ارسال به دوستان
کد خبر : 254351

رابطه عقل و وحی در الاهیات مسیحی الاهیات عقلی

یکی از مسایلی که از دیرباز میان اندیشمندان مسیحی مورد بحث وبررسی است مساله رابطه عقل و وحی است. این مسئله در مسیحیت همچون اسلام مورد مناقشه بوده و هست و ذهن اندیشمندان را به خود مشغول داشته است. به این معنا که اگر بر فرض اختلاف وتناقض بین یکی از ضروریات عقل و وحی ایجاد شد از نظر فرد مومن کدام بر دیگری مقدم است. بررسی و حل این مسئله در هر دینی بسیار ضروری به نظر می رسد.

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  

 

رابطه عقل و وحی در الاهیات مسیحی

الاهیات عقلی

نویسنده: عارفه گودرزوند (دانشجوی دکتری مطالعات تطبیقی ادیان)

چکیده
یکی از مسایلی که از دیرباز میان اندیشمندان مسیحی مورد بحث وبررسی است مساله رابطه عقل و وحی است. این مسئله در مسیحیت همچون اسلام مورد مناقشه بوده و هست و ذهن اندیشمندان را به خود مشغول داشته است. به این معنا که اگر بر فرض اختلاف وتناقض بین یکی از ضروریات عقل و وحی ایجاد شد از نظر فرد مومن کدام بر دیگری مقدم است. بررسی و حل این مسئله در هر دینی بسیار ضروری به نظر می رسد.
رابطه عقل و وحی

رابطه بین عقل و  وحی را می توان با این سئوالات مطرح کرد که چه نوع شناختی از طریق وحی و از طریق عقل حاصل می شود. آیا وحی و یا عقل هر کدام به تنهایی قادر خواهند بود انسان را به مقصد نهایی که شایسته اوست برسانند. ارتباط این دو و نقش هر کدام در روند زندگی بشر چیست. شاید بتوان گفت از جمله کسانی که این مسئله را به شدت مورد بررسی قرار دادند، فلاسفه در قرون وسطی بودند. در آغاز مسیحیت، وحی به عنوان یک معرفت مستقل که در برابر معرفت عقلی قرار می گیرد شناخته نبود، تقابل عقل و وحی زمانی مطرح شد که مسیحیت با فلسفه یونان مواجه شد، به این دلیل که فلسفه یونان محصول بشر بود و صد در صد به خود انسان ارتباط داشت و از انسان نشأت می گرفت و طبیعی بود که وقتی این پدیده با وحی مواجه شود رابطه عقل و وحی به صورت یک مساله دربیاید. وحی مسیحی خودش را به گونه ای دیگر می فهمید. وحی مسیحی خودش را این گونه می فهمید که خداوند خود را به انسان ها آشکار کرده تا آن ها را از طریق هدایتی که می کند به رویت مستقیم خداوند که هدف خلقت و انسانیت است راهنمایی کند.

رویکرد مسیحیان به تفاوت عقل و وحی
در مواجهه با این سئوالات  در میان دانشمندان مسیحی تشتت فکری عمده ای در این باب وجود دارد و ما می توانیم آنها را به سه دسته عمده تقسیم کنیم:

1.      مسیحیان افراطی

  آنان به شدت وحی گرا هستند و می گویند وحی همه چیز را بیان کرده و نیازی به تکاپوهای عقلانی نیست و ما بی نیاز از علم، فلسفه، هنر و... هستیم. این گروه وحی را مکفی از همه علوم می دانند و عقل ورزی را بیهوده می شمارند، زیرا معتقدند همه چیز در کتاب مقدس آمده؛ لذا نیازی به تفکر نیست و فقط باید کتاب مقدس را آموخت و به احکام آن عمل کرد و از زاویه نگاه این فرقه که ترتولیان نام گرفته وحی به انسان اعطا شده تا جایگزین همه معارف، اعم از علوم تجربی و اخلاق و مابعدالطبیعه گردد.
از نظر این گروه، فلسفه حقیقی وحی است و همه «مؤمنان» آن را دارا هستند، اینان می گویند با ایمان داشتن است که به مسائل مهم و حیاتی، معرفت حاصل می شود؛ چیزی که حتی بزرگ ترین فلاسفه آن را نتواند داشت.
آنها آن چنان راه افراط پیمودند که معتقد بودند ایمان یعنی بی نیازی از همه چیز و شعار می دادند باید تصدیق داشت کسانی که به حقیقت ملتزم به حکم عقل اند کسانی نیستند که تابع فلسفه اصالت عقل باشند، بلکه اصل ایمان اند، و مقبول ترین وضع فلسفی تعلق به فیلسوفان ندارد، بلکه مختص اتباع دین مسیح است. با نفی عقل عرصه بر میدان فلسفه هم تنگ تر شده بود، گاهی فلسفه در تعارض با وحی قرار می گرفت و پیروان این دسته بدون توجه به فلسفه، آموزه های دینی را صحیح می پنداشتند و در ادراکات ناشی از فلسفه را به کلی نادیده می گرفتند. آنان نظرات خود را اینگونه توجیه می کردند که اگر عقل بشر برای پیشرفت و تکامل او کفایت می کرد، تعالیم دینی و وحی جایگاهی در زندگی او نداشتند در حالی که خداوند این آموزه ها را با کمال ظرافت برای رسیدن انسان به هدف نهایی خود، به او عرضه کرده است. این گروه موضع افراطی با گرایش قوی به وحی و ایمان به آن دارند، بسیاری از برخوردهایی که از روبه رو شدن فلسفه و الهیات حاصل شده بود، توسط این گروه هموار می شود، زیرا از این دیدگاه، اصولا رابطه ای بین شناخت وحیانی و معرفت عقلانی وجود ندارد و یگانه راه شناخت در زندگی انسان ها وحی است.
 
مسیحیان وحی گرا (ایمان گرا)

 این گروه ضمن اینکه عقل و فلسفه را می پذیرند، وحی را اساس معرفت بشری می دانند. سرسلسله این گروه قدیس آگوستین است، در نگاه این گروه میان وحی و عقل، رفاقت و سازگاری وجود دارد و تضاد نیست، اما اساس معرفت وحی است و عقل در مواردی نمی تواند حرفی برای گفتن داشته باشد. آگوستین در کتاب اعترافات خود گفته است: این تلاش بیهوده بود که می خواستند از طریق عقل نایل به ایمان شوند. ما راه دیگری یافتیم که به مراتب ساده تر و با غنای بیشتر است «راهش ایمان ساده ای است» که حتی عامی ترین مؤمنان دارند و امن ترین طریق این است که مبدأ آن ایمان است و از وحی به عقل راه می یابد.
قرون وسطی وحی که در قالب کتاب مقدس و سنت متبلور است، نزد فلاسفه مسیحی پذیرفته شده و مورد وفاق بود. آنان از سر ایمان به آن گردن نهاده بودند و تبیین آن مفاهیم را در قالب زبانی که عمدتاً از فلسفه گرفته شده، اهتمام می ورزیدند که از آن به فلسفه مدرسی یاد می شود. البته در نظر او برخی از مسائل دینی و وحیانی (نه کل اصول اعتقادی دینی) قابل اثبات عقلانی نیست.
از آن رو که عقل از نظر آن ها توانایی درک همه چیز را به تنهایی ندارد باید وحی کمک کار آن باشد و تثلیث هم یک راز وحیانی است. آگوستین درباره نقش ایمان در فهم، بیان صریح دارد مبنی بر اینکه وحی ما را به ایمان آوردن فرا می خواند و مادامی که ایمان نیاورده ایم نمی توانیم بفهمیم. وی در مقابل کسانی که در مسیحیت به صورت افراطی کاملاً عقل را کنار گذاشته اند گفته است: انجیل از ما نمی خواهد عقل را کنار بگذاریم، بلکه به جویندگان حقیقت وعده فهمیدن داده است. آگوستین درباره تثلیث قائل به این است که وحی دارای لایه هایی است که برخی از آنها از ژرفای عمیقی برخوردار است که عقل بشری به آن ندارد و تثلیث از همین مورد اخیر است.
از دیدگاه آنسلم ایمان مسیحی محتوای مکاشفه ای یهودی دارد و نه فلسفی، لذا می گوید: من در پی آن نیستم که بفهمم و ایمان آورم، بلکه ایمان می آورم تا بفهمم. ایمان من بدان دلیل است که تا ایمان نداشته باشم نمی توانم درک کنم.
باید با خالصانه ترین ایمان، حجیت کتاب مقدس را حرمت نهاد و پذیرفت. زیرا اگرچه فهم عوام به سهولت به آن تعلق می گیرد، اما اسرار عظیم آن در ژرفای معنای باطنی اش دور از دسترس محفوظ است.
شخصیتهای برجسته چون آگوستین و آکویناس عقل را قبول دارند، اما آن را تک سوار عرصه معرفت نمی دانند، بلکه قائل اند که عقل حاکم قلمرو لایتناهی نیست. مواردی هست که اصولاً عقل حرفی برای گفتن ندارد و یا اینکه اگر حرفی هم دارد قابل اتکا نیست. آکویناس هم مانند او تثلیث، تجسید را قابل اثبات عقلانی نمی داند.
آنسلم قدیس از دیگر برجستگان فلسفه قرون وسطی است از ایمان گرایان معتدل محسوب می شود و از این جهت در زمره آگوستینی هاست. اما تفاوتی که میان آرای آنها وجود دارد این است که آنسلم همه تعالیم وحیانی را قابل اثبات عقلانی می داند، در حالی که آگوستین برخی از آنها را قابل اثبات عقلانی می دانست. اما در اینکه عقلانیت آموزه های دین مبتنی بر ایمان است و اگر بخواهی که بفهمی بایستی ایمان بیاوری، هر دو مشترک اند.
 
آنسلم قدیس در کتاب خود، تحت عنوان چرا خدا انسان شد، به اثبات عقلانی تثلیث پرداخته است، به خلاف آگوستین که آن را یک راز مطلق می دانست. از دیدگاه او ایمان مسیحی محتوای مکاشفه ای یهودی دارد و نه فلسفی، لذا می گوید: من در پی آن نیستم که بفهمم و ایمان آورم، بلکه ایمان می آورم تا بفهمم. ایمان من بدان دلیل است که تا ایمان نداشته باشم نمی توانم درک کنم. از نگاه او ایمان شرط تعقل است، که اگر می خواهی کتاب مقدس و ایمان به آن را بفهمی باید ایمان بیاوری. او می گوید کسی که ایمان نیاورده باشد ایمان را حس نکرده و کسی که ایمان را حس نکرده نمی فهمد. او معتقد است که ایمان را نمی توان با معیارهای منطقی و قواعد آن به سنجش گرفت و در چارچوب آن ارزیابی کرد. آنسلم برای عقل نقش مکمل برای ایمان قائل است و معتقد است که عقل آموزه های ایمان را سامان و انسجام منطقی آن را نشان می دهد.
این گروه اهمیت و اعتبار عقل را به کلی نفی نکرده اند بلکه وحی را بر آن مقدم می دانند. اعتقادات این دسته نسبت به گروه اول از تعادل بیشتری برخوردار است. پس در نظر آنان شناختی که از طریق عقل حاصل می شود در سایه ایمان مسیحی تولید شده است. وحی کلام خداست و عقل بشر را خطاب قرار می دهد. اگر عقل افراد در درک کلام مقدس کوشا باشد، در نهایت و پس از مرگ قادر خواهد بود آن را به تمامی بفهمد و این خود پیروزی بزرگ انسان می باشد. آن چه در این دنیا نصیب شخص می شود پیش آگاهی و مقدمه ای است که نوید سعادت او را در آن جهان می دهد. از این رو شناخت عقلانی در پناه آموزه های دینی معنا یافته و در زندگی انسان ها مفید واقع می شوند.
3
-اصالت عقلیون (عقل گراها)
این گروه بر توافق عقل و وحی تاکید دارند و به هیچ یک از عقل و یا وحی بی مهری نکرده اند و معتدل ترین موضع را اتخاذ نموده اند.
 
آکویناس قائل به هماهنگی میان عقل و وحی است و تبیین و استدلال جدیدی هم با این مقدمه دارد، در ابتدای قرن سیزدهم در میان علمای الهیات تمایلی پدید آمد مبنی بر اینکه سلسله اموری که به آنها ایمان داریم و اموری که به آنها علم داریم متفاوت اند و از دو سنخ اند، ایمان داشتن به معنای پذیرفتن چیزی است از آن جهت که خداوند آن را وحی کرده است. اما علم داشتن به معنای پذیرفتن چیزی است که ما آن را در پرتو نور طبیعی عقل، درست می دانیم.
آکویناس این مشکل را متوجه شد و درصدد پاسخ برآمد که این دو نحوه پذیرش (علمی، وحیانی)، اختلاف ماهوی دارند، لذا نمی توانیم وظیفه یکی را از دیگری بخواهیم.
از نگاه وی الهیات خود نوعی علم است ؛ علمی که نتایج آن ضرورتاً از اصولش متفرع می شود، اما آن اصول عقاید ایمانی است و ایمان تصدیق به کلمة الله است که ما آن را به عنوان کلام الهی می پذیریم. اما براهینی که برای اثبات حقیقت منزل وجود داشته باشد و آن را از متعلق ایمان بودن و ایمان به آن آوردن ضایع می سازد، چون در الهیات طبیعی (عقلی) یعنی مابعدالطبیعه قرار می گیرد.
در این صورت میان معرفت علمی و دینی تمایزی هم در کار نیست. در واقع دو نوعِ معرفتی که از التزام به وحی حاصل می آید، تقریباً شبیه کلام است که دلیل بر نفی آنها وجود ندارد و از دلایل عقلی تأثیراتی دارد. از نگاه آکویناس آن دسته از مردمانی که توانایی معرفت عقلانی علمی ندارند و رشد عقلی آنان چنین اجازه ای نمی دهند به آنها گفته می شود: ایمان داشته باش.
توماس آکوئیناس تاثیر ماندگاری در اندیشه متفکران آن دوره و پس از آن داشته است؛ تلاش های او در ترکیب و تلفیق این نظرات تاثیر بی نظیری در ساختمان نظام فکری فلاسفه گذاشته است. از این رو، می توان گفت توماس دو بنیان اساسی برای تفکراتش بنا نهاد، اول اینکه او به طور کلی فلسفه و وحی را از یکدیگر جدا کرد. شناختی که از وحی پدید می آید یک شناخت ایمانی و فوق طبیعی است در حالی که عقل انسان می تواند شخص را در مسائلی که حسی و طبیعی است هدایت کند، دومین اصل او این بود که بنیاد هر شناختی در انسان ها، تجربه های حسی او هستند.
شاید در مکتب آکوئیناس یک نوع دوگانگی بین دو شناخت مستقل یاد شده به چشم بخورد. اما ذکر این نکته ضروری است که توماس هر گونه شناختی را بدون در نظر گرفتن اینکه از چه روشی به دست آمده است، شناخت خداوند می پندارد. وحی از طریق علت که همان خدا می باشد، آگاهی هایی را از بالابه فرد می دهد. در کنار وحی، عقل نیز با توجه به معلولات که شامل مخلوقات می شود، از پایین شناخت را ایجاد می کند. ولی همه این معارف حکایت از یک موضوع می کنند که آن هم خداست. آنچه از طریق وحی فرستاده می شود مستقیما در تماس با خالق است و آنچه که از پدیده های طبیعی کسب می شود در جهت توصیف اوست. هیچ چیزی نیست که در ارتباط با خدا نباشد و از خدا حکایت نکند. پس هر دو راه شناخت هدف مشترکی را دنبال می کنند ولی هر کدام به گونه ای عمل می کند که مستقل از دیگری است.
هرچند که توماس بین عقل و وحی جداسازی انجام داده است اما این بدان معنا نیست که ما در درک آموزه های الهی نیازی به عقل نداریم بلکه او الهیات را دارای فعالیتی عقلانی می داند. پذیرش آنچه از وحی به دست بشر رسیده است محتاج آن است که از طرف عقل مورد تایید واقع شود. او به صراحت اذعان می دارد که ایمان مستلزم شناخت طبیعی است.  تفاوت هر سه دیدگاهی که رابطه عقل و ایمان را در شناخت آدمی بیان می کردند در اولویتی است که به این دو داده شده است. در دسته اول این امر با نادیده گرفتن عقل صورت می گیرد. در نظر دوم تقدم وحی بر فلسفه مطرح می شود. در مکتب سوم نظرات فعالیت هر دوی فلسفه و وحی در کنار هم ولی هر کدام در حوزه خود راه حل مناسب انگاشته می شود.
منابع:

1.       تاریخ فلسفه مسیحی در قرون وسطی، ایتن ژیلسون، ترجمه رضا گندمی نصرآبادی، نشر سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها.

2.      تاریخ فلسفه در قرون وسطی و رنسانس، محمد ایلخانی، نشر سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی دانشگاهها (سمت)

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :