثي فلنُحيينَّهُ حياهً طيبهً»: علامه جعفري در تفهيم معناي آيه، حيات پاکيزه را حيات معقول معنا مي کند و اذعان مي کند که شکي نيست که منظور قرآن از حيات طيبه، حيات طبيعي محض نيست، زيرا پاکيزگي حيات از آنجا ناشي مي شود که طبيعت واقعي حيات در موجوديت انساني با تمام ابعادي خود، جريان يابد و اين در حالي است که اساسي ترين بعد طبيعت واقعي حيات «گرديدن تکاملي» است که خداوند در نهاد انسان ها به وديعت نهاده است. (جعفري، 1360، ج8، ص 205)

علامه جعفري در شرح و تفسير نهج البلاغه، بين مبناي فلسفي حيات معقول و مبناي قرآني آن در ارتباط با حيات طيبه، پيوندي عميق برقرار ساخته است: مقصود ما از حيات معقول، زندگي اي است که با فعليت رسيدن ابعاد اصيل حيات در مسير کمال و بارور گشتن آنها در آن، زندگي تأمين مي گردد. اين حيات معقول است که در قرآن با عنوان حيات طيبه تذکر داده شده است و هدف بعثت پيامبران الهي و آرزوهاي انساني همه عظماي بشريت در همه قاره هاي کره زمين از باستاني ترين دوران هاي تاريخ تا به امروز، همين حيات طيبه بوده است. (جعفري، 1360، ج4، ص 64) او در اين مبنا با مفسر معاصر خود هم رأي است. جوادي آملي در اين باره مي نويسد در اين معنا، حيات معقول راهي جهت دستيابي انسان به حقيقت حيات خويش است؛ و تحصيل حقيقت حيات انسان جز از راه علم و ايمان و عمل صالح ميسور نيست و اين همان حيات طيبه اي است که خداوند، مومنان را بدان وعده داده است؛ بنابراين نه تنها حيات انسان به زندگي مادي محدود نمي شود، بلکه در جهات حيات اخروي مي باشد. (جوادي آملي، 1388، صص 173 و 174)

2- آيه 27 سوره ابراهيم: «يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت في الحياه الدنيا و الآخره»: خداوند کساني را که ايمان آورده اند با قول ثابت در حيات دنيوي و اخروي تثبيت مي نمايد. روشن است که زندگي بر مبناي اصول و قوانين عقلاني ثابت که مبناي وحدت شخصيت در جريان تحولات زندگي است، از مختصات «حيات معقول» است، نه حيات طبيعي محض؛ زيرا حيات طبيعي محض همواره در مجراي تأثير و تأثر از طبيعت و انسان ها حرکت مي کند. اگر پديده اي در اين حيات طبيعي به وجود آيد، معلولي است که عوامل بيرون از سلطه و نظارت شخصيت درآن به وجود آورده است و اگر پديده اي را به وجود آورد، اگرچه در ظاهر مستند به خود آن حيات است، استناد منطقي آن به شخصيتي که سلطه و نظارتي در مورد هيچ موضوعي ندارد، صحيح نيست، بنابراين منظور از «قول ثابت» اصول و قوانين عقلاني است که حافظ گرديدن شخصيت در عين وحدت آن است. (جعفري، 1360، ج8، ص 205 و 206)

3- آيه 42 سوره انفال: «لِيهلک مِن هَلَکَ عَن بينه و يحيي من حي عن بينه»: تا کسي که هلاک مي شود و زندگي او تباه مي گردد، مستند به دليل روشن باشد و کسي که زندگي مي کند، زندگي او مستند به دليل روشن باشد. به عقيده علامه جعفري، زندگي مستند به دليل روشن «حيات معقول» است که تکيه گاه عقلاني دارد و هيچ سوالي را که مربوط به هدف هاي نسبي و هدف مطلق زندگي است بي پاسخ نمي گذارد. (جعفري، 1360، ج8، ص187)

4- آيه 24 سوره انفال: «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لمايحييکم»: اي کساني که ايمان آورده ايد، خدا و رسول او را اجابت کنيد هنگامي که شما را به آنچه حيات مي بخشد، دعوت مي کند. مسلم است که اين آيه خطاب به مردم زنده آن روز بوده است نه مردگان پوسيده در خاک؛ ولي زندگي آنان از مشتي حرکات و سکون هاي پست حيواني و خود محوري تجاوز نمي کرد، اينان مردگاني هستند که از زندگي، بهره اي نداشتند جز نام آن را که به خود بسته بودند. پس حياتي که اسلام آنان را براي برخورداري از آن دعوت مي کند، «حيات معقول» است. (همان، ص187)

5- آيه 162 سوره انعام: «إنّ صَلوتي و نُسُکي و مَحياي و مَماتي لِلّهِ ربِّ العالَمين». حقيقتاً نماز و عبادات و حيات و موت من از آن پروردگار عالميان است. برطبق انديشه علامه جعفري جز «حيات معقول» هيچ نوع زندگي اي قابل عرضه به خداوند نيست. زندگي غوطه ور در شهوات و هوس هاي شيطاني و مبتني بر قدرت پرستي و خودمحوري را نمي توان به خداوندي که به وسيله وجدان ها و عقول انسان ها و به وسيله پيامبران دوري از آنها را دستور مي دهد، مربوط ساخت. (همان، ص 188)

3.7. دو بعدي بودن اجزاء حيات معقول به عنوان هدف متعالي

در انديشه علامه جعفري دو بعدي بودن اجزاء حيات معقول، يکي از مختصات اين حيات است که انسان با درک اين دو بعد، هرگز خلائي در زندگي احساس نمي کند: 1- بعد هدفي؛ 2- بعد وسيله اي. بعد هدفي حيات معقول عبارت است از اينکه هيچ حادثه و گفتار و انديشه و فعاليت مغزي و عضلاني که در راه اين حيات از انسان سر مي زند، بيرون از دايره حيات معقول نيست، زيرا هر يک از امور مذکور، موجي از کمال وابسته به حيات برين است. بعد وسيله اي: حيات معقول براي انسان ها در هيچ نقطه از گذرگاه زندگي توقف و ايستايي را نمي پذيرد، زيرا حيات معقول که به طور جدي باز شدن و به فعليت رسيدن سطوح با عظمت رواني را يک حقيقت بنيادين مي داند- در صورت توقف و ايستايي با تناقضي غيرقابل حل و فصل روبرو مي گردد.

اين تقاضاهاي کار از بهر آن                                            شد موکل تا شود سرت عيان  (مولوي،1363، ص198)

اين تکاپو و حرکت مستمر از مبدءها و مقصدهاي نسبي عبور مي کند و ترديدي نيست در اينکه هر مرحله بالاتر همان مرحله پايين تر به اضافه امتياز جديد را دربردارد، زيرا مرحله بالا بدون حيازت مرحله پايين تحقق نمي پذيرد. به همين دليل، هر يک از شئون حيات معقول براي وصول به مرحله عالي تر بعد وسيله اي را دارا مي باشد. آيه اي که لزوم اين عنصر را در حيات معقول تذکر مي دهد بدين قرار است: «السابقون السابقون، اولئک المقربون»؛ آن انسان هايي که در حال سبقت جويي (در ميدان حيات معقول) هستند، شايسته نزديکي به پيشگاه خداوندي مي باشد. و سبقت گيري در ميدان تنگ و تاريک حيات طبيعي محض بدون به کار انداختن عقل سلين و وجدان پاک امکان پذير نمي باشد. (جعفري، 1360، ج8، ص 200) 

نتيجه و ارزيابي

با تأمل در آراء علامه جعفري از زاويه ي نگاه به هدف متعالي انسان اين نتايج استخراج مي گردد:

1- هدف حقيقت مطلوبي است که اشتياق وصول به آن، محرک انسان بر انجام کارها و انتخاب وسايلي است که آن حقيقت را قابل وصول مي نمايد و داراي دو جنبه درون ذاتي و برون ذاتي مي باشد؛ و در همه موارد حقيقتي خارج از موقعيت فعلي انسان هدف گير است.

2- براي نيل به هدف متعالي حيات، لازم است خود حيات تفسير شود و شناسايي حقيقت و ابعاد حيات نيز بدون در نظر گرفتن هدف متعالي پاسخ گوي سوال اساسي انسان نخواهد بود. در واقع، علامه جعفري بين شناسايي و تفسير حيات و لحاظ کردن هدف متعالي رابطه اي دوسويه برقرار مي کند.

3- زندگي داراي هدف، داراي مختصاتي است که هر يک از آنها در عين وسيله بودن براي هدف متعالي حيات، بعدي از هدف عالي است. تعهد برين، شناخت ارزش حيات، برخورداري از روشنايي و سعادت، جدي گرفتن جهان هستي، تعديل خود طبيعي و بدست آوردن آزادي برين از خصايص و ويژگي هاي زندگي داراي هدف است.

4- انسان زماني مي تواند زندگي معنادار و هدف داري داشته باشد كه سرلوحه زندگي خود را آرمان هاي اخلاقي والا قرار دهد؛ آرمان هاي اخلاقي والايي كه از دين نشأت گرفته باشد. دين، تنها راه هموار و كوتاه و حساب شده اي است كه با آموزه هاي خود، انسان را به طور هدفمند در مسيري رو به تكامل هدايت خواهد كرد.

5- محمدتقي جعفري براي تبيين هدف متعالي، حيات انسان ها را به «حيات طبيعي محض» و «حيات معقول» تقسيم مي کند و حيات معقول را حياتي پاك از آلودگي ها مي داند كه فرد خودش را در مجموعه بزرگي به نام جهان هستي كه پايانش منطقه جاذبه الهي است، در مسير تكامل مي بيند؛ اين حيات، حيات آگاهانه اي است که نيروها و فعاليت هاي جبري و جبرنماي حيات طبيعي را با برخورداري از رشد آزادي شکوفان در اختيار، در مسير اهداف تکاملي نسبي تنظيم نموده و شخصيت انساني را که تدريجاً در اين گذرگاه ساخته مي شود، وارد هدف اعلاي حيات مي نمايد. هدف متعالي انسان در حقيقت، شرکت در آهنگ کلي هستي وابسته به کمال برين است.

6- جلوه عالي حقيقت رو به كمال، حيات آگاه نسبت به حقايق والاي هستي، رهيدن از دام كميت ها و ورود به آستانه ابديت از ويژگي هاي حيات معقول است.

7- حيات معقول از مرحله «رهايي» شروع، و از «آزادي» عبور، و در مرحله والاي «اختيار» شکوفا مي شود. علامه جعفري برخلاف محققان حرفه اي که غالباً ميان اين سه مرحله تفاوتي قائل نيستند، اين سه مرحله را متفاوت و داراي اختلاف اساسي مي داند. اختيار، بهره برداري شخصيت از آزادي در رويانيدن عوامل موثر در عظمت و رشد انساني است. هر اندازه يک فرد در بهره برداري از آزادي در راه اختيار پيشرفت داشته باشد، به همان اندزه از حيات معقول بيشتر برخوردار است.

کتابشناسي

[1] جعفري، محمد تقي (1381). امام حسين شهيد فرهنگ، پيشرو انسانيت، تهران، موسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفري.

[2] ______ (1357). ايده آل زندگي و زنذگي ايده آل، تهران، موسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفري.

[3] ______ (1357). ترجمه و تفسير نهج البلاغه، تهران، چاپخانه حيدري.

[4] ______ (1363). تفسير و نقد و تحليل مثنوي جلال الدين محمد بلخي، ج9-7، تهران، انتشارات اسلامي.

[5] ______ (1373). تکاپوي انديشه ها، تنظيم و تدوين علي رافعي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

[6] ______ (1360). حيات معقول، تهران، انتتشارات سيما.

[7] ______ (1362). شناخت انسان در تصعيد حيات تکاملي، تهران، امير کبير.

[8] ______ (بي تا).  فلسفه و هدف زندگي، تهران، ناصر خسرو.

[9] جوادي آملي، عبدالله (1388). جامعه در قرآن، قم، اسراء.

[10] مولوي، جلال الدين (1384). ديوان کبير شمس، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، طلايه.

[11] ______(1363). مثنوي معنوي، تهران، اميرکبير.

 

 

ویژگی های حیات معقول به عنوان هدف متعالی انسان و راه های وصول به آن در اندیشه علامه محمدتقی جعفری

فاطمه زارع ، جعفرشانظري

چکيده

غايت انگاري و آينده نگري به عنوان يک امر فطري، همواره انسان را وادار به پژوهش در کشف اسرار و رموز پديده هاي عالم، نظام هستي و وجود خود نموده است. اگر پرسش گري در ساختار ذهن انسان نبود و اگر ذهن انسان، در طلب هدف و غايت نبود، گره از هيچ مشکلي در سراسر عالم انساني گشوده نمي شد. علامه جعفري با ارائه الگوي «حيات معقول» به عنوان هدف متعالي جامعه بشري، فلسفه هستي انسان را انتقال از حيات معمول به حيات معقول مي داند. حيات معقول، حيات آگاهانه اي است که نيروها و فعاليت هاي جبري و جبرنماي حيات طبيعي را با برخورداري از آزادي در اختيار، در مسير اهداف تکاملي نسبي تنظيم نموده و شخصيت انساني را که تدريجاً در اين گذرگاه ساخته مي شود، وارد هدف اعلاي حيات مي نمايد. اين هدف متعالي، شرکت در آهنگ کلي هستي وابسته به کمال برين است. جلوه عالي حقيقت رو به كمال، حيات آگاه نسبت به حقايق والاي هستي، رهيدن از دام كميت ها و ورود به آستانه ابديت از ويژگي هاي حيات معقول است. هدف نگارش اين نوشته، تحليل هدف متعالي انسان و راه هاي وصول به آن در انديشه اين متفکر مي باشد.

واژگان کليدي: انسان، تعهد برين، حيات معقول، ، دين، هدف متعالي.

1.مقدمه

از آنجايي که انسان موجودي ايده آل و هدف گراست و بدون برخورداري از هدف و آرمان نمي تواند به هستي خود ادامه دهد، در سير تاريخ، همواره اهدافي براي خود در نظر گرفته و به وسيله آن زندگي و حيات خويش را تفسير مي کند. او اهدافي از قبيل مال، مقام جويي و شهرت طلبي را انتخاب کرده ولي اين اهداف نتوانسته است انسان را از زندان خود طبيعي نجات داده و آدمي را به هدف متعالي حيات سوق دهد و چنين اهدافي فاقد کششي است که انسان را به هدف اعلاي حيات حرکت دهد. عدم دستيابي اکثر انسان ها به غايت نهايي و در نتيجه سقوط به مرحله بي معنايي و پوچ گرايي ناشي از درک نادرست آنها نسبت به ماهيت و چيستي هدف متعالي و خصايص و ويژگي هاي  اين حيات مي باشد. انسان به عنوان فاعل مختار نمي تواند بدون يک هدف نهايي، فعاليت هاي خود را سامان دهد و تنظيم کند، زيرا هرکس در کارهايي که انجام مي دهد، اهدافي دارد و از آنجا که تسلسل در اهداف ممکن نيست، يک هدف نهايي براي آن کارها در نظر مي گيرد تا بتواند به مقاصد مختلفي که دارد دست پيدا کند؛ ولي در ميان همه آنها چيزي وجود دارد که بالاتر از آن براي هيچکس قابل تصور نيست و اين هدف غايي انسان مي باشد. هدف غايي جامع همه ارزش هايي است که انسان در صدد دستيابي به آنهاست. هدف غايي، حقيقت بي نهايت و جامع تمام ارزش هاست؛ نقطه اصلي و مطلوب بالذات در زندگي و والاترين ارزش مطلوب در همه فعاليت هايت. به دليل ضرورت اين مساله، در اين مقاله ابتدا به بررسي ماهيت هدف، نقش و جايگاه انسان و دين در نيل به هدف و سپس به  بررسي حيات معقول به عنوان هدف متعالي انسان از منظر علامه محمد تقي جعفري مي پردازيم.

2. عناصر سازنده هدف

در انديشه علامه جعفري هدف، حقيقت مطلوبي است که اشتياق وصول به آن، محرک انسان بر انجام کارها و انتخاب وسايلي است که آن حقيقت را قابل وصول مي نمايد. هر هدفي از نظر شناسايي به چهار عنصر اساسي تجزيه مي گردد:

عنصر اول: جنبه درون ذاتي است که مربوط به يکي از خواسته هاي طبيعت انساني است. درک و اشتياق وصول به آن خواسته، جنبه درون ذاتي هدف است. بنابراين دو رکن اساسي جنبه درون ذاتي هدف، شناسايي و اشتياق به آن است. عامل اساسي پيروزي در هدف گيري، از پيروزي در دو رکن مزبور حاصل مي شود. از نظر ايشان، لزوم مهارت در به کار بردن رکن دوم جنبه درون ذاتي هدف (يعني اشتياق) کمتر از مهارت در رکن اول (يعني شناسايي) نمي باشد، زيرا اشتياق، اراده، شور و عشق پديده هايي هستند که در مجراي استهلاک قرار مي گيرند، برخلاف شناسايي هاي ناقص درباره هدف که ممکن است براي تجارب ما در تعقيب مجدد هدف يا ساير هدف گيري ها و انتخاب وسايل مفيد واقع شوند ولي اشتياق، اراده، شور و عشق پديده هاي رواني هستند که در صورت منتج بودن، اميد بخش و در صورت خنثي گشتن، نوميدي به بار مي آورند.

عنصر دوم: جنبه برون ذاتي هدف است و آن، حقيقتي است که با قرار گرفتن در جذب اشتياق و اراده آدمي، رنگ هدف به خود مي گيرد. اشتياق و اراده به هدف از ضروريات واقعي آن است. ملاک ضرورت واقعي هدف، ساختمان طبيعي و رواني انسان است. ساختمان طبيعي و رواني انسان، اشياء را به ضروري، مفيد و غير ضروري و مضرّ تقسيم مي کند.

عنصر سوم: هدف در همه موارد حقيقتي خارج از موقعيت فعلي انسان هدف گير است، زيرا امري که بيرون از سلطه و اختيار انسان نيست، جزئي از اوست و اشتياق و کار براي وصول به چيزي که جزء آدمي محسوب مي شود، تحصيل حاصل و امري نامعقول است. انسان ها در انتخاب هدف که حقيقتي خارج از آنها است، به دو گروه تقسيم مي شوند:

 1- انسان هايي هستند که عوامل جبري محيط و تاريخ، آنها را با خود مي برد. هدف گيري اين گروه بي شباهت به هدف گيري غريزي ساير حيوانات نيست. آنان در جريان زندگي نه اعتلا و نه سقوطي دارند و هدف براي آنها، ساختمان وجودي آنهاست و بس.

2- انسان هايي هستند که هر موقعيتي به دست مي آورند، سعي جدي در دگرگون کردن آن به هدف گيري هاي عالي تر دارند و هدف هاي عالي براي آنها خارج از موقعيتشان قرار گرفته و به دليل کششي که به سوي آنها دارند، همواره موقعيت فعلي را موقت مي دانند. البته منظور از کشش به اهداف عالي تر آن نيست که موجوديت طبيعي و يا ساختمان فکري آنها دگرگون گردد، بلکه منظور اين است که اهداف عالي، موقعيت رواني آنها را گسترده تر و اصالت حياتشان را در اين دنيا نيرومندتر مي گرداند و در نتيجه به مافوق انسان ها مي نگرند و ابعاد دروني شان بازتر مي گردد و به حلقه اي زنجير وراثت، محيط و تاريخ مسلط مي شوند.

عنصر چهارم: دو جنبه جبري و اختياري وصول به هدف. جنبه جبري هدف، در خارج از موقعيت فعلي انسان، از يک جهت در مجراي قوانين مهار نشده طبيعت و يا اعمال و خواسته هاي ديگر انسان ها قرار مي گيرد که خارج از اختيار انسان است. جنبه اختياري، به دست آوردن هدف در موقع معين احتياج به رسيدگي ها و تکاپوهايي دارد که در حيطه قدرت و اختيار انسان است. (جعفري، 1357، ج1، ص 84-80)

3. حيات، اصيل ترين هدف ها

علامه جعفري، حيات را اصيل ترين هدف مي داند. و با چند دليل، اصالت جنبه هدفي حيات را اثبات مي کند:

دليل اول: داشتن حيات و ادامه آن، اصيل ترين هدفي است که خود را مطلوب مستقل و نهايي در مقابل تمام فعاليت هاي فکري و عضلاني ما قرار مي دهد. تنها اين هدف است که همه آنچه را که در سلطه انسان قرار مي گيرد، از چشم انداز وسيله مي نگرد. اين دليل مبتني به آگاهي حيات از خود حيات است که همه انسان ها بي نياز از واسطه در خود مي يابند.

دليل دوم: همه قوانين بشري و مذهبي و اصول اخلاقي بدون استثناء، اصالت هدف بودن حيات را مي پذيرند.

دليل سوم: در طول تاريخ، همه انسان ها با احساس ضرورت حيات و چشيدن طعم آن، ارتکاب هر عمل را به عنوان وسيله ادامه حيات توجيه نموده اند. هيچ عملي در مقابل اصالت حيات نتوانسته است آنچنان جلوه اي داشته باشد که بتواند رنگ حيات را مات سازد، زيرا کم رنگ کردن حيات مساوي نابودي آن است.

دليل چهارم: در طول تاريخ علم و فلسفه، همه تفکرات و عقايد وسايلي براي حيات تلقي شده اند. (جعفري، 1357، ج1، ص 88)  بنابراين در انديشه ايشان، حيات پديده اي است که ذاتاً داراي ارزش هدفي است ولي با نظر در اهداف عالي تر مي توان حيات را وسيله قرار داد. سوالي که ممکن است به ذهن متبادر گردد اين است که چطور حيات هم ارزش هدفي و هم ارزش وسيله اي دارد؟ براي پاسخ به اين سوال بايد به دوسطحي بودن حيات نظر کرد: الف) سطح مجاور طبيعت؛ و آن سطحي است که در مجراي تحولات پي در پي قرار مي گيرد. اين تحولات از تماس سطح حيات با عوامل طبيعت و مختصات خود آن سطح ناشي مي شود که دائماً در حال تأثيرپذيري از عوامل و فعاليت هاي اختصاصي خويش است. حيات با نظر به اين سطح، ارزش وسيله اي دارد و در مجراي افسردگي و شکوفايي، شادي و غم و... قرار مي گيرد.

ب) سطح عميق حيات؛ و آن حقيقت ثابتي است که مي تواند در جاذبه حيات کلي رو به رشد و کمال قرار گيرد. اين سطح عميق، پايدار و داراي ارزش هدفي مي باشد. اين سطح همان مطلقي است که هيچ نيرو و عاملي جز آفريننده حيات به آن دسترسي ندارد. (همان، ص 91 و 92)

بنابراين بايد براي پيدا کردن هدف متعالي حيات، خود حيات تفسير شود و شناسايي حقيقت و ابعاد حيات نيز بدون در نظر گرفتن هدف متعالي پاسخ گوي سوال اساسي انسان نخواهد بود. در واقع، علامه جعفري بين شناسايي و تفسير حيات و لحاظ کردن هدف متعالي رابطه اي دوسويه برقرار مي کند و مي نويسد اگر انسان درباره اهداف متعالي حيات خويش، بزرگترين انديشه ها را به کار گيرد، مادامي که خود حيات را خوب نشناسد، آن انديشه ها جز خيالات و صرف وقت چيز ديگري نخواهد بود و بالعکس، اگر انسان تمام ابعاد حيات را به لحاظ علمي بشناسد ولي محصول و هدف اعلاي آن را درک نکند، بهره برداري از حيات جز در محدوده غرايز و فعاليت هاي عادي آن، نتيجه اي نخواهد داد.

هرگز خود حيات نمي تواند از فلسفه و هدف خود سوال کند، زيرا شيء نمي تواند خود را براي خود مطرح کند. سوالي که مطرح مي شود اين است که چه کسي شايستگي سوال از حيات و فلسفه و هدف آن را دارد؟ به نظر علامه، «من انساني» مقوله اي است که شايستگي عبور از مراحل تفاعل مادي و امواج متقاطع کميت ها  و نيل به حيات را دارد و مي تواند با بکار بردن عقل و وجدان همان حيات طبيعي را پشت سر گذاشته و به مرحله متعالي حيات راه يابد. وقتي من انساني از هدف حيات مي پرسد، چون در نقطه مافوق حيات طبيعي قرار گرفته است، نمي تواند پاسخ خود را از خود حيات طبيعي و شئون آن جستجو کند. (جعفري، بي تا، ص 59-57)

براي اثبات اينکه حيات بدون فعاليت هاي هدف گيري، ماهيت خود را از دست مي دهد، کافي است به اساسي ترين عنصر حيات توجه کرد و آن، پديده «مي خواهم» است. بديهي است که هرچه حيات انسان محدودتر باشد، «مي خواهم» آن نيز محدودتر خواهد بود و هرچه حيات انسان، ابعاد خود را بيشتر باز کند، «مي خواهم» آن هم از نظر کميت وهم از نظر کيفيت افزايش خواهد داشت. حيات آدمي بدون اين «مي خواهم» جز امواج ماده و معلول جبري قوانين طبيعت، چيزي ديگر نيست. (همان، ص 104 و 105) البته براي به جريان افتادن اين عامل بزرگ حيات هدفي، بايد تمام مختصات مثبت انساني در حد اعلاي امکان، شناخته شود و پس از شناخته شدن همه مختصات، خاصيت منبع بودن آن براي جوشش «مي خواهم» کشف گردد. با شرکت آن مختصات در هدف حيات است که «مي خواهم» واقعي به جريان مي افتد و کارگاه بسيار عظيم انسان، شروع به توليد محصول خود -يعني هدف حيات- مي کند.

4. مختصات و ويژگي هاي حيات هدف دار

زندگي داراي هدف، داراي مختصاتي است که هر يک از آنها در عين وسيله بودن براي هدف متعالي حيات، بعدي از هدف عالي است؛ از آن جهت که هدف متعالي حيات، ورود به حوزه ديدار ربوبي است، اين مختصات جنبه وسيله اي دارند و از جهت آنکه همين مختصات در آن هدف متعالي با وضعي تجريد يافته تثبيت مي گردند، داراي بعد هدفي نيز مي باشند. اين مختصات به عنوان محصولات عالي در چنين حياتي شکوفا مي گردد. ارکان مختصات زندگي هدف دار چنين است:

1.4. تعهد برين

 اين ويژگي، عالي ترين مختص حيات هدف دار و عنصر اساسي اومانيسم است و آن شناخت موقعيت خود در جهان هستي و التزام به تکامل و به ثمر رسانيدن شخصيت است. با بروز اين ويژگي است که تعهدهاي اجتماعي و عمل به آنها نيز پرتويي از تعهد برين گرفته مي شود؛ احساس سنگيني و فشار آنها به نيروي محرک زندگي مبدل مي گردد. رسالت انساني بايد اين پديده مقدس را که بدون آن، موجودي به نام انسان نداريم، به هر وسيله ممکن در عقول و دل هاي انسان ها تثبيت کند. معناي تعهد برين اين است که انسان، خود را به عنوان يک موجود وابسته به جهان هستي -که جلوه اي از مشيت کلي الهي است-، بپذيرد. اين پذيرش، هدف دار بودن او را در طول زندگي در تمام شئون حيات اثبات مي کند. تعهدها و پيمان هاي اجتماعي، اخلاقي و حقوقي او، از جوهر ناب همين تعهد برين تقويت مي شود و از آن آب حيات سيراب مي گردد. بدون تعهد انساني برين، راهي براي اثبات ارزش انساني نخواهيم داشت. (جعفري، 1357، ج1، ص63)

2.4. شناخت ارزش حيات

تنها زندگي هدف دار است که مي تواند چهره واقعي حيات را نمودار سازد و آن را از مفهوم يک پديده معمولي فشرده در ميان عوامل جبري بالاتر برده و در منطقه ارزش ها قرار دهد. براي انسان با هيچ دليلي نمي توان اثبات کرد که حيات در قلمرو اصلي خود، حقيقتي است که تمام جانداران به منزله امواجي از آن حقيقت مي باشند. احترام به ذات که ايده آل تمام اومانيست ها و اعلاميه جهاني حقوق بشر و فلاسفه انسان شناس و ارباب مذاهب الهي و اخلاقيون است، جز با پذيرش اين ويژگي حيات هدف دار امکان پذير نخواهد بود. 

3.4. برخورداري از روشنايي و سعادت

 منظور از روشنايي و سعادت آن نيست که تمام شئون زندگي هدف دار روشن و در لذائذي -که معمولاً آن را سعادت مي نامند- غوطه ور باشند، بلکه مقصود اين است که هدف متعالي، شعاعي معنادار به تمامي شئون انسان و جهان مي اندازد و در عين حال که جزئيات زندگي، تاريک و رنج آور است، زمينه و محصول کلي حيات، روشن و سعادتمند تلقي مي گردد.

4.4. جدي گرفتن جهان هستي

 جهان هستي يک مجموعه ي سيستماتيک است و مسلم است که بدون جدي گرفتن جهان هستي، منطقي براي حيات هدف دار نخواهيم داشت. به همين دليل اين خصيصه  مي تواند هم جنبه عليت براي حيات هدف دار داشته باشد و هم جنبه معلولي؛ زيرا اگر جدي بودن جهان هستي براي کسي اثبات گردد، بدون ترديد، جدي بودن حيات که جزئي از جهان هستي است، اثبات خواهد شد و بالعکس براي کسي که هدف دار بودن حيات اثبات مي شود، به دليل رابطه جزء با کل، هدف داري جهان هستي نيز مورد پذيرش خواهد بود. در نگرش اين متفکر، علت اينکه حيات هدف دار، جهان هستي را جدي تلقي مي کند، اين است که اگر قوانين حاکم بر عالم هستي را جدي تلقي نکند، خود حيات محکوم به پوچي مي گردد و فضيلت ها و ارزش ها جز مشتي از خيالات چيز ديگري نخواهد بود.

5.4. تعديل خود طبيعي

 تجربه هاي همه جانبه در تمامي ادوار تاريخ به خوبي نشان داده است که رهايي بي قيد و شرط «خود طبيعي» سنگين بارترين زنجير به دست و پاي «من ايده آل انساني» است. اگر اين زنجير به دست و پاي خود طبيعي که غرايز حيواني خام است- زده نشود، به طور جبري به گردن «من ايده آل انساني» زده مي شود. حيات طبيعي «من ايده آل انساني» در اين است که غرايز حيواني خام تعديل شود و در غير اين صورت، امتيازات و عظمت هاي تکاملي انسان چيزي جز سايه هاي گسترده همان غرايز نخواهد بود. اين ويژگي به اندازه اي اهميت دارد که مي توان گفت بدون آن، انسانيت و رسالت انسان جز موهومات چيز ديگري نمي باشد. به گفته علامه جعفري، بي اعتنايي متفکران علوم انساني به اصل تعديل خود طبيعي است که موجب شده است عالي ترين قوانين حقوقي مانند مجلل ترين و با شکوه ترين کاخي شود که بر قله هاي کوه آتشفشان بنا شده است. (همان، ج1، ص 64)

 6.4. بدست آوردن آزادي برين

وقتي زندگي داراي حيات تلقي شود، زنجير گرانباري که در کارزار ماده و حيات در وجود انسان تعبيه شده است، از گردن روح باز و به دست و پاي هوا و هوس هاي بي اساس بسته مي شود. اين پديده، آزادي برين ناميده مي شود. زندگي با آزادي برين يکي از مختصات متعالي حيات هدف دار است و بدون به دست آوردن اين آزادي، حتي با وجود ساير آزادي هايي که براي جريان معمول زندگي مورد نياز است مانند آزادي اجتماعي، آزادي عقيده- نمي توان پاسخ منطقي براي معناي حيات به دست آورد.

7.4. آزاد ساختن انسان از مطلق تراشي ها

حس مطلق تراشي در درون انسان به اندازه اي فعال است که مي توان گفت يکي از ويژگي هاي مغز انسان، مطلق سازي است. در اغلب موارد، سه عامل عشق به امر مطلق، کمبود فرصت براي تفکرات همه جانبه و شتابزدگي در تفسير حيات موجب مي گردد که انسان ها و حتي دانشمندان از ارزيابي واقع بينانه مطلق ها محروم گردند. اين سه عامل موجب مي شود به جاي آنکه مطلق هاي به دست آمده، اصولي براي تکامل معارف بشري باشد، به صورت مکتب هاي فلسفي و ايدئولوژيکي بروز کند و موجب حصول تناقض هايي مي گردند که سوق دهنده تفکرات انسان ها به سوي پوچ گرايي مي باشد. بنابراين، به اعتقاد علامه جعفري حيات هدف دار در جريان سيستم باز خود، مطلقي جز هدف متعالي حيات نمي شناسد و کليات و مطلق هاي ديگر را به عنوان وسايلي براي نيل به هدف متعالي حيات تلقي مي نمايد. (جعفري، بي تا، صص 169-159)  

محمدتقي جعفري بر اين باور است كه تنها در صورتي زندگي انسان ها با تمام ظرفيت شكوفا خواهد شد كه آنها معناي حيات را درك كرده باشند. (جعفري، 1381، ص381) به نظر او، سؤال از فلسفه و هدف زندگي براي دو گروه مطرح نخواهد شد:

گروه اول كساني هستند كه حيات را منحصر در ابزار و پديده هاي مادي حيات طبيعي مي دانند؛

گروه دوم اشخاص رشديافته اي كه حيات را به عنوان جزئي از مجموع هستي كه در يك آهنگ كلي شركت كرده است، تلقي نموده و هر جزئي ولو پست ترين پديده از حيات، برايشان جزئي از آهنگ كلي هستي است كه هدف ناميده مي شود. (جعفري، 1368، ص 20)

به اعتقاد اين انديشمند، در مقام ارزيابي فهم معناي زندگي، شناخت هويت و حيات خود كار دشواري نيست و اولين قانون شناخت خويشتن، قانون اصلي من و روح است. دستيابي به اين شناخت، كار دشواري نيست؛ زيرا هر كسي درباره خويشتن آگاهي هايي دارد و اين كار نيازمند فلسفه و روانشناسي نيست. (جعفري، 1362الف، ص202) ولي از طرف ديگر اينگونه هم نيست كه انسان به راحتي در زمان محدودي، هويت خود را بشناسد و به درك تمام معناي زندگي خود نائل شود. (همو، 1368، ج8، ص 309)

علامه جعفري شش تقسيم بندي در مورد حيات مطرح مي کند. او زندگي ناآگاهانه و بدون استقلال شخصيت و آزادي و اختيار، زندگي دنيوي براي دنياي محض، زندگي معنوي براي تلطيف روح يا براي آخرت محض، زندگي معنوي نما براي زندگي مادي و زندگي اخروي نما براي زندگي دنيوي، زندگي دو عنصري دنيوي در مسير حيات اخروي سخن به ميان آورد و آن را «حيات معقول» نام نهاد. اين نوع حيات مورد نظر پيامبران الهي بوده که زندگي را حقيقتي عالي و باعظمت معرفي نموده اند. آنان دو بال علم و عمل را براي تکامل انسان در نظر گرفته، زندگي دنيوي را در مسير حيات اخروي به جريان انداخته اند. انسان در پهنه حيات مادي، با تصرف در عالم تکامل پيدا مي کند. هر چند فعاليت هاي انساني جنبه مادي دارد، ولي حقيقت و باطن آن مي تواند جنبه اخروي هم داشته باشد. هيچگاه احساس رکود در حيات، به انسان دست نمي دهد و آدمي با وجود ناگواري هاي بسيار، حيات را گوارا تلقي مي نمايد. (جعفري، 1360، ص 56)

5. دين، مهمترين منبع در نيل به هدف متعالي انسان

به نظر علامه جعفري، دين به عنوان مهم ترين منبع معنابخش به زندگي است. در مورد اينکه آيا مي توان بدون مذهب از فلسفه و هدف زندگي ياد کرد، سوالي در قالب استفهام انکاري به ذهن متبادر مي گردد که اگر کسي از دانشجويان يا اساتيد جستجو کنيد و ببيند که مي تواند با قطع نظر از مذهب براي اين زندگي فلسفه پيدا کند، شما را به خدا قسم زود به من خبر دهيد. البته اگر مقصود از دين، يک مجموعه عقايد بي پايه و انجام اعمالي بي اساس به عنوان دين باشد، نه تنها دين به اين معنا نمي تواند در حيات بشري ضرورتي داشته باشد، بلکه مختل کننده حيات معقولي بشري خواهد بود. (جعفري، 1373، ص 87)

دين گواراترين آب حيات زندگي انسان هاست؛ زيرا تنها دين است که مي تواند چهار سوال اساسي «من کيستم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا مي روم؟ براي چه آمده ام» را پاسخگو باشد، به همين دليل، فقدان دين و دينداري، ندانستن پاسخ به مبدأ و مقصد زندگي انسان ها است که موجب گيجي، تحير و بي معنايي زندگي آنها مي شود. 

منظور از معناي زندگي، معناي ديني زندگي است. انسان زماني مي تواند زندگي معناداري داشته باشد كه سرلوحه زندگي خود را آرمان هاي اخلاقي والا قرار دهد؛ آرمان هاي اخلاقي والايي كه از دين نشأت گرفته باشد. به باور او، تنها خواسته اصيل دين و اخلاق است كه مي تواند جوهر حيات ما را تفسير كند و به آن معنا دهد. او عامل بيشتر خودكشي ها را پيروي از تمايلات نفساني مي داند كه تنها راه حل آن زندگي توأم با معنويت و اخلاق است. (جعفري، 1379، ص 100) وي به صراحت اعلام مي كند كه اگر اخلاق و دين را از زندگي حذف كنيم، حيات ورشكسته خواهد شد. او همچنين توصيه مي كند كه اگر فلسفه ديگري جز اين دو براي حيات درنظر بگيريد، به بن بست خواهيد رسيد. محمدتقي جعفري از آلبر كامو به عنوان يكي از نويسندگان فرانسوي ياد مي كند كه در مورد هدف زندگي كار كرده، ولي غفلت او از دين به عنوان مهمترين عامل معنابخش به زندگي، وي را به پوچي كشانده و در آخر به اين نتيجه رسيده كه «مذهب است که پاسخ آن براي هدف حيات به قوت خود باقي است». (جعفري، 1381، ص 591)

انسان ديندار، عهده دار رسالتي الهي است كه عبارت است از «احساس تعهد و ابلاغ و اجراي حقايق عالي تر از وضع موجود، يا کوشش براي ادامه آن حقايق از يک منبع بالاتر به انسان هايي که نيازمند آن حقايق مي باشند». (جعفري، 1362، ج1، ص 42) موضوع اين رسالت، آرمان و ايده آل هاي اعلاي انساني با شعار «آنچه بايد بشود»، عامل تحريک انسان ها و پيشرفت آنها خواهد بود. (همان، ص 47)

بنابراين نه تنها دين عامل ركود انسان نيست، بلكه تنها راه هموار و كوتاه و حساب شده اي است كه با آموزه هاي خود، انسان را به طور هدفمند در مسيري رو به تكامل هدايت خواهد كرد. او حتي درباره ارزش و اهميت حيات در موارد بسياري به قرآن و روايات گوناگون از ائمه اطهار (ع) استناد مي كند و معتقد است انسان بايد قبل از هرگونه قضاوت و داوري درباره حيات، سرچشمه اصلي آن را بشناسد؛ زيرا به باور او چيزي كه آغازش درك نشود، خودش را نمي توان فهميد و چيزي كه خودش فهميده نشود، نمي توان از هدفش سؤال كرد. (همان، ص 88)

مولوي  نيز از جمله عرفايي است که به سهم خود دراين باره اظهارنظر کرده است و دين را «نردبان آسمان» مي داند و معتقد است که حس ديني با ورود به قلب انسان شکل مي گيرد و انسان به موجب آن، به عالم ملکوت راه مي يابد. اگرچه دستيابي به اين حس ديني مشکل و حفظ آن نيز تنها با استمداد از پيامبران ممکن است، اما انسان هرچقدر به امور مادي و دنيوي کم توجهي نمايد، حس ديني اش رشد و تعالي بيشتري مي يابد:

حسّ دنيا نردبان اين جهان                             حسّ ديني نردبان آسمان

صحت اين حس بجويد از طبيب                    صحت اين حس بجويد از حبيب

صحت اين حس ز معموري تن                     صحت اين حس ز ويراني بدن     (مولوي، 1363، ج1، ص258)       

به گفته اين شاعر عارف، نزديکي به خدا که هدف اصلي دين است، به معني بالا يا پايين آمدن نيست؛ بلکه رهايي از زندان هستي، خود قرب به حق را به دنبال خواهد آورد. هرکجا که خداوند به عنوان معشوق قرار گيرد، آنجا هدف دين که رسيدن به «فوق گردون» است، به تحقق رسيده است:

قرب نه بالا و پستي رفتن است                           قرب حق از حبس هستي رستن است   (همان، ج2، ص259)

هرکجا دلبر بود خود همنشين                           فوق گردون است نه زير زمين (همان، ج2، ص258)

در حقيقت، هدف اصلي دين آن است که مي خواهد انسان را به مقام همنشيني با دلبر ببرد. اين همنشيني، فقط از راه سلوک معنوي صورت مي پذيرد و اين سلوک با شکستن زنجير تعلقات دنيوي شروع مي شود.

6. ارزش انسان در نيل به هدف متعالي

از نظر محمدتقي جعفري، انسان براي اينكه معناي زندگي خود را درك كند، بايد از موقعيت و جايگاه خودش در عالم آگاه شود و بداند كه قانون الهي، انسان را چگونه مطرح مي كند. به اعتقاد او، انسان بايد بداند مانند كلمه اي نيست كه صرفاً در كتاب تاريخ بشري افتاده باشد و هيچ ملزم نباشد كه جايگاه خود را در اين كتاب درك كند و از دخالتش در اين كتاب بپرسد؛ بلكه قانون الهي درباره انسان مي گويد: تو اي انسان كه در وسط كتاب هستي قرار گرفته اي!كوچكنما! تو همان ارزشي را داري كه كتاب هستي دارد. تو هرگز در اين كتاب، حرف ربط نيستي، بلكه جهان بزرگ را درون تو قرار دادم؛ ولي اگر وجود تو گورستان اين جهان شده، به خودت مربوط است. (جعفري، 1363، ج9، ص 571) علامه، انسان را با جهان هستي مقايسه مي كند و او را از جهان برتر مي داند؛ زيرا معتقد است انسان، علت غايي عالم آفرينش و انگيزه خدا از خلقت و به جريان انداختن جهان هستي بوده است (همان، ص 486) بنابراين انسان بايد جايگاه واقعي خود را در جهان هستي بفهمد تا بتواند درك كاملي از معناي واقعي زندگي داشته باشد. انسان بيگانه از خويشتن، نه تنها از مفهوم عالي انسانيت به دور است، بلکه از احساس اينکه او هم موجوديتي دارد، برخوردار نمي باشد.

7. حيات معقول: هدف متعالي انسان

با نظر دقيق در معناي هدف، بدون ترديد هدف متعالي با غوطه ور شدن در تمايلات جبري و شبه جبري خود طبيعي که احساس آزادي را خوشايند جلوه مي دهد، حاصل نمي شود و نه تنها وصول به هدف اعلاي حيات امکان پذير نيست، بلکه براي انسان هايي که بازيگر اين صحنه هستند، حقيقتي به عنوان هدف اعلاي حيات قابل تصور نيست. وصول به هدف متعالي حيات به دو مقدمه ضروري نيازمند است که بدون اين دو مقدمه، تصورات و سخنان مربوط به اين هدف، خيالات و ياوه هايي بيش نيست:

1-استفاده منطقي از فعاليت هاي عقل سليم که با وجدان پاک و دريافت هاي فطري انسان هماهنگ است.

2- اراده جدي به بهره برداري از فعاليت هاي عقلاني که تفسيرکننده هدف اعلاي حيات اند.

مقصود از هدف متعالي حيات، شرکت در آهنگ کلي هستي وابسته به کمال برين است. حال منظور از «شرکت در آهنگ کلي هستي» چيست؟ معناي اين عبارت، در آيه اي از قرآن «و ما خلقت الجن و الانس الا ليعبدون» متجلي شده است و منظور آن، قرار گرفتن در جاذبه ربوبي و تصفيه روح از آلودگي هاي حيواني و رذايل اخلاقي است که به وسيله تکاليف مقرر از جانب پيامبران الهي، تسليم شدن در برابر دستورات سازنده وجدان برين و تغيير دادن من مجازي به من حقيقي به دست مي آيد. از اين هنگام، آگاهي حقيقي به لزوم شرکت در آهنگ کلي هستي به وجود مي آيد و اراده حرکت و ورود به هدف اعلاي حيات شروع مي شود.  

محمدتقي جعفري براي تبيين هدف متعالي، حيات انسان ها را به «حيات طبيعي محض» و «حيات معقول» تقسيم مي کند. به عقيده ايشان، حيات طبيعي محض نوعي زندگي حيواني است و افرادي که در آن ساکن اند، به تنازع بقا اشتغال دارند. در حيات طبيعي محض، اشباع غرايز طبيعي اصالت دارد و حيات انساني اسير خواسته هاي طبيعي است و ابعاد مثبت وجود آدمي به فراموشي سپرده شده و بسياري از توانايي ها، ظرفيت ها و استعدادهاي او ناديده گرفته شده و يا به نابودي گراييده است. از سويي اين حيات، داراي ويژگي هايي است که در آن، ابعاد و ظرفيت هاي وجودي و استعدادهاي آدمي در نيل به تعالي و کمال دستخوش فراموشي مي شود. او افرادي را كه از تعديل فعاليتهاي غرايز طبيعي خود عاجزند و اشباع آن غرايز، متن حقيقي مي داند. همچنين آن دسته از افرادي را «حيات طبيعي محض» زندگيشان قرار گرفته، كاروانيان كه با استناد به عقل و وجدان اصيل، خود را ملزم به شكوفا ساختن استعدادهاي مغزي و رواني نموده و نه تنها برده مطلق شرايط و عوامل محيط اجتماعي نشده، بلكه همواره با تلاشي دروني، سعي در تعديل روابط در مسير رشد اجتماعي داشته اند، كاروانيان «حيات معقول» مي نامد. او حيات معقول را حياتي پاك از آلودگي ها مي داند كه فرد خودش را در مجموعه بزرگي به نام جهان هستي كه پايانش منطقه جاذبه الهي است، در مسير تكامل مي بيند. (جعفري، 1360، ص 10) به نظر وي، حيات معقول، حيات آگاهانه اي است که نيروها و فعاليت هاي جبري و جبرنماي حيات طبيعي را با برخورداري از رشد آزادي شکوفان در اختيار، در مسير اهداف تکاملي نسبي تنظيم نموده و شخصيت انساني را که تدريجاً در اين گذرگاه ساخته مي شود، وارد هدف اعلاي حيات مي نمايد. اين هدف متعالي، شرکت در آهنگ کلي هستي وابسته به کمال برين است. در اين تعريف به مولفه ها و ويژگي هايي اشاره شده که شامل چند عنصر مهم است:

1-انساني که در مسير حيات معقول قرار دارد، داراي حيات آگاهانه و شخصيتي مستقل است و تمامي فعاليت هاي وي مستند به شخصيت اصيلش مي باشد، نه بر اساس تقليد و پيروي از رفتار ديگران. چنين انساني از اصول و ارزش هاي حيات خويش به خوبي آگاه است و بر مبناي آنها دست به انتخاب گري زده، عمل مي نمايد.

2- انساني که در مسير حيات معقول قرار گرفته است، از علل و عوامل جبري اي که او را احاطه کرده اند، به خوبي آگاه است و سعي مي کند تا از آزادي خود به درستي استفاده کند. در حيات معقول، آدمي به مرحله والاي اختيار مي رسد و هر اندازه در اين مرحله، از آزادي برخوردار باشد، داراي حيات معقول والاتري خواهد بود.

3- در مسير حيات معقول، هر عمل و حتي فعاليت هاي مغزي انسان در مسير کمال قرار دارد و انسان در هيچ يک از مراحل حيات تصور نمي کند که به کمال نهايي نائل شده، بلکه همواره در تلاش است تا به اصل بالاتري برسد. به ديگر سخن، انسان در حيات معقول در يک جستجو و شدن مستمر و دائمي است و هيچگاه خود را از دستيابي به مراحل بالاتري از کمال و سعادت، بي نياز نمي بيند.

4- در حيات معقول، استعدادهاي مثبت انسان به فعليت مي رسد و انسان از سعادت حقيقي برخوردار مي شود. در اينجا احساسات خام و ابتدايي انسان به احساسات تصعيد شده، و تعلق هاي جزئي وي به تعلق هاي عالي تر مبدل مي شود. شخصيت آدمي در مسير حيات معقول، از واقعيات بيروني و دروني استفاده صحيح مي کند، چرا که تمام ابعاد وجودي وي در مسير تکامل قرار مي گيرد.

5- انسان براي نيل به هدف اعلاي حيات، بايد از فعاليت هاي عقل سليم که با وجدان پاک و دريافت هاي فطري وي هماهنگ است، بهره برد و در اين راه، اراده و عزم جدي به خرج دهد. (جعفري، 1360، ج5، صص248 و249)

از نظر او ويژگي هاي حيات معقول عبارتند:  

الف-جلوه عالي حقيقت رو به كمال؛

 ب- حيات آگاه نسبت به حقايق والاي هستي؛

ج- حياتي در مسير پيشرفت تكاملي انسانها در راه هدف اعلاي زندگي كه چنان وحدتي به زندگي آنها مي بخشد كه گويي همه آنها از پيكر واحدي هستند و يك روح آنها را به شعاع جاذبه الهي متصل مي گرداند؛

د- رهيدن از دام كميت ها و ورود به آستانه ابديت. چنين حياتي، حيات معنادار است؛ حياتي كه انسان را از پراكندگي، تناهي هاي عالم ماده، تكرار و سردرگمي ها برهاند و او را به آرامشي وصف ناپذير برساند. انساني كه در حيات معقول زندگي مي كند، به انسان سوار بر كشتي مي ماند كه آگاه از مسير، مبدأ و مقصد حركت است و هر سؤالي كه از لحظه به لحظه موقعيت و جايگاهش پرسيده شود، به آن پاسخ مثبت مي دهد. به باور او چنين انساني هيچگاه خود را يله و رها نخواهد ديد. (همو، 1381، ص 277) بنابراين در نظر وي حيات معنادار فراتر از جلوه هاي ظاهري و سطحي حيات است.

1.7. تبيين معقول از حيات معقول

هيچ ترديدي نيست که در انديشه علامه جعفري، مقصود از معقول در «حيات معقول» عقل نظري جزئي نيست، زيرا عقل نظري جزئي، خواسته و مقصود را هدف و هرچه براي وصول به آن هدف مفيد است، به عنوان وسيله گوشزد مي کند ولي هويت و ارزش اين خواسته و مقصود و وسائل استخدام شده در راه وصول به آن را بيان نمي کند. اين عقل به تبيين راه استنتاجات منطقي مي پردازد، اما خود را موظف به پاسخ به اين سوال که چگونه از اين استنتاجات منطقي بهره برداري شود، نمي داند. اين عقل، مي تواند طرق ايجاد نظم و هماهنگي جهان بروني و بيروني را که خود انسان تشخيص داده است، توضيح دهد ولي وظيفه اي در قبال صحت و بطلان آن تشخيص و همه جانبه بودن آن بر عهده ندارد. دو وظيفه روشن عقل نظري عبارت است است از :1- توصيف «آنچه هست» هم از نظر تحليلي و هم از نظر ترکيبي؛ 2- توجيه انسان به هدف و انتخاب وسايلي که درباره واقعيات تشخيص داده مي شود. به گفته علامه جعفري، مولوي از جمله عرفايي است که ابيات فراواني در انتقاد و محکوم ساختن عقل نظري جزئي سروده از جمله:

عقل بند رهروان است اي پسر                                           آن رها کن ره عيان است اي پسر

(مولوي، 1384، ص434)

وقتي عقل انسان بند و زنجيرهاي رهروان مي گردد، دل فريبنده و جان هم حجاب مي شود، زيرا عقل نظري آنها را از فعاليت سالم برکنار مي کند.

عقل بند و دل فريب و تن غرور و جان حجاب                  راه ازين جمله گراني ها نهان است اي پسر

(مولوي، 1384، ص434)

اگرچه مولوي با ابيات فوق، مبارزه بي امان با پرستش کنندگان عقل نظري مي کند، ولي ما مي دانيم که او مولوي است و مي توانست در ادبيات خود، هويت عقل نظري جزئي را بيان نمايد، نه اينکه عقل نظري را به طور کل محکوم و مطرود سازد:

زين قدم وين عقل بيزار شو                                             چشم غيبي بين و برخوردار شو (مولوي، 1363، ص618)

بينش حکيمانه و عارفانه همه جانبه چنين است که ما حدود و مرزهاي فعاليت هاي عقل نظري و جزئي را مشخص سازيم و بگوييم که شخصيت رشد يافته بايد بداند که دايره فعاليت هاي عقل نظري محدود و قابل تجاوز به ماوراي دايره خود نيست. از نظر علامه جعفري، عقل نظري نه تنها مزاحم و مضر نيست، وجود آن و فعاليت هايش در حيات معقول ضروري است. انسان ها به حکم انسانيت خويش با انواعي از ابعاد جهان در ارتباط هستند و عقل نظري براي کشف و تنظيم اين ارتباط مي تواند فعاليت هاي مخصوص به خود را در اوايل همين راه انجام دهد.

بنابراين به نظر علامه جعفري، مقصود از عقل در حيات معقول، صرف عقل نظري جزئي نيست، اگر چه همين عقل مي تواند به عنوان يکي از وسائل ضروري و مفيد در بعد از حيات معقول به فعاليت بپردازد، زيرا حيات معقول آنچه را هست و ضرورت دارد و يا به نحوي از انحاء براي زندگي انسان مفيد است، انکار نمي کند، بلکه «آنچه را که هست» با آنچه که شايسته است، وارد حيات انساني مي کند. در حيات معقول، از يک طرف عقل نظري و از طرف ديگر عقل عملي که وجدان آگاه و محرک است، در استخدام شخصيت رو به رشد و کمال قرار مي گيرند. (جعفري، 1360، ج8، صص 213و 214) قرار گرفتن عقل نظري و عقل عملي در استخدام شخصيت رو به کمال، زماني امکان پذير مي گردد که آن دو با يکديگر هماهنگ باشند و شايد منظور مولوي که در ابيات ذيل عظمت عقل را بيان مي کند، همين عقل هماهنگ با وجدان آگاه و فعال است:

رحم کن بر عيسي کن و بر خر مکن                                    طبع را بر عقل خود سرور نکن

کاين هوا پر حرص و حالي بين بود                                    عقل را انديشه يوم الدين بود

عقل را دو ديده در پايان کار                                            بهر آن گل مي کشد او رنج خار

حرص تازه بيهده سوي سراب                                          عقل گويد نيک بين کاين نيست آب

عاقبت بين است عقل از خاصيت                                      نفس باشد کاو نبيند عاقيت (مولوي، 1363، ص228)

علامه جعفري معتقد است که حيات معقول از مرحله «رهايي» شروع مي شود و از «آزادي» عبور مي کند و در مرحله والاي «اختيار» شکوفا مي شود. محققان حرفه اي غالباً ميان اين سه مرحله «رهايي، آزادي و اختيار» تفاوتي قائل نيستند، در صورتي که اين سه مرحله متفاوت و داراي اختلاف اساسي مي باشند:

1-رهايي، برداشته شدن قيد و زنجيري است که به نوعي از انواع پايبند انسان شده است، اعم از اينکه اين قيد و زنجير جسماني، و يا تعهدي قراردادي يا رواني باشد؛ مانند کسي که در زنداني محبوس شده باشد و موقعيت و وضع او پس از رهايي از زندان مورد توجه نباشد و نيز مانند کسي که تعهدي دارد و با عمل به مفاد تعهد يا منحل شدن آن با رضايت طرفين، از قيد آن تعهد رها شود بدون اينکه اين رها شدن، تکليف بعد از رها شدن را تعيين نمايد.

2- آزادي، پديده اي است که از رها بودن از قيد و زنجير به اضافه داشتن توانايي انتخاب يکي از راه هايي که در مقابل خود دارد. ملاحظه مي شود که انسان در اين مرحله، از استقلال و شخصيت، بيشتر از مرحله «رهايي» برخوردار است، ولي خود اين آزادي، تعيين کننده نيکي و بدي، عظمت و پستي و زشتي و زيبايي نيست و به همين جهت است که متاسفانه آزادي به عنوان يک پديده فوق العاده با اهميت، در راه بي بندو باري هاي مستهلک مي شود.

3- اختيار، عبارت است از نظارت و سلطه شخصيت به دو قطب مثبت و منفي کار براي بهره برداري از آزادي در راه وصول به خير و رشد. اگر آزادي را به عقل تشبيه کنيم، اختيار، به دست آوردن معقول به وسيله فعاليت هاي عقلاني است. همچنين اگر را به نور فيزيکي تشبيه کنيم، اختيار، کار ضروري يا مفيدي است که در روشنايي آن نور انجام مي دهيم. (جعفري، 1360، ص 43)

حيات انساني مانند آب زلال و گوارايي است که از يک منبع مي جوشد و آزادي از متن حيات انساني مانند آب زلال و حيات بخش از منبع مي جوشد و براي بهره برداري صحيح و مفيد از آن آب، باغباني لازم است که به وسيله او، آب با اندازه معين و در زمان خاص، گل ها و مزارع را بروياند و بارور سازد. اختيار، بهره برداري شخصيت از آزادي در رويانيدن عوامل موثر در عظمت و رشد انساني است. هر اندازه يک فرد در بهره برداري از آزادي در راه اختيار پيشرفت داشته باشد، به همان اندزه از حيات معقول بيشتر برخوردار است. به عقيده علامه جعفري، آيه «فاستبقوا الخيرات» (المائده/48) لزوم تکاپو در راه وصول به خير و کمال را گوشزد کرده است و تکاپوي اختياري هم در معناي سبقت و هم در معناي خيرات نهفته است، زيرا هدف هايي که به اجبار بر سر راه آدمي قرار مي گيرند، فقط هنگامي با عنوان خير قابل توصيف است که با اختيار آن هدف را به دست آورد. (جعفري، 1360، ص 43)   

2.7. مصاديق حيات معقول در قرآن

در قرآن کريم آياتي وجود دارد که به يکايک عناصر حيات معقول مي پردازد:

1-يکي از آياتي که در قرآن کريم، عنصر حيات معقول را گوشزد مي کند، آيه 97 از سوره مبارک نحل است: «مَن عَمِلَ صالحاً مِن ذَکَر أو أُنثي فلنُحيينَّهُ حياهً طيبهً»: علامه جعفري در تفهيم معناي آيه، حيات پاکيزه را حيات معقول معنا مي کند و اذعان مي کند که شکي نيست که منظور قرآن از حيات طيبه، حيات طبيعي محض نيست، زيرا پاکيزگي حيات از آنجا ناشي مي شود که طبيعت واقعي حيات در موجوديت انساني با تمام ابعادي خود، جريان يابد و اين در حالي است که اساسي ترين بعد طبيعت واقعي حيات «گرديدن تکاملي» است که خداوند در نهاد انسان ها به وديعت نهاده است. (جعفري، 1360، ج8، ص 205)

علامه جعفري در شرح و تفسير نهج البلاغه، بين مبناي فلسفي حيات معقول و مبناي قرآني آن در ارتباط با حيات طيبه، پيوندي عميق برقرار ساخته است: مقصود ما از حيات معقول، زندگي اي است که با فعليت رسيدن ابعاد اصيل حيات در مسير کمال و بارور گشتن آنها در آن، زندگي تأمين مي گردد. اين حيات معقول است که در قرآن با عنوان حيات طيبه تذکر داده شده است و هدف بعثت پيامبران الهي و آرزوهاي انساني همه عظماي بشريت در همه قاره هاي کره زمين از باستاني ترين دوران هاي تاريخ تا به امروز، همين حيات طيبه بوده است. (جعفري، 1360، ج4، ص 64) او در اين مبنا با مفسر معاصر خود هم رأي است. جوادي آملي در اين باره مي نويسد در اين معنا، حيات معقول راهي جهت دستيابي انسان به حقيقت حيات خويش است؛ و تحصيل حقيقت حيات انسان جز از راه علم و ايمان و عمل صالح ميسور نيست و اين همان حيات طيبه اي است که خداوند، مومنان را بدان وعده داده است؛ بنابراين نه تنها حيات انسان به زندگي مادي محدود نمي شود، بلکه در جهات حيات اخروي مي باشد. (جوادي آملي، 1388، صص 173 و 174)

2- آيه 27 سوره ابراهيم: «يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت في الحياه الدنيا و الآخره»: خداوند کساني را که ايمان آورده اند با قول ثابت در حيات دنيوي و اخروي تثبيت مي نمايد. روشن است که زندگي بر مبناي اصول و قوانين عقلاني ثابت که مبناي وحدت شخصيت در جريان تحولات زندگي است، از مختصات «حيات معقول» است، نه حيات طبيعي محض؛ زيرا حيات طبيعي محض همواره در مجراي تأثير و تأثر از طبيعت و انسان ها حرکت مي کند. اگر پديده اي در اين حيات طبيعي به وجود آيد، معلولي است که عوامل بيرون از سلطه و نظارت شخصيت درآن به وجود آورده است و اگر پديده اي را به وجود آورد، اگرچه در ظاهر مستند به خود آن حيات است، استناد منطقي آن به شخصيتي که سلطه و نظارتي در مورد هيچ موضوعي ندارد، صحيح نيست، بنابراين منظور از «قول ثابت» اصول و قوانين عقلاني است که حافظ گرديدن شخصيت در عين وحدت آن است. (جعفري، 1360، ج8، ص 205 و 206)

3- آيه 42 سوره انفال: «لِيهلک مِن هَلَکَ عَن بينه و يحيي من حي عن بينه»: تا کسي که هلاک مي شود و زندگي او تباه مي گردد، مستند به دليل روشن باشد و کسي که زندگي مي کند، زندگي او مستند به دليل روشن باشد. به عقيده علامه جعفري، زندگي مستند به دليل روشن «حيات معقول» است که تکيه گاه عقلاني دارد و هيچ سوالي را که مربوط به هدف هاي نسبي و هدف مطلق زندگي است بي پاسخ نمي گذارد. (جعفري، 1360، ج8، ص187)

4- آيه 24 سوره انفال: «يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاکم لمايحييکم»: اي کساني که ايمان آورده ايد، خدا و رسول او را اجابت کنيد هنگامي که شما را به آنچه حيات مي بخشد، دعوت مي کند. مسلم است که اين آيه خطاب به مردم زنده آن روز بوده است نه مردگان پوسيده در خاک؛ ولي زندگي آنان از مشتي حرکات و سکون هاي پست حيواني و خود محوري تجاوز نمي کرد، اينان مردگاني هستند که از زندگي، بهره اي نداشتند جز نام آن را که به خود بسته بودند. پس حياتي که اسلام آنان را براي برخورداري از آن دعوت مي کند، «حيات معقول» است. (همان، ص187)

5- آيه 162 سوره انعام: «إنّ صَلوتي و نُسُکي و مَحياي و مَماتي لِلّهِ ربِّ العالَمين». حقيقتاً نماز و عبادات و حيات و موت من از آن پروردگار عالميان است. برطبق انديشه علامه جعفري جز «حيات معقول» هيچ نوع زندگي اي قابل عرضه به خداوند نيست. زندگي غوطه ور در شهوات و هوس هاي شيطاني و مبتني بر قدرت پرستي و خودمحوري را نمي توان به خداوندي که به وسيله وجدان ها و عقول انسان ها و به وسيله پيامبران دوري از آنها را دستور مي دهد، مربوط ساخت. (همان، ص 188)

3.7. دو بعدي بودن اجزاء حيات معقول به عنوان هدف متعالي

در انديشه علامه جعفري دو بعدي بودن اجزاء حيات معقول، يکي از مختصات اين حيات است که انسان با درک اين دو بعد، هرگز خلائي در زندگي احساس نمي کند: 1- بعد هدفي؛ 2- بعد وسيله اي. بعد هدفي حيات معقول عبارت است از اينکه هيچ حادثه و گفتار و انديشه و فعاليت مغزي و عضلاني که در راه اين حيات از انسان سر مي زند، بيرون از دايره حيات معقول نيست، زيرا هر يک از امور مذکور، موجي از کمال وابسته به حيات برين است. بعد وسيله اي: حيات معقول براي انسان ها در هيچ نقطه از گذرگاه زندگي توقف و ايستايي را نمي پذيرد، زيرا حيات معقول که به طور جدي باز شدن و به فعليت رسيدن سطوح با عظمت رواني را يک حقيقت بنيادين مي داند- در صورت توقف و ايستايي با تناقضي غيرقابل حل و فصل روبرو مي گردد.

اين تقاضاهاي کار از بهر آن                                            شد موکل تا شود سرت عيان  (مولوي،1363، ص198)

اين تکاپو و حرکت مستمر از مبدءها و مقصدهاي نسبي عبور مي کند و ترديدي نيست در اينکه هر مرحله بالاتر همان مرحله پايين تر به اضافه امتياز جديد را دربردارد، زيرا مرحله بالا بدون حيازت مرحله پايين تحقق نمي پذيرد. به همين دليل، هر يک از شئون حيات معقول براي وصول به مرحله عالي تر بعد وسيله اي را دارا مي باشد. آيه اي که لزوم اين عنصر را در حيات معقول تذکر مي دهد بدين قرار است: «السابقون السابقون، اولئک المقربون»؛ آن انسان هايي که در حال سبقت جويي (در ميدان حيات معقول) هستند، شايسته نزديکي به پيشگاه خداوندي مي باشد. و سبقت گيري در ميدان تنگ و تاريک حيات طبيعي محض بدون به کار انداختن عقل سلين و وجدان پاک امکان پذير نمي باشد. (جعفري، 1360، ج8، ص 200) 

نتيجه و ارزيابي

با تأمل در آراء علامه جعفري از زاويه ي نگاه به هدف متعالي انسان اين نتايج استخراج مي گردد:

1- هدف حقيقت مطلوبي است که اشتياق وصول به آن، محرک انسان بر انجام کارها و انتخاب وسايلي است که آن حقيقت را قابل وصول مي نمايد و داراي دو جنبه درون ذاتي و برون ذاتي مي باشد؛ و در همه موارد حقيقتي خارج از موقعيت فعلي انسان هدف گير است.

2- براي نيل به هدف متعالي حيات، لازم است خود حيات تفسير شود و شناسايي حقيقت و ابعاد حيات نيز بدون در نظر گرفتن هدف متعالي پاسخ گوي سوال اساسي انسان نخواهد بود. در واقع، علامه جعفري بين شناسايي و تفسير حيات و لحاظ کردن هدف متعالي رابطه اي دوسويه برقرار مي کند.

3- زندگي داراي هدف، داراي مختصاتي است که هر يک از آنها در عين وسيله بودن براي هدف متعالي حيات، بعدي از هدف عالي است. تعهد برين، شناخت ارزش حيات، برخورداري از روشنايي و سعادت، جدي گرفتن جهان هستي، تعديل خود طبيعي و بدست آوردن آزادي برين از خصايص و ويژگي هاي زندگي داراي هدف است.

4- انسان زماني مي تواند زندگي معنادار و هدف داري داشته باشد كه سرلوحه زندگي خود را آرمان هاي اخلاقي والا قرار دهد؛ آرمان هاي اخلاقي والايي كه از دين نشأت گرفته باشد. دين، تنها راه هموار و كوتاه و حساب شده اي است كه با آموزه هاي خود، انسان را به طور هدفمند در مسيري رو به تكامل هدايت خواهد كرد.

5- محمدتقي جعفري براي تبيين هدف متعالي، حيات انسان ها را به «حيات طبيعي محض» و «حيات معقول» تقسيم مي کند و حيات معقول را حياتي پاك از آلودگي ها مي داند كه فرد خودش را در مجموعه بزرگي به نام جهان هستي كه پايانش منطقه جاذبه الهي است، در مسير تكامل مي بيند؛ اين حيات، حيات آگاهانه اي است که نيروها و فعاليت هاي جبري و جبرنماي حيات طبيعي را با برخورداري از رشد آزادي شکوفان در اختيار، در مسير اهداف تکاملي نسبي تنظيم نموده و شخصيت انساني را که تدريجاً در اين گذرگاه ساخته مي شود، وارد هدف اعلاي حيات مي نمايد. هدف متعالي انسان در حقيقت، شرکت در آهنگ کلي هستي وابسته به کمال برين است.

6- جلوه عالي حقيقت رو به كمال، حيات آگاه نسبت به حقايق والاي هستي، رهيدن از دام كميت ها و ورود به آستانه ابديت از ويژگي هاي حيات معقول است.

7- حيات معقول از مرحله «رهايي» شروع، و از «آزادي» عبور، و در مرحله والاي «اختيار» شکوفا مي شود. علامه جعفري برخلاف محققان حرفه اي که غالباً ميان اين سه مرحله تفاوتي قائل نيستند، اين سه مرحله را متفاوت و داراي اختلاف اساسي مي داند. اختيار، بهره برداري شخصيت از آزادي در رويانيدن عوامل موثر در عظمت و رشد انساني است. هر اندازه يک فرد در بهره برداري از آزادي در راه اختيار پيشرفت داشته باشد، به همان اندزه از حيات معقول بيشتر برخوردار است.

کتابشناسي

[1] جعفري، محمد تقي (1381). امام حسين شهيد فرهنگ، پيشرو انسانيت، تهران، موسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفري.

[2] ______ (1357). ايده آل زندگي و زنذگي ايده آل، تهران، موسسه تدوين و نشر آثار علامه جعفري.

[3] ______ (1357). ترجمه و تفسير نهج البلاغه، تهران، چاپخانه حيدري.

[4] ______ (1363). تفسير و نقد و تحليل مثنوي جلال الدين محمد بلخي، ج9-7، تهران، انتشارات اسلامي.

[5] ______ (1373). تکاپوي انديشه ها، تنظيم و تدوين علي رافعي، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي.

[6] ______ (1360). حيات معقول، تهران، انتتشارات سيما.

[7] ______ (1362). شناخت انسان در تصعيد حيات تکاملي، تهران، امير کبير.

[8] ______ (بي تا).  فلسفه و هدف زندگي، تهران، ناصر خسرو.

[9] جوادي آملي، عبدالله (1388). جامعه در قرآن، قم، اسراء.

[10] مولوي، جلال الدين (1384). ديوان کبير شمس، تصحيح بديع الزمان فروزانفر، تهران، طلايه.

[11] ______(1363). مثنوي معنوي، تهران، اميرکبير.

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :