ارسال به دوستان
کد خبر : 252796

جایگاه فلسفه در چین(2)

تاریخ فلسفه چین درواقع بیانگر زمینه ها و بستری است که در آن اندیشه چینیان شکل گرفته است. بنابراین برای شناخت اندیشه های چینی شناخت زمینه ها و جغرافیای مردم چین اهمیت دارد. فانگ یوـ لان فیلسوف و نویسنده ای است که به معرفی تاریخ مختصر فلسفه و اهمیت آن در چین می پردازد.

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  

 

تاریخ فلسفه چین (2)

 نویسنده: سمیه خلیلی

چکیده
تاریخ فلسفه چین درواقع بیانگر زمینه ها و بستری است که در آن اندیشه چینیان شکل گرفته است. بنابراین برای شناخت اندیشه های چینی شناخت زمینه ها و جغرافیای مردم چین اهمیت دارد. فانگ یوـ لان فیلسوف و نویسنده ای است که به معرفی تاریخ مختصر فلسفه و اهمیت آن در چین می پردازد.
زمینه های فلسفه چینی
با توجه به این که فلسفه تفکر روشمند انعکاسی درباره ی زندگی است، هر متفکر تحت تاثیر شرایط محیطی خود است  این شرایط عبارتست از:
1
-زمینه ی جغرافیایی مردم چین
در دیده ی مردم چین باستان سرزمینشان خود دنیا بود .چین دارای دو معنی است . یکی از آن ها ( هر چه زیر آسمان است ) و دیگری ( هر چه درون چهار دریاست)
2
-زمینه ی اقتصادی مردم چین
مردم چین معاش خود را از کشاورزی تامین می کردند . در یک کشور بّری ، زمین اساس اولیه ثروت است . بنابراین در سراسر تاریخ چین ، اندیشه ی اجتماعی و اقتصادی و خط مشی سیاسی در حول و حوش بهره برداری و تقسیم زمین متمرکز شده است . ایالت چه این یکی از هفت ایالت آن زمان که هم در کشاورزی و هم در جگ تفوق دست یافت توانست ایالت های دیگر را به تصرف در آورد و در تاریخ چین یک سرزمین واحد و متحد را برای اولین بار به وجود آورد. در چین کشاورزی ریشه است و بازرگانی و تجارت شاخه. و آنچه در چین به آن اهمیت داده می شود ریشه است.
پیروان تائو معتقدند آنچه از طبیعت است سرچشمه ی شادی و آنچه از آدمیان است ریشه ی تمامی رنج ها ی بشری به شمار می آید. عالی ترین پیشرفت از لحاظ فرهیختگی روحی یک حکیم فرزانه یکی شدن با تمام طبیعت، یعنی کائنات است. هسون تسه از پیروان کنفوسیوس  در مورد پیروان تائو چنین گفته است: از نور طبیعت کور و از دانش انسان عاری هستند.
طبقه ی اجتماعی در چین
 
نظام طبقاتی جامعه چین تشکیل شده از طبقه دانشمندان، کشاورزان، صنعتگران و طبقه بازرگانان
ارزش کشاورزی
در کتاب لوـ شیه چه اون ـ چیو آمده است : کشاورزان مردمی ساده دل ، آماده ی فرمانبرداری ، و در هنگام خطر سرزمین هایشان را ترک نمی کنند. اما بازرگانان مردمانی سرکش ، در هنگام خطر سرزمین هایشان را ترک می کنند .( چون ثروت آن ها زمین نیست که نتوانند آن را با خود حمل کنند) . حرکت تائو واژگون سازی است .
هم در حیطه ی طبیعت و هم در زندگی انسان ، زمانی که  پیشرفت و تکامل چیزی به منتها درجه ی خود رسید ، بازگشتی قهقرایی به سوی دیگر صورت می پذیرد . این اصل از حرکت خورشید و ماه و توالی چهار فصل الهام گرفته شده است . هنگامی که سرما می رود ، گرما می آید و هنگامی که گرما می آید سرما می رود . هنگامی که ماه کامل می شود دوباره به شکل هلال نازک در می آید و ... چنین حرکاتی « بازگشت » نامیده می شود .
طبیعت کمال مطلوب  است
پیروان تائو معتقدند آنچه از طبیعت است سرچشمه ی شادی و آنچه از آدمیان است ریشه ی تمامی رنج ها ی بشری به شمار می آید. عالی ترین پیشرفت از لحاظ فرهیختگی روحی یک حکیم فرزانه یکی شدن با تمام طبیعت ، یعنی کائنات است. هسون تسه از پیروان کنفوسیوس  در مورد پیروان تائو چنین گفته است : از نور طبیعت کور و از دانش انسان عاری هستند.
نظام خانوادگی
پدر بزرگ و پدر و فرزندان در کنار هم زندگی می کنند . نظام خانوادگی ، نظام اجتماعی چین بود . از هر پنچ وابستگی سنتی اجتماعی ( شاه و رعیت ، دوست و دوست ، پدر و پسر ، برادر بزرگ و برادر کوچک ، شوهر و عیال ) سه تای آن وابستگی خانوادگی بود . و از نظام خانوادگی بود که جریان نیا پرستی به وجود آمد . نیای مورد پرستش معمولا نخستین کسی بود که زمین زراعی برای خود و اخلافش آماده کرده بود.قسمت اعظم اصول مکتب کنفوسیوسی توجیه منطقی این نظام یا تبین نظری آن است.
چینی ها برخلاف غربیان، چندان شوقی به دین ندارند. هر دستگاه بزرگ اندیشه چینی در آغاز همچون یک فلسفه تربیت نفس می شکفد و تنها از سر اتفاق است که شکل آیین دینی به خود می گیرد. بسیاری از فیلسوفان چینی عناصری را که به گمان غربیان دین را از فلسفه محض متمایز می کند نفی کرده اند. یکی از این عناصر عقیده به برترین باشنده یا وجود متعال است و دیگری عقیده به بی مرگی روان. درنتیجه جایی که انسان غربی دیندار است و عمیقا دلبسته عشق به خداوند است، مرد چینی انسان گرا و پای بند اخلاق است و بیش تر به مناسبات اجتماعی و وظایف مدنی و قوانین اخلاقی می پردازد.
این جهانی و آن جهانی
آیین کنفوسیوس چون در چهارچوب اجتماع سیر می کند نسبت به مذهب تائو بیشتر (این جهانی ) جلوه می کند و چون مذهب تائو در فراسوی چهارچوب اجتماع سیر می کند بیشتر ( آن جهانی ) به نظر می رسد .
قرن چهارم و پنجم برخی از پیروان تائو کوشیدند مذهب تائو را به آیین کنفوسیوسی نزدیک تر سازند .( نو ـ تائویی ) قرن یازدهم و دوازدهم برخی پیروان کنفوسیوس کوشیدند آیین کنفوسیوسی را به مذهب تائو نزدیک تر سازند ( نو کنفوسیوسی ) . همین جنبش های نو کنفوسیوسی و نو تائویی بود که به فلسفه ی هم جنبه ی این جهانی و هم جنبه ی آن جهانی بخشید.

شعر و هنر چینی
پیروان کنفوسیوس هنر را به عنوان ابزاری برای آموزش دادن اخلاق به کار گرفتند . به خاطر اهمیت طبیعت در تائو بیشتر هنرمندان بزرگ چینی طبیعت را به عنوان موضوع کارشان برگزیدند
کشورهای دریایی وکشورهای برّی یونان دریایی است و شغل در درجه ی اول بازرگانی است و شهرنشینی در آنجا اهمیت دارد و سیستم دولت ـ شهری حاکم است و سازمان اجتماعی حالت استبدادی ندارد
چین برّی است و شغل در درجه ی اول کشاورزی است . سیستم دولت ـ خانواده حاکم است  و سازمان اجتماعی تابع سلسله و مراتب است و هم استبداد  . زیرا در یک خانواده نفوذ و مقام پدر طبعا برتراز فرزند است.

سرشت فلسفه چینی
چند اصل بنیادی را باید در شناخت فلسفه چین نسبت به فلسفه غرب در نظر گرفت. نخست آنکه فلسفه غربی با علم و دین بستگی دارد، اما فلسفه چینی به اخلاق و سیاست و ادبیات و هنرهای زیبا نزدیک تر است. زیرا آرمان شناخت برای شناخت در چین یافت نمی شود. زیرا در چین هنگامی طالب شناسائی اند که وسیله رسیدن به هدف های عملی و شریف باشد. ریشه های علم همانطور که افلاطون و ارسطو گفته اند، در اعجاب و خواهندگی به شناختن و فهمیدن است، آن هم تنها برای خودِ شناختن و خودِ فهمیدن. ولی ریشه های اندیشه چینی در هراس فرزانگان به « فهمیدن راههای طبیعت و شناختن نیاز های مردم» است .چینی ها برخلاف غربیان، چندان شوقی به دین ندارند. هر دستگاه بزرگ اندیشه چینی در آغاز همچون یک فلسفه تربیت نفس می شکفد و تنها از سر اتفاق است که شکل آیین دینی به خود می گیرد. بسیاری از فیلسوفان چینی عناصری را که به گمان غربیان دین را از فلسفه محض متمایز می کند نفی کرده اند. یکی از این عناصر عقیده به برترین باشنده یا وجود متعال است و دیگری عقیده به بی مرگی روان. درنتیجه جایی که انسان غربی دیندار است و عمیقا دلبسته عشق به خداوند است، مرد چینی انسان گرا و پای بند اخلاق است و بیش تر به مناسبات اجتماعی و وظایف مدنی و قوانین اخلاقی می پردازد.
 
منابع
1
-فانگ یو لان، تاریخ فلسفه چین، ترجمه فرید جواهر کلام، تهران، نشر پژوهش فرزان روز
2
-چوجای و وینبرگ چای، تاریخ فلسفه چین، ترجمه ع. پاشایی، تهران، نشر نگاه معاصر
 

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :