ارسال به دوستان
کد خبر : 198112

عوامل ناديده گرفتن غدير و اجتماع در سقيفه 1

مبنای فعالیت این وب سایت اطلاع رسانی علمی گسترده و متنوع می باشد بر این اساس از تمامی مقالات محققین ، پژوهشگران و سایتهایی که محتوای قلم و موضوعات پژوهش شان متناسب با فعالیت این پایگاه اطلاع رسانی است با ذکر نام محترمشان مقالات مناسب باز نشر می گردد. بدیهی است انتشار این مقالات به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای مقالات به عهده نویسنده محترم می باشد . کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد. عوامل ناديده گرفتن غدير و اجتماع در سقيفه 1 جليل تارى چكيده واقعه مهم غديرخم، از طريق روايات شيعه و سنى، به طور متواتر نقل شده است و در اصل وقوع آن هيچ ترديدى نيست. پس بايد به اين پرسش پاسخ داد كه چه عواملى سبب شد تا پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، مردم، بخصوص انصار، بدون توجه به واقعه غدير خم، در سقيفه اجتماع كردند و اقدام به تعيين جانشين براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نمودند؟ اين مقاله، با استناد به متون معتبرتاريخى و با ريشه يابى وقايع، از هنگام بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) تا واقعه غديرخم، و پس از غديرخم تا رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تشكيل سقيفه، سعى نموده است تا تصوير روشنى از علل ناديده گرفتن واقعه غديرخم و تجمع انصار در سقيفه ارائه نمايد.

عوامل ناديده گرفتن غدير و اجتماع در سقيفه 1

جليل تارى
چكيده
واقعه مهم غديرخم، از طريق روايات شيعه و سنى، به طور متواتر نقل شده است و در اصل وقوع آن هيچ ترديدى نيست. پس بايد به اين پرسش پاسخ داد كه چه عواملى سبب شد تا پس از رحلت پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)، مردم، بخصوص انصار، بدون توجه به واقعه غدير خم، در سقيفه اجتماع كردند و اقدام به تعيين جانشين براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)نمودند؟
اين مقاله، با استناد به متون معتبرتاريخى و با ريشه يابى وقايع، از هنگام بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله) تا واقعه غديرخم، و پس از غديرخم تا رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) و تشكيل سقيفه، سعى نموده است تا تصوير روشنى از علل ناديده گرفتن واقعه غديرخم و تجمع انصار در سقيفه ارائه نمايد.
مقدّمه
حديث غدير، از جمله روايات متواتر است2 كه شيعه و سنى در اصلِ آن اتفاق نظر دارند. بر وفق اين حديث، پيامبر اكرم(صلى الله عليه وآله)در سال دهم هجرى، پس از انجام مراسم حجة الوداع، در روز هجدهم ذى حجّه، در مكانى به نام غديرخم، دستور توقف دادند و پس از قرائت خطبه اى طولانى، فرمودند: «من كنتُ مولاه فعلىٌّ مولاه»; هر كس من مولاى او هستم، پس على نيز مولاى اوست.
در تحقق اين واقعه مهم هيچ ترديدى وجود ندارد و با توجه به صراحت سخنان رسول گرامى اسلام و قراين بى شمار حاليّه و مقاليّه، بسيار واضح است كه مراد از مولا، همان ولى و جانشين است و گمان نمى رود كه با وجود آن همه ادلّه و شواهد روشن، هيچ محقق بى غرض و منصفى، كم ترين تشكيكى در اين باره بنمايد.
پس در اين جا اين سؤال اساسى مطرح مى شود كه چرا پس از رحلت رسول گرامى اسلام، در حالى كه تنها دو ماه و چند روز از واقعه مهمّ غدير خم گذشته بود، مردم همه چيز را از ياد بردند؟ و مهم تر از همه، اينكه چرا انصار، كه سابقه اى بسيار درخشان در اسلام داشتند و در راه تعالى و پيشرفت اسلام، از بذل جان و مال خويش دريغ نكرده بودند، پيش از همه در سقيفه اجتماع كردند و به دنبال تعيين جانشينى براى پيامبر(صلى الله عليه وآله)بودند؟!
از اين مهم تر آنكه در بسيارى از رواياتى كه از طريق شيعه و سنى نقل شده است: «عباس بن عبدالمطلب (عموى پيامبر(صلى الله عليه وآله))، در آخرين لحظات حيات پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)، از آن حضرت مى پرسد كه پس از آن حضرت، آيا ولايت امر، در خاندان ما مى باشد؟ اگر در خاندان ماست اين را بدانيم و اگر نيست، درباره ما به ديگران سفارش شود.»3
اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) به دستور وحى، على(عليه السلام) را به جانشينى خود منصوب كرده اند، ديگر اين سؤال، آن هم از طرف نزديك ترين افراد به پيامبر(صلى الله عليه وآله)، چه معنايى مى تواند داشته باشد؟
اين يك سؤال بسيار مهم و اساسى است كه جوابى مستند و قانع كننده مى طلبد، و نمى شود فقط با جملاتى شعارگونه و ادبى به آن پاسخ گفت.
براى اينكه پاسخى كاملا مستند به اين پرسش داده شود، لازم است با نگاهى گذرا به بعضى از حوادث پس از بعثت پيامبر(صلى الله عليه وآله)تا ماجراى سقيفه، به ريشه يابى آن بپردازيم.
وقايع پس از بعثت تا غديرخم
1
- دلايل مهاجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مدينه
پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) در آغاز نبوّت خويش، با دشمنان سرسختى از قريش روبه رو گشت، و با آن همه تلاش طاقت فرسايى كه انجام داد، فقط موفق شده بود عدّه اندكى از آنان را به اسلام هدايت كند، كه بيشتر اين افراد نيز از طبقه ضعيف جامعه بودند و عموم ثروتمندان و زورمداران، با سرسختى و جديّت در مقابل پيامبر(صلى الله عليه وآله) ايستاده بودند. آنان كه در راه سركوب و ريشه كن كردن اين آيين مقدس، از هيچ كوششى دريغ نمى كردند، آن چنان عرصه را بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)تنگ كرده بودند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)براى مسلمانان چاره اى جز مهاجرت به سرزمين هاى ديگر نيافت.
پيامبر اكرم در راه تبليغ دين خدا هرگز كوتاه نيامده بود و از كم ترين فرصت ها بيش ترين بهره را مى برد. در همين راستا در ملاقاتى كه با بعضى از بزرگان يثرب (مدينه) داشت، آنان را به اسلام دعوت كرد و آنان نيز اسلام را پذيرفتند و با پيامبر عهد و پيمانى بستند كه به بيعة النسا (بيعت زنان) معروف گشت. شايد دليل اين نامگذارى بدين سبب بود كه اين بيعت شامل جنگ و قتال نمى شد.4

مشركان قريش سرانجام براى ريشه كن كردن اسلام تصميم به قتل پيامبر(صلى الله عليه وآله) گرفتند، اما پيامبر با وحى الهى از نقشه آنان آگاه شد و تصميم گرفت تا به طور مخفيانه و شبانه از مكه خارج شود و به سوى مدينه مهاجرت نمايد، و براى آن كه مشركان قريش از خروج پيامبر(صلى الله عليه وآله)آگاه نگردند از على(عليه السلام) خواست تا در بستر آن حضرت بخوابد و على(عليه السلام) نيز براى حفظ جان پيامبر(صلى الله عليه وآله)حاضر شد تا جان خويش را فداى جان پيامبر كند; بنابراين، با آرامش قلبى تمام، در بستر پيامبر خوابيد و با ايمان راسخى كه داشت، لحظه اى دچار ترديد و ترس و وحشت نگرديد و خود را در آغوش خطرى انداخت كه مى دانست تا چند لحظه ديگر مورد هجوم نيزه هاى دشمنان قرار خواهد گرفت.5 پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز موفق شد در اين فرصت، از مكه خارج شود و به سوى مدينه مهاجرت نمايد.
2
- حوادث پس از مهاجرت و نقش انصار در حمايت از پيامبر (صلى الله عليه وآله)

در هر صورت، پيامبر(صلى الله عليه وآله) به مدينه مهاجرت نمود. پس از مهاجرت پيامبر(صلى الله عليه وآله)به مدينه، انصار استقبال شايانى از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و ديگر مهاجران نمودند و حاضر شدند در راه حمايت از پيامبر(صلى الله عليه وآله) و دين خدا، در مقابل سرسخت ترين و كينه توزترين دشمنان، يعنى مشركان قريش، بايستند و انصافاً در اين راه از هيچ كوشش و ايثارى دريغ نورزيدند. قرآن كريم نيز در سوره حشر،6 به ايثار و فداكارى آنان اشاره مى كند و آن را مى ستايد.

پس انصار در راه حمايت از پيامبر(صلى الله عليه وآله) حاضر شدند تا براى پيشرفت اسلام، پنجه در پنجه مشركان قريش بيندازند و خود را درگير جنگ هايى سخت و خونين با آنان نمايند. اين گروه در نخستين درگيرى با مشركان قريش، در جنگ بدر ـ كه جنگى نابرابر بود ـ موفق شدند حدود 70 تن از مشركان قريش را به هلاكت برسانند كه عموماً از سران قريش بودند.7 همچنين 14 تن از مسلمانان در اين جنگ به شهادت رسيدند كه 8 تن آنان از انصار بودند.8

پس از جنگ بدر، طولى نكشيد كه جنگ اُحد پيش آمد. در اين جنگ نيز مسلمانان موفق شدند 23 تن از مشركان را به هلاكت برسانند، ولى سهل انگارى عده اى از مسلمانان كه بر روى تپه «عَيْنَيْن» مستقر بودند، سبب شد تا حدود 70 تن از مسلمانان به شهادت برسند.9

به طور معمول در فاصله بين جنگ هاى بزرگ، سرايا و غزوات ديگرى نيز پشت سر هم اتفاق مى افتاد.

سپس در سال پنجم هجرى،10 تمام دشمنان اسلام، دست به دست هم دادند و با ده هزار نيرو و به منظور ريشه كن كردن اسلام، مدينه (موطن انصار) را مورد محاصره قرار دادند، به گونه اى كه ترس و وحشت مدينه را فرا گرفته بود. اين جنگ كه جنگ خندق يا احزاب ناميده شد، با رشادت و شجاعت مولا على(عليه السلام) كه با ضربتى تاريخى، عَمروبن عبدوَد، قهرمان عرب را به هلاكت رساند، به نفع مسلمانان تغيير كرد و سرانجام به خاطر طوفان و بارش شديد باران، ترس و وحشت فراوانى در دل مشركان افتاد و آنان از محاصره مدينه دست كشيدند.11

در مجموع، پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از مهاجرت به مدينه، در طول اين 10 سال، درگير 74 جنگ، اعم از غزوه و سريّه شدند،12 كه در اين نبردها انصار نقش بسيار مهمى داشتند و مى توان گفت: موفقيت و گسترش اسلام در سايه كمك هاى انصار بود و در اصل، به خاطر همين كمك ها و نصرتى كه آنان در راه پيشرفت اسلام نمودند، پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنان را انصار ناميد.

تعداد مسلمانان روزبه روز افزايش مى يافت. در اين ميان، بعضى واقعاً به حقّانيت اسلام پى مى بردند و مسلمان مى شدند، ولى عده اى نيز بودند كه به دليل قدرت يافتن اسلام و يا به دليل منافعى كه مسلمان شدن برايشان داشت، مسلمان مى شدند.

سرانجام در سال هشتم هجرى مكّه به دست مسلمانان فتح شد و اسلام در جزيرة العرب گسترش يافت. اهل مكّه كه در برابر عظمت سپاهيان اسلام شگفت زده شده بودند، چاره اى جز مسلمان شدن نداشتند.13 در اين زمان تعداد مسلمانان از لحاظ كمّى به اوج خود رسيده بود، ولى از لحاظ كيفى وضع خوبى نداشت و به غير از عده اى كه از عمق وجودشان به اسلام ايمان آورده بودند و در برابر فرمان خدا و رسولش مطيع محض بودند، تعداد زيادى از آنان را مى توان مسلمان مصلحتى دانست.

با افزايش تعداد مسلمانان، انصار ديگر تنها گروه مسلمان جزيرة العرب نبودند، بلكه فقط تعدادى اندك بودند كه در ميان جمعيت عظيمى از مسلمانان قرار داشتند، اما پيامبر(صلى الله عليه وآله)همواره از انصار قدردانى مى كردند و آنان را مورد حمايت بى دريغ خويش قرار مى دادند، زيرا آنان در حمايت از پيامبر(صلى الله عليه وآله) در آن لحظات سخت، از هيچ تلاش و كوششى دريغ نكرده بودند و نيز اين افراد عموماً اسلام و ايمانشان ريشه دار بود، چون سال ها در كنار پيامبر(صلى الله عليه وآله) از تعاليم آن حضرت بهره مند شده بودند.

پيامبر(صلى الله عليه وآله) در اواخر عمر شريفشان سفارش هاى اكيدى درباره انصار مى نمودند، چنان كه در اين باره فرمودند: «انّهم كانوا عَيْبتى التى اويتُ اليها فَاَحسِنوا الى مُحسِنهم و تَجاوَزوا عَن مُسيئِهم» 14 «انصار موضع اطمينان و سرّ من بودند كه من بدان پناهنده شدم، پس به نيكوكار ايشان نيكى كنيد و از بدكارانشان درگذريد.» انصار نيز به اين عنايت ها و حمايت هايى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)از آنان مى كرد بسيار دلگرم بودند.
چگونگى ابلاغ وحى درباره جانشينى حضرت على(عليه السلام)

پس از نازل شدن سوره (اذا جاءَ نصرُ اللّهِ...)،15 سخنانى از پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله)شنيده شد كه خبر از نزديك بودن وفاتش مى داد;16همچنين در حجة الوداع، در بعضى از سخنانش به صراحت و در بعضى ديگر با تلويح، نزديك بودن وفات خود را اعلان مى نمود.17 اين مطلب به طور طبيعى مى توانست اين سؤال را در اذهان ايجاد كند كه پس از پيامبر چه كسى زمام امور مسلمانان را به دست مى گيرد و چه خواهد شد؟ ظاهراً هر حزب و گروهى مايل بود كه خليفه رسول خدا از ميان آنان باشد و شايد خود را سزاوارتر نسبت به اين امر مى پنداشتند و به آن مى انديشيدند.

اگرچه پيامبر(صلى الله عليه وآله) درباره لياقت و جانشينى على(عليه السلام) در مجالس و محافل مختلف سخن به ميان آورد،18 ولى اين سخنان عموماً در اجتماعات بسيار محدودى مطرح شده بود، اما در غدير خم، اين وحى الهى بود كه به همه توهمات پايان داد و پيامبر(صلى الله عليه وآله) را مكلّف ساخت تا على(عليه السلام) را به جانشينى منصوب و معرفى كند. پس از نزول وحى، پيامبر اكرم به دنبال يافتن فرصت مناسبى بود تا آن را به مردم ابلاغ كند، اما با توجه به شناخت و بصيرتى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از جامعه مسلمانان آن زمان داشت، اوضاع را براى ابلاغ اين وحى مناسب تشخيص نمى داد و سعى مى كرد تا زمينه را آماده سازد و يا فرصت مناسب ترى براى اين امر پيش آيد تا بتواند وحى الهى را به مردم ابلاغ كند. البته بايد به اين نكته توجه داشت كه وحى الهى، به طور كلى مسئله جانشينى على(عليه السلام)را مطرح كرده بود و چگونگى ابلاغ آن در اختيار خود پيامبر(صلى الله عليه وآله)بود.19 پس مطلبى كه در بعضى از روايات20 ذكر شده مبنى بر تأخير پيامبر(صلى الله عليه وآله) در ابلاغ وحى، هرگز به معنى كوتاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله) در ابلاغ وحى نيست; چنانكه شيخ مفيد نيز در اين باره مى گويد: «قبلا وحى بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)نازل شده بود، ولى وقت ابلاغ آن معين نگرديده بود و پيامبر(صلى الله عليه وآله)به دنبال يافتن وقت مناسبى براى آن بود، و هنگامى كه به غدير خم رسيدند آيه تبلغ نازل شد.»21

اين مطلب كه قبلا بر پيامبر(صلى الله عليه وآله)وحى نازل شده بود و پيامبر(صلى الله عليه وآله) ابلاغ آن را به وقت مناسب ترى موكول مى كرد، به وضوح از خود آيه تبليغ،22 قابل فهم است; زيرا اين آيه مى فرمايد: «اى رسول! آنچه كه بر تو نازل شده بود را ابلاغ كن» و سپس تهديد مى كند كه «اگر اين كار را انجام ندهى رسالتش را انجام نداده اى.» پس مى بايست قبلا بر آن حضرت مطلبى نازل مى شد، تا در اين آيه بفرمايد: «آنچه بر تو نازل شده بود را ابلاغ كن» و از تهديدى كه در آيه وجود دارد نيز مى توان فهميد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)بنا به عللى، ابلاغ آن را به بعد موكول مى نمود. اين آيه سپس مى فرمايد: (واللّهُ يعصِمُكَ مِنَ الناس); و خداوند تو را از (خطرات احتمالى) مردم نگاه مى دارد.

با دقت در اين آيه، و روش پيامبر(صلى الله عليه وآله)در ابلاغ وحى، اين پرسش مطرح مى گردد كه در جامعه اسلامى آن زمان چه مى گذشت و چه جوّى در ميان مسلمانان حاكم بود كه سبب شد تا پيامبر(صلى الله عليه وآله)ابلاغ وحى را به زمانى ديگر موكول كند؟ اگر به اين پرسش به خوبى پاسخ داده شود، مى تواند بسيارى از ابهامات موجود در اين زمينه را برطرف سازد و ما را به موقعيت اجتماعى و سياسى مسلمانان در آن زمان واقف گرداند.

اكنون در پاسخ به اين پرسش، نكات قابل توجهى از مسائل سياسى ـ اجتماعى آن زمان را مورد بررسى قرار مى دهيم:
1
- وجود تعداد بسيارى تازه مسلمان

اگرچه تعداد مسلمانان در اواخر دوران رسالت به اوج خود رسيده بود، ولى بيش تر اين تعداد را تازه مسلمانان تشكيل مى دادند كه البته بايد گفت: كم نبودند كسانى كه از ايمانى مستحكم و استوار برخوردار بودند، ولى اين تعداد در برابر جمعيت عظيم مسلمانان چندان زياد نبودند، و بيشتر اين تازه مسلمانان، از ايمان عميق و ريشه دارى بهره مند نبودند.23 چون عده اى به خاطر منافعى كه مسلمان شدن برايشان داشت، اسلام را پذيرفتند و عده اى ديگر، چون در اقليّت قرار گرفته بودند، به ناچار اسلام اختيار كردند و بعضى ديگر نيز كه تا آخرين حدّ ممكن، در برابر اسلام ايستادگى كرده بودند و ديگر توان مقابله با اسلام را نداشتند، شيوه ديگرى را برگزيدند كه از آن جمله، مى توان از ابوسفيان و اطرافيانشان كه جزو طُلقا در فتح مكه بودند، نام برد. بديهى است ابلاغ چنان امر عظيمى در ميان اين جمعيت، مشكلاتى را به همراه خواهد داشت.
2
-وجود منافقان در ميان مسلمانان

يكى از بزرگ ترين مشكلات پيامبر(صلى الله عليه وآله)در طى سال هاى رسالتش، وجود منافقان در ميان مسلمانان بود. اين گروه كه در ظاهر مسلمان بوده، ولى در باطن هيچ اعتقادى به اسلام نداشتند، در فرصت هاى مناسب، ضربه خويش را به اسلام وارد مى ساختند و سبب گمراهى ديگران نيز مى شدند.

قرآن كريم، در سوره هاى متعددى، همچون بقره، آل عمران، نساء، مائده، انفال، عنكبوت، توبه، احزاب، فتح، حديد، حشر و منافقون به اين مسئله پرداخته است و با شديدترين عبارات از آنان سخن گفته است. در مجموع 37 مرتبه فقط از ريشه كلمه نفاق در قرآن استفاده شده است.

اين افراد كه در جنگ احد، يك سوم مسلمانان را به خود اختصاص داده بودند، به سركردگى عبدالله بن اُبى از جنگ كناره گرفتند و سبب تفرقه در سپاه اسلام شدند كه سوره منافقون در شأن اين افراد نازل شده است. 24اكنون جا دارد كه اين مسئله را مطرح كنيم كه در زمانى كه اسلام طرفداران چندانى نداشت و از اقتدار چندانى نيز بهره مند نبود و انگيزه چندانى نيز براى پنهان كردن اعتقادات نبود، اين گروه ،يك سوم مسلمانان راتشكيل مى دادند، حال معلوم است كه در زمان اقتدار كامل اسلام و فراگير شدنش، اين تعداد به چه ميزان زيادى مى توانست افزايش يابد.

پيامبراكرم(صلى الله عليه وآله) همواره با اين گروه مشكل داشت، اينان به يقين در حجة الوداع نيز همراه پيامبر(صلى الله عليه وآله) بودند و از لحاظ فكرى نيز معلوم بود كه اين افراد هرگز راضى به جانشينى على نخواهند شد و به توطئه مى پردازند و جامعه اسلامى را به هرج و مرج مى كشانند و به اين سبب، اصل اسلام و قرآن به خطر مى افتد، پس جا دارد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از اين امر نگران و خائف باشد.

اصل وجود منافقان، تا آخرين لحظات حيات پيامبر(صلى الله عليه وآله)، امرى غيرقابل انكار است، حتى عمر پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) ، وفات يافتن پيامبر(صلى الله عليه وآله) را انكار مى كرد، مى گفت: «گروهى از منافقان گمان مى كنند كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) مرده است.»25 همچنين بعضى از نقل هاى تاريخى، كسانى را كه نسبت به امير بودن اسامه به خاطر جوان بودنش اعتراض مى كردند، «گروهى منافق» ذكر كرده اند.26

اين جماعت، در زمان پيامبر(صلى الله عليه وآله) از خطرناك ترين دشمنان آن حضرت به شمار مى آمدند، اما معلوم نشد كه پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله) و جانشينى خلفاى سه گانه، چگونه اين گروه به يكباره محو شدند و ديگر مشكلى براى حاكمان به شمار نمى آمدند! آيا اين جماعت پس از وفات پيامبر(صلى الله عليه وآله)همگى برگشته و يكباره مسلمان شده بودند؟! يا اين كه با آنان مصالحه شده بود؟! و يا اين كه كسانى بر سر كار آمده بودند كه ديگر مشكلى با آنان نداشتند؟!
3
- كينه توزى بعضى نسبت به على(عليه السلام)

يكى از خصلت هاى بارز عرب كينه توزى است.27 با توجه به سابقه على(عليه السلام) در جنگ هاى متعدد، و افرادى كه در آن جنگ ها به دست على(عليه السلام)كشته شده بودند، و در اين زمان، اقوام همان افراد، جزو جمعيت عظيم مسلمانان بودند، بديهى است كه اين افراد كينه اى ديرينه از على(عليه السلام) در دل خود داشته باشند و هرگز راضى به جانشينى او نباشند.

تصور اين كه اين افراد ديگر مسلمانان شده بودند و گذشته ها را فراموش كرده بودند، ناشى از عدم شناخت خوى عربى، بخصوص عرب آن زمان است. به عنوان نمونه: وقتى سوره منافقون نازل شده بود و عبدالله بن ابىّ (رئيس منافقان) رسوا گشت، پسر عبدالله بن ابىّ از پيامبر خواست تا خودش، پدرش را به هلاكت برساند. وى گفت: نمى خواهم ديگرى او را به قتل برساند، تا من كينه او را در دل بگيرم.28

در صدر اسلام، نمونه هاى بسيارى در اين باره مى توان يافت، ولى كافى است در همين يك نمونه، تأمل شود تا معلوم گردد چگونه يك فرد حاضر است تا با دست خويش پدرش را به قتل برساند، ولى حاضر نيست ديگران اين كار را انجام دهند، تا مبادا كينه ديگران را در دل بگيرد. پس با اين مطلب مى توان فهميد كه چرا عده اى، كينه على(عليه السلام) را در دل داشتند.
4
- وجود تفكرات جاهلى مبنى بر جوان بودن على (عليه السلام)

عده اى به خاطر طرز تفكر جاهلى، هرگز حاضر به اطاعت از يك جوان كم سن و سال نبودند و حتى صِرف امارت يك جوان را براى خود ننگ مى دانستند. به عنوان نمونه، ابن عباس مى گويد: در زمان خلافت عمر، روزى با عمر مى رفتم، او به من رو كرد و گفت: «او (على) از همه مردم نسبت به اين امر سزاوارتر بود، اما ما از دو چيز مى ترسيديم: يكى اين كه او «كم سن بود» و ديگر اين كه به فرزندان عبدالمطلب علاقه مند بود.»29

نمونه ديگر: پس از كشاندن على(عليه السلام)به مسجد براى بيعت با ابوبكر، ابوعبيده وقتى ديد على(عليه السلام) هرگز حاضر نيست تا با ابوبكر بيعت كند، رو به على(عليه السلام) كرد و گفت: «تو "كم سنّ" هستى و اينان مشايخ قوم تو هستند و تو، همانند آنان شناخت و تجربه ندارى، پس با ابوبكر بيعت كن و اگر عمرت باقى باشد، به خاطر فضل و دين و علم و فهم و سابقه قرابتت، سزاوار اين امر هستى.»30 پس اگرچه على را شايسته اين امر، و يا حتى سزاوارتر از همه مى دانستند، ولى نمى توانستند قبول كنند كه يك جوان بر آن ها امير باشد.

اين موضوع را در لشكر اسامة بن زيد، هم مى توان ديد: وقتى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)اسامه جوان را به سرپرستى سپاهى برگزيد كه مشايخ قوم نيز در آن بودند، عده اى نسبت به اين انتخاب پيامبر(صلى الله عليه وآله)اعتراض كردند. وقتى پيامبر(صلى الله عليه وآله) از اين اعتراض باخبر شد، غضبناك شد و بر منبر رفت و فرمود: شما قبلا درباره پدرش نيز اعتراض كرده بوديد، در حالى كه هم او و هم پدرش لياقت امارت داشته و دارند.31

البته از جهتى مى توان ريشه اين امر را در حسادت دانست، چون اين عدّه، وقتى مى ديدند يك جوان، مانند على(عليه السلام)اين همه لياقت و شايستگى دارد و نزد رسول خدا(صلى الله عليه وآله) از محبوبيّت بسيارى برخوردار است، و همين فرد، پس از رسول خدا امير آنان خواهد بود، به شدّت نسبت به آن حضرت حسادت می ورزيدند.
5
- نداشتن انقياد كامل گروهى از مسلمانان در برابر دستورات پيامبر (صلى الله عليه وآله)

در ميان مسلمانان افرادى بودند كه اطاعت آنان از پيامبر(صلى الله عليه وآله)مشروط بود; يعنى تا زمانى كه اطاعت از پيامبر(صلى الله عليه وآله)ضررى برايشان نداشت، حرفى نداشتند، ولى اگر پيامبر(صلى الله عليه وآله) دستورى مى داد كه باب ميل آنان نمى بود و يا آنان با عقل قاصر خود، قادر به درك آن نمى بودند، اقدام به مخالفت آشكار يا پنهان مى نمودند. نمونه آن، مخالفت عده اى از مسلمانان در انجام بعضى از مراسم حجة الوداع است: پيامبر(صلى الله عليه وآله)در حين مراسم حج فرمودند: هركس با خودش قربانى ندارد حجّش را به عمره تبديل كند و آنان كه قربانى همراه دارند بر احرام خويش باقى باشند. عدّه اى اطاعت نمودند و عده اى ديگر مخالفت كردند،32 كه يكى از آن مخالفان، شخص عمر بود.33

از ديگر شواهد اين مطلب مى توان به اعتراض عمر در صلح حديبيه اشاره كرد.34 نمونه ديگر، اعتراض عده اى از مسلمانان به انتخاب اسامه، به فرماندهى سپاه بود،35 كه نه تنها به آن اعتراض كردند، بلكه از همراهى با سپاه نيز امتناع مى كردند; يعنى با اين كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)دستور اكيد مى دادند كه مهاجران و انصار بايد به همراه لشكر اسامه از مدينه خارج شوند، با اين وجود، افرادى از همين به اصطلاح سران مهاجر از اين امر سرپيچى مى كردند و به بهانه هايى، لشكر اسامه را همراهى نمى كردند،36 تا آنجا كه ديگر پيامبر لعنت كردند كسانى را كه از اين امر تخلف نمايند و لشكر اسامه را همراهى نكنند.37

نمونه ديگر آن، در آخرين لحظات حيات رسول گرامى اسلام اتفاق افتاد و آن ماجراى كتابت بود:38 پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمودند: وسايل كتابت بياوريد تا مطلبى را مكتوب كنم كه هرگز پس از آن، گمراه نگرديد، ولى عمر گفت: «پيامبر هذيان مى گويد!» برخى از همين روايات مى گويد: بعضى از حاضران در آن مجلس مى گفتند: كلام همان است كه رسول خدا فرمود، و بعضى ديگر مى گفتند: حرف، حرف عمر است.39 كه اين امر نشانگر آن است كه عمر و عده اى، از فرمان رسول خدا تمرّد نمودند و حتى بر پيامبرى كه قرآن به صراحت مى گويد: (وَ ما يَنْطِق عَنِ الْهَوى)40 تهمت هذيان زدند!

با توجه به مطالب گذشته، در مجموع مى توان فهميد كه چرا پيامبر(صلى الله عليه وآله)ابلاغ وحى را به فرصتى ديگر موكول مى نمود! زيرا با توجه به شناخت دقيقى كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) از اوضاع و احوال مسلمانان داشتند، احتمال «تمرّد آشكار» مى دادند; يعنى مى دانستند كه اگر على(عليه السلام) را به جانشينى خود معرفى كنند، عده اى «به طور علنى» در مقابل پيامبر(صلى الله عليه وآله)مى ايستند و هرگز به اين امر راضى نمى شوند; ولى وحى الهى در قسمت آخر آيه تبليغ به پيامبر(صلى الله عليه وآله)اطمينان داد كه: «خداوند تو را از مردم مصون نگاه مى دارد»; يعنى تو را از شرّ مردم، و مخالفت علنى مردم محافظت مى نمايد.

مؤيد اين مطالب روايتى است كه در تفسير عياشى از جابربن عبدالله و ابن عباس نقل شده است: «... فَتَخَوَّفَ رسولُ اللّهِ(صلى الله عليه وآله)ان يقولوا: حامى اِبنَ عَمِّهِ و اَن تَطْغَوا فى ذلكَ عَليه»41 يعنى: «پيامبر خوف اين داشتند كه مردم بگويند: از پسر عمويش پشتيبانى كرد و بدين خاطر بر پيامبر(صلى الله عليه وآله) طغيان كنند.» البته در بعضى از نسخ42 به جاى حامى «جاءن» يا «خابى» و به جاى «تطغو»، «يَطعَنو» دارد، كه در اين صورت، خوف پيامبر(صلى الله عليه وآله) را به خاطر طعنه هاى مردم ذكر مى كند، كه اگر اين هم باشد، دلالت بر مطالب گذشته ما دارد، ولى بعيد به نظر مى رسد كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)فقط به خاطر طعن مردم، ابلاغ وحى الهى را به وقتى ديگر موكول كند و ظاهراً، عبارت «تطغو» صحيح تر است; يعنى پيامبر(صلى الله عليه وآله)خوف طغيان و سرپيچى علنى داشتند.

با اين تقريرى كه نموديم، اين اشكال نيز جواب داده مى شود كه اگر منظور آيه درباره ولايت على(عليه السلام) است و خداوند به پيامبرش وعده امان از شرّ مردم را داده است، پس چرا على(عليه السلام)پس از رحلت پيامبر(صلى الله عليه وآله) به خلافت نرسيد؟ مگر مى شود وعده الهى عملى نگردد؟!43

پاسخ آن، همان است كه وحى الهى وعده كرده بود كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) را از طغيان و مخالفت علنى مردم در امان نگه دارد و همين امر نيز واقع شد، همان گونه كه روايات غديرخم بر آن شهادت مى دهند.

علاوه، اين آيه مى فرمايد: (واللّهُ يَعصِمُكَ مِنَ النّاسِ); خداوند تو (پيامبر) را از مردم مصون نگه مى دارد، كه منظور همان است كه پيش از اين گفته شد; يعنى خداوند پيامبرش را از مخالفت علنى مردم در امان نگه مى دارد و نفرموده است «والله يعصمه من النّاس»; يعنى نفرموده كه (على) را از مردم مصون نگاه مى دارد، تا اين كلام را وعده اى الهى براى به خلافت رسيدن ظاهرى على(عليه السلام) بدانيم.
تلاش هاى پنهان و آشكار پس از غديرخم به منظور كنار گذاشتن اهل بيت(عليهم السلام)

واقعه غدير خم، تكليف مسلمانان و جامعه اسلامى را به روشنى مشخص كرده بود; آنان كه مطيع اوامر خدا و رسولش بودند، از جان و دل آن را پذيرفتند و آنان كه در باطن با اين امر مخالف بودند، در آن فرصت، توان مخالفت و طغيان نداشتند و در ظاهر، همگى اين امر را پذيرفتند و جانشينى على(عليه السلام) را به او تبريك گفتند. در اين باره جمله معروف ابوبكر و عمر «بخ بخ لك يابن ابى طالب»44 نمونه اى از اين پذيرش عمومى است.

اما آنان كه با جانشينى على(عليه السلام)مخالف و در آرزوى به دست گيرى حكومت بودند، اگرچه در ظاهر آن را پذيرفتند، ولى در باطن سخت ناراحت بودند و اقدام به كارهاى مخفيانه و زيرزمينى مى نمودند، تا على(عليه السلام) را كنار زده و خود زمام امور را به دست گيرند. شواهد بسيارى بر اين مطلب دلالت دارد كه در اينجا به نمونه هايى از آن اشاه مى كنيم:
اول: شواهد عمومى

پيامبر(صلى الله عليه وآله) پس از واقعه غديرخم، مكرّر جانشينى على(عليه السلام) و فضايل او را گوشزد مى نمود و همواره درباره اهل بيت سفارش مى كرد و در سخنانش مردم را از خطرات احتمالى پس از خود آگاه مى كرد و با آنان اتمام حجّت مى نمود. يكى از نمونه هاى بارز اين مورد، حديثى است كه بيشتر كتب تاريخى و روايى شيعه و سنّى آن را نقل كرده اند، كه پيامبر(صلى الله عليه وآله)در اواخر حيات خود فرمودند: «اقبلت الفِتَن كَقِطَعِ اللّيلِ المُظلم»;45«فتنه ها، همچون پاره هاى شب ظلمانى پى در پى در مى رسندبسيارى از اين روايات مى گويند: پيامبر(صلى الله عليه وآله)اين جمله را در آن شب هاى آخر، كه براى استغفار اهل بقيع رفته بودند، فرموده اند.

به راستى چه اتفاقى در درون جامعه اسلامى افتاده بود و چه امرى در حال شكل گيرى بود كه چنين سخنان جگرسوزى از پيامبر شنيده مى شد؟ آن هم در آخرين لحظات عمر شريفشان و پس از آن همه رنج ها و كوشش هاى طاقت فرسا كه براى هدايت مردم و تشكيل جامعه اى بر اساس قوانين پاك الهى انجام داده بودند. با شنيدن اين جملات از پيامبر(صلى الله عليه وآله)در آن لحظات آخر، حزن و اندوه، وجود يك مسلمان را فرا مى گيرد و آهى سرد از نهادش برمى خيزد كه چرا نگذاشتند پيامبر خاتم(صلى الله عليه وآله) پس از آن همه رنج ها، لااقل با اطمينان خاطر از امت خويش به سوى پروردگارش رهسپار شود؟

اين سخنان از پيامبر اكرم، به صراحت بيان كننده فعاليت هاى زيرزمينى عده اى براى انحراف جامعه اسلامى از مسير اصلى اش مى باشد و خبر از فتنه هايى پى در پى مى دهد كه در ميان مسلمانان، در حال واقع شدن بود. پس جا دارد اين پرسش مطرح گردد كه فتنه گران چه كسانى بودند و چه هدف هايى در سر داشتند؟ در اينجا، بنا داريم تا با استناد به متون تاريخى و روايى، اين فتنه گرها را معرفى نماييم.

ادامه دارد ...


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :