ارسال به دوستان
کد خبر : 207703

الفاظ لاوجود

از ديرباز در غرب و شرق، فيلسوفان و زبان شناسان بسياري به مبحث الفاظ لاوجود پرداخته اند. سؤال اساسي در اين باره همواره اين بوده است كه چگونه مي توان واژه هايي همچون «رستم» را كه به چيزي در جهان خارج ارجاع نمي دهند درك كرد و حتي آنها را با تركيب هاي مختلف در جمله بكار برد؟ فلاسفه پاسخ هاي متفاوتي به اين سؤال داده و هريك به جنبه اي از موضوع پرداخته اند. نگارنده سعي دارد در اين مقاله، با ابزارهاي معناشناختي، به پاسخ اين سؤال دست يابد و بدين ترتيب، ملاك هايي را نيز براي طبقه بندي اينگونه الفاظ پيش رو نهد.

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  

 

الفاظ لاوجود

نويسنده: محمّدرضا احمدخاني
چكيده

از ديرباز در غرب و شرق، فيلسوفان و زبان شناسان بسياري به مبحث الفاظ لاوجود پرداخته اند. سؤال اساسي در اين باره همواره اين بوده است كه چگونه مي توان واژه هايي همچون «رستم» را كه به چيزي در جهان خارج ارجاع نمي دهند درك كرد و حتي آنها را با تركيب هاي مختلف در جمله بكار برد؟ فلاسفه پاسخ هاي متفاوتي به اين سؤال داده و هريك به جنبه اي از موضوع پرداخته اند. نگارنده سعي دارد در اين مقاله، با ابزارهاي معناشناختي، به پاسخ اين سؤال دست يابد و بدين ترتيب، ملاك هايي را نيز براي طبقه بندي اينگونه الفاظ پيش رو نهد.
كليد واژه ها: لفظ، لاوجود، ارجاعي، غيرارجاعي، معني شناسي

مقدمه

شيء لاوجود، چيزي است كه وجود ندارد؛ مثلاً اسب تك شاخ، رستم، شرلوك هلمز، اكسير و مربع گرد. فيلسوفان و زبان شناسان در مورد درك و ماهيت اشياي لاوجود، نظريات مختلفي بيان نموده اند و به ندرت مي توان فيلسوفي را يافت كه به اين مبحث نپرداخته باشد. برخي آن را متناقض پنداشته (هيوم)، برخي ديگر آن را به لحاظ منطقي بدساخت دانسته (كانت و فرگه) و برخي ديگر نيز آن را كانون توجه قرار داده اند.
شايد دليل اصلي پرداختن به الفاظ لاوجود، اين باشد كه هرگونه ادعا درباره شيء لاوجودـ حتي تكذيب آن ـ در گروه تلقّي نوعي وجود براي آن است.

ارجاع

در مورد شيوه ارجاع و ماهيت مصداق، ديدگاه هاي مختلفي وجود دارد. به اعتقاد هيوم، براي درك گزاره يا پاره گفتاري كه داراي عبارت ارجاعي باشد، تشخيص مصداق ضروري است. در واقع، تفكر درباره شيء، تفكر درباره شيء موجود (داراي وجود) است. به عبارت ديگر، فكر كردن در مورد شيء با فكر كردن در مورد همان شيء به مثابه ي چيزي موجود يكي است و مصداق بايد براي سخنگو مشخص و شناخته شده باشد.(1)
لاك وود در مورد فرآيند ارجاع، به طور غيرمستقيم، به وجود فيزيكي مصداق در جهان خارج به منزله ي شرط ضروري ارجاع اشاره مي كند.(2) پوتنام، معتقد است كه اولاً تعيين مصداق، از طريق مفاهيم، به شيوه اي ثابت صورت نمي گيرد؛ ثانياً مصداق گزاره، وضعيت ذهني سخنگوي زبان نيست و مصداق به شكلي اجتماعي و اشاري(3) در نظر گرفته مي شود.(4) به اعتقاد ركاناتي در معني شناسي زباني، برخلاف ديگر رويكردهاي معني شناختي، وجود مصداق شرط لازم براي ارجاعي بودن نيست.(5) براي نمونه، اگرچه درك پاره گفتار «هوشنگ كوتوله است» در گرو شناخت «هوشنگ» است، اما فهميدن اين جمله صرفاً منوط به آگاهي از ارجاعي بودن آن است. بنابراين، حتي اگر شيئي كه عبارت به آن ارجاع مي دهد، به طور واقعي وجود نداشته باشد، باز هم آن عبارت مي تواند ارجاعي قلمداد شود. «هوشنگ محمودي»، عبارتي ارجاعي است و اين گونه نيز درك مي شود، اگرچه ممكن است فردي به اين نام در جهان خارج از زبان وجود نداشته باشد. در اين زمينه، عبارت ارجاعي و اسم خاص، با يكديگر تفاوتي ندارد: همان طور كه ممكن است اسم خاص مسمّايي نداشته باشد، امكان دارد عبارت ارجاعي نيز بدون مصداق باشد.

لفظ ارجاعي و لفظ لاوجود

«لفظ ارجاعي» و «لفظ لاوجود» از الفاظي اند كه سخنگويان را با جهان خارج از زبان پيوند مي دهند؛ اما ارتباط اين دو نوع لفظ با جهان خارج را نمي توان به يك صورت انگاشت.(6) از اين رو، در اين بخش، به بررسي تمايز اين دو نوع لفظ پرداخته مي شود.

لفظ ارجاعي

عبارت ارجاعي، لفظي است كه به مصداقي در جهان خارج ارجاع مي دهد. اين دسته از عبارت ها، در دو گروه قرار مي گيرند: الف) عباراتي كه به هر يك از افراد ارجاع مي دهند و «الفاظ خاص»(7) ناميده مي شوند؛ ب) عباراتي كه به مجموعه اي از افراد ارجاع مي دهند و «الفاظ عام»(8) شمرده مي شوند.(9) گفتني است كه عبارات ارجاعي خاص يا عام، با توجه به مشخص(10) يا نامشخص(11) بودن، به ترتيب عبارات معرفه(12) و نكره(13) خوانده مي شوند.
عبارات ارجاعي خاص به سه گونه تقسيم مي شوند: گروه اسمي معرفه، اسم خاص، و ضمير شخصي. به باور ميل، اسامي خاص معنايي ندارند و نقش آنها فقط ارجاع دادن به شخص يا چيزي در جهان خارج است.(14) راسل، گروه اسمي معرفه را «وصف معرف» يا «وصف خاص» مي نامد و مي گويد: تعيين مصداق فقط ازطريق ناميدن صورت نمي گيرد، بلكه از طريق وصف در بافت نيز مي تواند صورت گيرد.(15) كريپكي، برخلاف راسل، معتقد است كه اسامي خاص در تمامي جهان هاي ممكن به مصداق ارجاع مي دهند، اما وصف معرف اين ويژگي را ندارد.(16) نظر دانلان برخلاف ديدگاه راسل است: وصف معرف مي تواند نقش وصفي داشته باشد.(17) برخي از عباراتي كه به ظاهر ارجاعي اند، چون مي توانند خوانش مشخص و خوانش نامشخص داشته باشند، ارجاعي يا وصفي تلقّي مي شوند. جمله ي زير را در نظر بگيريد:
(1) هوشنگ مي خواهد با دختري چشم سبز ازدواج كند.
عبارت «دختري چشم سبز» ممكن است عبارت ارجاعي نكره اي قلمداد شود كه مشخص است. در اين صورت، چنين عبارتي داراي اين پيش انگاري است كه فردي با اين مشخصات وجود دارد. جمله ي بعدي همين پيش انگاري را دارد:
(2) هوشنگ مي خواهد با اين دختر چشم سبز ازدواج كند.
بنابراين، در چنين حالتي، عبارت مزبور ارجاعي خواهد بود.
اما اگر جمله (1) را با خوانش نكره ي نامشخص در نظر بگيريم، ديگر با هيچ گونه پيش انگاري اي درباره ي وجود فردي با چنين مشخصاتي روبرو نخواهيم بود و بدين ترتيب، عبارت «دختري چشم سبز» عبارتي وصفي تلقّي خواهد شد.

لفظ لاوجود

گاهي در زبان خودكار، يا همان زبان روزمرّه مردم، الفاظ ارجاعي به چيزي ارجاع مي دهند كه شناسايي آن در جهان فيزيكي با حواس پنجگانه امكان پذير نيست؛ اين صورت هاي ارجاعي «الفاظ لاوجود» ناميده مي شوند. «سيمرغ»، «اتومبيل آدمخوار»، «گياه دودزا»، «اولين متولّد قرن بيست ودوم» و غيره، از الفاظي شمرده مي شوند كه هرچند ارجاعي اند، به چيزي واقعي در جهان فيزيكي اطراف ما ارجاع نمي دهند؛ از اين رو، اين الفاظ با هيچ يك از حواس پنج گانه ي ما در جهان خارج درك نمي شود.
ديدگاه فرگه: فرگه «نشانه» را مفهومي منطقي مي شمارد كه داراي دو جنبه ي مصداق و مفهوم است.(18) وي مصداق اسم خاص را شيئي مي داند كه اسم خاص بر آن دلالت مي كند. در نمونه ي كلاسيك او در اين باره، از «ستاره صبح» و «ستاره شب» ياد شده است كه هر دو بر مصداقي واحد دلالت دارند. در اين نمونه، «ستاره صبح» و «ستاره شب»، با يكديگر «اين هماني» دارند، هر چند داراي دو مفهوم مختلف اند. وي براي تمايز ميان مصداق و مفهوم، از نمونه هايي نظير عبارات زير استفاه مي كند:
(3) ستاره صبح همان ستاره صبح است.
(4) ستاره صبح همان ستاره شب است.
با توجه به نگرش فرگه، جمله (3) صرفاً تحليلي(19) شمرده مي شود؛ در حاليكه جمله (4) اطلاعي(20) است و در قالب جمله هاي تركيبي(21) قرار مي گيرد. اين جمله ي وي را در نظر بگيريد:
(5) اديسه كنار ساحلي برساخته از عاج خفته است.
فرگه سعي دارد با اين جمله ثابت كند كه اينگونه جمله ها مفهوم دارند، اما مصداق ندارند.(22)
براين اساس، به نظر مي رسد فرگه براي «الفاظ لاوجود» مفهوم قائل است، اما مصداق قائل نيست. به باور وي، تعيين ارزش صدق براي جمله هايي نظير جمله (5) در منطق صوري ناممكن است؛ با اين حال، بايد بتوان شرايط صدق يا كذب جمله ها را در لايه ي مفاهيم نيز تعيين كرد.
ديدگاه استراوسون: استراوسون كاربرد ارجاعي منحصر به فرد (23) را استفاده از عبارت هايي براي ارجاع به شخصي منفرد،(24) شيئي واحد، يا رويداد يا مكاني خاص در نظر مي گيرد و جمله اي را كه داراي چنين فاعلي باشد، جمله نهادـ گزاره اي خاص(25) مي نامد.(26) گفتني است كه استراوسون سؤالي را مطرح مي كند و مي گويد كه راسل، پاسخ درستي به آن سؤال نداده است! سؤال وي اين است كه چرا در جمله اي نظير «پادشاه فرانسه عاقل است»، به رغم اينكه در جهان خارج پادشاهي در فرانسه وجود ندارد، جمله داراي معني است؟ او به منظور طرح اين مسئله، و يافتن پاسخي درخور براي آن، به طبقه بندي زير (از «الف» تا «ج») متوسّل شده است:
الف. جمله
ب. كاربرد جمله
پ. پاره گفتار جمله
ت. عبارت
ث. كاربرد عبارت
ج. پاره گفتار عبارت(27)
استراوسون معتقد است كه باتوجه به طبقه ي «الف»، «پادشاه فرانسه عاقل است» در قرن هفدهم(زمان حكومت سلطنتي در فرانسه) «جمله» شمرده مي شود. در طبقه ي«ب»، جمله ي مذكور، برحسب كاربرد در زمان سلطنت، مثلاً لويي چهاردهم يا پانزدهم، به افراد گوناگوني ارجاع مي دهد. بنابراين «پادشاه فرانسه عاقل است»، برحسب وقوع، كاربردهاي مختلفي از يك جمله تلقّي مي شود. در طبقه ي «پ»، اگر جمله ي مذكور را افراد مختلفي در زمان لويي چهاردهم بسازند و بگويند، هريك از اين گفته ها «پاره گفتار» همان جمله خواهد بود.
ديدگاه ماينونگ: ماينونگ در فصل دوم از كتاب نظريه ي اشياء، به وجود دو نوع «بودن» قائل مي شود و اين دو نوع را از يكديگر متمايز مي سازد: «وجود»(28) و «جوهر».(29) به اعتقاد وي، آنچه از «وجود» برخوردار است، چيزهايي شبيه به «خانه» يا «قطعه ي زمين» را شامل مي شود؛ بنابراين، آنچه «وجود» دارد واقعي(30) است. در مقابل، چيزهايي كه نوعي «جوهر» به حساب مي آيند، نمونه هايي نظير «روابط»، «اعداد» و «گزاره»هاي صادق را شامل مي شوند.
به نظر ماينونگ، آن دسته از پديده هايي كه «وجود» ندارند، صرفاً از «جوهر» برخوردارند. گفتني است، چنين بودني مستقل از «وجود داشتن» است. به عبارت ساده تر، به اعتقاد ماينونگ، برخي از پديده ها «وجود» ندارند، اما «جوهر» وجودي دارند.(31) براين اساس، به نظر مي رسد كه وي ميان «وجود» عيني(32) و «وجود» انتزاعي(33) تمايز قائل شده است.
باتوجه به نمونه هايي كه ماينونگ ذكر كرده است، «كوه طلايي» يا «مربع گرد» از جمله پديده هايي محسوب مي شوند كه وجود ندارند و به همين دليل از «بودن» برخوردار نيستند. اين نمونه ها، نوعي تعميم نظريه ي اصلي وي به حساب مي آيند.
به باور ماينونگ، شمار بسياري از افراد، به شكلي طبيعي، عبارات متناقض را درك مي كنند. آنان بدون اينكه اعتراض كنند، به صحبت هايي گوش مي دهند كه گويندگان، در آن صحبت ها، چيزهاي «موجود» را «غيرموجود» تلقّي كرده اند.(34) بنابراين، به اعتقاد وي، چيزهايي وجود دارند كه به هنگام صحبت و استفاده از زبان مي توانند «وجود» نداشته باشند. اين گفته، متضمّن آن است كه مدعي شويم: اولاً «چيز»هايي، وجود ندارند؛ ثانياً چيزهايي كه «وجود» ندارند، از نوع ديگري از «وجود داشتن» برخوردارند.
ماينونگ، معتقد است كه برخي از پديده هاي «لاوجود»، از نوعي «بودن»(35) برخوردارند: اگرچه «كوه طلايي» «وجود» ندارد، ولي «لاوجود»(36) دارد. به اعتقاد وي، آنچه «وجود» ندارد، مي تواند روابطي داشته باشد؛ براي مثال، «كوه طلايي» وجود ندارد، با اين حال از دو ويژگي «كوه بودن» و «طلايي بودن» برخوردار است. او اين ويژگي را مستقل از «وجود داشتن»(37) دانسته و گفته است: اگرچه چنين تركيبي وجود ندارد، اما ممكن است تركيب از واحدهايي تشكيل شده باشد كه آن واحدها وجود دارند. مسئله ي «مربعِ گرد» نيز به همين ترتيب است. به نظر ماينونگ، «مربعِ گرد»، هم از ويژگي «مربع بودن» و هم از ويژگي «گرد بودن» برخوردار است. اگر دو ويژگي مذكور در كنار يكديگر قرار گيرند، پديده اي را مي سازند كه وجود آن امكان پذير نيست.(38)
ديدگاه پارسونز: پارسونز در كتاب اشياي لاوجود، برحسب سنّت ماينونگ، نظريه اي جامع را درباره موجوديت هاي لاوجود طرح كرده است.(39) ديدگاه وي، مبتني بر اين نكته است كه هر شيئي ـ خواه وجود داشته و خواه وجود نداشته باشدـ از مجموعه اي ناتهي از ويژگي هاي هسته اي(40) و فراهسته اي(41) برخوردار است. ويژگي هاي هسته اي همان مختصات عادي پديده ها هستند كه ماهيت شيء را مي سازند: آبي بودن، بلند بودن و... . ويژگي هاي فراهسته اي عبارتند از: ويژگي هاي معرفتي(42) (افسانه بودن، وجود داشتن و...)، وجهي،(43) قصدي(44) و فنّي.(45)
براي درك عميق تر اين دو طبقه از ويژگي ها، بهتر است از نمونه اي كمك بگيريم: تركيب «هرم بنفش» را درنظر بگيريد. اين تركيب، كه در اصل لاوجود شمرده مي شود، از دو ويژگي هسته اي برخوردار است كه اين دو ويژگي همانا «بنفش بودن» و «هرم بودن» خواهند بود، اما تركيب اين دو ويژگي به لحاظ معرفتي سبب مي شود كه چيزي با نام «هرم بنفش» را لاوجود به حساب آورند.
به اعتقاد پارسونز، «هرم بنفش» را بايد موجوديتي «ناكامل»(46) دانست، چرا كه ويژگي هاي هسته اي متعددي وجود دارند كه از طريق اين تركيب، امكان درك نمي يابند؛ مثلاً جنس هرم. از ديدگاه او، اگر همين تركيب به صورت «هرم چوبي كوچك بنفش» مطرح و مثلاً اسباب بازي كودكان قلمداد مي شد، آنگاه از حوزه الفاظ لاوجود بيرون مي آمد.
پارسونز، تمايز ميان ويژگي هاي هسته اي و فراهسته اي را در مورد همه ي الفاظ لاوجود اعمال شدني مي داند. براي مثال، او «مربعِ گرد» را به اين دليل لاوجود تلقّي مي كند كه هر دو ويژگي هسته اي «مربع بودن» و «گرد بودن» را دارد؛ ولي اين دو ويژگي به لحاظ مفهومي با يكديگر در تناقض اند.
پارسونز، پديده هاي تخيّلي(47) نظير «رستم» را از الفاظي تلقّي مي كند كه به لحاظ معرفتي لاوجودند؛ زيرا انسان شناخت دارد و مي داند كه لفظ «رستم» لاوجود است. پر واضح است كه اگر انسان از اين معرفت برخوردار نباشد، آن لفظ را لاوجود به حساب نمي آورد.
ديدگاه سالمون: سالمون، از فيلسوفان زبان، به مبحث «وجود» و «لاوجود» پرداخته و لفظي را غيرارجاعي(48) دانسته است كه به مصداقي در جهان خارج ارجاع ندهد.(49) وي الفاظ غيرارجاعي را در سه گروه زير طبقه بندي مي كند:
1) لفظ غيرارجاعي ضعيف: (50) اينگونه الفاظ مي توانسته اند به مصداقي در جهان خارج ارجاع دهند. مثلاً، در اين مورد، مي توان از «تك شاخ» ياد كرد كه به لحاظ زيستي، هيچ دليلي براي عدم امكان آن وجود ندارد.
2) لفظ غيرارجاعي بسيار ضعيف: (51) اين دسته از الفاظ، به مصاديقي ارجاع مي دهند كه در گذشته وجود داشته اند يا شايد در آينده وجود داشته باشند، ولي اكنون وجود ندارند.
3) لفظ غيرارجاعي قوي: (52) اين گروه از الفاظ، نمي توانند به طور واقعي به مصداقي كه وجود آن امكان پذير نيست ارجاع دهند. در اين مورد، مي توان «اژدها» را مثال زد كه با لفظ غيرارجاعي ضعيف تفاوت دارد؛ زيرا، به لحاظ زيستي، هيچ گاه چنين موجودي وجود نداشته است.
ديدگاه علّامه طباطبائي: علّامه طباطبائي، گزاره ها را به دو نوع تقسيم مي كند كه يكي در برگيرنده «وجود شامل»، و ديگري دربرگيرنده «پديده هاي ذهني» است.(53) در هيچ يك از اين گزاره ها، واقعيتي در جهان خارج وجود ندارد كه گزاره با آن تطبيق كند؛ از اين رو، مطابقت صرفاً ازطريق ذهن و تعميم صورت مي گيرد. علّامه طباطبائي، معتقد است كه مفاهيم مربوط به «وجود شامل»، جلوه هاي حقايق خارجي در ذهن اند. براي مثال، جلوه ي وجود «نرگس» در ذهن ما به صورت مفهوم «گُل» و جلوه وجود فردي به نام «كامران» در ذهن ما به صورت «انسان» است. اين «وجود شامل» همانند «گُل» و «انسان» انتزاعي است و به كمك تعميم ذهني تحقق مي يابد.(54) از ديدگاه علّامه طباطبائي، ذهن انسان ابتدا با مشاهده اشياء و واقعيت هاي خارجي، به كمك تعميم و انتزاع، «وجود شامل» را درك مي كند، و، در مرحله ي بعد، دوباره به كمك تعميم و انتزاع از «وجود شامل» به «وجود مفهوم» كه انتزاعي تر است مي رسد. «وجود مفهوم» و «وجود شامل» دربرگيرنده لاوجود، شيئيت، قوه، معيار، تعيين صدق و كذب، و غيره اند.
براين اساس، مي توان «وجود» را مفهوم عامّي دانست كه سه مرحله دارد:
الف. «وجود خارجي» (كه عين واقعيت است)؛
ب. «وجود شامل» (كه از تعميم و انتزاع واقعيت هاي خارجي سرچشمه مي گيرد)؛
پ. «وجود مفهوم» (كه حاصل تعميم و انتزاع ذهني «وجود شامل» است).
در اين تحليل، معيار تعيين صدق و كذب گزاره ها، نه تطبيق با جهان خارج، بلكه معني عامّ «وجود» است كه خود «وجود»، «وجود شامل» و «وجود مفهوم» را در برمي گيرد.(55)
به اعتقاد علّامه طباطبائي، اگرچه لاوجود داراي وجود خارجي و واقعي نيست، ولي ذهن به آن موجوديت مي بخشد كه در اين صورت، گزاره هاي حاوي «لاوجود» از واقعيت برخوردار مي شوند. بنابراين، ذهن «مفاهيم لاوجودي» را براي ارتباط با وراي جهان واقعي خود ترسيم كرده است. از اين رو، اين مفاهيم همانند وجودي به لحاظ خارجي از صدق برخوردارند، با اين تفاوت كه مفاهيم لاوجودي به طور فرضي به جهان خارج نسبت داده مي شوند. علّامه طباطبائي ميان «وجود» و «لاوجود»، در درك ذهني انسان، تفاوتي قائل نمي شود؛ زيرا در هر دو، درك در دو مرحله از طريق فرايند انتزاع و تعميم صورت مي گيرد و تعيين ارزش صدق گزاره هاي داراي لفظ لاوجود تفاوتي با ساير گزاره ها ندارد.

ملاك هاي طبقه بندي الفاظ لاوجود

در اين بخش، ملاك هاي طبقه بندي الفاظ لاوجود بررسي مي شوند. اين ملاك ها عبارتند از:

الف. ملاك زمان

براساس جمله هاي(6) تا (8)، الفاظ لاوجود به دودسته تقسيم مي شوند. اين جمله ها را در نظر بگيريد:
(6) ديشب، هيتلر به خانه ما آمد.
(7) اژدها از لانه اش بيرون آمد.
(8) رخش با لگد، شير را كُشت.
در نمونه هاي(6) تا(8)، سه لفظ «هيتلر»، «اژدها» و «رخش» لاوجودند؛ به همين دليل، جمله هاي(6) تا(8) كذب اند. البته، لفظ «هيتلر» به لحاظ زماني با الفاظ «اژدها» و «رخش» تفاوت دارد: «هيتلر» يا الفاظي نظير آن ـ مثلاً «ناپلئون بناپارت»ـ در زماني خاص وجود داشته اند و امروز ديگر لفظ لاوجود به حساب مي آيند؛ اما «رخش» و «اژدها» همواره لاوجود بوده اند و لاوجود باقي خواهند ماند.
بنابراين، به نظر مي رسد، الفاظ لاوجود از منظر زمان، به دو نوع زير تقسيم شوند:
1) گونه اي از اين الفاظ در زماني مشخص بر مصداقي دلالت مي كرده اند، ولي امروز مصداق ندارند و لاوجود تلقّي مي شوند؛ به عبارت ساده تر، اين الفاظ لاوجود به لحاظ زماني همواره لاوجود نبوده اند.
2) گونه اي از اين الفاظ، برحسب زمان، همواره لاوجود بوده و هيچ گاه بر مصداقي در جهان خارج دلالت نكرده اند. براساس اين طبقه بندي، مي توان نمودار زير را بدست داد:
(9) لفظ لاوجود= ممكن زماني، ناممكن زماني
با توجه به نمودار(9)، لفظ «دايناسور»، برحسب زمان، ممكن زماني شمرده مي شود، زيرا در زماني خاص وجود داشته و موجوديت آن در زمان ثابت شده است، بنابراين «پيش موجود» ناميده مي شود؛ اما لفظ «اژدها» به لحاظ زماني ناممكن(56) است و ناممكن زماني به حساب مي آيد. همچنين، مي توان الفاظي را در نظر گرفت كه در گذشته، ناممكن زماني بوده اند؛ براي نمونه، «زيردريايي» در دوره اي لفظ لاوجود بوده است، اما امروز ديگر لفظ لاوجود نيست و از الفاظ ممكن زماني است كه «پس موجود» به حساب مي آيند. شايان ذكر است كه اينگونه الفاظ در مقطعي از زمان «لاوجود» بوده و در دوره هاي بعد از آن به الفاظ موجود تبديل شده اند. بدين ترتيب، مي توان نمودار(9) را به صورت نمودار(10) تكميل كرد:
(10) لفظ لاوجود= ممکن زماني، ناممکن زماني
- ممكن زماني= پيش موجود: دايناسور، پس موجود: زيردريايي
- ناممكن زماني= اژدها

ب. ملاك امكان وجود

اگر امكان وجود مصداق را براي لفظ لاوجود در نظر بگيريم، اين لفظ به «ممكن الوجود» و «ناممكن الوجود» تقسيم مي شود. اصطلاح لاوجود ممكن به آن دسته از الفاظ لاوجودي اطلاق مي شود كه از امكان وجود مصداق برخوردارند. به عبارت ساده تر، لفظ لاوجود ممكن مصداق ندارد؛ ولي اين امكان را دارد كه چنين مصداقي براي آن پديد آيد. اصطلاح لاوجود ناممكن، شامل الفاظ لاوجودي مي شود كه نمي توان در جهان خارج براي آنها مصداق را پديد آورد؛ نظير «مربعِ گرد». همچنين، مي توان برخي از الفاظ لاوجود ناممكن نظير «نوش دارو» و «مربع گرد» را نيز از يكديگر متمايز ساخت؛ زيرا همواره مي توان اين امكان را در نظر گرفت كه دانش بشري پيشرفت كند و بشر بتواند دارويي بسازد كه شفابخش مطلق باشد، حال آنكه ساختن مربعي كه گرد باشد، هيچ گاه ممكن نيست. براساس آنچه گفته شد، مي توان نمودار بعدي را اينگونه تصور كرد:
(11) لفظ لاوجود= ممكن: نوش دارو، ناممكن: مربع گرد

ج. ملاك ساخت

لفظ لاوجود، برحسب چگونگي ساخت، يا واژگاني يا نحوي است. لفظ لاوجود، واژگاني لفظي است كه قابل طبقه بندي در سطح واژگان زبان است. گفتني است كه الفاظ لاوجودي نظير «نوش دارو»، «اكسير»، «رستم» و جز آن از الفاظ لاوجود واژگاني قلمداد مي شوند. لفظ لاوجود نحوي لفظي است كه ساخت آن در سطح گروه يا جمله قابل طبقه بندي است. در چنين شرايطي، الفاظ لاوجودي نظير «همزاد انسان»، «زين رخش» يا «مربعِ گرد» (به منزله ي الفاظ لاوجود گروهي) از الفاظي همچون «مثلثي كه چهار ضلع دارد» يا «دايره اي كه گوشه دارد» (به منزله ي الفاظ لاوجود ساختي) متمايز مي شوند. با توجه به مبحث پيشين، در باره ممكن يا ناممكن بودن لفظ لاوجود، مي توان نمودار(11) را به صورت نمودار(12) تكميل كرد:
(12) لفظ لاوجود=ممکن، ناممکن
- ممكن= واژگاني ، نحوي
نحوي= گروهي، ساختي
- ناممكن= واژگاني، نحوي
نحوي= گروهي، ساختي
در نمودار(12)، الفاظي چون «نوش دارو» لفظ لاوجود ممكن واژگاني شمرده مي شوند و الفاظي چون «رخش» يا «اكسير» از الفاظ لاوجود ناممكن واژگاني بشمار مي آيند. لفظ لاوجود ممكن نحوي، در سطح گروه، الفاظي چون «اژدهاي چوبي» يا «همزاد انسان» را در برمي گيرد و در مقابل، لفظ لاوجود ناممكن نحوي، در سطح گروه، شامل «گرز رستم» يا «مربعِ گرد» مي شود. همچنين، لفظ لاوجود ممكن نحوي ساختي را جمله هايي نظير «انساني زميني كه در مرّيخ زندگي مي كند» تشكيل مي دهد و در مقابل، لفظ لاوجود ناممكن نحوي ساختي را جمله هايي نظير «سگي كه انگليسي سخن مي گويد» مي سازد.
شايان ذكر است كه الفاظ لاوجود براساس ساخت واژه، در سطح واژگاني در دو گروه بسيط و غيربسيط قرار مي گيرند. «رخش» يا «رستم» از انواع الفاظ لاوجود بسيط بشمار مي آيند. الفاظ لاوجود غيربسيط نيز سه دسته اند: مشتق(شامل نمونه هايي چون «مرّيخي» و «هيچستان»)، مركّب(شامل «خون آشام» و «نوش دارو»)، و مشتق ـ مركّب(شامل«بشقاب پرنده» و «ناكجا آباد»).

د. ملاك ساخت درون مركز يا برون مركز

برخي از الفاظ را به اين دليل «لاوجود» تلقّي مي كنند كه در ساخت آنها، لفظ لاجودي بكار رفته است. در اين مورد، مي توان از نمونه هايي نظير «زين رخش» يا «گرز رستم» ياد كرد. توضيح آنكه «زين رخش» لاوجود شمرده مي شود، زيرا «رخش» لاوجود است؛ «گرز رستم» لاوجود تلقّي مي شود، زيرا «رستم» لاوجود است. از اين رو، الفاظ لاوجود گروهي را مي توان به دو گونه ي متمايز تقسيم كرد و اينگونه از الفاظ را الفاظ لاوجود نحوي گروهي «درون مركز» درنظر گرفت.
برخي از الفاظ، به دليل نوع همنشيني الفاظ موجود به لفظ لاوجود تبديل شده اند. در اين مورد، مي توان از الفاظ لاوجودي نظير «همزاد انسان» يا «مربعِ گرد» ياد كرد. توضيح آنكه «مربعِ گرد» به دليل همنشيني «مربع» و «گِرد» به لفظ لاوجود تبديل شده است، در صورتي كه هر يك از الفاظ «مربع» و «گِرد» موجودند. اينگونه از الفاظ را مي توان الفاظ لاوجود نحوي گروهي «برون مركز» در نظر گرفت. با توجه به آنچه گفته شد، مي توان نمودار زير را بدست داد:
(13) لفظ لاوجود= ممکن، ناممکن
- ممكن= واژگاني، نحوي
نحوي= ساختي، گروهي
گروهي= درون مركز، برون مركز
- ناممكن= واژگاني، نحوي
نحوي= گروهي، ساختي
گروهي= درون مركز، برون مركز

ه‍ . ملاك ساده و متضاد

الفاظ لاوجود در سطح نحوي، چه ممكن و چه ناممكن، و چه گروهي و چه ساختي باشند، برحسب نوع همنشيني واژه هاي زبان، مي توانند انواعي از لفظ لاوجود را پديد آورند. براي نمونه، «جنگل بي درخت» را با «انسان مرّيخي» مقايسه كنيد. لاوجود بودن «جنگل بي درخت» به دليل وجود مؤلفه معنايي [+ درخت] براي واژه ي «جنگل» است كه سبب مي شود همنشيني «بي درخت» با «جنگل» به تضاد وقوع بينجامد.
در عبارتي نظير «سگي كه به انگليسي سخن مي گويد»، با همين تضاد روبرو مي شويم؛ زيرا «به انگليسي سخن گفتن» نياز به مؤلفه [+ انسان] دارد، حال آنكه «سگ» از چنين مؤلفه اي برخوردار نيست.
براساس آنچه گفته شد، مي توان نمودار زير را بدست داد:
(14) لفظ لاوجود= گروهي، ساختي
- گروهي= ساده، متضاد
ساده= انسان مرّيخي
متضاد= مربع گرد
- ساختي= ساده، متضاد
ساده= انساني زميني كه در مرّيخ زندگي مي كند.
متضاد= سگي كه به انگليسي سخن مي گويد.
براساس نمودار بالا، دو ملاك ساده و متضاد، الفاظ لاوجود را به دليل نوع همنشيني مؤلفه هاي معنايي واحدهاي واژگاني شان از يكديگر متمايز مي سازند. منظور از ملاك «ساده»، همانا، همنشيني اي است كه برحسب تضاد، به وقوع لفظ لاوجود نينجاميده است.

و) معناي استعاري لفظ لاوجود و تبديل آن به لفظ موجود

گاه برخي از الفاظ زبان در معناي استعاري شان از لاوجود به موجود تبديل مي شوند. براي نمونه، مي توان از ساخت «دستگير بي دستان» ياد كرد. توضيح آنكه اين نمونه صريحاً بر مصداقي (فردي) دلالت خواهد كرد كه دست افراد بي دست را مي گيرد. در اين صورت، چنين لفظي را بايد لاوجود تلقّي كرد. بنابراين، مي توان نوعي تضاد را در ساخت لفظ لاوجود در نظر گرفت، اما اگر «بي دستان» را در معناي استعاري آن مورد نظر قرار دهيم و آن را لفظي تلقّي كنيم كه جانشين الفاظ «بيچارگان»، «نااميدان» و جز آن شده است، ديگر با لفظ لاوجود روبرو نخواهيم بود و شرايطي حاصل خواهد آمد كه تضاد در لفظ لاوجود منتفي مي شود.
براساس آنچه تاكنون درباره ملاك هاي طبقه بندي الفاظ لاوجود بيان شد، مي توان به نوعي طبقه بندي اجمالي از الفاظ لاوجود دست يافت. آنگونه كه گفته شد، لفظ لاوجود به دو نوع ممكن و ناممكن تقسيم مي شود.
لفظ لاوجود ممكن مي تواند واژگاني يا نحوي باشد: لفظ لاوجود ممكن نحوي در دوطبقه گروهي و ساختي قرار مي گيرد و لفظ لاوجود ممكن گروهي به دو طبقه درون مركز و برون مركز تقسيم مي شود.
لفظ لاوجود ناممكن نيز مي تواند واژگاني يا نحوي باشد: لفظ لاوجود ناممكن، نحوي در دوطبقه گروهي و ساختي قرار مي گيرد و لفظ لاوجود ناممكن گروهي به دو طبقه درون مركز يا برون مركز تقسيم مي شود. از اين گذشته، الفاظ لاوجود ناممكن گروهي، وقتي برون مركز به حساب آيند، مي توانند در دو گروه ساده و متضاد طبقه بندي شوند. اين امر، درباره الفاظ لاوجود ناممكن ساختي نيز صدق مي كند. بدين ترتيب، نمودار بعدي اينگونه خواهد بود:
(15) لفظ لاوجود= ممکن، ناممکن
- ممكن= واژگاني، نحوي
نحوي=گروهي، ساختي
گروهي= درون مركز، برون مركز
- ناممکن= واژگاهي، نحوي
نحوي= گروهي، ساختي
گروهي= درون مركز، برون مركز
برون مرکز= ساده، متضاد

چگونگي درك الفاظ لاوجود

طبقه بندي مذكور، ما را در برابر اين پرسش مهم قرار مي دهد كه چگونه انسان، در قالب زبان هاي طبيعي، الفاظ لاوجود را درك مي كند و در ميان اينگونه الفاظ، تقابل معنايي برقرار مي سازد؟ به عبارت ساده تر، اگر «اژدها» و «غول» هردو لاوجود تلقّي مي شوند، چگونه است كه فارسي زبان ميان «اژدهاي هفت سر» و «غول يك چشم» تمايز معنايي قائل مي شود؟ مسلماً در نخستين پاسخ صريح به اين پرسش، ادعا مي كنيم كه: اين دو گروه اسمي به دليل تقابل معنايي ميان «اژدها» و «غول» در تقابل با يكديگر قرار مي گيرند، ولي پرسش اين است كه وقتي «اژدها» و «غول» به مصداقي در جهان خارج ارجاع نمي دهند، چگونه براساس مؤلفه هاي معنايي ساختگي در تقابل با يكديگر قرار مي گيرند؟ از اين رو، براي پي بردن به چگونگي درك الفاظ لاوجود، بايد بتوان به فرضيه ي منسجمي دست يافت.
افراشي براي نخستين بار، هنگام بيان فرضيه اي تازه درباره چگونگي درك معني (كه باعنوان «فرضيه ي معني شناسي بازتابي» معرفي شده)، به طرح شيوه تازه اي براي درك معني پرداخته است.(57) البته، ابزارهاي وي، سابقه اي ديرين دارند؛ اما تلفيق اين ابزارها در قالب فرضيه اي منسجم، تازگي دارد. او، در اين فرضيه، ابتدا از نگرش فيلسوفاني چون لاك، لايب نيتس و دكارت، بهره مي گيرد و سپس آراي اينان را به دستاوردهاي روان شناسي گشتالت پيوند مي زند و از اين طريق، فرضيه اي تازه را براي درك معني معرفي مي كند.
به اعتقاد افراشي، براي شكل گيري «مفهوم» و «گزاره»، عاملي دخيل اند كه مقدّمات درك را فراهم مي سازند. همراهي اين عوامل و ابزارهاي شناختي (شامل حواسّ پنجگانه، ادراكات حسّي، بسيط و مركّب، ادراك بدن، زمان، مكان، حركت، عدد، شكل و قواعد گشتالت)، موجب مي شود كه فرد به درك مفهوم و، در پي آن، گزاره دست يابد.(58) در اين بخش، به اختصار، به هريك از اين موارد پرداخته مي شود:

الف. مصداق

صورت هاي زباني، برحسب دلالت برون زباني، مي توانند به پديده هاي جهان خارج ارجاع دهند. در اين فرآيند ارجاعي، پديده هاي جهان خارج به اصطلاح «مصداق» ناميده مي شوند.(59) درك مصداق، فرآيند پيچيده اي است كه روان شناسي گشتالت (gestalt)، اصولي را براي آن بدست مي دهد. ورتهايمر (Wertheimer)، از واژه آلماني «Gestalt» (به معناي «شكل» يا «هيئت»)، براي اشاره به مجموعه اي از ادراكات حسّي استفاده مي كند كه كلّيت واحدي را القاء مي كنند.(60) گشتالت، همان ادراكات دريافتي با اندام هاي حسّي نيست، بلكه تعبيري است كه ذهن درباره اطلاعات مورد نظر بدست مي دهد.(61) به اعتقاد ارن فلس (Ehren Fels)، اينكه ما قادريم با شنيدن وارياسيون هاي متفاوت از قطعه اي موسيقي، همچنان محور اصلي را تشخيص دهيم، بيانگر اين است كه ما مي توانيم ارتباطات همانند را در ميان اجزاي كلّيت بازشناسيم. گفتني است، او اين قضيه را «كيفيت شكلي»(62) مي نامد. از ديدگاه وي، كيفيت شكلي را ذهن دريافت مي كند، نه اندام هاي حسّي.(63) به باور ماخ (Mach)، وقتي از زواياي متفاوتي به يك «ميز» نگاه مي كنيم، تصوير آن «ميز» به گونه هايي متفاوت روي شبكيه خواهد افتاد؛ اما تجربه ي دروني ديدن «ميز» تغييري نمي كند. به عبارت ساده تر، ذهن، ادراكات حسّي را آنگونه كه مي شناسد تعبير مي كند.(64)
يكي از روان شناسان به نام كتز، در هنگام آزمايش پديده «ثبات درخشش و رنگ»، به اين نتيجه رسيد كه: وقتي اتومبيلي را در سايه مي بينيم، آن را داراي همان رنگ و درخشش مي يابيم كه در زمان پارك در زير نور خورشيد يافته بوديم. در واقع، اتومبيل را درون بافت شناخته شده اي مشاهده مي كنيم.(65) البته، از نظر ورتهايمر، گشتالت صرفاً مجموعه اي از اجزاي تداعي شونده نيست، بلكه ساختاري با هويت است كه از يك سو، با اجزاء و از سوي ديگر، با مجموعه ي آن اجزاء تفاوت دارد.(66)
از ميان صدوچهارده قاعده ي ادراكي گشتالت، كه از سوي روان شناسان پيشتاز اين مكتب ارائه شده است، افراشي فقط مواردي را ذكر مي كند كه با مبحث درك مصداق در پژوهش وي ارتباط دارند.(67) اين موارد عبارتند از:
الف. برطبق قاعده ي «مجاورت»، وقتي چيزهاي شبيه به يكديگر را مي بينيم، معمولاً آنها را به شكل گروهي منسجم درك مي كنيم؛ براي نمونه، درك كلّيت «جنگل»، «گلّه» و «قبيله»، از اين راه امكان پذير مي شود.
ب. برطبق قاعده «مشابهت»، هنگامي كه چيزهاي مشابه و نامشابه در كنار يكديگر قرار دارند، ما چيزهاي مشابه را با هم مي بينيم.
پ. برطبق قاعده «گشتالت بهينه»، از شكلي ناشناخته، شكلي معنادار را استخراج مي كنيم و خطوطي را بازمي شناسيم كه تداوم يا جهت يكساني دارند.
ت. برطبق قاعده ي «پراگنانز»(68)، ذهن ساده ترين را از الگوهاي پيچيده استخراج مي كند.
ث. برطبق قاعده ي «بندش»، در رويارويي با هر چيزي، الگوي آشنا را بازمي شناسيم و بخش هاي حذف شده را بازمي گردانيم تا شكلي بي نقص را بسازيم.
ج. برطبق قاعده ي «ادراك شكل در زمينه»، موضوع را از زمينه تفكيك مي كنيم و اهميت كمتري به زمينه مي دهيم.
چ. برطبق قاعده ي «ثبات اندازه»، اشياء با فضاهاي اطراف مطابقت دارند؛ به همين دليل، دوري و نزديكي تغييري در ادراك ذهن از اندازه چيزها ايجاد نمي كند.(69)
براساس آنچه گفته شد، در روند شكل گيري معني، درك «مصداق»، پس از درك «شكل» و برطبق قاعده هاي «الف» تا «چ» صورت مي گيرد. بنابراين، هر مصداق ـ در كنار مصاديق مشابه ـ شكل منسجمي را مي سازد و ذهن، مصاديق مشابه را در كنار يكديگر و متمايز از مصاديق نامشابه درك مي كند. به همين دليل است كه مي توان ميان مصاديق گوناگون، تمايز قائل شد و مثلاً «صندلي» را با «ميز» متفاوت دانست يا چند مصداق مختلف از «صندلي» را با همان عنوان «صندلي» طبقه بندي كرد. همچنين، ذهن مي كوشد مصاديق ناآشنا را به مصاديقي شناخته شده پيوند دهد و شكلي آشنا را از آن استخراج كند. براي نمونه، وقتي فرد براي نخستين بار مصداق «خرمالو» را مي بيند، برطبق قاعده «گشتالت بهينه»، آن را با مصداق شناخته شده اي همچون «گوجه فرنگي» يا «نارنگي» مطابقت مي دهد و از اين طريق، شكل آن را درك مي كند. به علاوه، ذهن، كلّيت ساده شده اي را از الگويي پيچيده درك مي كند. براي نمونه، وقتي به «كوه» نگاه مي كنيم، برطبق قاعده «پراگنانز»، از ميان تمام خطوط و زواياي در معرض ديد، صرفاً به آن دسته از خطوطي توجه مي كنيم كه طرحي ساده و كلّي از «كوه» را بدست مي دهند؛ يا وقتي از بالا به جريان «رود»ي نگاه مي كنيم، فقط خطوط كلّي آن را مورد توجه قرار مي دهيم. همان طور كه گفته شد، ذهن هرگونه نقص يا حذفي در مصداق را از راه پيوند دادن آن به مصاديق مشابه رفع مي كند. بر همين اساس، بر طبق قاعده ي «بندش»، سيب نيم خورده را همچنان «سيب» مي دانيم يا ساعتي را كه شيشه، بند، يا حتي برخي از اجزا را نداشته باشد، همچنان «ساعت» مي ناميم. از اين گذشته، ذهن مصداق را از پديده هاي نامرتبط اطراف و نيز پديده هاي موجود در زمينه، مجزا مي كند. به همين دليل، برطبق قاعده ي «ادراك شكل در زمينه»، مي توانيم «صندلي» يا حتي «كاغذ»ي را از فرشي كه زير آن دو قرار دارد، متمايز و اصولاً مصاديق متفاوت را بدون درهم آميختگي درك كنيم. چنان كه گفته شد، برطبق قاعده «ثبات اندازه»، رنگ و اندازه و ساير ويژگي هاي مصداق، مستقل از شرايط درك مي شوند، به همين دليل است كه وقتي از زواياي متفاوتي به مصاديقي گوناگون مي نگريم، همچنان آنها را شناسايي مي كنيم؛ لزوماً نبايد هرچيزي را فقط از فاصله يا زاويه اي خاص، و در شرايطي معيّن، درك كنيم.
البته نبايد از خاطر دور كرد كه مصداق فقط شكلي نيست كه به كمك حسّ بينايي درك مي شود، بلكه هرآنچه با حواسّ پنجگانه درك شود، مصداق است. گفتني است، قواعد ادراكي گشتالت در مورد ادراكي كه با هريك از حوّاس صورت مي گيرد، صدق مي كند. براي نمونه، برطبق قواعد «مجاورت» و «مشابهت»، مي توانيم «طعم»ها، «بو»ها، «صدا»ها يا «جنسيت»هاي مشابه را دسته بندي كنيم. برطبق قاعده ي «گشتالت بهينه»، صدا، بو يا طعم ناشناخته را به نمونه هاي شناخته شده آنها مرتبط مي كنيم. برطبق قاعده ي «پراگنانز»، مي توانيم كلّيتي از يك صدا، بو، طعم يا تأثيري را كه در حسّ لامسه باقي مانده است، درك كنيم. برطبق قاعده ي «بندش»، مي توانيم صداي آشنا را حتي در صورت ايجاد تغييري در آن بازشناسيم. برطبق قاعده ي «ادراك شكل در زمينه»، از ميان انواع صداها يا بوها، صدا يا بوي آشنا را در مي يابيم. در نهايت، برطبق قاعده «ثبات اندازه»، مي توانيم صدايي را از فاصله ي دور يا نزديك، از طريق تلفن و تلويزيون يا از اتاقي ديگر، تشخيص دهيم.

ب. تصوير/ تصور ذهني و مفهوم

در رويكرد مفهومي، كه براي آراي سوسور استوار است، و در رويكرد مصداقي ـ مفهومي، كه با فرضيه ي آگدن و ريچاردز(70) به پختگي مي رسد، ميان مصداق و تصوير/ تصور ذهني حاصل از آن، حدّ فاصلي در ذهن وجود ندارد؛ اما ظاهراً در طرح يلمزلف (Hjelmslev)، درباره كاربرد زبان، اين حدّ فاصل وجود دارد.
به تعبير سوسور، نشانه ي زباني، نام را به شيء پيوند نمي دهد؛ بلكه تصور صوتي را به تصور معنايي پيوند مي دهد. تصور معنايي، همان فصل مشترك بين مصاديق متفاوت هر پديده در ذهن است كه با ادراك تصور صوتي، به ذهن متبادر مي شود و موجوديتي كاملاً انتزاعي و فردي دارد. سوسور، اين پديده ذهني و متعلق به نظام زبان را «مدلول» مي نامد.(71) اما چگونه است كه مدلول از يك سو موجوديتي فردي دارد و از سوي ديگر به نظام زبان متعلّق است؟
تعريف آگدن و ريچاردز از «تصور ذهني» دقيقاً با تعريف سوسور از «مدلول» در نشانه ي زباني برابر است، جز آنكه تصور ذهني، در تعبير آگدن و ريچاردز، پيوندي مستقيم با «مصداق» دارد. برخلاف سوسور (و آگدن و ريچاردز)، يلمزلف ابتدا دال و مدلولِ نشانه ي زباني را تا سطح كلّ زبان بسط مي دهد و زبان را به دو حوزه ي لفظ و معني تقسيم مي كند و سپس، براي هر كدام از دو حوزه ي لفظ و معني، صورت و جوهري قائل مي شود.(72) گفتني است، حوزه ي معني دربرگيرنده مدلول هاي همه ي نشانه هاي زباني است. يلمزلف با معرفي دو سطح جوهر معني و صورت معني، تناقضي را كه از هنگام طرح مدلول سوسور حل ناشده باقي مانده بود، برطرف كرد. توضيح آنكه جوهر معني در لايه ي ژرف تري از صورت معني قرار دارد. ضمن اينكه، جوهر معني ممكن است معرّف ماهيت فردي و كاملاً مجرّد مدلول ها باشد و صورت معني نيز بُعدي از مدلول ها را كه قراردادي است و به نظام زبان تعلّق دارد، مي نمايد. به اعتقاد افراشي، در تعبير يلمزلف، تصوير/ تصور ذهني در حقيقت لايه ي جوهرهاي معني را مي نمايد. به عبارت ديگر، تصوير يا تصور ذهني چيزي جز ادراك گشتالتي مصداق نيست. در اين مرحله، هنوز خبري از قراردادهاي زباني نيست؛ تصوير يا تصور ذهني بر اثر درك مصداق (در محدوده قواعد ادراكي گشتالت) شكل مي گيرد و در ذهن باقي مي ماند.(73)
براين اساس، «تصوير يا تصور ذهني»، در صورت وجود مشابهت در ميان نمونه هاي مصداق، شكل مي گيرد (قاعده «الف»)، كلّيت ساده شده اي را از مصداق مي نماياند (قاعده «ت»)، همواره كامل و بي نقص است (قاعده «ث»)، از مصاديق ديگر مجزاست (قاعده «ج»)، ويژگي هاي ثابتي دارد (قاعده «چ»)، و بي ترديدـ چون از رهگذر عملكرد حواس بوجود مي آيدـ فردي است.
به بيان ساده تر، تصوير/ تصور ذهني حاصل از ادراك مصداق «صندلي»، كه در ذهن هر فرد شكل مي گيرد، فصل مشترك تمامي مصاديق«صندلي» است. اين تصوير/ تصور، صرفاً كلّيتي از مصداق «صندلي» است كه اين پديده بدون آن وجود نخواهد داشت. درضمن، همواره، تصوير/ تصور ذهني از مصداق «صندلي» كامل است؛ به همين دليل، اگر يك يا چند پايه ي صندلي يا حتي نقاط ديگر آن بشكند و از بين برود، باز هم صندلي را با همان عنوان «صندلي» شناسايي مي كنيم. تصوير/ تصور ذهني مصداق مورد نظر با تصوير/ تصور مصاديقي همچون «ميز»، «كمد» و جز آن متفاوت است.
بدين ترتيب، افراشي در ساخت آنچه سوسور «مدلول» مي نامد، دو لايه ي متمايز را بازمي شناسد.(74) لايه ي نخست، كه «تصوير» ناميده مي شود، جنبه ي فردي ادراك مصاديق است. تصوير/ تصور ذهني هر فرد، با توجه به نوع تجربيات وي از مصاديق جهان خارج، شكل خواهد گرفت. براي مثال، انتظار مي رود، تصوير يا تصور ذهني يك گياه شناس مثلاً درباره سرخس با يك فرد عادي متفاوت باشد. بنابراين، هر چند شكل گيري تصوير يا تصور ذهني از مصداق به كلّي تابع قواعد ادراكي گشتالت است، ولي به دليل تفاوت هاي زيست شناختي و پيشينه ي متفاوت اطلاعاتي افراد بايد انتظار داشت كه تصوير يا تصورهاي ذهني افراد با يكديگر تفاوت هايي داشته باشد.
تقريباً همزمان با شكل گيري تصوير/ تصورهاي ذهني، كه مسئله اي شناختي است، انسان در جامعه در معرض نظام قراردادي زبان قرار مي گيرد و فراگيري آن نظام را آغاز مي كند. به تعبير سوسور، انسان در اين مرحله با رابطه اي قراردادي و ميان دال و مدلول آشنا مي شود؛ دال، مدلول را و مدلول، دال را به خاطر مي آورد.
بخشي از مدلول، تصوير يا تصور ذهني (كه داراي موجوديتي شناختي و فردي است)، صرفاً پايه اي براي شكل گيري مفهوم زباني قرار مي گيرد و بنابراين، رابطه اي دوسويه و قراردادي ميان دال و مفهوم برقرار مي شود. مفهوم، موجوديتي قراردادي دارد و متعلّق به نظام زبان است. هرچند مفهوم برپايه ي تصوير يا تصور ذهني شكل مي گيرد، ولي مستقل از دانش برون زباني است. بدين ترتيب، براي هر مفهوم زباني، همواره يك دال زباني و براي هر دال زباني، همواره يك مفهوم زباني را مي توان معرفي كرد.

درك لفظ لاوجود

الفاظ لاوجود برحسب انتخاب و تركيب تصوير/ تصورهاي معنايي استنتاج شده از مصداق هاي جهان خارج پديد مي آيند و به همين ترتيب نيز درك مي شوند. ساخت پديده ي داراي لفظ لاوجود، براساس ضرورتي صورت مي گيرد كه به درك انساني وابسته است. انسان در محدوده درك خود به ساخت موجودي زورمند نياز دارد كه براي كُشتن آن به قدرت ابرپهلواني نياز پيدا كند؛ اين موجود زورمند به صورت «اژدها» و كُشنده آن به صورت «اژدهاكُش» به تصوير درمي آيد. به همين دليل، در كنار هر «اژدها»يي، فردي «اژدهاكُش» ظاهر مي شود. در اين ميان، «اژدها» و «اژدهاكُش» هر دو لاوجودند و در فضاي ذهني انسان در مقابل يكديگر قرار مي گيرند. بنابراين، اگر «غول» آفريده شود، براي مقابله با آن، «غول كُش» نيز آفريده مي شود.
لفظ لاوجود، تا زماني كه از انتخاب و تركيب هاي تصوير/ تصور ذهني مصداق هاي خارج ساخته شود، «لاوجود مطلق» به حساب نمي آيد؛ زيرا هنوز امكان تحقق مصداق در جهان هاي ممكن را دارد. پس، زماني لفظ را مي توان لاوجود مطلق دانست كه آفرينش آن در هيچ يك از جهان هاي ممكن، امكان پذير نباشد.

ساخت مصداق براي لفظ لاوجود

يكي از مسائلي كه ممكن است ذهن متخصص معني شناسي زبان را درگير كند، چگونگي ساخت مصداق براي لفظ لاوجود است. اگر لفظي مانند «اژدها» را لاوجود تلقّي كنيم، چگونه مي توانيم آن را در جهاني ممكن نظير فيلم سينمايي به نمايش بگذاريم؟ آنچه لفظ «اژدها» بر آن دلالت مي كند، در اصل، مصداقي در جهان خارج ندارد؛ با اين حال، مي توان آن را در فيلمي به نمايش گذاشت و مجسمه اي از آن ساخت و حتي ـ همچون نقاطي از كره خاكي ـ به عبادت اين مجسمه پرداخت. بنابراين، آنچه در معني شناسي منطقي و معني شناسي زباني «لفظ لاوجود» قلمداد مي شود، «لاوجود مطلق» نيست.
به اين ترتيب، از راه مفهومي كه در حافظه ي ما ثبت شده است، مي توانيم به آفرينش مصداق در جهان خارج بپردازيم: مفهوم «اژدها» در ذهن/ مغز خود مي پرورانيم و آن را در قالب مصداق مي گنجانيم. اين مراحل، برحسب فرآيندهاي انتخاب و تركيب صورت مي پذيرند. ابتدا مفهوم «اژدها» با انتخاب مختصاتي چون [+ حيوان]، [+ خزنده]، [+ پرنده]، [+ آتش در دهان] و جز آنها و تركيب اين مختصات با يكديگر پديد مي آيد و سپس تصوير/ تصوري كه با اين انتخاب و تركيب در ذهن/ مغز ما نقش بسته است، الگوي پديد آوردن مصداق متناظر آن مفهوم مي شود. به عبارت ساده تر، وقتي مفهومي كه بر لفظ «اژدها» دلالت مي كند، در ذهن/ مغز ما ساخته مي شود، اين امكان پديد مي آيد كه بتوان از طريق آن تصوير/ تصور، به مصداق آن در جهان ممكن دست يافت. با اين شيوه مي توان براي «اژدها»، «غول»، «روح خبيث»، «رستم»، «پادشاه كنوني فرانسه» و غيره مصداق ساخت.
در نتيجه، به هنگام مفهوم سازي براي مصداق هاي جهان خارج، ما مصداقي را برمي گزينيم و از طريق آن، تصوير/ تصوري را در ذهن/ مغز خود پديد مي آوريم. به عبارت ديگر، مفهوم واژه اي مانند «كوه» تصوير/ تصوري از مصداق كوه است كه در ذهن/ مغز ما نقش مي بندد. اما مصداق سازي، درباره بعضي از الفاظ لاوجود، به شكل ديگري عمل مي كند. ما ابتدا، از مصداق هاي جهان خارج، مفاهيمي را در حافظه ي خود گردآوري مي كنيم و سپس اين مفاهيم را با انتخاب و تركيب، به تصور تازه اي تبديل مي نماييم و سرانجام به آن مفهوم تازه در جهاني ممكن مصداق مي بخشيم. اين نگرش را مي توان به صورت زير نشان داد:
مصداق در جهان خارج= تصوير مصداق در ذهن/ مغز
تصوير مصداق در ذهن/ مغز= انتخاب و تركيب
انتخاب و تركيب= تصور تركيبي
تصور تركيبي= مصداق سازي در جهان ممكن
براي درك بهتر اين نمودار(16)، مراحل گوناگون مصداق سازي لفظ لاوجود «اژدها» را بررسي مي كنيم. در مرحله ي نخست، از اين مصداق سازي، مصداق هايي نظير «مار»، «بال»، «بزرگي»، «آتش» و غيره، از جهان واقعيت انتخاب مي شوند. تصوير/ تصور اين مصداق ها در ذهن/ مغز انسان، مرحله ي دوم اين فرآيند را تشكيل مي دهد. در مرحله ي سوم، اين تصوير/ تصورهاي منفرد با يكديگر تركيب مي شوند و از اين رو، تصوير/ تصور «اژدها» در ذهن/ مغز نقش مي بندد. در مرحله ي چهارم، اين تصوير/ تصور در جهان ممكن مادّي سازي مي شود.
در صورتي درستي اين ادعا، ميان «لفظ لاوجود» و «لفظ معني» (آن گونه كه در دستور زبان هاي سنّتي آمده است)، تفاوت عمده اي وجود خواهد داشت. بنابراين، از اين طريق، مي توان ميان واژه هايي نظير «اژدها» يا «غول» از يك سو و «وجدان» يا «آبرو» از سوي ديگر، به تمايزي دست يافت. الفاظي كه معمولاً در ميان فيلسوفان و، با الگوگيري از آنها، در ميان دستورنويسان سنّتي به عنوان «اسم معني» يا «لفظ معني» شناخته شده اند، امكان مصداق سازي در جهان ممكن را ندارند، در حاليكه الفاظ لاوجود از اين امكان بهره مندند. ما مي توانيم براي هر لفظ لاوجودي كه در زبان وجود دارد، مصداقي را در جهان ممكن پديد آوريم و تعلّقي مادّي را به آن تصور ببخشيم. مسلماً اين تعلّق مادّي، مربوط به جهان واقعيت نيست، بلكه در پيوند با جهان ممكني است كه آفريده ي انسان شمرده مي شود. (در پيوست برخي از الفاظ لاوجود زبان فارسي آمده است)

نتيجه گيري

در پژوهش حاضر، سعي بر آن بود تا از ديدگاه معني شناسي زباني به لفظ لاوجود پرداخته شود. براساس آنچه در اين مقاله آمده است، مي توان گونه هاي الفاظ لاوجود را در گام نخست از مجموعه ي الفاظ غيرارجاعي متمايز ساخت و سپس به كمك ملاك هاي «زمان»، «امكان وجود» و «ساخت»، طبقه بندي كرد. هريك از اين ملاك ها، گونه هايي از اين دسته از الفاظ را از ساير الفاظ متمايز مي سازد و شبكه اي را پديد مي آورد كه مي تواند نظام الفاظ لاوجود در زبان فارسي تلقّي شود.
در اين مقاله، الفاظ لاوجود به دو گروه ممكن و ناممكن تقسيم شدند تا از اين طريق، معلوم گردد كه كدام دسته از اين الفاظ در هيچ دوره اي و هيچ مقطع زماني اي نمي توانند مصداق بيابند و كدام دسته از اينها، از چنين امكاني برخوردارند.
الفاظ لاوجود «ممكن» و «ناممكن» به نوبه ي خود در دو گروه واژگاني و نحوي، طبقه بندي مي شوند. الفاظ لاوجود نحوي، در دو طبقه ي گروهي و ساختي مورد بحث و بررسي قرار گرفتند. الفاظ لاوجود گروهي نيز به الفاظ لاوجود درون مركز و برون مركز تقسيم شدند.
با توجه به نوع درك انسان از مفاهيم، به چگونگي درك الفاظ لاوجود پرداخته شد. به نظر مي رسد، بتوان درباره درك الفاظ لاوجود به اين نتيجه رسيد كه ساخت مفهوم براي اين دسته از الفاظ براساس تركيب و انتخاب اجزاي مصداق هاي جهان خارج، امكان مي يابد. به عبارت ساده تر، براي ساخت مفهوم لفظ لاوجودي همچون «تك شاخ» اسبي از جهان خارج انتخاب مي شود، سپس شاخي از جهان خارج انتخاب مي شود و اين دو كه در مغز/ ذهن انسان به تصوير كشيده شده اند، در يكديگر تركيب مي شوند و مفهوم تك شاخ در مغز/ ذهن پديد مي آيد. در تمامي اين موارد، زماني كه بتوان براساس انتخاب و تركيب از مصداق هاي جهان خارج، به مفهومي براي لفظ لاوجود رسيد، اين مفهوم، به صورت يك مصداق مصنوعي امكان تحقق در جهان خارج را خواهد يافت. در همين مورد خاص، مي توان تك شاخ را در يك جهان ممكن مثلاً در يك فيلم سينمايي تخيّلي يا يك كارتون به تصوير كشيد، يا مجسمه اي از آن ساخت، يا حتي در مراسم جشني بر روي پيشاني اسبي واقعي شاخي نصب كرد و آن اسب را به عنوان نماينده تك شاخ معرفي كرد.
اما لفظ لاوجود زماني لاوجود مطلق خواهد ماند كه نتوان از انتخاب و تركيب مصداق هاي جهان خارج به مفهومي در مغز/ ذهن رسيد. به عبارت ساده تر، اگر قرار باشد ما براي لفظي لاوجود از مصداق هاي جهان خارج و از طريق تركيب و انتخاب به تصوري در مغز/ ذهن نرسيم، اين لفظ «لاوجود مطلق» خواهد بود و لاوجود مطلق همواره يكي بيشتر نيست.

پي نوشت ها:

1.C.f. D. Hume, A Treatise of Human Nature (Oxford, Oxford University Press, 2000).
2.
M. Lockwood "On Predicating Proper Names", Philosophical Review 84 (1976), p. 485.
3.
indexical.
4.
H. Putnam, "Meaning and Reference", Journal of Philosophy 70 (1973), p. 711.
5.
F. Recanati, Direct Reference (Oxford, Blackwell, 197), p. 15.
6. كورش صفوي، درآمدي بر معني شناسي (تهران، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي، 1379)، ص59.
7.
singular expressions.
8.
general expressions.
9.
J. Lyons, Semantics (Cambridge, Cambridge University Press, 1977), v.1, p. 178.
10.
specific.
11.
non- specific.
12.
definite.
13.
indefinite.
14.
J. S. Mill, A System of Logic (London, Longman, 1974), p. 20.
15.
B. Russell, "On Denoting", Mind 14 (1956), p. 479.
16.
S. Kripke, "Identity and Necessity", in Identity and Individualization, ed. By M. Munitz (New York, New York University Press, 1971), p. 77.
17.
K. Donnellan, "Reference and Definite Descriptions", Philosophical Review 75 (1966), p. 237.
18.
G. Frege, "On Concept and Object", in M. Black and P. Geach (eds.), Translations from the Philosophical Writings of Gottlob Frege (Oxford, Basil Blackwell, 1952), p. 43.
19.
analytic.
20.
informative.
21.
synthetic.
22.
Ibid, p. 62.
23.
uniquely referring use.
24.
individual person.
25.
singular subject-predicate sentence.
26.
P. F. Strawson, "On Referring", Mind 59 (1950), p. 320.
27.
Ibid, p. 325.
28.
existenz.
29.
bestand.
30.
factual.
31.
A. Meinong, "The Theory of Objects", in Realism and the Background of Phenomenology, ed. By R. M. Chishlom (Glencoe, IL., Free Press, 1960), p. 78-81.
32.
concrete.
33.
abstract.
34.
Ibid, p. 83.
35.
to be, being.
36.
nonbeing.
37.
to exist, existence.
38.
Ibid, p. 82.
39.
T. Parsons, Nonexistent Objects (New Haven, CT, Yale University Ppress, 1980), p. 52.
40.
nuclear.
41.
extranuclear.
42.
ontological.
43.
modal.
44.
intentional.
45.
technical.
46.
incomplete.
47.
fictional.
48.
non-referring.
49.
N. Salmon, "Nonexistence", Nous 32 (1998), p. 285.
50.
weakly non-referring.
51.
very weaky non-referring.
52.
strongly non-referring.
53. سيد محمّد حسين طباطبائي، نهايهًْ الحكمه، تصحيح و تعليق غلام رضا فيّاضي (قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1378)، ج1، ص72.
54. حسين عشّاقي، وعايهًْ الحكمه في شرح نهايهًْ الحكمه (قم، بي نا، 1372)، ص12-14.
55. عبدالله جوادي ملي، رحيق مختوم (قم، اسراء، 1375)، ص543.
56. منطق دانان اين «ناممكن» را در اصل «ناممكن وقوعي» مي دانند، نه «ناممكن منطقي».
57. ر.ك. آزيتا افراشي، معني شناسي بازتابي: فرضيه اي تازه در شناخت و تبيين معني (پايان نامه دكتري زبان شناسي، تهران، دانشگاه علّامه طباطبائي، 1381).
58. همان، ص131.
59. رحمت الله قاضيان، منطق صوري (تهران، جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران، 1373)، ص61.
60. مورتون هانت، تاريخچه روان شناسي از آغاز تا امروز، ترجمه مهدي قراچه داغي و شيرين لارودي(تهران، پيكان، 1380)، ص334.
61. همان، ص335.
62.
gestalt squalitat.
63 و64. همان، ص336.
65. همان، ص337.
66. همان، ص340.
67. آزيتا افراشي، معني شناسي بازتابي: فرضيه اي تازه در شناخت و تبيين معني، ص124.
68.
pragnanz.
69. مورتون هانت، تاريخچه روان شناسي از آغاز تا امروز، ص340-346.
70.
C.f. C.K. Ogden and I.A. Richars, The Meaning of Meaning (London, Kegan Paul, 1923).
71.
F. D. Saussure, Course in General Linguistics, trans by W. Baskin (London, Peter Owen, 1960).
72. ر.ك. آزيتا افراشي، معني شناسي بازتابي: فرضيه اي تازه در شناخت و تبيين معني، ص183.
73. همان، ص127.
74. همان، ص129.

منابع:
- افراشي، آزيتا، معني شناسي بازتابي: فرضيه اي تازه در شناخت و تبيين معني، پايان نامه دكتري زبان شناسي، تهران، دانشگاه علّامه طباطبائي، 1381.
- جوادي آملي، عبدالله، رحيق مختوم، قم، اسراء، 1375.
- صفري، كورش، درآمدي بر معني شناسي، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي، 1379.
- طباطبائي، سيد محمّدحسين، نهايهًْ الحكمه، تصحيح و تعليق غلام رضا فيّاضي، قم، مؤسسه آموزشي و پژوهشي امام خميني، 1378.
- عشّاقي، حسين، وعايهًْ الحكمه في شرح نهايهًْ الحكمه، قم، بي نا، 1372.
- قاضيان، رحمت الله، منطق صوري، تهران، جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران، 1373.
- هانت، مورتون، تاريخچه روان شناسي از آغاز تا امروز، ترجمه مهدي قراچه داغي و شيرين لارودي، تهران، پيكان، 1380.
-
Donnellan, K., "Reference and Definite Descriptions", Philosophical Review 75 (1966). Pp. 283-304.
-
Frege, G., "On Concept and Object", in M. Black and P. Geach (eds.), Translations from the Philosophical Writings of Gottlob Frege, Oxford, Basil Blackwell, 1952.
-
Hume, D., A Treatise of Human Nature, Oxford, Oxford University Press, 2000.
-
Kripke, s., "Identity and Necessity", in Identity and Individualization, ed. By M. Munitz, New York, New York University Press, 1971.
-
Lockwood, M., "On Predicating Proper Names", Philsophical Review 84 (1976), pp. 471-498.
-
Lyons, J., Semantics, Cambridge, Cambridge University Press, 1977, v.1.
-
Meinong, A., "The Theory of Objects", in Realism and the Background of Phenomenology, ed. By R. M. Chishlom, Glencoe, IL, Free Press, 1904/1960.
-
Mill, 'J. S., A System of Logic, London, Longman, 1974.
-
Ogden, C. K. and I. A. Richards, The Meaning of Meaning, London, Kegan Paul, 1923.
-
Parsons, T., Nonexistent Objets, New haven, CT, Yale University Press, 1980.
-
Putnam, H., "Meaning and Reference", Journal pf Philosophy 70 (1973), pp. 699-711.
-
Recanati, F., Direct Refernce, Oxford, Blackwell, 1997.
-
Russell, B., "On Denoting", Mind 14 (1956), pp. 479-493.
-
Salmon, N., Nonexistence", Nous 32 (1998), pp. 277-319.
-
Saussure, F. D., Course in General Linguistics, trans by W. Baskin, London, Peter Owen, 1960.
-
Strawson, P. F., "On Referring", Mind 59 (1950), pp. 320-344.
منبع: معرفت فلسفي- ش 21
به نقل از راسخون

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :