ارسال به دوستان
کد خبر : 198111

روايت هگل از تاريخ فلسفه

مبنای فعالیت این وب سایت اطلاع رسانی علمی گسترده و متنوع می باشد بر این اساس از تمامی مقالات محققین ، پژوهشگران و سایتهایی که محتوای قلم و موضوعات پژوهش شان متناسب با فعالیت این پایگاه اطلاع رسانی است با ذکر نام محترمشان مقالات مناسب باز نشر می گردد. بدیهی است انتشار این مقالات به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای مقالات به عهده نویسنده محترم می باشد . کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد. روايت هگل از تاريخ فلسفه دكتر علي مرادخاني استاديار ـ گروه فلسفه ـ دانشگاه آزاد اسلامي واحد تهران شمال چكيده : گفتار حاضر بر آن است كه توجه به تاريخ فلسفه فرع بر ظهور تفكر تاريخي در دوره مدرن است . در سايه پرسش از ماهيت طبيعت در دوره مدرن و بسط اصول و قوانين آن در حوزه حيات انساني ، پرسش از ماهيت تاريخ نيز پيش آمد ، لذا تاريخ در شمار يكي از منابع شناخت درآمد . هگل با پرسش از ماهيت تاريخ فلسفه ، آن را نهاد تاريخ جهان تلقي كرد . در درس – گفتارهاي خود در اين باب ابتدا از چيستي تاريخ فلسفه سخن راند ، سپس ادوار تاريخ فلسفه را در سير جغرافيايي آن از شرق به غرب مطابق اصول تفكر تاريخي خود روايت كرد . مقاله حاضر شرحي از اين ماجرا را با ابتناء بر متون درس – گفتارها بر عهده گرفته است .

روايت هگل از تاريخ فلسفه

دكتر علي مرادخاني

استاديار  ـ گروه فلسفه ـ دانشگاه آزاد  اسلامي واحد تهران شمال

 

چكيده :

گفتار حاضر بر آن است كه توجه به تاريخ فلسفه فرع بر ظهور تفكر تاريخي در دوره مدرن است . در سايه پرسش از ماهيت طبيعت در دوره مدرن و بسط اصول و قوانين آن در حوزه حيات انساني ، پرسش از ماهيت تاريخ نيز پيش آمد ، لذا تاريخ در شمار يكي از منابع شناخت درآمد . هگل با پرسش از ماهيت تاريخ فلسفه ، آن را نهاد تاريخ جهان تلقي كرد . در درس گفتارهاي خود در اين باب ابتدا از چيستي تاريخ فلسفه سخن راند ، سپس ادوار تاريخ فلسفه را در سير جغرافيايي آن از شرق به غرب مطابق اصول تفكر تاريخي خود روايت كرد . مقاله حاضر شرحي از اين ماجرا را با ابتناء بر متون درس گفتارها بر عهده گرفته است .

 واژه هاي كليدي : هــگل ، تــاريخ فلسفه ، وجود ، فكر ، مسيحيت ، صورت عقلي ( Begriff ) مطلق ( absolute ) ، روح ( Geist ) ، مدرن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

1 ـ مقدمه

عنايت به نقل آراء و افكار فيلسوفان از زمان غلبه سخن ( Logos ) فلسفي بر ديگر انحاء سخن در يونان مورد توجـه بـوده اسـت 1. از زمـان ظهور تفكر فلسفي نقل آراء و افكار فيلســوفان بــه صـــور متعدد در آثار فلسفي آمده است. اين گونه آثار گاهي از نظر فلسفي خاصي دفاع و گاه به جرح آن پرداخته اند و چنــين آثـاري بيش از آنكه صبغه تاريخي داشته باشند آغازگر آراء مناظره اي ( polemical ) بوده اند . گاهي اين قبيل آثار به توصيف و به تعبير بهتر دست به تلخيــص آراء فلــسفي زده اند كه در ايــن صورت به نقل صرف آراء و اقوال ((doxagraphical اكتـفا كرده اند . گاه نيز نقـل آراء و افـكار را با توجه به ســنخ آنها ذيــل انــواع ( types ) طـبقه بنـــدي مي كنند . گاهي نيز فلسفه ها را حـاصل شــرايط فـــرهنگي اجتمـــاعي خاصي مي دانند و قس علي هذا ... (پاسمور، 1967 ، 226 ) . اما هيچكدام از اين دست آثار شايسته عنوان تاريخ فلسفه نبوده اند.

باري، توجه تاريخي به فلسفه مساله اي مستحدث است و فرع بر ظهور تفكر تاريخي در دوره مدرن . اساساً توجه به تاريخ در دوره مدرن با بحران در نسبت انسان و طبيعت پيش آمده است . پرسش از ماهيت طبيعت و بسط علوم طبيعي در ديگر حوزه هاي انساني موجب شد متفكراني از ماهيت تاريخ پرسش كنند و از اين طريق راه برون شدي براي بحران انسان و طبيعت بيابند . نظر به تاريخ فلسفه در تلقي مدرن آن با پرسش از ماهيت تاريخ فلسفه آغاز شد . اين پرسش فرع بر تفكر عصر روشنگري و باور به اينكه ذهن و زبان آدمي رو به ترقي است ، پيش آمد ( بريه : 1352 ، 13 ) .

درست همانطور كه قبل از دوره مدرن تاريخ فلسفه جزء فلسفه نبود و اي بسا به لحاظ موضوع هم با فلسفه مباين مي نمود يا دست كم تاريخ فلسفه ما را درگير خود فلسفه نمي كرد ، در دوره مدرن و از اواخر قرن هيجدهم تاريخ فلسفه لازمِ ذات فلسفه تلقي شد .

پرسش از ماهيت تاريخ فلسفه در سنت فلسفي آلمــان با اثري از ديتريش تيدمان (D. Tiedemann) با عنوان «روح فلسفه نظري» [1] آغاز شد . اثر تيدمان نخستين تاريخ فلسفه به شيوه مدرن بود . وي دست از سنت مالوف تلخيص آراء و افكار فلاسفه كشيد و بر آن شد كه در هر فلسفه اي «اصل اصيل» آن را به دست آورد . ديگر هموطن او ، گوتلب تنمان (G.Tennmann) گامي فــراتر از تيــدمان نهــاد . او نيز قصــد خــود را نه تلخيص آراء و افكار بلكه بر آن شد كه نشان دهد چگونه روح فلسفي آرام آرام با بسط منطقي از نظامي به نظام ديگر راه مي يابد و صورت علمي به خود مي گيرد. (پاسمور : 1967 ، 227 )  .اين هر دو مورخِ مدرن فلسفه مبشر هگل بودند . هگل تاريخ فلسفه را نهاد تاريخ جهان تلقي كرد و فلسفه را تاريخي و تاريخ را فلسفي ديد . لذا تاريخ فلسفه در اين سنت و با اين تلقي به معبر حقيقت تبديل شد . آنچه مهم است اين كه هيچ تاريخ فلسفه اي بعد از هگل ، از تاثير او نفياً و اثباتاً بركنار نبوده است . در گفــتار حــاضر به قدر وسـع ابتداء از ديباچه درس ـ گفتارهاي او سخن مي رود . سپس تفسيري از تاريخ فلسفه و دوره هاي آن از نظر هگل به اجمال مي آيد.

 

2 ـ ديباچه درس ـ  گفتارهاي تاريخ فلسفه

هگل در پيشگفتار سترگ خود بر پديدارشناسي روح مي نويسد: « نوشتن ديباچه بر اثر فلسفي نه تنها بيهوده مي نمايدبلكه در خور اثر فلسفي نيست و بسا كه با هدف آن ناسازگار باشد.» ( كافمن ، 1965 ، 6 ).

بــا اين وصف ، تمام آثـار هگل واجـد ديبـاچـه هاي اصـيل و در نوع خود در ميان آثار فلسفي مقام ممتازي دارند و اصولاً مفتاح فهم تفكر هگل همين ديباچه ها است . ديباچه ها « آغاز واقعي آثار هگل است و نه امري زايد بر اثر و بيرون از آن . درنگ در معناي « آغاز » در مقام تماميت آنچه هست مي تواند راه به فهم معناي ديباچه هاي هگل را بگشايد (گيليسپي ، 1380 ، 165).» ديباچه ها مقام لف و قبض آنچه بعد نشر و بسط مي يابد ، مي باشند.

باري ، هگل درس ـ گفتارها [2] را در 1816 در هيدلبرگ آغاز مي كند و تا سال 1830 كه در برلين مقيم بود درس ها مكرر ارائه مي شده است . در ديباچه يادآور مي شود كه احياء فلسفه مشروط به دو شرط تحري نسبت به حقيقت و ايمان به قدرت عقل ( vernunft )است . در درس ـ گفتار آغازين بين تاريخنگاري فلسفه  و تاريخ فلسفه تمايز قائل مي شود . هگل بر آن است كه در تاريخنگاري فلسفه نسبت تاريخ با فلسفه به چيزي گرفته نمي شود حال آنكه در تاريخ فلسفه اين نسبت مهم است به طوري كه تاريخ بر فهم خاصي از فلسفه استوار است و فلسفه نيز بر فهم خاصي از بنياد تاريخ . از اينرو در ابتداي درس ـ گفتارها مي نويسد : « تاريخ فلسفه به علت ماهيت خاص خود موضوعي متفاوت با ديگر تواريخ دارد .» ( هگل ، 1892 ، ج 1 ، 35 )

پس تاريخ فلسفه مجموعه آراء و اقوال نيست كه حسب تصادف و تفنن فراهم آمده باشد بلكه تاريخ فلسفه واجد تعاملي ضروري است كه همواره بين بدايت و نهايت آن برقرار است . به عبارتي تاريخ فلسفه عين فلسفه و كنش فلسفي است حتي در ساحتي بالاتر . ازينرو مي نويسد : « تاريخ فلسفه خود علم است و لذا اساساً نهايت علم فلسفه و دانش فلسفي است.» ( همان : 6 ) در نظر هگل براي جستن بنياد تاريخ فلسفه بايد در نسبت گذشته و اكنون انديشيد . آنچه از آنِ گذشته است نبايست در نسبت به اكنون بي وجه جلوه كند بلكه نسبت گذشته و اكنون نســبتي دروني و وثــيق است . ازيــنرو تــوجه هـــگل بــه مســاله سنت (tradition) در پرداختن به تاريخ فلسفه حائز كمال اهميت است . گرچه هگل طرح مساله سنت را در توجه به تاريخ گذشت از تلقي يكسويه و گسيخته عصر روشنگري (Aufklarung) از انسان و تمدن غربي مي داند ، اما در عين حال در تاريخهاي افتـاده در تـقابل سـنت و مـدرنـيته (modernity) بسيار درس آموز است . به هر حال مي نويسد : « براي وضع كنوني علم و خاصه فلسفه چيزي به نام سنت ( tradition ) وجود دارد ، سنتي كه به زعم هگل هــرامر زايــل و زايــد را بررسي مي كند و ماندگارها را چونان سلسله اي مقدس چنانكه هردر تعبير مي كرد ، حفظ مي كند و به مايملك اكنون خود در مي آورد .» ( هگل ، 1986 ؛ 11 )

باري ، اگر تاريخ فلسفه بخواهد در مقام علم ظاهر شود بايست ركن ركين علم در معناي هگلي آن يعني نظام ( system ) برخوردار باشد . در اين ميان نخســتين مســاله عنــوان خارق اجماع ( paradoxical ) تاريخ فلسفه است . از يك ســو فلســفه متوجه امر لايتغير و سرمدي است و از سوي ديگر تاريخ دل در گرو امر جـــزئي و متـــغير دارد . هگل كمر همت به رفع اين خلاف آمد مي بنــدد . مي گـــويد قول اخيــر وضع (thesis) است و بايست به وضع مقابل (antithesis) آن نيز پرداخت . وضع مقابل آن چنين است : « حقيقت و امر سرمدي فرزند زمان است . »  [3] هگل براي گذشت از اين وضع و وضع مقــابل در وضــع مجامع ( synthesis ) بايست در معناي مثالي زمان و نسبت آن با روح ( Geist ) درنـگ كند . ازينـرو مي نــويســد : «روح زمان اسـت . [4] » ( Geist ist zeit ) . اما پرداختن به نسبت روح و زمان را بايست به مجال ديگري سپرد .

در نظـر هـگـل در تـمـام تـاريـخ فلــسـفه يك فلسفه ( one philosophy ) جـاري اسـت و تمام فلسفه ها اطوار و دقايق ( moments ) آن فلسفه اند [5]. اين اطوار و دقايق را مي توان در سه طور و دقيقه امر في نفسه ( an sich ) امر متعين خارجي ( dasien )[6] و در نهايت لنفسه ( fur sich ) ملاحظه نمود . لذا تاريخ فلسفه كه خود عين فلسفه است حكايت كليت و تماميت فراشد امر في نفسه ، امر متعين خارجي و امر لنفسه مي باشد كه در سوبژكتيويته ( ذهنيت ) به خود آگاه انسان آشكار مي شود . در اين معناست كه هگل مي گويد انسان در نظام فكري او از مقام « فيلوسوفس » به « سوفس » نايل آمده است . امر في نفسه در منطق بسط مي يابد و امر متعين خارجي در طبيعت و امر لنفسه در روح . پس تاريخ فلسفه تاريخ در معناي اصيل[7] آن است نه نگاه تماشاگرانه به تحولات گذشته . تاريخ اصيل تاريخ روح (Geist) است و روح به بانگ بلند مي گويد : مرده ( گذشته ) را به حال خود واگـــذار و به دنبال من بيا .» (لوئر ، 1971 ،  ) . «از اينروست كه پرداختن به تاريخ فلسفه فكر و فرهنگ را از رســم و عادت متصلب مي رهاند و رسالت فلسفه در واقع رهاندن فكر و فرهنگ از عادات و رسوم است.» ( مرادخاني : 1379 ، 101 )

هگــل در ادامه دبياچه به شرح نسبت دين و فلسفه از يك سو و علم و فلسفه از ديگر سـو مي پــردازد و آنگاه تاريخ فلسفه را به دو دوره قديم و جديد تقسيم مي كند و قرون وسطي را نيز دوره گذار مي خواند . در پايان ديباچه درس ـ گفتــارها مي نويسد : نقش مورخان فلسفه آن است كه اجازه دهند فلــسفه از طـريــق فلاسفه به سخن درآيد و يا فلسفه رخصت يابد تا حديث نفس كند.» ( همان ، 108 )

در پايان سخن از ديباچه درس ـ گفتارها بايست بتوانيم براي پرسش فلسفه چيست ، از نظر هگل پاسخي تدارك كرده باشيم چرا كه در منظومه هگل آگاهي به تماميت واقعيت را علم مي دانيم ، هگل آگاهي به تماميت واقعيت هنري را در درس ـ گفتارهاي فلسفه و آگاهي به تماميت واقعيت ديني را در درس ـ گفتارهاي فلسفه دين بيان كرده است اما ظاهراً آگاهي به تماميت واقعيت فلسفي و به تعبيري فلسفه هنر را بايست در درس ­ـ گفتارهاي تاريخ فلسفه بجوييم . پس «درس ـ گفتارهاي تاريخ فلسفه پاسخ هگل به پرسش فلسفه چيست؟» مي باشد. (مجتهدي، 1370؛ 106) باري،  در ادامه گفتار سه دوره تاريخ فلسفه، يعني دوره يونان ، دوره قـرون وسـطي و دوره مدرن به نزد هگل ، گرچه به اجمال ، با ابتناء بر درس  ـ گفتارهاي تاريخ فلسفه شرح خواهد شد .

 

3 ـ دوره هاي تاريخ فلسفه

هگل با توجه به تلقي خاصي كه از تاريخ دارد و آن را سير پيشرفت آگاهي از آزادي مي انگارد به لحاظ جغرافيايي سير فلسفه را از شرق به غرب تصوير مي كند و تمدنهاي شرقي چون هند و چين را به جهاتي بيرون از سير تاريخ مي نشاند و آغاز واقعي تاريخ جهان را در قوم ايراني مي جويد اما اين قوم نيز از نظر او چون اسير استبداد شاهنشاهي بوده اند وقوف به آزادي خود ندارند جز خود پادشاه . از آنجا كه قانون ، اخلاق و ديگر تاسيسات انساني تحميل يك عامل بيــــروني است؛ لذا نمي تــــوان از فرديت آزاد در اين قوم سراغ گرفت . هگل « نبرد ايران و يونان را در سالاميس نماد غلبه استبداد بر فرديت آزاد مي داند كه با شكست ايران ، يونان پرچمدار فرديت آزاد مي شود . ( سينگر : 1983 ؛ 135 ) لذا وقوف به آزادي و فرديت آزاد كه نهاد آن بر ظهور فلسفه و تاريخ آن استوار است از يونان سر بر مي كند .

الف ـ  روايت هگل از سير فلسفه در يونان

در نظر هگل آگاهي از آزادي فرع بر تقابلي است كه هم در حوزه هستي  و هم در حوزه شناخت پيش آمده است . صورت اصلي اين تقابل همانا تقابل وجود ( Being ) و فكر ( thought ) است كه خود را در صور متعدد در تاريخ فلسفه عيان كرده است . رسالت تاريخ فلسفه طرح اين تقابلها و گذشت از آنها بر مبناي منطق ديالكتيك يا دقيقاً بر اساس اصل ترفع ( Aufheben ) است . در نظر هــگل نخـستين بــار اين تقــابل در منظومه پارمنيد شكفت و تاريخ فلسفه با او درگيــر اين مسـاله شـد . اگر فلســفه در تمدن غربي با طلب ( quest ) آغاز شده است ، متعلق  طلب مذكور درنگ در نسبت وجود و فكر بوده است . پارمنيد مي گويد : « فكر و متعلق آن يكي است . نمي توانيد فكر را بدون وجود بيابيد و هيچكدام را بدون سخن (utterance) . در واقع چيزي جز وجود در ميان نيست...» . پارمـنيد نخستين بار وجود را از اعيان حسي متمايز كرد و آشكار در نسبت آن با فكر انديشيد . در تلقي هگلي ، تـاريخ فـلسفه با پارمنيد آغاز مي شود . در درس گفتارها قول پارمنيد را چنين گزارش مي كند: «اين نكته اصلي در پامنيد است . فكر خود را بوجود مي آورد و آنچه بوجود مي آيد فكر است ؛ لذا فكر با وجود يكي است . چرا كه چيزي بيرون از اين تصديق سترگ نيست ، يعني تصديق وجود ... تفلسف اصيل با پارمنيد آغاز مي شود...» (هگل : 1892 ؛ 253 )

در نظر هگل پارمنيد به طرح مساله اكتفا كرد ، آنگاه زنون و ديگر ايلياييان و فيثاغوريان بدان مساله اقبال نمودند اما كمتر كمر همت به بسط آن بستند . اي بسا با گرفتار شدن در رهيافت منطق اين يا آن فاهمه (verstand) مانع بسط آن شدند . مسير عبور از فاهمه (verstand) به فكر نظري (speculative) با هراكليت هموار شد . هراكليت به بسط مساله انديشيد و سرمشقي از تفلسف نظري به يادگار گذاشت . هگل مي نويسد : «با هراكليت ايده فلسفي پيش رفت و براي نخستين بار در صورت نظري (speculative) ظاهر شد . تفكر استدلالــي (discursive thought) پارمنيد و زنون در حوزه فاهمه انتزاعي بود . در هراكليت ، ما خشكي را مي بينيم... اصلي در هراكليت نيست كه من در منطق خويش نياورده باشم. » ( هگل ، 1892 ، 279 )

در نظر هگل قبل از هراكليت ، زنون وجوه سلبي ديالكتيك را دريافته بود و شبهات سوبژكتيو ( subjective ) او حاكي از اين معنا بود . اما اين دريافت از ديالكتيك ، انتزاعي و فاقد مضمون بود . هراكليت در درك ديالكتيك نسبت به زنون پيشرفتي حاصل كرد يعني توانست وجوه ايجابي (positive) و نظري آن را دريابد و ذيل عنوان لوگوس (logos) عينيت بخشيد. هگل مي نويسد:

«اين روح بي پروا (هراكيت) گفت: وجود (Being) جز لاوجود (non being) چيزي نيست. به عبارت ديگر، ديگر وجود و لاوجود يكي است.

امر اصيل تغيير (change) است. بدرستي گفت حقيقت درست وحدت اضداد است. ما در فلسفه مدرن تقرير هراكليت را چنين تفسير مي كنيم كه مطلق وحدت وجود و لاوجود است... اين ايده سترگي است. يعني انتقال از وجود به تغيير و صيروت. هنوز اين قول انتزاعي است اما در عين حال اولين درك انضمامي از مسأله است، يعني نخستين وحدت تعينات متضاد.» (هگل؛ 1892؛ 283)

هراكليت در ديالكتيك خود پيشرو به دست دادن وحدت انضمامي اضداد شد. افلاطون و ارسطو اين موضوع را بسط دادند و به فلسفه نظري (speculative philosophy) راه يافتند. فلسفه نظري يعني ايده آليسم در معناي مدرن آن. افلاطون هرچند با تصديق انتزاعي مثال (ايده) از واقعيت انضمامي راهي عام مثالي (ideal) امور را با حيث واقعي (real) آن جمع كرد. ارسطو صورت انضمامي ايده را در تصوير ماهيت محرك اول به عنوان فكر فكر يا فكر به خودانديش رقم زد. با اين وصف نه افلاطون و نه ارسطو نتوانستند فلسفه نظري را تا آستانه «نظام» راه ببرند. (هگل؛ 1892؛228). هگل مي نويسد: «از نظام فلسفي افلاطون و ارسطو مي توان سخن گفت. اما فلسفه هايشان هيأت نظام در نيامدند. براي اينكه در هيأت «نظام» درآينده بايست اصلي واحد (Single principle) به طور سازگار در تمام اجراي آن جاري باشد». (همان، 30؛29)

في المثل اگر فكر ارسطو واجد نظام فلسفه در معناي هگلي بود بايست نشان داده مي شد كه چگونه اصل نهايي او يعني خدا در مقام فكر فكر با تمام مقولات واقعيت نسبت مي يابد. بعد از ارسطو دريافت صورت عقلي (Begriff) امور در مقام سوژه (subject) به عنوان امر مستقل، دروني اما انتزاعي با رواقيان، اپيكوريان و شكاكان طرح شد. در اين دوره سوژه صورت انضمامي آزاد نيست بلكه كليتي انتزاعي و في حد ذاته صوري (formal) است. ايده انضمامي در معناي تماميت فكر و جهان معقول با نو افلاطونيان ظاهر شد.

البته در نو افلاطونيان نيز ايده با اينكه انضمامي است ولي عالم به خويش نيست. (همان؛ ص 548). به تعبيري راه به سوبژكتيويته راه نبرده است. اين معنا بزعم هگل در قرون وسطي تحقق مي يابد.

ب: روايت هگل از سير فلسفه در قرون وسطي

هگل در درس ـ گفتارهاي تاريخ فلسفه چندان به تفصيل همانند دوره يونان و مدرن به قرون وسطي نمي پردازد . از سه مجلد مفصل درس ـ گفتارها بالغ بر 1600 صفحه در چاپ انگليسي آن فقط 100 صفحه به اين دوره اختصاص يـافته است . ( كافمن : 1966 ؛ 281 ) اما اين توجه حاشيه اي به فلسفه در قرون وسطي نشان بي توجهي بدان در منظومه فكري هگل يا نقش فرعي آن در تمدن غـربي نيســت . بـه هر حــال اين دوره ، يعني دوره بسط مسيحيت و فلسفه يا كلامي (theology) كه در بستر آن قوام يافته ، در نظر هگل دوره گذار به دوره مدرن فلسفه است . به بيان هگلي ، اين دوره وضع مقابل در برابر وضع دوره يوناني است و وضع مجامع آن فلسفه دوره مدرن است . به بيان ديگر فلســفه يــوناني دل در گـرو عــالم بيرون داشت و فلسفه قرون وسطي به عالم درون رو مي كند و فلسفه دوره مدرن ، در تفسير هگل ، در تلائم اين دو مي كوشد.

باري ، قرون وسطي در تاريخ غرب دوره گذار به دوره مدرن است . در نگاه هگل سيطره كليساي كاتوليك در اين دوره چندان به بسط فلسفه مدد نكرد . الهيات و كلام بسط يافت و درواقع به صورت فلسفه درآمد . اين دگرگوني سرمشقي براي الهيات و كلام مابعد اصلاح ديني فراهم نمود كه في الجمله در مقابل نظر فلسفي قرار مي گرفت . لذا فلسفه قرباني اقتضائات و انتظارات كليسايي شد و از بسط خود به عنوان امر مستقل بازماند . در ميان متفكران اين دوره شـايد آنسـلم بـه جهـت اقـامـه بـرهـان وجـودي بـيش از همـه تـوجه هــگل را بــه خــود جلـب نمـوده اســت . بـــرهاني كه در آن از صـورت عقلي (Begriff) خـدا به وجـود آن راه پيدا مي كنيم . اين معني در نگاه هگل واجد بصيرت نظري (speculative insight) حائز اهميتي است . (هگل ؛ 1892 ؛ ج 3 . 62 )

هگل مي نويسد: «با آنسلم... تقابل فكر و وجود به پيش مي تازد . اين انتزاع ناب ( pure abstract ) ، كه ابتدا با مسيحيت راه به حوزه آگاهي پيدا كرد، در قرون وسطي نيز بنياد گرفت... . وحدت فكر و وجود مضمون حقيقتي بود كه آنسلم درگير آن بود . اما درگيري آنسلم نيز چون اسلاف خود در فاهمه استدلالي توقف داشت . اين تقابل تنها از مجراي تعين امر سومي وحدت مي يافت.» (هگل : 1892 : ج 3 : 4 و 63 ) با اين كه هگل سهم آنسلم را در تكوين فلسفه نظري ناديده نمي گيرد ، اما بر آن است كه وحدت فكر و وجود و به بيان دوره مدرن وحدت سوژه و ابژه در برهان وجودي او از پيش مسلم انگاشته شده و صرفاً امري سوبژكتيوبوده است . در دوره مدرن است كه خدا به عنوان روح (Geist) براي خود و در خود آگاهي صورت فعليت مي يابد .

 ج . روايت هگل از سير فلسفه در دوره مدرن

هگـل دكـارت را سـاحـل امـن فلسفه مي داند و بر آن است كه دكارت با من فكـر مي كنـم (cogito) مـوانـع تحـقـق فلـسفـه نظـري و طـرح مسـاله استقلال (independence) آگاهي را از ميان برداشت . درست خلاف دوره يوناني كه پارمنيد فكر را حالّ ( immanent ) در وجود مي ديد دكارت وجود را حالّ در فكر كرد . با اين تحول افق كاملاً تازه اي گشوده شد . فلسفه هاي دكارتي دو گام اساسي به پيش برداشتند ؛ اولاً بر سوبژكتيويته و استقلال آن تاكيد كردند ، ثانياً عناصر فلسفه نظري پنهان در اسلاف خود را عيان كردند . گرچه افلاطون و ارسطو و ديگران در بصيرت خويش وحدت سوبژكتيويته (subjectivity) و ابژكتيويته (objectivity) را پيش كشيدند ، اما اين دكارت و اسپينوزا و ديگر فلاسفه دوره مدرن بودند كه اين فهم را حاصل كردند . اما در نگاه هگل تأكيد اكيد دكـارتـيان بـر حـيث سـوبـژكتيو بودن امور همانند تاكيد بر تصورات واضح (clear) و متمايز (distinct) وصف روانشناختي داشت تا فلسفي . لذا در فلسفه هاي تجربي چون لاك و ديگران كاملاً وصف تجربي آن آشكار شد و نهايتاً به بن بست منتهي شد . راههايي كه مناسب روش فلسفي نبودند . اين تاكيد اكيد بر سوبژكتيويته حتي فلسفه كانت را نيز در كام خود فرو برد . اما هگل بر آن است كه چاپ نقد اول كانت انقلابي ماندگار به راه انداخت . بزعم او اگر مقولات ارسطو را با كار كانت قياس كنيم ، در خواهيم يافت كه حركت مهمي در فلسفه سالهاي اخير ( زمان هگل) صورت گرفته است . به بيان ديگر درحاليكه در فلسفه ارسطو آگاهي با جوهر و وجود همنوا و همراه مي شد در كانت وجود و جوهر بايست خود را با مقولات سوژه همنوا و همراه مي كردند . اين اتفاق مبارك توجه فلسفه را به دانش ابژكتيو جلب كرد . البته هگل تذكر مي دهد كه سهم عمده كانت چنانكه بايد فلسفي نيست بلكه پديدار شناختي است و او تنها تمهيد مقدمات براي پيشرفت فلسفه را تدارك كرد . به هرحال از منظر هگل ، فلسفه كانت در بهترين صورت درك روح (Geist) است در كسوت آگاهي و لذا واجد وصف پديدارشناختي است و نه فلسفي در معناي راستين آن . فلسفه كانتي من ( Ego ) را به سان نسبت با چيزي كه در وراي آن است قرار مي دهد كه در تعيّن انتزاعي خود آن را شيء في نفسه ( thing in itself ) مي نامد.

البتــه كانـت با نقــد سوم بر آن بود از نگاه پديدار شناختي راهي فلسفه نظري شــود . اما اين بحث را بدرستي درنيافت و لوازم آن را استيفاء نكرد . هگل مي نويسد : «وقتي نقد سوم كانت در مفهوم حكم تاملي به ايده روح ، سوژه و ابژكتيويته ، فهم شهودي و ايده طبيعت راه مي برد در اين موارد ايده صرفاً در مقـــام يك پديدار (appearance) جلوه مي كند به عبارتــي ايده به يك اصل (maxim) سوبژكتيو تبديل مي شود.» ( كاينتس : 1996 ؛ 63 ) .

در بيان هگل كانت در نقد اول گرفتار سوبژكتيويسم (subjectivism) و در نقد دوم نيز گرفتار فرماليسم (formalism) است .

فيخته از بن بست پديدار شناختي كانت آگاه بود و تلاش مي كرد بين من و جز - من در نظام استعلايي خود پلي بزند . اما بزعم هگل نتوانست چنانكه بايد خويش را از چنبر سوبژكتيويسم كانتي رها كند .

در دايره المعارف علوم فلسفي مي نويسد: «فلسفه فيخته نتيجه منطقي فلسفه كانت است و جز ـ من فيخته همان مقاومت شيء في نفسه كانت را در برابر شناخت دارد . هر دو فيلسوف يعني كانت و فيخته به نحوي عنوان نمودند كه نمي توانند نه به صورت عقلي (Begriff) و نه به روح (Geist) در مقام امر في نفسه لنفسه دست يابند. » ( همان : 1996 : 4 و 63 ) تحولات سريع در فلسفه نظري سرانجام با فلسفه طبيعت ( naturphilosophie ) شلينگ به اوج مي رسد. او با وحدت من و جز ـ من آغاز مي كند و از سوبژكتيويسم كانت و فيخته راهي ديدگاهي در باب مطلق ( absolute ) مي شود . در تفسير هگل ، مثلث كانت ، فيخته و شلينگ بدرستي مقدمات فلسفه نظري را مهيا كردند . در درس ـ گفتارها مي نويسد : « در اين فلسفه هاست كه انقلابي در سبك انديشه ، پيشرفت روح مدرن در آلمان بنياد مي يابد . تعاقب اين سه فيلسوف افق راهي را گشود كه فلسفه آلمان در آن افتاده است...» (هگل ؛ 1892 ؛ ج 3 ؛ 314 ) هگل راه حل مساله را در توجه به مطلق (absolute) ديد ، لذا طرح مطلق در شلينگ را وجه تمايز آن با فلسفه فيخته انگاشت و بر آن شد كه وحدت امر سوبژكتيو و ابژكتيو را بايد در مطلق يافت . اما بزعم هگل ، شلينگ به منظور دوري از سوبژكتيويسم فيخته به افراط در وضع مقابل آن يعني ابژكتيويسم پرداخت. در مساله اختلاف نظامهاي فلسفي فيخته و شيلينگ مي نويسد:

«شيلينگ يك سوژه ـ ابژه ابژكتيو را بجاي سوژه ـ ابژه سوبژكتيو فيخته پيشنهاد كرد. » (هگل ؛ 1977 ؛ 82) اجمالاً هگل در گسست از شلينگ ، او را از دو منظر مورد نقد قرار مي دهد:

اولاً رهيافت شهودي شلينگ به مساله مطلق را كنار مي نهد و بر آن است كه شهود نمي تواند محمل دانش فلسفي باشد . ثانياً مطلق بايست با حفظ تعينات مطلق باشد و الا با امحاء تعينات يك وحدت بلاتعين بدست خواهد آمد . هگل در نقد مطلق شلينگ به كنايه در پيشگفتار پديدارشناسي روح مي نويسد : « به شبي تاريك مانند است كه جمله گاوها در آن سياه مي نمايند . پس سير تاريخ فلسفه به سوي مطلقي خواهد بود كه اولاً از ثنويت فكر و وجود كه به انحاء مختلف در فلسفه ظاهر شده است بگذرد ، ثانياً اين جمع مابين فكر و وجود در مقام تفكر فلسفي بايست استوار بر روش استنتاجي و اجمالاً استوار بر روشي باشد كه هگل آن را روش ديالكتيكي يا پديدارشناختي در معناي تاريخي آن مي نامد.

در پــايان درس ـ گفتارها و در ايراد درس گفتار شلينگ به مستعمان خود مي گويد ؛ «رسالت فلسفه و تاريخ آن خلق مدام تقابل و جستن راه برون شد از آن تقابلهاست.» (هگل : 1892 ؛ ج 3 ؛ 461 )

نتيجه:

في الجمله هگل در درس گفتارهاي تاريخ فلسفه مي آموزد كه:

اولاً : تاريخ فلسفه نه مجموعه تفتني از آراء و افكار است و نه پيشرفتي اتفاقي.

ثانياً : تعاقب و توالي نظامهاي فلسفي حاصل بسط ضروري فلسفه ها از يكديگر است.

ثالثاً : در كل تاريخ فلسفه تنها يك فلسفه (one philosophy) جاري است و اختلاف فلسفه ها در طول تاريخ آن حاكي از وجود يك اصل (principle) است.

رابعاً : فلسـفه نهـايي هر دوره حـاصل بسط ضروري تاريخ آن دوره است. (هگل ؛ 1892 ؛ ج 3 ؛ 552 ).


 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :