ارسال به دوستان
کد خبر : 198113

(قسمت دوم)عوامل ناديده گرفتن غدير و اجتماع در سقيفه

مبنای فعالیت این وب سایت اطلاع رسانی علمی گسترده و متنوع می باشد بر این اساس از تمامی مقالات محققین ، پژوهشگران و سایتهایی که محتوای قلم و موضوعات پژوهش شان متناسب با فعالیت این پایگاه اطلاع رسانی است با ذکر نام محترمشان مقالات مناسب باز نشر می گردد. بدیهی است انتشار این مقالات به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای مقالات به عهده نویسنده محترم می باشد . کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد. (قسمت دوم)عوامل ناديده گرفتن غدير و اجتماع در سقيفه جليل تارى چكيده واقعه مهم غديرخم، از طريق روايات شيعه و سنى، به طور متواتر نقل شده است و در اصل وقوع آن هيچ ترديدى نيست. پس بايد به اين پرسش پاسخ داد كه چه عواملى سبب شد تا پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، مردم، بخصوص انصار، بدون توجه به واقعه غدير خم، در سقيفه اجتماع كردند و اقدام به تعيين جانشين براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نمودند؟ اين مقاله، با استناد به متون معتبرتاريخى و با ريشه يابى وقايع، از هنگام بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) تا واقعه غديرخم، و پس از غديرخم تا رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تشكيل سقيفه، سعى نموده است تا تصوير روشنى از علل ناديده گرفتن واقعه غديرخم و تجمع انصار در سقيفه ارائه نمايد.

(قسمت دوم) عوامل ناديده گرفتن غدير و اجتماع در سقيفه  

جليل تارى
چكيده
واقعه مهم غديرخم، از طريق روايات شيعه و سنى، به طور متواتر نقل شده است و در اصل وقوع آن هيچ ترديدى نيست. پس بايد به اين پرسش پاسخ داد كه چه عواملى سبب شد تا پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، مردم، بخصوص انصار، بدون توجه به واقعه غدير خم، در سقيفه اجتماع كردند و اقدام به تعيين جانشين براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نمودند؟
اين مقاله، با استناد به متون معتبرتاريخى و با ريشه يابى وقايع، از هنگام بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) تا واقعه غديرخم، و پس از غديرخم تا رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تشكيل سقيفه، سعى نموده است تا تصوير روشنى از علل ناديده گرفتن واقعه غديرخم و تجمع انصار در سقيفه ارائه نمايد.

دوم. تلاش هاى بنى اميّه و همفكران آن ها

فرزندان اميه، همواره خود را در رياست بر عرب، سزاوارتر از همه، مى دانستند و در اين باره، پيوسته با فرزندان هاشم در نزاع بوده اند و به همين خاطر پس از بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به شدّت با او مقابله مى كردند و تا جايى كه مى توانستند عليه پيامبر اكرم توطئه نموده و جنگ به راه مى انداختند. اما سرانجام با ذلت و خوارى تن به شكست داده و مجبور به پذيرش اسلام شدند، ولى هرگز از خيال رياست بر عرب بيرون نيامده بودند.

اين گروه به خوبى مى دانستند تا زمانى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) زنده است جايى براى تحقّق آمال و آرزوهايشان وجود نخواهد داشت، پس معلوم بود كه آنان در فكر پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله)بودند. اما از آنجا كه از جهت اسلامى، هيچ اعتبارى در ميان مسلمان نداشتند، مى دانستند كه به دست گيرى حكومت، بلافاصله پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)كارى نشدنى است. در نتيجه، آنان مى بايست برنامه اى درازمدت، براى به دست گيرى حكومت تنظيم مى كردند و تاريخ گواه آن است كه چنين نيز كردند. اين مطلب يك ادعاى صرف نيست و شواهد بسيارى بر آن دلالت دارد كه بدين شرح است:

1- دينورى46 و جوهرى47 نقل كرده اند: در حالى كه عده اى در سقيفه با ابوبكر بيعت كرده بودند، «بنى اميه گرد عثمان بن عفان جمع شده بودند و بر خلافت او اتفاق داشتند.»48 اين خود شاهد بزرگى است بر اين كه بنى اميه در فكر به دست آوردن حكومت بودند و عثمان را كه تقريباً از چهره هاى مثبت بنى اميه بود و بر خلاف ديگر افراد بنى اميّه، از سابقه سويى برخوردار نبود، علَم كردند، زيرا او را درآن شرايط، بهترين فرد براى اين امر مى دانستند. اگرچه به نظر ما، اين امر در آن زمان، چندان جدى نبود و بيشتر مى توان آن را يك مانور سياسى دانست كه زمينه را براى آنان آماده مى كرد. شاهد اين مطلب آن است كه عمر پس از ديدن اين صحنه، يعنى اجتماع بنى اميه در گرد عثمان، به آنان رو كرد و گفت: چرا چنين كرديد، بياييد و با ابوبكر بيعت كنيد! در اين جمع، نخست عثمان برخاست و با ابوبكر بيعت كرد و سپس بنى اميه همگى با ابوبكر بيعت كردند.49

2-جوهرى روايت كرده است: «هنگامى كه با عثمان بيعت شد، ابوسفيان گفت: اين امر (حكومت) در قبيله تيم قرار گرفته بود، اما تيم را چه به اين امر، سپس به قبيله عدىّ منتقل شد پس چه دورتر و دورتر گشت، سپس به جايگاهش بازگشت و در مكانش مستقر شد، پس آن را محكم بگيريد!»50اين روايت آن چنان گوياست كه ديگر احتياج به توضيح ندارد.

در اينجا اين پرسش مطرح مى گردد كه اگر چنين است، پس چرا ابوسفيان در ابتدا با ابوبكر بيعت نكرد و به سوى على(عليه السلام)رفت و اعلان آمادگى نمود كه اگر على(عليه السلام) بخواهد، عليه ابوبكر مدينه را پر از لشكر نمايد؟51

در پاسخ مى گوييم: بعضى اين مطلب را به تعصّبات قبيله اى منسوب كرده و گفته اند ابوسفيان به خاطر تعصبات قبيله اى، اقدام به چنين كارى نموده بود52 كه در بدو امر اين مطلب موجّه مى نمايد، ولى به نظر مى رسد علت اين امر چيز ديگرى بوده است و آن اين كه ابوسفيان يكى از چهره هاى تيزهوش و زيرك بنى اميه بود، و به يقين از اين كار اهداف بلندترى را دنبال مى كرد.

به احتمال قوى منظور وى از اين كار، دستيابى به چند چيز بود، يكى اين كه با مخالفت خويش در امر بيعت با ابوبكر، خواستار امتيازاتى از آنان بود و ديگر اين كه اگر موفق مى شد على(عليه السلام)را به جنگ مسلحانه با ابوبكر بكشاند، برنده اين درگيرى بنى اميه و شخص ابوسفيان بود، زيرا وى مى خواست آن دو گروه را به جان هم بيندازد و هر دو را تضعيف كند و جايگاه بنى اميه را مستحكم نمايد و يا لااقل به خاطر مخالفتش با ابوبكر مى توانست او را مجبور به دادن امتيازاتى كند، و به واقع، در اين امر نيز موفق شده بود، چون هم از جهت مالى سود برد، زيرا بنا به روايتى، پس از بازگشت ابوسفيان از سفر جمع آورى زكوات، ابوبكر به پيشنهاد عمر و به منظور پيش گيرى از شرارت او، همه آن اموال را به او داد و او نيز از اين كار راضى شد.53 علاوه بر اين موفق شده بود وعده امارت را براى پسرش معاويه، به دست آورد.54

با اين توضيح، خوب مى توان فهميد كه چرا على(عليه السلام) با پيشنهاد ابوسفيان مخالفت كرد و در واقع او را از خود طرد نمود و فرمود: «به خدا قسم تو از اين كار منظورى جز فتنه ندارى و همواره بدخواه اسلام بوده اى، ما احتياج به خيرخواهى تو نداريم.»55 از مضمون سخنان على(عليه السلام)مى توان فهميد كه منظور ابوسفيان، به راه انداختن توطئه اى ديگر بوده و مسئله تعصب قبيله اى نبوده است.

از بيش تر رواياتى كه در اين باره ذكر شده، فهميده مى شود كه در ميان بنى اميه، فقط شخص ابوسفيان، مخالف بيعت با ابوبكر بوده و حتى به جمع بنى اميه در مسجد رفته بود و آن ها را به قيام عليه ابوبكر دعوت كرده بود، ولى هيچ يك از آنان به او جواب مثبت ندادند.56

از اين ماجرا مى توان فهميد كه اين مخالفت و دعوت به قيام، يك ظاهرسازى بيش نبوده است، زيرا اطاعت بنى اميه از ابوسفيان و موقعيت بارز او در ميان آنان، غيرقابل انكار است و ممكن نبود بنى اميه، روى ابوسفيان را بر زمين بگذارند و به او جواب منفى بدهند. اين امر را مى توان از كلمات ابوسفيان خطاب به على(عليه السلام)فهميد; زيرا وى در آن سخنان، با پشت گرمى بسيارى سخن از پر كردن مدينه از لشكر مى كرد،57 و از نوع پاسخ على(عليه السلام)، به وى، مى توان جدى بودن ابوسفيان در اين ادعا را استنباط كرد.

پس مى توان نتيجه گرفت، بنى اميه مى دانستند بلافاصله پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله)، زمينه آن قدر آماده نيست كه آنان بتوانند بر سر كار آيند، پس هدفشان از آن سرو صداها، آماده كردن زمينه و برداشتن گام اول براى رسيدن به حكومت بوده است، و در واقع، با خلافت ابوبكر ـ به عنوان پلى براى انتقال قدرت از بنى هاشم به بنى اميه ـ كاملا موافق بودند و حتى با آنان همكارى مى كردند. اگرچه اثبات اين همكارى، با توجه به تحريف هاى تاريخى بسيار مشكل است، ولى بعضى از قرائن بر اين مطلب دلالت دارد; مانند اين كه در روز وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، عمر با قاطعيت فوت پيامبر(صلى الله عليه وآله) را انكار مى كرد تا وقتى كه ابوبكر رسيد و عمر با شنيدن آيه اى از قرآن از زبان ابوبكر، خبر وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله)را پذيرفت.58 مشخص بود كه هدف عمر، كنترل اوضاع تا رسيدن ابوبكر بود. اما جالب آن است كه عمر، تنها فرد منكر رحلت پيامبر نبود، بلكه عثمان نيز مدعى شده بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) نمرده است و مانند عيسى بن مريم به آسمان رفته است.59 اين هماهنگى ها نشانگر احتمال توافق هاى پنهانى ميان آنان است.

خلاصه آن كه، تلاش بنى اميه براى به دست گيرى حكومت پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)، امرى مسلّم است و اين امر، براى افراد آگاه آن زمان، همانند انصار به خوبى آشكار بود، چنان كه حباب بن منذر در سقيفه خطاب به ابوبكر گفته بود: ما درباره شما چندان حرف نداريم، ولى از اين مى ترسيم كه پس از آن، كسانى بر سر كار آيند كه ما پدران و برادرانشان را به هلاكت رسانديم.60 بايد گفت: حقا، كه او چه خوب فهميده بود و چه درست پيش بينى نموده بود.

البته غير از بنى اميّه، بنى زهره نيز براى به دست گيرى حكومت تلاش مى كردند و آن ها نيز بر سعد و عبدالرحمان بن عوف اتفاق داشتند.61همچنين در يك روايتى، از مغيرة بن شعبه به عنوان كسى كه محرّك ابوبكر و عمر براى رفتن به سقيفه بوده، ياد شده است.62
سوم. تلاش عده اى از مهاجران

عده اى بيش از همه و آشكارتر از همه، براى دست يابى به حكومت تلاش مى كردند، اينان، ابوبكر، عمر و ابوعبيده بودند كه تلاش هاى وسيعى را براى كنار زدن على(عليه السلام)و در دست گرفتن اوضاع انجام مى دادند; بر اين مطلب شواهد بسيارى دلالت دارد كه ما به نمونه هايى از آن اشاره مى نماييم:

1- عمر در خطبه اش درباره سقيفه مى گويد: «واجتمع المهاجرون الى ابى بكر» مهاجران درباره ابوبكر متفق بودند. وى سپس مى گويد: «به ابوبكر گفتم بيا به سوى انصار كه در سقيفه جمع شده اند برويم.» با دقت در اين عبارات، مى توان از ميزان تلاش اين عده مطلع شد، زيرا توافق مهاجران بر ابوبكر، اگر يك ادعاى صرف نباشد، نيازمند مذاكرات بسيار و رايزنى هاى فراوان است و نمى شود يكباره، پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، همه مهاجران بر ابوبكر اتفاق كنند، زيرا قبل از سقيفه هيچ جلسه اى تشكيل نشده بود، تا آنان نظر همه مهاجران را جويا شوند و بفهمند كه آنان چه نظرى دارند، پس مى بايست اين افراد، قبل از فوت رسول خدا، به تلاش وسيعى دست مى زدند و با يكايك مهاجران به توافق قبلى مى رسيدند.

2- در بسيارى از كتب تاريخى و روايى ذكر شده است كه اين عدّه از مهاجران، مأمور بودند تا تحت فرماندهى اسامة بن زيد، از مدينه خارج شوند. در تعدادى از اين روايت تصريح به اسم ابوبكر و عمر و ابوعبيده و... شده است، مانند روايتى كه در الطبقات الكبرى ذكر شده است كه مى گويد: «فلم يبق احدٌ من وجوه المهاجرين الاوّلين و الانصار الاّ انتدب فى تلك الغزوه و فيهم ابوبكر الصديق و عمربن الخطاب و ابوعبيدة بن الجراح و سعد بن ابى وقّاص و...»;63 هيچ يك از بزرگان مهاجر و انصار باقى نمانده بودند مگر اين كه به اين جنگ فراخوانده شدند كه در ميان آنان، ابوبكر صديق و عمربن خطاب و ابوعبيده جراح و سعدبن ابى وقاص و... بودند.

ولى آنان به بهانه هايى از همراهى اين لشكر امتناع مىورزيدند و با تعلّل خود، در حركت اين لشكر، كارشكنى مى كردند.64 با توجه به تأكيدهاى بسيار زياد پيامبر(صلى الله عليه وآله)مبنى بر حركت لشكراسامه و از طرفى ديگر تعلّل اين گروه از همراهى لشكر اسامه، به خوبى مى توان از منويّات و نقشه هاى اين گروه با خبر شد.

3- پيامبر (صلى الله عليه وآله) در آخرين روزهاى زندگى اش بر اثر شدت بيمارى، مرتب بى هوش مى شدند. وقت نماز شد و بلال اذان گفت: پيامبر(صلى الله عليه وآله) چون توان رفتن به مسجد را نداشتند فرمودند: «به مردم بگوييد نماز بخوانند» 65 و شخص خاصى را براى امامت آن مشخص نكردند، زيرا شايد اكنون نوبت مردم بود كه با اين همه سفارش ها و تأكيدها، مى فهميدند كه پشت سر چه كسى نماز بگزارند. همان طور كه روايتى به نقل از بلال چنين بيان شده است: پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آن هنگام بيمار بود، وقتى كه براى نماز فراخوانده شد، فرمود: «يا بلال لقَد ابلَغتُ فَمَن شاءَ فليُصلِّ بالنّاس و مَن شاءَ فليَدع»;66 اى بلال من ابلاغ خود را نمودم حال هر كه خواهد با مردم نماز گزارد و هر كه خواهد ترك كند.

بسيار واضح بود كه چه كسى بايد امامت اين نماز را بر عهده داشته باشد، چون گذشته از اين كه على(عليه السلام) جانشين و وصىّ پيامبر(صلى الله عليه وآله) بود، اشخاص موجّه ديگرى ـ بنا به امر پيامبر(صلى الله عليه وآله)مبنى بر حضور بزرگان مهاجر و انصار در لشكر اسامه ـ در مدينه باقى نمى ماندند; ولى جاى تعجب است كه روايات زيادى در كتب اهل سنت وجود دارد كه مى گويند: پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ابوبكر امر كرده بود كه تا جاى او نماز بگزارد!67

اين روايات در ميان خودشان متناقض اند، زيرا هم در تعداد نمازهايى كه ابوبكر به جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) خوانده و هم در چگونگى آخرين نماز پيامبر(صلى الله عليه وآله)كه ابوبكر به جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)ايستاده بود، اختلاف دارند، چنان كه بعضى گفته اند: پيامبر(صلى الله عليه وآله)به ابوبكر اقتدا كرده است68 و بعضى مى گويند: ابوبكر به نماز پيامبر(صلى الله عليه وآله) نماز مى خواند و مردم به نماز ابوبكر69 و روايات مختلف ديگرى كه در كتاب الطبقات الكبرى ذكر شده است.70 اين تناقض هاى داخلى، ما را به بطلان اين ادعا كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين امرى كرده باشند، راهنمايى مى كند.

البته اين احتمال هم وجود دارد كه بعضى از همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله)خودشان چنان مطلبى را عنوان كرده باشند و آن را به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت داده باشند، مؤيد اين احتمال، احاديثى است كه مى گويد : «پيامبر(صلى الله عليه وآله) در يكى از روزهاى بيمارى، فرمودند: على(عليه السلام) را خبر كنيد تا بيايد، ولى عايشه، به دنبال ابوبكر فرستاد و حفصه، به دنبال عمر فرستاد و آنان نزد پيامبر(عليه السلام) آمدند، ولى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن ها روى گرداند.»71 اين روايت اگرچه مربوط به نماز نيست، ولى اصل تمرّد بعضى از همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله) را ثابت مى كند. پس آنان كه چنين جرأتى داشتند تا خلاف سخنان صريح پيامبر(صلى الله عليه وآله) عمل كنند، در اينجا نيز مى توانستند از جانب خود مطلبى را به پيامبر(صلى الله عليه وآله)نسبت دهند.

به علاوه، ادلّه روشنى وجود دارد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به ابوبكر يا عمر، چنين دستورى نداده اند; زيرا:

اول اين كه آن ها مأمور بودند با لشكر اسامه به خارج از مدينه بروند و اگر آنان امتثال امر پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مى كردند، در آن زمان مى بايست از مدينه خارج شده باشند، و هيچ روايتى يافت نشده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)، ابوبكر را از همراهى لشكر اسامه استثنا كرده باشد، بلكه روايت صريحى وجود دارد كه شخص ابوبكر و عمر و... وظيفه داشتند لشكر اسامه را همراهى كنند،72پس چگونه پيامبر(صلى الله عليه وآله)با تأكيدهاى بسيار، آن ها را امر به خروج مى كند، ولى بعدها خودش مى فرمايد: ابوبكر با مردم نماز بگزارد؟!

دوم اين كه بعضى از روايات اهل سنت مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله)اصرار مى كردند كه ابوبكر نماز بخواند، ولى عايشه مى گفت: ابوبكر مردى نازك دل است، و پيامبر(صلى الله عليه وآله)به اصرار خود ادامه مى داد، تا اين كه بالاخره ابوبكر رفت و به نماز ايستاد. و پيامبر(صلى الله عليه وآله)در حالى كه از شدت بيمارى توان آمدن به مسجد را نداشت، با تكيه بر دو نفر (كه در بعضى از اين روايات، آن دو نفر، على(عليه السلام) و فضل بن عباس بودند) به مسجد آمدند. ابوبكر با ديدن پيامبر(صلى الله عليه وآله)، كنار رفت و پيامبر(صلى الله عليه وآله) كنار ابوبكر نشست و ابوبكر با نماز پيامبر(صلى الله عليه وآله)نماز مى گزارد و مردم با نماز ابوبكر.73

اكنون مى پرسيم اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله)خودشان به ابوبكر امر كرده بودند كه با مردم نماز بگزارد و ابوبكر نيز بر حسب امر پيامبر به جاى ايشان به نماز ايستاد، چه دليلى داشت كه پيامبر با آن شدت بيمارى كه به اعتراف عايشه، دو پاى مبارك رسول خدا بر زمين كشيده مى شد و توان ايستادن نداشت، به مسجد بيايد و نماز را خود با حالت نشسته اقامه كند؟ آيا چنين نبود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از پيش نمازى ابوبكر ناراضى بود و تصميم گرفته بود كه به هر صورت شده، جلوى آن را بگيرد و حتى نگذاشته بود ابوبكر نمازش را تمام كند؟ پس اگر ابوبكر طبق امر رسول خدا و به اصرار او به نماز ايستاده بود، معنا نداشت كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) با آن بيمارى شديد، به مسجد بيايند و بخواهند خودشان نماز را با حالت نشسته اقامه كنند.

خلاصه آن كه مسئله پيش دستى در نمازگزاردن به جاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) يكى از تلاش هايى بود كه آنان مى خواستند جانشينى خود را تثبيت كنند و مردم نيز گمان كنند كه چون پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آنان چنين امرى كرده، پس آنان جانشين پيامبر(صلى الله عليه وآله)خواهند بود. البته اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) چنين امرى هم كرده بود، باز دليلى بر جانشينى آنان نمى شد، زيرا افراد ديگرى در حالت صحّت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به جاى آن حضرت نماز گزاردند.74 پس اگر چنين امرى دلالت بر جانشينى مى كرد، آنان كه در حال صحت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به جاى او نماز گزاردند، به اين امر سزاوارتر بودند.

4- نوعى ديگر از تلاش اين گروه، براى دست يابى به حكومت، عبارت بود از كسب اخبار از درون خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله)، و فعاليت هايى در درون خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله)جهت به دست گيرى اوضاع، كه اين كار توسط بعضى از همسران پيامبر(صلى الله عليه وآله)، همچون عايشه دختر ابوبكر و حفصه دختر عمر انجام مى گرفت.

از طريق اهل سنّت احاديث بسيارى نقل شده است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آن لحظات آخر حياتشان خطاب به بعضى از همسرانش فرمودند: «شما صَواحِب يوسف ايد»75 و آنان را به زنانى كه بر سر يوسف آن بلا را آوردند تشبيه كرده است. همچنين طبرى در جايى ديگر اين مطلب را نقل كرده است كه: «پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: شخصى را به دنبال على(عليه السلام)بفرستيد و او را فرا خوانيد، عايشه گفت: به سوى ابوبكر بفرستيد و حفصه گفت: به سوى عمر بفرستيد. اين افراد (ابوبكر و عمر) نزد پيامبر(صلى الله عليه وآله) حاضر شدند. پيامبر(صلى الله عليه وآله) به آن ها فرمود: برگرديد و برويد كه اگر به شما حاجتى بود، به سوى شما مى فرستادم (مى فرستم)، پس آن ها رفتند.»76

اين احاديث، شواهد بسيار خوبى بر مدعاى ما هستند، زيرا بيانگر آنند كه آن ها براى مطرح كردن خود و اين كه از نزديك ترين افراد نزد پيامبرند، پيش دستى كرده و نزد پيامبر رفتند، تا شايد اگر مطلبى را كه مى خواهد به على(عليه السلام) بفرمايد، به آنان بفرمايد! در بعضى از اين احاديث اگرچه به اسم على(عليه السلام)، تصريح نشده است و عباراتى مانند: حبيبم را، يا خليلم را فراخوانيد، دارند،77 ولى در اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) آن افراد را ردّ كردند و يا چهره از آن ها برگرداندند مشتركند. پس اگرچه پيامبر(صلى الله عليه وآله) نمى فرمودند: على(عليه السلام)را خبر كنيد تا بيايد و عبارت ديگرى مى فرمود، اما اين مطلب يقينى است كه منظور پيامبر(صلى الله عليه وآله)آنان نبوده اند. در هر صورت پيش دستى اين افراد مهم است كه دلالت بر تلاش وسيع آنان، حتى در درون خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله)، به منظور كنارزدن على(عليه السلام)و به دست گيرى حكومت توسط آنان مى كند.

5- جلوگيرى عمر و طرفدارانش از «كتابت» پيامبر (صلى الله عليه وآله)، يكى ديگر از تلاش هاى اين گروه، براى كنار گذاشتن على و به دست گرفتن حكومت بود. ترديدى نيست كه عمر، دريافته بود كه منظور پيامبر(صلى الله عليه وآله) از كتابت، ثبت خلافت على(عليه السلام)است و به همين خاطر تلاش كرد كه تا اين كار عملى نگردد و حتى حاضر شد كه به پيامبر(صلى الله عليه وآله) نسبت هذيان دهد!

درباره كتابت پيامبر(صلى الله عليه وآله) احاديث زيادى در كتب تاريخى و روايى نقل شده است كه همگى مسئله نسبت هذيان به پيامبر(صلى الله عليه وآله)را ذكر كرده اند كه بعضى از آن ها، به صراحت، گوينده اين كلام را عمر دانسته اند،78و بعضى ديگر اسم شخص خاصى را نبرده اند و فقط گفته اند: بعضى چنين حرفى زدند.79

در مجموع اين روايات، به غير از شخص عمر، از هيچ شخص ديگرى نام برده نشده است كه چنين حرفى زده باشد. پس ترديدى نيست كه آن شخص، عمر بوده است، ولى بعضى از راويان اهل سنت، نخواسته اند به اسم عمرتصريح كنند.

بعضى از علماى اهل سنت براى كم كردن قبح اين كلام عمر كه گفته بود: «اِنّ رسولَ اللّه يَهجُر»، آن را توجيه كرده اند و گفته اند: منظور عمر از اين كلام آن بود كه بيمارى، بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) غلبه كرده است.80 اما اين توجيه از جهت لغوى چندان مستند نيست، زيرا همان گونه كه لسان العرب از قول ابن اثير ذكر كرده است: اين جمله عمر بايد به صورت استفهام باشد (اَهجَر) تا بتوان آن را به معنى «تغيّر كلامه واختلط لاجل ما به المرض» دانست، ولى اگر جمله، اِخبارى باشد، (كه در بسيارى از روايات چنين است) يا به معنى فحش است و يا به معنى هذيان. وى سپس مى گويد: چون گوينده اين كلام عمر است، چنين گمانى به او نمى رود.

بر فرض كه چنين توجيهى را بپذيريم، معنايش آن است كه پيامبر به خاطر شدت بيمارى اش نمى داند چه مى گويد! بنابراين، كلام پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين حالت ديگر اعتبار ندارد. آيا چنين نسبتى به پيامبر(صلى الله عليه وآله) كه به تصريح قرآن «و ما ينطِقُ عَنِ الهَوى» (نجم: 3); «و هرگز از روى هوا سخن نمى گويد»، قبحش كمتراز مطلب قبلى است؟!

وانگهى، معناى سخن عمر هرچه بوده باشد، مهم آن است كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)از اين كلام عمر، سخت ناراحت شدند، چنان كه بعضى از روايات اهل سنت مى گويد: غم وجود پيامبر را فرا گرفت،81 و بعضى ديگر مى گويد: پيامبر(صلى الله عليه وآله) از اين سخن عمر، برآشفت و عمر را از خود راند.82سپس بعضى از اطرافيان، به پيامبر گفتند، آيا وسايل كتابت را بياوريم؟ پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمودند: آيا بعد از آنچه گفتيد؟ نه، ولى شما را درباره اهل بيتم سفارش به خير مى كنم.83

معلوم است كه چرا پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از آن كلام عمر، ديگر نخواستند بنويسند، چون بر فرض پيامبر(صلى الله عليه وآله) اقدام به نوشتن هم مى كردند، همان افرادى كه در حضور پيامبر جرأت چنان سخنى را داشتند، به يقين پس از پيامبر(صلى الله عليه وآله)بر آن مى افزودند و نسبت هاى ديگرى به پيامبر مى دادند و عملا اين نوشته از اعتبار ساقط بود.

6- يكى ديگر از مسائلى كه نشانگر نقشه هاى اين گروه است، جريان انكار وفات پيامبر (صلى الله عليه وآله)توسط عمر است. اين ماجرا در بسيارى از كتب تاريخى و روايى ذكر شده است.84 علت اين كار عمر، آرام نگه داشتن اوضاع تا رسيدن ابوبكر بود و به محض اين كه ابوبكر رسيد و اعلام كرد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)وفات يافته است، عمر تازه وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) را قبول كرد. اين جريان به خوبى بيانگر نقشه هاى مشترك و هماهنگى هاى قبلى در ميان آنان است.

7. خبر اجتماع انصار در سقيفه به طور سرّى فقط به عمر و ابوبكر داده شد85 و هنگامى كه آن ها شتابان روانه سقيفه شده بودند، افراد حاضر در خانه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از آن ماجرا، بى خبر بودند و عمر و ابوبكر نيز آن را با عموم مسلمانان، يا لااقل با ديگر بزرگان قوم، در ميان نگذاشتند تا اگر شرّى هست، با همفكرى ديگران براى آن چاره انديشى كنند. آيا اين ها نشان از نقشه و هماهنگى قبلى در به دست گرفتن حكومت ندارد؟
تلاش هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) براى خنثى كردن توطئه ها

پس از آن كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) به فرمان الهى، على(عليه السلام)را در غدير خم به جانشينى خود منصوب كرد، در فرصت هاى گوناگون آن را يادآورى مى نمود. اما فعاليت بسيار زياد گروه هاى متعددى كه سعى در به دست گيرى حكومت داشتند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مجبور ساخت تا براى تثبيت جانشينى على(عليه السلام)، اقداماتى انجام دهد. يكى از اين اقدامات، آماده كردن لشكرى براى مبارزه با روم بود. اين لشكر در آخرين روزهاى حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله) شكل گرفت و پيامبر(صلى الله عليه وآله)اسامة بن زيد را به فرماندهى آن برگزيد و به عموم بزرگان مهاجر و انصار كه در ميان آنان ابوبكر و عمر و ابوعبيده و... بودند امر كرد تا تحت فرمان اسامه درآيند، و با تأكيد فراوان از آنان خواست تا از مدينه خارج شده و به سرزمينى كه پدر اسامه در آنجا به شهادت رسيده، رهسپار شوند.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) با اين كار اهدافى را دنبال مى كرد، يكى از آن اهداف همان طور كه شيخ مفيد فرموده است، اين بوده كه در مدينه كسى نباشد تا در رياست على(عليه السلام)نزاع كند.86 از اين مهم تر، انتخاب اسامه جوان، كه 17 سال بيشتر نداشت87 به فرماندهى اين لشكر بود در حالى كه بسيارى از بزرگان و مشايخ باسابقه و جنگجو، كه تجربه جنگ هاى عظيمى همچون بدر و احد و خندق را داشتند، در اين لشكر حضور داشتند، اما پيامبر(صلى الله عليه وآله)اسامه را به فرماندهى همه اين افراد برمى گزيند و همه آنان را ملزم به اطاعت از اسامه مى نمايد. اين انتخاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)پيامى بسيار عظيم و گويا براى همه مسلمانان داشت كه مبادا در امر خلافت خدشه كنند و جوان بودن على(عليه السلام)را بهانه اى براى اطاعت نكردن از او قرار دهند.

البته عده اى به همين انتخاب اسامه نيز اعتراض كردند، ولى پيامبر خشمگين شد و بر منبر رفت و لياقت و شايستگى او را متذكر شد.88 اما پس از وفات رسول خدا(صلى الله عليه وآله) عمر از ابوبكر خواست تا اسامه را از فرماندهى لشكر بردارد، ولى ابوبكر ريش عمر را گرفت و گفت مادرت به عزايت بنشيند! پيامبر او را به اين امر منصوب كرد، حال تو مى گويى من او را بردارم؟89

آنان كه نمى توانستند از امر خلافت و رياست بگذرند، در رفتن لشكر اسامه كارشكنى مى كردند و به بهانه هايى آن را به تأخير مى انداختند. اسامه وقتى تعلل اين افراد را مى ديد خدمت پيامبر(صلى الله عليه وآله)رسيد و از او خواست تا بهبودى او، لشكر حركت نكند و ان شاءالله پس از بهبودى پيامبر رهسپار شود، اما پيامبر به او فرمود: حركت كن و از مدينه خارج شو، اسامه پى در پى بيمارى پيامبر را مطرح مى كرد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) هر بار، دستور رفتن مى داد، تا اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) فرمود: آنچه به تو امر كردم انجام ده و حركت كن! پس از آن پيامبر بى هوش شد. پس از به هوش آمدن، فوراً درباره لشكر اسامه پرسش كرد و تأكيد فرمود، لشكر اسامه را حركت دهيد! خدا لعنت كند هر كس را كه از آن تخلف كند! و اين جمله را چند بار تكرار كردند.90

لشكر اسامه بالاخره حركت كرد و در جُرف متوقف شد.91 اين عده، مدام به مدينه مى آمدند و مى رفتند تا جايى كه وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خاطر بيمارى شديد نتوانست به مسجد برود، بلافاصله ابوبكر به جاى پيامبر رفت و نماز را شروع كرد.

پيامبر براى خنثى كردن اين توطئه با همان حالت و با تكيه بر على(عليه السلام)و فضل بن عباس به مسجد آمد و اشاره كرد كه ابوبكر كنار رود و پيامبر به نماز ابوبكر اعتنايى نكرد و از اول شروع به نماز كرد.92 پيامبر پس از نماز به خانه برگشت و ابوبكر و عمر و جماعتى از مسلمانان را كه در مسجد حاضر بودند طلبيد و به آنان فرمود: مگر من به شما امر نكردم كه با لشكر اسامه حركت كنيد؟ گفتند: آرى يا رسول اللّه، پيامبر فرمود: پس چرا به آن عمل نكرديد؟ هريك بهانه اى آوردند. سپس پيامبر سه مرتبه تكرار كردند: لشكر اسامه را حركت دهيد.93

از ديگر تلاش هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اين رابطه، فرستادن ابوسفيان به خارج از مدينه براى جمع آورى زكات بود كه رواياتى بر اين مطلب دلالت دارد.94 و شايد واگذارى اين مسئوليت به ابوسفيان فقط به همين خاطر بوده است.

يكى ديگر از تلاش هاى پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى خنثى كردن توطئه ها، مسئله كتابت بود. اما همان طور كه قبلا متذكر شديم عدّه اى نگذاشتند چنين امرى عملى شود. البته ممكن است سؤال شود كه چرا پيامبر(صلى الله عليه وآله) قبل از آن و در حالت سلامت اقدام به نوشتن آن نكرد تا ديگر شبهه اى در آن نباشد؟

در پاسخ مى گوييم: اول اين كه همان ماجرا، چهره بسيارى از مدعيان دروغين را آشكار كرد و نشان داد كه اعتقاد و انقياد افراد نسبت به پيامبر تا چه اندازه است.

دوم اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) با ترتيب دادن لشكر اسامه، مسئله را حل شده مى ديدند، ولى با تخلف عده اى از اين فرمان، مسئله عوض شده بود، زيرا تا آن زمان چنان مخالفت علنى و گسترده اى از دستورات پيامبر(صلى الله عليه وآله) نشده بود و همان طور كه شيخ مفيد ذكر كرده است: پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از آن كه تخلف ابوبكر و عمر و تعدادى از مسلمانان را از همراهى لشكر اسامه ديد، تصميم به كتابت گرفت.95

پس پيامبر(صلى الله عليه وآله) تمام تلاش هاى ممكن را براى تثبيت ولايت على(عليه السلام)انجام داده اند، اما اين مسئله را نمى توان ناديده گرفت كه پيامبر هرگز قصد نداشتند تا على(عليه السلام) را بر مردم تحميل كنند و يا كارى كنند كه چنين تصورى شود، بلكه فقط مى خواستند وظيفه الهى خويش را مبنى بر ابلاغ رسالت، به نحو احسن انجام دهند و به مردم بفهمانند كه در اين كار، جز خير و صلاح و هدايت آنان نمى خواهند، و به يقين نيز چنين كرده اند، حال هر كه خواهد هدايت شود و هركه خواهد گمراه گردد.

حضرت على(عليه السلام) نيز قصد نداشت تا به هر قيمتى كه شده و با، زد و بندهاى سياسى، جايگاه خويش را تثبيت كند، زيرا على(عليه السلام)حكومت را فقط براى هدايت انسان ها مى خواست و هدايت انسان ها با اجبار و تحميل و جوسازى هاى سياسى سازگار نيست و همين زد و بندهاى سياسى، خود نقض غرض است.

پس على(عليه السلام) بزرگ تر از آن است كه به دنبال چنين حكومتى بدود و بخواهد خود را بر مردم تحميل كند، چون اگر مردم طالب او بودند به توصيه هاى پيامبرشان عمل مى كردند و گرنه، دوندگى او، اثرش بيش تر از سفارش هاى اكيد پيامبر(صلى الله عليه وآله)نبود. شاهد اين مطلب آن است كه پس از رحلت رسول خدا(صلى الله عليه وآله)، عباس (عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله)) به على(عليه السلام) گفت: دستت را پيش آر تا با تو بيعت كنم و بنى هاشم با تو بيعت كند. حضرت فرمود: آيا كسى هست كه حق ما را انكار كند؟ عباس گفت به زودى خواهى ديد كه چنين كنند.96

به نظر ما هر آنچه را كه عباس مى ديد، على(عليه السلام) نيز بهتر از او و آشكارتر از او مى ديد، ولى بحث اين است كه اگر مردم بخواهند به توصيه هاى پيامبر عمل كنند، ديگر احتياج به بيعت هاى پنهانى و در اصطلاح امروزى احتياج به كودتا نبود و اگر مردم قدر على(عليه السلام) را نشناسند و او را نخواهند، اين تلاش ها ارزش معنوى ندارد، بلكه فايده اى هم ندارد، چون پيامبر(صلى الله عليه وآله)هر چه را كه گفتنى بود به مردم فرمودند واكنون اين عموم مسلمانان بودند كه مى بايست ميزان انقياد و اطاعت خويش را نسبت به خدا و رسولش نشان دهند.

اين مطلب با دقت در سخنان على(عليه السلام) پس از قتل عثمان و روى آوردن عموم مسلمانان به آن حضرت، به خوبى قابل فهم است. البته اين هرگز بدان معنا نيست كه على(عليه السلام) تسليم آنان شده باشد و با ديگران هم سخن شده و آنان را بر حق بداند، بلكه مخالفت خويش را آشكار كرد و هرگز در اين امر كوتاهى نكرد و به يقين اگر موافقان او زياد مى بودند، هرگز كار على(عليه السلام)به انزوا نمى كشيد و با آن تعداد اندك كه موافق او بودند، هرگز به مصلحت نبود تا پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله)اقدام به قيام مسلحانه نمايد. اين روش كه همواره سيره امامان معصوم(عليهم السلام) بوده است، جاى بحث گسترده ترى دارد كه در اين مبحث نمى گنجد.
ادامه دارد...


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :