Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 38536
تاریخ انتشار : 28 آبان 1392 19:37
تعداد مشاهدات : 1682

پایان تاریخ و آخرین انسان

«فرانسیس فوکویاما»متفکّر آمریکائی‏ ژاپنی‏الاصل با نوشتن مقاله‏ای تحت عنوان‏ «پایان تاریخ؟»1سروصدای زیادی بپا کرد.این‏ مقاله واکنش‏های فراوانی در کشورهای مختلف‏ دنیا برانگیخت و نویسنده را وادار به پاسخگویی‏ به آنها نمود.2سرانجام«فوکویاما»با توضیح و تشریح نظرات خود کتابی تحت عنوان«پایان‏ تاریخ و آخرین انسان»فراهم آورد.3با توجّه به‏ اهمیّت نظریّات فوکویاما از لحاظ تئوریک و اینکه وی‏ تا چند سال قبل از مشاوران وزارت خارجهء آمریکا بوده است و از این جهت او را می‏توان سخنگوی‏ دیپلماسی نسل جدید یا حداقل بخشی از آن‏ تلقی کرد،در این مقاله به معرّفی محتوای کتاب‏ وی خواهیم پرداخت.روشن است که در معرفی‏ یک کتاب چهار صد صفحه‏ای،آنهم در چند صفحه،تنها نکات مهم-به زعم راقم این سطور- می‏تواند به اجمال مورد توجه قرار گیرد و چه بسا حق مطلب نیز واقعا ادا نگردد.

                                   پایان تاریخ و آخرین انسان

نوشتهء:دکتر موسی غنی‏نژاد

در شماره‏های پیشین ماهنامه اطلاعات‏ سیاسی-اقتصادی،در نقد نظریات‏ فرانسیس فوکویاما و در پاسخ به نخستین‏ مقاله او تحت عنوان«پایان تاریخ»مقالاتی‏ به چاپ رسیده است.خوانندگان گرامی‏ می‏توانند به شماره‏های 50-49،56-55 و 60-59 ماهنامه مراجعه فرمایند.

«فرانسیس فوکویاما»متفکّر آمریکائی‏ ژاپنی‏الاصل با نوشتن مقاله‏ای تحت عنوان‏ «پایان تاریخ؟»1سروصدای زیادی بپا کرد.این‏ مقاله واکنش‏های فراوانی در کشورهای مختلف‏ دنیا برانگیخت و نویسنده را وادار به پاسخگویی‏ به آنها نمود.2سرانجام«فوکویاما»با توضیح و تشریح نظرات خود کتابی تحت عنوان«پایان‏ تاریخ و آخرین انسان»فراهم آورد.3با توجّه به‏ اهمیّت نظریّات فوکویاما از لحاظ تئوریک و اینکه وی‏ تا چند سال قبل از مشاوران وزارت خارجهء آمریکا بوده است و از این جهت او را می‏توان سخنگوی‏ دیپلماسی نسل جدید یا حداقل بخشی از آن‏ تلقی کرد،در این مقاله به معرّفی محتوای کتاب‏ وی خواهیم پرداخت.روشن است که در معرفی‏ یک کتاب چهار صد صفحه‏ای،آنهم در چند صفحه،تنها نکات مهم-به زعم راقم این سطور- می‏تواند به اجمال مورد توجه قرار گیرد و چه بسا حق مطلب نیز واقعا ادا نگردد.

مضمون اصلی اندیشهء«فوکویاما»را شاید بتوان در این عقیده یا ادّعا خلاصه کرد که‏ «دموکراسی لیبرال»شکل نهایی حکومت در جوامع بشری است.او برای اثبات ادعای خود دست به یک سلسله استدلالهای تئوریک می‏زند و کاربست آنها را در مشاهدات تاریخی،بخصوص‏ تاریخ معاصر نشان می‏دهد.او کتاب خود را، علی‏رغم اینکه قسمت مهمی از آن به وقایع اخیر بین‏المللی و توضیح آنها اختصاص دارد، گزارشی در مورد پایان جنگ سرد نمی‏داند و معتقد است که موضوع مورد بحث وی به یک‏ مسالهء بسیار قدیمی باز می‏گردد.او در صدد پاسخ‏گوئی به ا ین سؤال است که آیا در این‏ سالهای پایانی قرن بیستم عاقلانه است که از تاریخ‏ بشریّت به عنوان یک کلّ مسنجم و جهت‏دار،که‏ بخش بزرگی از جامعه بشری را به سوی‏ دموکراسی لیبرال راه می‏برد،سخن بگوئیم؟ پاسخ وی به این سؤال مثبت است و دو دسته دلیل‏ برای آن ذکر می‏کند؛دسته اوّل جنبهء اقتصادی‏ دارد و دستهء دوّم به موضوعی بستگی پیدا می‏کند که می‏توان آن را«مبارزه برای ارج‏شناسی» Lutte pour la Reconnaissance نامید.4دستهء اوّل دلایل‏ «فوکویاما»یعنی دلایل اقتصادی برای توضیح و توجیه لیبرالیسم،علی‏رغم شیوهء بیان مطلب که در برخی موارد تازگی دارد،در مجموع از مضمون‏ جدیدی برخوردار نیست.استدلال وی در این‏ زمینه نهایتا شبیه همان چیزهائی است که‏ فیلسوفان لیبرال از قرن هیجدهم به اینسو متذکر شده‏اند.دستهء دوّم دلایل وی،که مربوط به نشان‏ دادن ضرورت دموکراسی است،به اندیشهء هگل،یا اگر دقیق‏تر بگوئیم،به تفسیر خاصّ«الکساندر کوژو» A.Kojeve از افکار هگل متکی است. تازگی کار«فوکویاما»در اشتی دادن دو شیوهء تعقّلی است که اغلب موازی هم،اگر نگوییم‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) مخالف هم،تلقی شده‏اند یعنی لیبرالیسم انگلیسی‏ و دیالکتیک هگلی.او با ترکیب این دو می‏خواهد دیدگاهی کلّی و یکپارچه از تاریخ بشری ارائه کند و زوایای تاریکی را که تاکنون لیبرالیسم کلاسیک‏ ظاهرا قادر به توضیح آن‏ها نبوده،همانند ظهور حکومت‏های فاشیستی در کشورهای صنعتی و سقوط حکومتهای دیکتاتوری در کشورهایی که از رونق اقتصادی برخوردار شده‏اند،روشن سازد. او مدعی است که مفهوم هگلی«مبارزه برای‏ ارج‏شناسی»،حلقهء مفقوده بین لیبرالیسم‏ اقتصادی و لیبرالیسم سیاسی است.5

پیش از همه بهتر است بدانیم چرا وی‏ «دموکراسی لیبرال»را پایان تاریخ می‏داند و منظور او از این سخن چیست.«فوکویاما» می‏نویسد،«این سؤال که آیا چیزی چون تاریخ‏ عمومی(جهانی)بشریت،که در برگیرندهء همه‏ زمانها و تمامی ملتهاست،وجود دارد یا نه پرسش‏ جدیدی نیست،بلکه بسیار قدیمی است.امّا وقایع‏ اخیر ما را وامی‏دارد که دوباره این سؤال را طرح‏ کنیم.از همان ابتدا در جدّی‏ترین و منظّم‏ترین‏ کوششها برای نوشتن«تاریخ‏های عمومی»، گسترش آزادی به عنوان موتور اصلی تاریخ تلقی‏ شده است.تاریخ عبارت از یک سلسله رویدادهای‏ کور نیست،بلکه یک کلّ معنی‏دار است که در آن‏ اندیشه‏های انسانی در مورد ماهیّت نظم سیاسی و اجتماعی توسعه می‏یابد و شکوفا می‏شود.اگر ما در حال حاضر به جایی رسیده‏ایم که نمی‏توانیم‏ دنیایی ذاتا متفاوت از جهان کنونی را تصوّر کنیم، بطوری که هیچ شاخصی امکان بهبود بنیادی نظم‏ جاری را نشان نمی‏دهد،در اینصورت باید این‏ امکان را در نظر بگیریم که خود تاریخ ممکن است‏ به پایان خود رسیده باشد.»6نویسنده کتاب،همانند هگل و مارکس،معتقد است که تحول جوامع‏ انسانی بی‏پایان نیست بلکه این تحول بالاخره پایانمی‏پذیرد؛پایان تاریخ زمانی است که انسان به‏ شکلی از جامعهء انسانی دست یابد که در آن‏ عمیق‏ترین و اساسی‏ترین نیازهای بشری برآورده‏ شود.برای هگل دولت لیبرال،و برای مارکس‏ جامعهء کمونیستی پایان تاریخ بود. «فوکویاما»به دنبال هگل و همانند وی«دموکراسی‏ لیبرال»را شکل نهایی جوامع بشری و پایان تاریخ‏ تلقی می‏کند،امّا براین نکته انگشت می‏گذارد که‏ این سخن به آن معنی نیست که سیر طبیعی‏ زادوولد و مرگ و میر متوقف خواهد شد یا دیگر وقایع مهمی اتفاق نخواهد افتاد،بلکه منظور این‏ است که احتمالا دیگر تحول مهمّی در نهادهای‏ اساسی و اصول جاری پدیدار نخواهد شد.7 «فوکویاما»معترف است که اقتدار هگل یا مارکس‏ برای اثبات اعتبار این حکم که تاریخ یک جریان‏ جهت‏دار است،کافی به نظر نمی‏رسد،چرا که‏ مهم‏ترین متفکران قرن بیستم این اندیشه را که‏ تاریخ یک جریان منسجم یا حتی قابل درک است، مورد انتقاد شدید قرار داده‏اند.آنها حتی این‏ امکان را که بتوان از تمامی جنبه‏های زندگی‏ انسانی درکی فلسفی داشت،رد کرده‏اند.از نظر وی غربی‏ها دچار بدبینی عمیقی شده‏اند و این‏ مسئله ریشه در حوادث سیاسی وحشتناک نیمهء اوّل قرن بیستم دارد:دو جنگ جهانی ویرانگر، ظهور و پیروزی ایدئولوژی‏های توتالیتر،بکار گرفته‏ شدن علم علیه بشریت و نابودی محیط زیست. «فوکویاما»می‏گوید تجربیّات تلخ قربانیان‏ خشونتهای سیاسی،از نازیسم و استالینیسم گرفته‏ تا جنایات«پول پوت»،هر اندیشه‏ای را در مورد پیشرفت تاریخی نفی می‏کند.ما آنچنان در انتظار خبرهای فاجعه‏بار به سر می‏بریم که گاه خبرهای‏ خوبی را هم که می‏رسد نمی‏توانیم باز شناسیم.در واقع خبر خوب رسیده است:«برجسته‏ترین تحول‏ ربع پایانی قرن بیستم،آشکار شدن ضعف ذاتی و بزرگ دیکتاتوری‏های جهانی به ظاهر قوی خواهد بود،خواه از نوع راست نظامی و آمران باشد یا چپ‏ کمونیست و توتالیتر.طی دو دههء اخیر،بسیاری از این نوع حکومتهای نیرومند در سراسر جهان،از آمریکای لاتین گرفته تا اروپای شرقی و از اتحاد شوروی گرفته تا خاورمیانه و آسیا،از هم‏ پاشیده‏اند.گرچه همه به دموکراسی‏های لیبرال‏ باثبات راه نبرده‏اند،امّا به هرحال دموکراسی‏ لیبرال تنها آرمان سیاسی منسجمی است که‏ مناطق و فرهنگ‏های متفاوت در سراسر دنیا را به‏ هم پیوند می‏دهد.بعلاوه اصول اقتصادی‏ لیبرالیسم-«بازار آزاد»-گسترش یافته و نتایج‏ بی‏سابقه‏ای در زمینهء رونق مادّی جوامع،چه در کشورهای صنعتی توسعه یافته و چه در کشورهایی که در پایان جنگ دوّم جهانی جزئی از دنیای سوّم فقیر بودند،به بار آورده است.یک‏ انقلاب لیبرال در اندیشهء اقتصادی،همیشه همراه‏ با تحول به سوی آزادی سیاسی در سراسر دنیا بوده است،البته بعضا با ترتیب متفاوت و تقدّم و تاخّر.»8

«فوکویاما»،همانند هگل و مارکس معتقد است که تحول‏ جوامع انسانی بی‏پایان نیست، بلکه این تحول بالاخره پایان‏ می‏پذیرد؛پایان تاریخ زمانی است‏ که انسان به شکلی از جامعه‏ انسانی دست یابد که در آن‏ عمیق‏ترین و اساسی‏ترین‏ نیازهای بشری برآورده شود.

«فوکویاما»معتقد است که‏ اقتدار هگل یا مارکس برای اثبات‏ اعتبار این حکم که تاریخ یک‏ جریان جهت‏دار است،کافی به‏ نظر نمی‏رسد،چرا که مهم‏ترین‏ متفکران قرن بیستم این اندیشه را که تاریخ یک جریان منسجم یا حتی قابل درک است،مورد انتقاد شدید قرار داده‏اند.

گفتیم که«فوکویاما»برای اثبات تز خود در مورد پایان تاریخ و سیر جوامع بشری به سوی‏ دموکراسی لیبرال دو دسته دلیل می‏آورد که اوّلین دسته جنبهء اقتصادی دارد.انسان‏ برای برآورده کردن نیازها و امیال خود از عقل بهره‏ می‏گیرد.نویسندهء کتاب معتقد است که‏ پیشرفت روزافزون علوم فیزیکی نشان‏دهندهء موفقیّت بشر و لذا سیر جهت‏دار تاریخ‏ انسانی(به سوی پیشرفت)است.از نظر وی‏ پیشرفتهای اقتصادی بی‏سابقه در کشورهای‏ اروپا و آمریکای شمالی در سایه استقرار بازار آزاد رقابتی و لیبرالیسم اقتصادی میسر شده است،اما زمانی که تمدن صنعتی پیشرفته در نقطه‏ای از جهان بوجود آمد ناگزیر میل به جهانی شدن خواهد داشت.استدلال وی در این مورد جالب توجه است، او در واقع یکی از علل مهم جهانی شدن تمدن‏ پیشرفته صنعتی را رقابتهای جنگی بین ملل‏ مختلف می‏داند.هر ملتی برای حفظ خود نیازمند دستیابی به تکنولوژی پیشرفته رقیب است: «اگرچه جنگ منجر به نابودی کشورها می‏گردد، اما در عین حال آنها را وادار به پذیرفتن تمدن فنی‏ مدرن و ساختارهای اجتماعی که لازمه آن است، می‏کند.فیزیک مدرن خواه ناخواه خود را به انسان‏ تحمیل می‏کند:ملتها اگر مایل به حفظ استقلال‏ ملی‏شان باشند،دیگر امکان انتخاب بین قبول یا ردّ خردگرایی تکنولوژیک ناشی از تجدد را ندارند.این‏ خود دلیلی بر درستی نظر کانت است که طبق آن‏ تحولات تاریخی،اگر بتوان چنین گفت،ناشی از جامعه‏پذیری ناخواسته انسان است یعنی آنچه‏ انسان را ابتدا وادار به زندگی در جامعه کرده و سپس توانائیهای این جوامع را توسعه داده،بیشتر در سایه خصومت حاصل شده است تا همکاری.»9 ملتها برای حفظ خود مجبور به پذیرفتن تمدن‏ صنعتی جدید هستند،اما این تمدن نظام اجتماعی و اقتصادی خاص خود را دارد و چیزی خارج از آن‏ قابل حصول نیست.«علی‏رغم اینکه کشورهای‏ دارای اقتصاد متمرکز برنامه‏ای توانستند در مرحله ذغال سنگ،فولاد و صنایع سنگین، کشورهای سرمایه‏داری همتای خود را دنبال کنند، اما در مرحله انفورماتیک توانایی بسیار کمتری از خود نشان دادند،ور واقع می‏توان گفت که با ظهور دنیای دینامیک و شدیدا پیچیده‏ اقتصاد ما بعد صنعتی بود که مارکسیسم- لنینیسم با واترلوی خود مواجه شد.»10در یک‏ اقتصاد پیشرفته امروزی تنها از طریق عملکرد بازار آزاد و مکانیسم قیمتهاست که می‏توان‏ اطلاعات لازم برای تصمیم‏گیریهای صحیح و عقلائی کسب نمود.روی آوردن تقریبا تمامی‏ کشورها به نظام بازار آزاد،حتی کشورهایی که‏ زمانی مشروعیت خود را از نفی این نظام گرفته‏ بودند،بیانگر جهانشمول بودن این سیر تاریخی‏ است.برای رسیدن به اقتصاد پیشرفته امروزی، تاکنون هیچ راهی جز نظام بازار رقابتی پیدا نشده‏ است.11

«فوکویاما»خود اذعان دارد که توضیح سیر تاریخ از طریق میل انسان به برآوردن نیازها و امیال خود در چهارچوب یک جریان دائمی پیشرفت‏ علمی و فنی،که وی آن را منطق فیزیک مدرن‏ می‏نامد،نوعی تفسیر صرفا اقتصادی تاریخ است. او می‏نویسد:«واضح است که مکانیسمی که ما تحلیل کردیم اساسا یک تفسیر اقتصادی تاریخ‏ است...این مکانیسم نوعی تفسیر مارکسیستی‏ تاریخ است که به نتیجه‏ای کاملا غیر مارکسیستی‏ می‏انجامد.»12این میل به تولید و مصرف بیشتر و بهتر است که انسان را وادار به فعالیت شدید و قبول تغییر و تحول‏های هر روز جدیدتر می‏کند. همین میل و گرایش است که او را وامی‏دارد تا روستا را به مقصد شهر ترک کند،در کارخانه‏ها یا ادارات بزرگ کار کند،به جای در پیش گرفتن‏ شغل نیاکان خود نیروی کار خود را به هر کسی که‏ بیشترین دستمزد را می‏دهد بفروشد،و بالاخره‏ آموزش لازم را کسب کند و به انضباط شدید کار و زندگی جدید گردن نهد.«اما برخلاف تصور مارکس،جامعه‏ای که به انسانها امکان می‏دهد بیشترین مقدار محصولات به عادلانه‏ترین روش‏ ممکن تولید و مصرف کنند جامعه کمونیستی‏ نیست بلکه جامعه کاپیتالیستی است.».13او در توضیح این ادعا از خود مارکس در کتاب سوم‏ «سرمایه»شاهد می‏آورد.مارکس در این بخش‏ معروف از کتاب خود می‏گوید«قلمرو آزادی»از جایی آغاز می‏شود که کار کردن برحسب ضرورت‏ و ملاحظات دنیوی(مادی)پایان می‏پذیرد. مارکس در این مورد مشخصا از کاهش ساعاتکار روزانه سخن می‏گوید یا به عبارت امروزی‏تر، افزایش اوقات فراغت را گسترش قلمرو آزادی‏ تلقی می‏کند.«فوکویاما»معتقد است که اگر قلمرو آزادی را چنین تعریف کنیم،باید بپذیریم که جوامع‏ کاپیتالیستی پیشرفته در این راه بسیار موفق‏تر از جوامع سوسیالیستی بوده‏اند.افزایش مداوم‏ بازدهی نیروی کار در جوامع سرمایه‏داری آنها را در موقعیتی قرار می‏دهد که می‏توانند «قلمرو ضرورت»را رفته رفته محدودتر کنند و قلمرو آزادی را توسعه بخشند.14

«فوکویاما»می‏گوید اگر انسان اساسا یک‏ موجود اقتصادی باشد در اینصورت جریان‏ دیالکتیکی تحول تاریخی برای تمامی جوامع و فرهنگها تقریبا یکسان خواهد بود.این در واقع همان‏ نتیجه«نظریهء مدرنیزاسیون»است که مانند تئوری‏ مارکسیستی،نیروهای محرک تاریخی را اساسا اقتصادی تلقی می‏کند.نظریه مدرنیزاسیون‏ -گذار از جامعه سنتی-کشاورزی به جامعه‏ صنعتی-که طی دو دهه اخیر هدف شدیدترین‏ حملات انتقادی قرار گرفته بود،امروزه دوباره با قدرت و مقبولیت بیشتری طرح شده است.بطور خلاصه این تئوری می‏گوید که توسعه اقتصادی‏ در همه کشورها اساسا یک جریان منسجم است، بطوریکه نتایج اجتماعی و سیاسی ثابت و معینی را در همه موارد به دنبال آورده است.در واقع تمامی‏ کشورهایی که قدم در راه توسعه اقتصادی‏ گذاشته‏اند،رفته رفته شباهت بیشتری به هم پیدا کرده‏اند.

«علی‏رغم راههای متفاوتی که همگی به«پایان‏ تاریخ»منتهی می‏گردد،غیر از مدل«سرمایه‏داری‏ دموکرات لیبرال»،کمتر نسخه‏ای از تجدد وجود دارد که ظاهر موفقی داشته باشد.کشورهائی که‏ در راه مدرنیزاسیون هستند،از اسپانیا و پرتغال‏ گرفته تا تایوان و کره جنوبی و نیز شوروی و چین، همگی در این جهت گام برمی‏دارند.»15«فوکویاما» بلافاصله اضافه می‏کند که:«با این حال،نظریه‏ مدرنیزاسیون همانند تمامی نظریه‏های اقتصادی‏ تاریخ،تئوری کاملا رضایت‏بخشی نیست.»16او معتقد است که تفسیر اقتصادی مارکس از تاریخ‏ و تمامی علوم اجتماعی جدید که بر مبنای آن درست‏ شده‏اند،توضیح کاملی از تاریخ جهانی و بخصوص گسست‏های آن بدست نمی‏دهد.او درک‏ هگل از تحول تاریخ جهانی را بسیار عمیق‏تر از درک مارکس و یا سایر متخصصین علوم‏ اجتماعی معاصر می‏داند.«برای هگل اولین موتور تاریخ انسانی فیزیک مدرن و یا افق دائما در حال‏ گسترش تحت سیطرهء آن نیست،بلکه انگیزه‏ای‏ کاملا غیر اقتصادی یعنی«مبارزه برای ارج‏ شناسی»[شناخته شدن ارج شخص از جانب‏ دیگری‏]است.تاریخ جهانی هگل،مکانیسمی را که ما ارائه دادیم کامل می‏کند و درک گسترده‏تری‏ از انسان-انسان در منزلت انسان-بدست می‏دهد، و ما را قادر می‏سازد که گسست‏ها،جنگها و هجوم ناگهانی خردستیزی را در آرامش توسعه‏ تازگی کار«فرانسیس‏ فوکویاما»در آشتی دادن دو شیوهء تعقل است:لیبرالیسم انگلیسی و دیالکتیک هگلی.او با ترکیب این دو شیوه می‏خواهد دیدگاهی کلی و یکپارچه از تاریخ بشر ارائه کند و زوایای تاریکی را که تاکنون‏ لیبرالیسم کلاسیک ظاهرا قادر به‏ توضیح آنها نبوده،مانند ظهور حکومت‏های فاشیستی در کشورهای صنعتی و سقوط رژیمهای‏ دیکتاتوری در کشورهائی که از رونق‏ اقتصادی برخوردار شده‏اند، روشن سازد.

همزمان با پیدایش جامعه‏ای‏ که برپایه اصول لیبرالیسم«لاک» بوجود آمد،نوعی ناراحتی و تشویش در جامعه بروز کرد که ناشی‏ از همین اصول و محصول شاخص‏ و برجستهء آن یعنی انسان«بورژوا» بود.این ناراحتی،در آخرین تحلیل، به یک واقعیت اخلاقی باز می‏گردد: بورژوا کسی است که فقط به خود و رفاه مادّی خود می‏اندیشد،از فضیلت بی‏بهره است،در فکر نفع‏ عمومی نیست و بهیچوجه خود را وقف جامعه انسانی که او را در برگرفته است نمی‏کند.

اگر در وجود انسانها چیزی‏ جز«عقل»و«میل»نبود،مردم از زندگی در کرهء جنوبی تحت حکومت‏ دیکتاتوری نظامی که رشد اقتصادی شتابانی را فراهم کرده‏ است،یا حکومت تکنوکراتیک و روشنگر فرانکیسم در اسپانیا،یا حکومت اقتدارگرای«کومین‏ تانگ»در تایوان احساس رضایت‏ کامل می‏کردند.اما شهروندان این‏ کشورها غیر از داشتن میل و عقل، برای خود«ارج»قائلند و می‏خواهند قدر و منزلتشان بویژه از طرف‏ حکومت کشوری که در آن زندگی‏ می‏کنند،باز شناخته شود. اقتصادی،که خصلت جریان واقعی تاریخ انسانی‏ است،درک کنیم.»17

نویسنده کتاب معتقد است که معنی واقعی‏ لیبرالیسم را باید نزد«هابز»و«لاک»که بنیانگذاران‏ اصلی این تئوری هستند جستجو کرد.اما در عین‏ حال او اهمیت خاصی برای هگل قائل است و در این مورد دو دلیل مهم ذکر می‏کند:مفهوم هگلی‏ لیبرالیسم بزرگوارانه‏تر و شریف‏تر از مفهومی‏ است که هابز و لاک از آن به دست داده‏اند.همزمان‏ با پیدایش جامعه‏ای که برپایهء اصول لیبرالیسم لاک‏ بوجود آمد،نوعی ناراحتی و تشویش در جامعه‏ بروز کرد که ناشی از همین اصول و محصول‏ شاخص و برجسته آن یعنی انسان«بورژوا»بود.این‏ ناراحتی در آخرین تحلیل به واقعیت اخلاقی‏ واحدی باز می‏گردد:بورژوا کسی است که فقط به‏ خود و رفاه مادی خود می‏اندیشد؛او از فضیلت‏ بی‏بهره است و در فکر نفع عمومی نیست و به‏ هیچوجه خود را وقف جامعه انسانی که او را در بر گرفته است نمی‏کند.خلاصه او خودخواه است و این خودخواهی در مرکز تمامی انتقادات از جامعه‏ لیبرالی،چه از سوی چپ‏های مارکس‏گرا و چه از سوی دست راستی‏های اشرافی یا جمهوریخواه، بوده است.برخلاف هابز و لاک،هگل مفهومی از جامعهء لیبرالی بدست می‏دهد که مبتنی بر بخش‏ غیر خودخواهانه شخصیت انسانی است،و می‏خواهد این بخش را به عنوان هستهء طرح‏ سیاسی مدرن حفظ نماید.دلیل دوم برای بازگشت‏ به هگل،این است که درک تاریخ به عنوان«مبارزه‏ برای ارج‏شناسی»،نگرشی بسیار روشنگر و مفید برای فهم دنیای جدید فراهم می‏آورد،بخصوص‏ اینکه ما اغلب عادت کرده‏ایم تمامی وقایع تاریخی‏ را با دلایل صرفا اقتصادی توضیح دهیم.18

اندیشه دوران جدید بر مبنای تفکر دربارهء ماهیت انسان،یعنی تعیّنات درونی و ماهوی‏ انسان،به وجود آمد.اندیشمندان مدرن سعی‏ می‏کردند،برای درک ماهیت انسانی،وضعی را تصور کنند که در آن انسان فارغ از هرگونه قید و بند و تعلقات باشد.«فوکویاما»می‏نویسد «تئوریسین‏های قدیمی تجدد،نویسندگان قبل از هگل،ماهیت انسانی را نزد اولین انسان یعنی‏ انسان در وضع طبیعی جستجو می‏کردند.هابز، لاک و روسو هیچگاه مدعی این نبودند که وضع‏ طبیعی یک توضیح تجربی یا تاریخی انسان اولیه‏ است بلکه آن را نوعی تجربه مفهومی تلقی‏ می‏کردند تا از طریق آن جنبه‏های قراردادی انسانها را کنار زنند و به خصوصیات مشترک تمامی‏ انسانها به عنوان انسان دست یابند.»

این متفکران در تحقیقات خود به این نتیجه‏ رسیدند که انسان اساسا برای حفظ جان خود کار و تلاش می‏کند و در این راه از عقل خود بهره‏ می‏گیرد.آنها تشکیل جوامع و نهادهای انسانی رابا این بیش فرض‏ها توضیح می‏دادند.از دیدگاه‏ «فوکویاما»هگل نیز به نوعی«اولین انسان»معتقد است که نقاط مشترک زیادی با حیوانات دارد از جمله غریزه حفظ حیات.اما تفاوت اساسی این‏ اولین انسان از حیوانات در این است که او نه تنها به اشیاء واقعی میل دارد بلکه به چیزهایی هم که‏ کاملا غیر مادی هستند میل دارد.بالاتر از همه،او به میل دیگران میل دارد یعنی مایل است دیگران‏ ارزش او را باز شناسند.از نظر هگل یک فرد زمانی‏ آگاهی به خود پیدا می‏کند یعنی زمانی به هویت‏ انسانی خود پی می‏برد که ارزش او از سوی‏ دیگران شناخته شود.به عبارت دیگر از همان ابتدا انسان یک موجود اجتماعی است.بعضی از حیوانات نیز دارای زندگی«اجتماعی»هستند اما رفتار اجتماعی آنها غریزی است و ناظر به اصل‏ «ارج‏شناسی»نیست.طبق نظر«کوژو»تنها انسان‏ است که می‏تواند یک شی‏ء کاملا بی‏فایده از لحاظ بیولوژیک را طلب کند،اشیائی مانند مدال یا پرچم‏ دشمن.20ویژگی دیگر«اولین انسان»هگل که‏ بسیار اساسی است این است که انسان نه تنها می‏خواهد دیگران ارج او را بشناسند بلکه‏ می‏خواهد به عنوان انسان باز شناخته شود.آنچه‏ هویت انسانی را به این عنوان تشکیل می‏دهد -اساسی‏ترین و خاص‏ترین خصلت انسان- عبارتست از توانایی وی برای به خطر انداختن‏ زندگی خود.بدین ترتیب است که ملاقات«اولین‏ انسان»با سایر انسانها طبیعتا مبارزه خشنی را به‏ دنبال می‏آورد که در آن هر مبارزی با به خطر انداختن زندگی خود،خواهان شناخته شدن ارج‏ خود از سوی دیگران است.انسان حیوانی است‏ اجتماعی،اما اجتماعی بودن وی منجر به جامعه‏ مدنی صلح‏آمیز نمی‏شود بلکه منتهی به مبارزه تا حد مرگ می‏گردد؛مبارزه‏ای که هدف آن صرفا کسب«پرستیژ»و شناخته شدن ارج شخص از سوی‏ دیگری است.این مبارزهء خونین می‏تواند سه نتیجه‏ داشته باشد:ممکن است هر دو مبارز کشته شوند که در اینصورت زندگی انسانی به پایان می‏رسد. در حالت دوم ممکن است یکی از طرفین کشته‏ شود،بنابراین خاطر مبارزی که زنده می‏ماند آسوده‏ و ارضا نمی‏شود چرا که دیگر کسی نیست که ارج‏ او را بشناسد.بالاخره مبارزه ممکن است به رابطهء خدایگان و بنده منجر شود یعنی یکی از طرفین به‏ جای آنکه جان خود را به خطر اندازد تصمیم‏ می‏گیرد به زندگی بنده‏وار گردن نهد.در این حال‏ خاطر خدایگان ارضا می‏شود چرا که او زندگی خود را به خطر انداخته و بدین وسیله انسان دیگری را واداشته است که ارج او را باز شناسد.بدین ترتیب‏ ملاقات ابتدایی«اولین انسانها»ی وضع طبیعی‏ هگل،همان اندازه خشن است که وضع طبیعی‏ «هابز»یا وضع جنگ«لاک»؛اما نتیجهء آن قرارداد اجتماعی یا هر شکل دیگری از جامعه مدنی‏ صلح‏آمیز نیست بلکه ایجاد رابطهء«خدایگان و بنده»است یعنی رابطه‏ای به اعلی درجهء نابرابر.21

با این توضیح می‏بینیم که انسانها،از دیدگاه هگل، به دو طبقه تقسیم می‏شوند:کسانی که خطر می‏کنند(اربابان)و کسانی که از خطر می‏گریزند (بندگان).اما این تمایز طبقاتی،برخلاف نظر مارکس،مبتنی بر کارکرد اقتصادی نیست.

به خطر انداختن زندگی در یک مبارزهء تا حد مرگ شباهتی به مبارزهء حیوانات به پیروی از غرایزشان ندارد بلکه درست خلاف غریزه طبیعی‏ (غریزهء حفظ حیات)است و نشان دهندهء انتخاب‏ آزاد اخلاقی انسان است.در اینجا انسان با نفی‏ مهمترین نیروی غریزی خود،می‏خواهد نشان دهد. که قادر به انتخاب آزاد اخلاقی است.از نظر هگل، همین انتخاب آزاد اخلاقی است که انسان را از حیوان متمایز می‏کند و انسانیت آدمی را تشکیل‏ می‏دهد.بدین علت است که در مبارزه برای‏ پرستیژ،هدف بازشناخته شدن صرف نیست،بلکه‏ باز شناخته شدن به عنوان انسان-به معنایی که ذکر شد-می‏باشد.از دیدگاه هگل،علت این که من تا حد مرگ مبارزه می‏کنم این است که انسان دیگری‏ این واقعیت را«باز شناسد»که من به اختیار خود زندگی‏ام را به خطر می‏اندازم-نه بر حسب غریزه- یعنی من حقیقتا آزاد و انسان هستم.22اینجا به‏ اختلاف اساسی بین اندیشه هگل و مکتب‏ انگلیسی لیبرالیسم پی می‏بریم.آنچه را هگل آغاز آزادی انسان می‏داند یعنی«میل به بازشناخته‏ شدن»و تحقیر آریستوکراتیک زندگی روزمره،هابز آن را منشاء فلاکت انسانها تلقی می‏کند،تاکید «هابز»بر ضرورت یک حکومت قوی،به خاطر اهمیتی است که برای سرکوب«تکبّر»-میل به ارج‏ شناسی از دیدگاه هگل-به منظور ایجاد یک جامعه‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) صلح‏آمیز قائل است.بنیانگذاران لیبرالیسم مدرن، هابز ولاک،درصدد ریشه‏کن کردن«تیموس» thymos از زندگی سیاسی بودند.«تیموس» واژه‏ای یونانی است که افلاطون آن را برای‏ توصیف بخش سوم وجود انسان-غیر از«میل»و «عقل»-بکار می‏برد که همان گرایش به«ارج‏ شناسی نفس»است.پیشگامان لیبرالیسم‏ می‏خواستند با گستردن دامنهء میل و عقل، «تیموس»را از میدان بیرون کنند.آنها رشد بیش از حد«تیموس»(مگاتولیما (Megalothymia را که‏ در طول تاریخ به صورت تکبر شدید و سرسختانه‏ شهریاران یا متعصب مذهبی کشیشهای مبارز بروز کرده است،علت اصلی جنگها تلقی می‏کردند. تعدادی از نویسندگان مهم دوران روشنگری مانند آدام فرگسون،جیمز استوارت،دیوید هیوم و منتسکیو انتقاد متفکران متقدم لیبرالیسم را از «تکبّر»آریستو کراتیک ادامه دادند.در جامعهء مدنی هابز،لاک و دیگر متفکران اوّلیه در زمینه‏ لیبرالیسم مدرن،انسان به چیزی جز«میل»و«عقل» نیاز ندارد.به عقیدهء«فوکویاما»انسان بورژوا یک‏ مخلوق کاملا تعمدی مراحل اوّلیه اندیشهء مدرن‏ بود،یک کوشش مهندسی اجتماعی که درصدد ایجاد صلح در جامعه با تغییر دادن ماهیت انسانی‏ است.23اما این جامعه لبیرالی با اولویت‏ دادن به حفظ حیات و زندگی توأم با رفاه،با به‏ خدمت گرفتن عقل در این راه،نهایتا رضایتانسانها را فراهم نمی‏آورد.جوامع لیبرال فراتر از تاسیس قواعدی که برای حفظ متقابل انسانها ضروری است،هیچ هدف مثبتی برای شهروندان‏ طرح نمی‏کنند و هیچ شیوهء زندگی خاصی را برتر از شیوهء دیگری نمی‏دانند.در غیاب هدفهای مثبت‏ متعالی در این جوامع،آنچه که خلاء زندگی فردی‏ را پر می‏کند انباشت آزمندانه ثروت است.24 «فوکویاما»همانگونه که خواهیم دید دموکراسی را چاره‏ساز این مشکل می‏داند.در جامعه‏ای که ارج‏ شناسی متقابل بین انسانها به وجود آید(نظام‏ دموکراتیک)،«تیموس»نیز در کنار«میل»و«عقل» (نظام لیبرالی)رضایت خود را باز می‏یابد.

«فوکویاما»براساس تفسیر«کوژو»از اندیشه‏ هگل،چگونگی تحول دیالکتیک خدایگان و بنده را در جهت یک راه حل(سنتز)دموکراتیک توضیح‏ می‏دهد.در رابطهء خدایگان و بنده هیچ یک از دو طرف‏ در نهایت به رضایت کامل نمی‏رسند.خدایگان‏ زندگی خود را به خطر انداخته تا دیگر انسانها ارج‏ او را بشناسند،ولی در نهایت ارج او توسط بنده‏ شناخته می‏شود یعنی کسی که انسانیت او ناقص‏ است(آزاد نیست).خدایگان با بنده کردن دیگران‏ از هدف خود دور می‏افتد.از سوی دیگر،بنده که از ترس مرگ،از آزادی خود یعنی مهمترین ویژگی‏ انسانی،صرفنظر کرده است درصدد جبران این‏ زیان به طریقی دیگر بر می‏آید.بنده از طریق«کار» کردن سعی می‏کند انسانیت خود را باز یابد.25

هگل برخلاف لاک هدف از کار کردن را صرفا ارضای نیازهای طبیعی،یا نیازهای تازه ایجاد شده، نمی‏داند بلکه کار را برای او نمایانگر آزادی است چرا که توانایی انسان را به فرا رفتن از جبر طبیعی‏ نشان می‏دهد.کار انسان را تبدیل به موجودی‏ آفریننده،و بنابراین آزاد(دارای امکان انتخاب) می‏کند.هگل همانند لاک مالکیت خصوصی را یکی از اهداف مشروع جامعهء مدنی تلقی می‏کند اما برای او مالکیت خصوصی مرحله یا جنبه‏ای از مبارزهء تاریخی برای«ارج‏شناسی»است،یعنی‏ چیزی که هدف آن بیشتر ارضای«تیموس»است تا «میل»(حفظ جان).بنده با کار کردن قسمت مهمی‏ از رهایی خود را تحقق می‏بخشد:او با تسلط بر طبیعت و تغییر دادن آن طبق اندیشه‏های خود از امکانات آزادی خود آگاهی می‏یابد.26تضاد ناشی‏ از«ارج‏شناسی ناقص»در روابط بین خدایان و بنده‏ با انقلابهای دموکراتیک(انقلاب آمریکا و فرانسه) پشت سر گذاشته می‏شود.دموکراسی،ارج‏ شناسی متقابل و عمومی بین انسانها را به ارمغان‏ می‏آورد.دموکراسی تنها وضع ممکن برای ارضای‏ «تیموس»است،از اینروجوامع انسانی تنها با دست‏ یافتن به ثروت‏های مادی(رونق اقتصادی) از تلاش برای رسیدن به دموکراسی صرفنظر نمی‏کنند.انتخاب دموکراسی یک انتخاب مستقل‏ از رفاه مادی است و علت آن«تیموس»است نه‏ نیازها و امیال.اگر در وجود انسانها چیزی جز عقل‏ و میل نبود،مردم از زندگی در کرهء جنوبی تحت یک‏ حکومت دیکتاتوری نظامی که رشد اقتصادی‏ فوق‏العاده سریعی را فراهم نموده است،احساس‏ «فوکویاما»با آنکه بسیار خوشبین است،در مورد آینده‏ دموکراسی‏های لیبرال در دراز مدّت‏ تردید می‏کند:افول زندگی‏ اجتماعی،این اندیشه را القاء می‏کند که ما در آینده ممکن است به‏ «آخرین انسانها»تبدیل شویم، انسانهایی که تنها به آسایش خود می‏اندیشند و از هرگونه گرایش به‏ سوی هدفهای متعالی محرومند. خطر دیگری هم وجود دارد؛ممکن‏ است تبدیل به«اولین انسانها» بشویم،یعنی انسانهائی که درگیر جنگی خونین و بی‏حاصل،اما با سلاحهای پییشرفته هستند.

بروز ناسیونالیسم‏های‏ افراطی،جنگهای قومی،منطقه‏ای و مذهبی نشان می‏دهد که‏ مساوات‏طلبی که در دهه‏های اخیر ویژگی مهم مبارزه‏های سیاسی در عرصه جهانی بوده است،جای خود را به مساوات‏ستیزی می‏بخشد.به‏ نظر می‏رسد تهدیدی که امروزه‏ متوجّه صلح و آرامش بین‏المللی‏ است،کمتر خصلت«چپ»دارد تا «راست».به عبارت دیگر،خطر راست جانشین خطر چپ شده است.

«نیچه»برجسته‏ترین نقّاد جامعه لیبرال دموکراتیک از دیدگاه‏ راست»است.از نظر این فیلسوف‏ آلمانی،گرایش به برابر کردن‏ انسانها و«ارج‏شناسی همگانی» (دموکراسی)،نشانهء پیروزی«بنده» در جدال تاریخی‏اش با«خدایگان» است.او انسانی را که در پایان‏ تاریخ بوجود می‏آید«آخرین انسان» می‏نامد که در واقع همان«بندهء پیروز شده»است.

رضایت کامل می‏کردند،همچنین تحت حکومت‏ تکنوکراتیک روشنگر فرانکیسم در اسپانیا یا تحت‏ حکومت مقتدرانه«کومینتانگ»در تایوان.اما شهروندان این کشورها علاوه بر«میل»و«عقل» دارای«غرور تیموتیک»هستند،برای خود ارج‏ قائلند و می‏خواهند که این ارج«بازشناخته»شود، به ویژه از سوی کشوری که در آن زندگی‏ می‏کنند.27«فوکویاما»تأکید می‏کند که وقتی‏ سطح زندگی مادی و فرهنگ انسانها بالا می‏رود غرور تیموتیک بیش از پیش تشدید می‏شود. «زمانی که انسانها ثروتمندتر،تحصیلکرده‏تر و دارای روحیه‏ای بازتر نسبت به دنیا می‏شوند، دیگر خواهان ثروت بیشتر نیستند بلکه می‏خواهند منزلت آنها باز شناخته شود.این انگیزه کاملا غیر اقتصادی و غیر مادی است که توضیح می‏دهد چرا مردم اسپانیا،پرتغال،کره جنوبی،تایوان و حتی چین،خواستشان تنها اقتصاد بازار نیست‏ بلکه در کنار آن حکومتهای آزاد و دموکراتیک، می‏خواهند.»28نویسنده تاکید می‏کند که مبارزه‏ برای«ارج‏شناسی»قبل از اینکه منتهی به‏ بازشناسی عمومی و عقلائی(دموکراسی)شود ممکن است اشکال گوناگون غیر عقلائی به خود بگیرد.این گذار هیچگاه به آسانی صورت‏ نمی‏گیرد و بعضا اتفاق می‏افتد که شکل عقلائی‏ «ارج‏شناسی»با اشکال غیر عقلائی آن همزیستی‏ می‏کند.از نظر وی اشکال غیر عقلائی«تیموس» مانند ناسیونالیسم،احساس غرور در کار و غیره‏ رفتار اقتصادی را به انحاء مختلف تحت تاثیر قرار می‏دهند و از این طریق موجبات ثروت یا فقر ملتها را فراهم می‏آورند«ادامه یافتن این تفاوتها را می‏توان نشانهء این امر دانست که زندگی‏ بین‏المللی دیگر نه به صورت رقابت بین‏ ایدئولوژی‏های رقیب،بلکه به صورت رقابت بین‏ فرهنگهای مختلف قابل تصور خواهد بود،چرا که‏ اکثر کشورهائی که اقتصادی پر رونق دارند سازمان اجتماعی مشابهی خواهند داشت.»29

در آغاز این نوشته اشاره کردیم که«فوکویاما» در خصوص روابط بین‏المللی دیدگاهی متفاوت‏ از تئوریسین‏های کلاسیک آمریکایی دارد.او به‏ دفعات«کیسینجر»و سایر طرفداران نظریهء «واقع‏گرایی»و«توازن نیروها»را به باد انتقاد گرفته و آنها را متهم کرده است که به علت بدبینی‏ بیش از اندازه،فاقد درک درستی ازتحول تاریخی‏ جوامع و روابط بین‏المللی هستند.او به پیروی از کانت معتقد است که دستاوردهای انسان در گذار از وضع طبیعی به جامعه مدنی با جنگ بین ملتها در سطح جهانی،از بین می‏رود.کانت ضایعات ناشی‏ از جنگ و مهمتر از آن ضرورت احساس آمادگی‏ دائمی برای جنگ را مانع توسعه کامل طبیعت‏ انسانی می‏دانست.به گمان«فوکویاما»، نوشته‏های کانت در مورد روابط بین‏الملل،مبانی‏ فکری«انترناسیونالیسم لیبرال»معاصر را تشکیل‏ می‏دهد.او اندیشه‏های فیلسوف آلمانی را الهام بخش تاسیس«جامعه ملل»و سپس«سازمان

ملل متحد»می‏داند و معتقد است که تنها از طریق‏ «انتر ناسیونالیسم لیبرالی»و تحکیم قانون‏ بین‏المللی است که می‏توان صلح را در سطح‏ جهانی تضمین کرد.او تأکید می‏کند که‏ «واقع‏گراها»(از جمله کیسینجر)نظری کاملا مخالف دارند و از دید آنها چارهء واقعی ناامنی‏ بین‏المللی در توازن قدرتهاست.30کیسینجر و سایر طرفداران«واقع‏گرایی»،روابط بین الملل را همانند وضع طبیعی«هابز»(جنگ همه علیه همه)، و وضع جنگ لاک تصور می‏کنند و تعادل قوا و منصرف کردن دشمن از حمله را تنها راه امنیت‏ بین‏المللی تلقی می‏نمایند.«فوکویاما»می‏گوید شکستهای«جامعهء ملل»و«سازمان ملل متحد»در برقرار کردن صلح دائمی بین‏المللی را حمل‏ بر نادرستی اندیشهء«انتر ناسیونالیستی»کانت‏ نمی‏توان کرد.فیلسوف آلمانی از«فدراسیون‏ بین‏المللی کشورهای آزاد»که دارای«قوانین‏ اساسی دموکراتیک مشابه»هستند سخن می‏گفت‏ و چنین نظم بین‏المللی را ضامن صلح دائمی‏ می‏دانست.حال آنکه نهادهای بین‏المللی یاد شده‏ تاکنون شامل کشورهائی بوده که نظام‏های سیاسی‏ نامتجانس و اغلب غیر دموکراتیک داشته‏اند.علت‏ اینک کانت نظام بین‏المللی متشکل از «دموکراسی‏های لیبرال»را ضامن صلح دائمی‏ معرفی می‏کند ساده است:کشورهایی که در آن‏ مردم خود حکومت را در دست دارند کمتر حاضر به جنگ هستند تا رژیم‏های استبدادی از این‏ دیدگاه،قانون بین‏المللی در واقع شکل تعمیم‏یافتهء همان قانونی است که حاکم بر ملتهای آزاد و دموکراتیک در داخل مرزهایشان است.31

کتاب«فرانسیس فوکویاما»را شاید بتوان یک‏ کوشش مهم تئوریک در جهت پاسخگویی و جذب‏ نقّادی‏هایی که تاکنون از جوامع لیبرال دموکراتیک‏ شده و ارائه یک نظرّیه منسجم و جهانشمول دانست. او با آشتی دادن یا به قول خودش تکمیل نظریهء لیبرال انگلیسی با اندیشه دیالکتیکی تحول‏ تاریخی جوامع بشری(هگل)بخش مهمی از انتقادهای«چپ»از لیبرالیسم را جذب یا خنثی‏ می‏کند.«فوکویاما»برخلاف لیبرالهای سنّتی، اندیشهء مارکسیستی را از ریشه نفی نمی‏کند بلکه‏ با شکافتن برخی اشتباها تئوریک،آن را از «بیراهه»به«راه»می‏آورد.او تحقق آرمان‏ مارکسیستی گسترش«قلمرو آزادی»و رهایی از «قلمرو ضرورت»را تنها در یک جامعهء لیبرال‏ دموکراتیک امکان‏پذیر می‏داند،چرا که تنها در چنین جامعه‏ای است که افزایش معجزه‏آسای‏ بازدهی نیروی کار به صورت یک جریان مداوم و نهادی درمی‏آید.حاصل عینی این جریان،کاهش‏ مداوم ساعات کار لازم برای تولید وسایل معیشت‏ یا ضروریات است که در نتیجهء آن«قلمرو ضرورت»روز به روز محدودتر می‏شود و قلمرو آزادی به‏طور بالقوه(از دیدگاه مارکس)گسترش‏ می‏یابد.در تئوری مارکسیستی این جریان با مفهوم«اضافه ارزش نسبی»توضیح داده‏ می‏شود.32مارکس بر مبنای نظریهء استثمار سرمایه‏داری معتقد بود که دستاورد این جریان‏ کاهش ساعات کار ضروری،افزایش بالقوهء قلمرو آزادی،در عمل نصیب سرمایه‏داران می‏شود و کارگران بالفعل هیچ بهره‏ای از آن نمی‏برند. «فوکویاما»مانند بسیاری از منقدین قبلی‏ مارکسیسم،می‏گوید که تجربه واقعی توسعه‏ سرمایه‏دارای از بیش از یکصد سال قبل به این سو نشان می‏دهد که مردم این جوامع در مجموع‏ «قلمرو ضرورت»را عملا تقلیل داده‏اند وبه‏طور مستمر و فزاینده از گسترش«قلمرو آزادی» بهره‏مند شده‏اند.33گسترش«طبقهء متوسط»در جوامع پیشرفته صنعتی،کاهش واقعی ساعات‏ کار،بالا رفتن سطح زندگی مادّی،از میان رفتن‏ عملی بیسوادی و غیره همگی دلیل بر تحقّق،هر چند نسبی،آرمان مارکسیستی رهایی از«قلمرو ضرورت»ودست یافتن به«قلمرو آزادی»است.به‏ دلایلی که ذکر شد فوکویاما نقادّی«چپ»از دموکراسی لیبرال را تهدیدی خیلی جدّی در آینده‏ تلقی نمی‏کند.34با اینحال او تاکید دارد که مرکز ثقل انتقادات چپ ممکن است از نابرابری‏های‏ اقتصادی مبتنی بر استثمار طبقاتی به سایر جنبه‏های نابرابری مبتنی بر تبعیض نژادی و جنسی‏ و غیره منتقل شود.امّا او چنین تضادهایی را برای‏ نظم کنونی جوامع لیبرال دموکرات در مقابل‏ نقادّی‏های«راست»مشکلی اساسی به شمار نمی‏آورد.35

نقادّی«چپ»از دموکراسی لیبرال،از این‏ موضوع حرکت می‏کند که انسانها در اساس برابرند امّا در جامعه در موقعیت نابرابر قرار می‏گیرند و بی‏عدالتی ناشی از رفتار نابرابر جامعه با انسانهای‏ برابر است،حال آنکه نقادّی«راست»درست نظری‏ مخالف این دارد و بر پایهء این اصل که انسانها اساسا و طبیعتا نابرابرند،گرایش به برابر کردن‏ آنها را در جامعهء لیبرال دموکراتیک برنمی‏تابد. «نیچه»برجسته‏ترین نقادّ جامعه لیبرال دموکراتیک‏ از دیدگاه«راست»است.از نظر این فیلسوف‏ آلمانی گرایش به برابر کردن انسانها و«ارج‏ (به تصویر صفحه مراجعه شود) شناسی همگانی»(دموکراسی)نشانهء پیروزی بنده‏ در جدال تاریخی‏اش با خدایگان است.هگل‏ (و کوژو)دموکراسی لیبرال را«سنتز»دیالکتیک‏ خدایگان و بنده می‏دانند امّا نیچه می‏گوید که این‏ جامعه بیانگر پیروزی بی‏قید و شرط بندگان است. او انسانی را که در پایان تاریخ(دموکراسی‏ لیبرال)به وجود می‏آید«آخرین انسان»می نامد و معتقد است که جوهر این موجود«بندهء پیروز شده» است.از نظر وی مسیحیّت ایدئولوژی بنده‏هاست و دموکراسی چیزی جز مسیحیّت دنیوی شده نیست. برابری تمامی انسانها در مقابل قانون در واقع‏ تحقق آرمان مسیحی برابری همهء مؤمنین در پیشگاه خداوند است.امّا ایمان مسیحی به برابری‏ انسانها در برابر خداوند در واقع پیشداوری ناشی‏ از کینه انسانهای ضعیف(بنده‏ها)نسبت به‏ قوی‏ترها(خدایگان)است.ریشهء مسیحیّت در تخطئه قویترها و در بند کشیدن آنها توسط ضعیف‏ها با توسّل به سلاح«گناه»و«وجدان»است.36هدف‏ اصلی نقادّی ویرانگر نیچه،اساس تمدّن مدرن‏ غربی یعنی اصل برابری انسانهاست. از نظر وی دموکراسی لیبرال به این معنی نیست‏ که بنده‏های قبلی اکنون آزاد شده و ارباب خود شده‏اند،بلکه بدین معنی است که آزادی و رضایت‏ خدایگان نیز از بین رفته است.او برخلاف هگل، همگانی شدن«ارج‏شناسی»را که دموکراسی‏های‏ لیبرال سعی در تحقق آن دارند،راه حل مناسبی‏ برای تضاد خدایگان و بنده نمی‏داند.در واقع او چون به نابرابری ذاتی انسانها اعتقاد دارد لذا ارج‏شناسی همگانی و برابر isothymia را اساسا ارج‏شناسی تلقی نمی‏کند و می‏گوید نتیجهء این‏ وضع از میان بردن«تیموس»خدایگان‏ megalothymia یا ارج‏شناسی«نابرابر و حقیقی» است.برای نیچه انسان جامعه دموکراتیک(مدرن) کاملا فاقد«مگالوتیمیا»و صرفا متشکل از میل و عقل است.37او این موجود را«آخرین انسان» می‏نامد چرا که این موجود دیگر فاقد«تیموس‏ حقیقی»یعنی وجه مشخّصهء انسان است.او دیگر آرمانهای بزرگ و قدرتمند ندارد و تنها در فکر ارضای نیازها و امیال کوچک خود(آسایش مادّی) است.فوکویاما در این مورد که وجود«مگالوتیمیا» برای زندگی انسانی ضرورت دارد،به«نیچه»حق‏ می‏دهد امّا مخالف صریح و اساسی وی را با دموکراسی لیبرال نمی‏پذیرد.نیچه«ارج‏شناسی» نابرابر را توصیه می‏کرد که انعکاس‏دهندهء نابرابری طبیعی و ذاتی بین انسانهاست.فوکویاما می‏گوید بدون اینکه نتیجه‏گیریهای افراطی‏ «نیچه»را در مورد حکومت قویترها بر ضعیف‏ترها و بازگشت به اخلاق آریستوکراتیک را بپذیریم، باید اعتراف کنیم حقیقتی در گفته‏های وی نهفته‏ است.مبارزه‏جویی،به خطر انداختن زندگی برای‏ اثبات برتری خود نسبت به دیگران،به عبارت دیگر میل به ارج‏شناسی نابرابر(مگالوتیمیا)بخش‏ مهمی از روانشناسی انسانهاست؛از بین بردن این‏ گرایش ذاتی انسانها نه ممکن است و نه مطلوب. فوکویاما معتقد است که برخلاف تصور«نیچه»، دموکراسی لیبرال«مگالوتیمیا»را از بین نمی‏برد بلکه آن را از لحاظ روابط بین انسانها در مجاری‏ صلح‏جویانه‏تری قرار می‏دهد:مهمترین عرصهء بروز «مگالوتیمیا»در جوامع لیبرال فعالیتهای‏ اقتصادی است.رفتار«کار آفرین‏ها» entrepreneur در جوامع صنعتی را نمی‏توان با انگیزه‏های سودجویی شخصی و ارضای نیازها و امیال مادی(بیولوژیک)توضیح داد.این ناخدایان‏ کشتی صنعت و تجارت،علی‏رغم اینکه در جستجوی پول و ثروت مادّی بیشتر هستند،امّا هدف نهائی‏شان مصرف شخصی نیست،بلکه‏ نشان دادن برتری‏ها و قدرت بیشتر است.درست‏ است که فعالیتهای آنها مستلزم به خطر افتادن‏ زندگی‏شان نیست،امّا آنها دائما با ثروت،شهرت و مقام خود بازی می‏کنند.«کارآفرین جامعهء سرمایه‏داری کلاسیک،به صورتی که شومپیتر آن‏ را توصیف کرده است،مسلما آخرین انسان‏[مورد نظر]نیچه نیست».38فوکویاما رقابت‏های شدید در زمینه‏های گوناگون،از رقابتهای علمی و تحقیقی‏ گرفته تا فعالیتهای هنری و ورزشی و سیاسی در دموکراسی‏های لیبرال را،عرصهء بروز صلح‏آمیز «مگالوتیمیا»می‏داند.جنبهء دیگری از چشم‏پوشی‏ از منافع حقیر و مادّی انسان بورژوا و ارضاء میل به‏ «ارج‏شناسی»در جوامع لیبرال مدرن،مشارکت در زندگی اجتماعی است.این دسته از فعالیتها که‏ هدفهای غیر شخصی را دنبال می‏کند از طریق‏ «نهادهای واسطه‏ای»و انجمن‏های داوطلبانه‏ متفاوت مانند احزاب سیاسی،سندیکاها، انجمن‏های شهری و محلی،سازمانهای صنفی، انجمن‏های مذهبی،ادبی و هنری و غیره صورت‏ می‏گیرد.علی‏رغم خوشبینی فوکویاما در مورد «رام کردن»مگالوتیمیا در مورد دموکراسی‏های لیبرال، او نسبت به آیندهء طویل مدّت این جوامع تردیدهای‏ جدّی دارد:«افول زندگی اجتماعی این اندیشه را القاء می‏کند که در آینده ممکن است ما تبدیل به‏ «آخرین انسانها»بشویم که تنها به آسایش خود فکر می‏کنند و از هرگونه میل«تیموتیک»برای هدفهای‏ متعالی محروم شده‏اند،چرا که سخت در جستجوی‏ رفاه شخصی هستند.امّا خطر دیگری نیز وجود دارد:ممکن است تبدیل به«اوّلین انسانها»نیز بشویم یعنی انسانهایی که درگیر جنگی خونین و بی‏حاصل،امّا با سلاحهای مدرن،هستند.در واقع‏ این دو مسأله به هم مربوط است چرا که فقدان‏ میدان عمل منظّم و سازنده برای«مگالوتیمیا»،به‏ سادگی می‏تواند به ظهور مجدّد ولی دیرهنگام آن‏ به صورت افراطی یا بیمار گونه منجر شود.»39

سوای پیش‏بینی فوکویاما برای آینده‏ دموکراسی‏های لیبرال در دراز مدت،تئوری وی‏ برای توضیح اوضاع فعلی بین‏المللی قابل تأمّل‏ است.بروز ناسیونالیسم‏های افراطی،جنگهای‏ قومی،منطقه‏ای و مذهبی نشان می‏دهد که‏ مساوات طلبی که خصلت مهم مبارزات سیاسی‏ در عرصهء جهانی در دهه‏های اخیر بوده است،جای‏ خود را به مساوات‏ستیزی می‏دهد.به نظر می‏رسد تهدیدی که متوجه صلح و آرامش بین‏المللی است، کمتر خصلت«چپ»(ایزوتیمیا)دارد تا«راست» (مگالوتیمیا).خطر راست جایگزین خطر چپ شده‏ است.

یادداشت‏ها

(1)-این مقاله که قبلا به صورت کنفرانس در سالهای 89-1988 در دانشگاه شیکاگو ارائه شده‏ بود در تابستان 1989 در نشریهء The National Interest ماره 16 به چاپ رسید.ترجمه‏ فرانسوی این مقاله به فاصله کوتاهی در مجلهء Commentaire شماره 47 چاپ شد.

(2)-«فرانسیس فوکویاما»به تعدادی از این‏ انتقادها در همان مجلهء The National Interest شمارهء 18،زمستان 90-1989پاسخ داد.ترجمهء فرانسوی این پاسخ در مجلهء Commentaaire شمارهء 50 نشر یافت.

(3)- Francis Fukuyama,ẓThe End of History and The Last ManẒ, Macmillan New York,1992

در اینجا ترجمه فرانسوی کتاب مورد استناد ما خواهد بود.

(4)-مقدمه چاپ فرانسوی ص 13

(5)-همان ص 240

(6)-همان ص 77

(7)-همان ص 12

(8)-همان صص 14-13

(9)-همان ص 102

(10)-همان صص 121-120

(11)-همان ص 125

(12)-همان 161

(13)-همانجا

(14)-همان ص 162

(15)-همان ص 163

(16)-همانجا

(17)-همان ص 166-165 اصطلاح«ارج‏ شناسی»در مقابل Reconnaissance را از شادروان دکتر حمید عنایت وام گرفته‏ایم.ر.ک.به‏ «خدایگان و بنده»نوشتهء هگل با تفسیر الکساندر کوژو،انتشارات خوارزمی،1368،ص 34 با توجه‏ به اینکه بخش مهمی از نظریات فوکویاما متکی بر نظریات هگل در کتاب«پدیده‏شناسی روح»و بخصوص بخش مربوط به«خدایگان و بنده»و از همه مهمتر تفسیر خاص«کوژو»از آن است،لذا مطالعه ترجمهء فاضلانه دکتر عنایت و مقدمه‏ای که‏ بر ترجمهء خود نگاشته می‏تواند برای درک‏ اندیشه‏های فوکویاما بسیار مفید باشد.

(18)-فوکویاما،همان اثر،ص 175

(19)-همان،ص 176

(20)-همان،صص 177-176

(21)-همان،ص 177

(22)-همان،ص 181

(23)-همان،218

(24)-همان،191

(25)-همان،227

(26)-همان،231

(27)-همان،صص 240-239

(28)-همان،240

(29)-همان،ص 269

(30)-همان،ص 318

(31)-همانجا

(32)- Karl Marx,ẓLe CapitalẒ,Livrel, Messidor,Paris,1983,P.351.

(33)-ریمون آرون با مقابل هم قرار دادن آراء «الکسی دوتوکویل»و«کارل مارکس»در مورد تحوّل آتی جوامع سرمایه‏داری نشان می‏دهد که‏ چگونه تحلیل‏های موشکافانه مارکس در مورد فقیرتر شدن طبقه کارگر نادرست از آب در می‏آید، حال آنکه پیش‏بینی‏های مبتنی بر مشاهدات عینی‏ «توکویل»در مورد گسترش فزاینده طبقه متوسط و «دموکراتیزه»شدن رفاه بورژوایی بیشتر با واقعیات تطبیق می‏کند.فوکویاما بدون اینکه به‏ این بررسی«آرون»اشاره کند،مکررا از روشن‏بینی«توکویل»در توضیح«توکویل»در مورد چگونگی عملکرد و تحول جوامع دمکراتیک‏ تجلیل می‏نماید.ر.ک

Raymon Aron,ẓEssai Surles Libert,sẒ,Pluriel,Paris,1985 PP.21-70

(34)-یک نمونه جالب در مورد نزدیک شدن‏ دیدگاه‏های«چپ»به نتیجه‏گیری‏های«لیبرال»شاید کتاب مهم«جان راولس»تحت عنوان«تئوری‏ عدالت»باشد.

John Rawls,ẓA Theory Of JusticeẒ, Harvard U.P,1971

در حالیکه کسانی چون«دانیل بل»این کتاب را «اثر مهم فلسفی معاصر برای توجیه اخلاق‏ سوسیالیستی»تلقی می‏کنند،«فون هایک»تأکید می‏کند که هیچ اختلاف نظر اساسی با «جان راولس»در مورد مفهوم عدالت ندارد!ر.ک‏ F.A.Hayek,ẓDroit,legislation at liberteẒ,Puf,paris,1981,T.2p.120

شاید نقطه نظر«راولس»را بتوان این گونه‏ خلاصه کرد که تخصیص منابع اقتصادی اگر طوری باشد که اختلاف درآمد بین‏ کم درآمدترین‏ها و ثروتمندان افزایش یابد امّا در عین حال سطح درآمدی گروه کم درآمدها نسبت به‏ قبل افزایش پیدا کند در اینصورت چنین وضعی‏ مخالف اصل عدالت نیست.برای بیان اقتصادی‏ این اصل ر.ک دکتر قدیری اصلی،دکتر تقوی و دکتر دولتشاهی،«اقتصاد خرد»،انتشارات‏ فروردین،1368،صص 510-509

(35)-فوکویاما،همان اثر،ص 326

(36)-همان،ص 340

(37)-همانجا

(38)-همان،ص 356

(39)-همان،ص 368

 

 

 

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام على عليه ‏السلام :اَلاِْفْراطُ فِى الْمَلامَةِ يَشُبُّ نيرانَ اللَّجاجِ

زياده‏ روى در سرزنش كردن، آتش لجاجت را شعله‏ ور مى ‏سازد.

تحف العقول ، حدیث ۸۴