Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 37459
تاریخ انتشار : 14 آبان 1392 20:3
تعداد مشاهدات : 3714

فلسفه تحلیلی و تأثیر آن بر فلسفه تعلیم و تربیت

چکیده
فلسفه تحلیلی و تأثیر آن بر فلسفه تعلیم و تربیت
فلسفة تحلیلی فلسفة غالب در کشورهای انگلیسی زبان (آمریکا، انگلستان، کانادا، استرالیا و نیوزیلند) در قرن بیستم است. مهم ترین ویژگی این نحلة فلسفی توضیح و تحلیل ساختار فکر از طریق تحلیل های منطقی و زبانی است. در نزد بسیاری از فیلسوفان تحلیلی ایضاح گزاره های فلسفی از طریق تحلیل مفاهیم راه گشای حل مسایل فلسفی است. فلسفه تحلیلی دارای سه شاخه اصلی است: مکتب کمبریج، پوزیتویسم منطقی و مکتب آکسفورد. اندیشه های فیلسوفان تحلیلی بر حوزه های مختلف دانش، از جمله اخلاق، سیاست، حقوق، و تعلیم و تربیت تأثیرگذار بوده است. معرفی اجمالی فلسفة تحلیلی و چگونگی تأثیر آن بر فلسفة تعلیم و تربیت هدف اصلیِ نگارش این مقاله است.
1ـ فلسفة تحلیلی 2ـ مکتب کمبریج 3 ـ پوزیتویسم های منطقی 4ـ مکتب آکسفورد 5 ـ فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت

نکته ؛ لازم به ذکر است است از آنجا که یکی از رسالتهای این سایت اطلاع رسانی و تنوع محتوایی برای کاربران محترم است لذا از نویسندگان محترم دیگر با ذکر نام و مشخصات مقالاتی درج می گردد بدیهی است انتشار این مقالات به منزله تایید همه محتوای آنها نمی باشد این مقاله به قلم خانم طیبه توسلی استادیار دانشگاه قم درمجله اندیشه دینی  پاییز 1385 - شماره 20 به چاپ رسیده است

فلسفه تحلیلی و تأثیر آن بر فلسفه تعلیم و تربیت (قسمت اول)

چکیده :

فلسفة تحلیلی فلسفة غالب در کشورهای انگلیسی زبان (آمریکا، انگلستان، کانادا، استرالیا و نیوزیلند) در قرن بیستم است. مهم­ترین ویژگی این نحلة فلسفی توضیح و تحلیل ساختار فکر از طریق تحلیل­های منطقی و زبانی است. در نزد بسیاری از فیلسوفان­ تحلیلی ایضاح گزاره­های فلسفی از طریق تحلیل مفاهیم راه­گشای حل مسایل فلسفی است. فلسفه تحلیلی دارای سه شاخه اصلی است: مکتب کمبریج، پوزیتویسم منطقی و مکتب آکسفورد. اندیشه­های فیلسوفان تحلیلی بر حوزه­های مختلف دانش، از جمله اخلاق، سیاست، حقوق، و تعلیم و تربیت تأثیرگذار بوده است. معرفی اجمالی فلسفة تحلیلی و چگونگی تأثیر آن بر فلسفة تعلیم و تربیت هدف اصلیِ نگارش این مقاله است.

کلمات کلیدی :

1ـ فلسفة تحلیلی 2ـ مکتب کمبریج 3 ـ پوزیتویسم‌های منطقی 4ـ مکتب آکسفورد 5 ـ فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت

1-   مقدمه

تاریخ فلسفه غرب در طول حیات خود، دست کم، شاهد دو انقلاب بوده است: ظهور اندیشه­های فلسفی دکارت1 در اواخر قرن شانزدهم میلادی و پیدایش فلسفه تحلیلی2 در قرن بیستم.

در انقلاب اول دکارت با ابداع شک دستوری3 پیش­فرض­های فلسفه سنتی را مورد انتقاد قرار می­دهد. دکارت در زمانی می­زیست که افکار دانشمندان پیشین که بر مبنای فهم عرفی شکل گرفته بود در حال دگرگون شدن بود. مهم‌ترین آن‌ها مسأله سکون زمین بود. دکارت نه ساله بود که گالیله اقمار سیاره مشتری را با تلسکوپ خود رصد کرد. کشف قمرهای مشتری توسط گالیله مهم‌ترین گام در جهت اثبات حرکت زمین به حساب می‌آمد. دکارت آرام آرام به این فکر رسید که شاید هر عقیده پیشینی نیز مانند ثبوت زمین نادرست باشد پس باید روشی را تأسیس کرد که بر اساس آن افکار نادرست بیرون ریخته شوند و در عین حال اندیشه‌های درست حفظ گردند. سرانجام دکارت این روش را تأسیس کرد، شک دستوری یا شک روش شناختی، تردید در معارف پیشین برای دست‌یابی به یقین است. او بعد از شک فراگیر خود در گام اول، به اثبات وجود خود و در گام‌های بعد به اثبات وجود خداوند و جهان محسوس ­پرداخت.

دومین انقلاب مربوط به اندیشه­هایی است که با عنوان فلسفه تحلیلی شناخته می­شوند. فیلسوفان تحلیلی روشی جدید در استدلال‌های فلسفی ابداع کردند. آنان معتقد بودند که فلسفه سنتی مشحون از ابهام و ایهام است، بنابراین وظیفة فیلسوف، تحلیلِ مفاهیم و شرحِ گزاره­های فلسفی است.

فیلسوفان تحلیلی به سه گروه­ عمده تقسیم می­­­شوند: فیلسوفان اولیه چون فرگه4، راسل5، مور6 و ویتگنشتاین7 به استدلال‌های منطقی توجه خاصی داشتند و رویکرد آنان به مباحث فلسفی اساساً با توجه به تحلیل­های منطقی به ویژه منطق ریاضی بود. این دسته از فیلسوفان به فیلسوفان کمبریج معروفند. گروه دوم "پوزیتویست­های منطقی"8 و یا اصحاب حلقة وین هستند. این گروه دارای روحیة تجربه گرایی بودند و بررسی فلسفی گزاره‌هایی را مورد توجه قرار می‌دادند که به نحوی با امور واقع محسوس ارتباط داشتند و از مباحث متافیزیکی دوری می­جستند­. مشهورترین نماینده این گروه کارناپ9 است. دستة سوم، فیلسوفان تحلیل زبانی نام دارند. این گروه به جای تکیه به زبان منطق به زبان متعارف (رایج) توجه نمودند. تحلیل مفاهیم و پرداختن به نقش زبان در بیان اندیشه­های فلسفی روش کار این فیلسوفان است. این گروه با عنوان ”فیلسوفان آکسفورد“ معروفند.

یکی از رویدادهایی که به گسترش دامنة فلسفة تحلیلی انجامید ورود آن به رشته‌های مختلف علوم بود. از نیمة دوم قرن بیستم فیلسوفان تحلیلی به رشته­های گوناگونی چون زیبایی شناسی، اخلاق، تاریخ، دین و تعلیم و تربیت وارد شدند. فلسفة مضاف از جمله فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت حاصل این رویداد بود. فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت وظیفة خود را تحلیل و تبیین مفاهیم، و شرح گزاره‌های تربیتی می­داند. برای فهم بیشتر فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت، شناخت فلسفة تحلیلی امری ضروری است.

2-   فلسفة تحلیلی

فلسفة تحلیلی، ادامة فلسفه مدرن است که با دکارت آغاز شد و به اوج خود در عصر روشنگری رسید. روشنگری حرکت فلسفی، فکری و فرهنگی قرن هیجدهم در اروپا است که به تحولاتی خاص در این جامعه انجامید. در عصر روشنگری غربی­ها به امور جدیدی چون اقتصاد بازار آزاد و دولت مدرن دست یافتند و به لحاظ فکری حوزه­های مستقلی در علم، هنر و اخلاق گشودند که با دیدگاه‌های جهان شمول پیشین بسیار متفاوت بود. از ویژگی‌های این دوران شکاکیت نظری و علم گرایی بود. فلسفه تحلیلی روح شکاکیت و علم­گرایی دوران روشنگری را در قرن بیستم احیا کرد، مددکار مهم این نحلة فلسفی پیشرفت­هایی بود که در در دو حوزة منطق و ریاضیات پدید آمده بود. فیلسوفان تحلیلی مانند اسلاف خود به نقد ایدآلیسم متافیزکی پرداختند. مهم‌ترین ویژگی‌های فلسفة تحلیلی را می­توان چنین خلاصه کرد:

شکاکیت نسبت به دعاوی متافیزیکی

توجه بیش از حد به روش­های علوم تجربی

جستجوی مبانی مطمئن­تری برای حقایق هنری، اخلاقی و دینی (26، صص:2-4)

علاوه بر ویژگی‌های بالا ”دامت“10 زیر بنای فلسفه تحلیلی را سه اصل زیر معرفی می‌کند:

1. هدف فلسفه توضیح و تحلیل ساختار فکر است.

2. تحلیل ساختار فکر فرایندی روانشناسانه نیست که از طریق درون نگری حاصل شود.

3. روش صحیح تحلیل فکر، تحلیل زبان است (چون زبان صورت بیرونی فکر است) (17، ص:1)

از لحاظ روش شناسی فلسفه تحلیلی نخست خود را با منطق جدید سازگار کرد و پس از آن با ظهور نگرش­های زبان شناختی به زبان و کاربردهای آن توجه نمود. بنابراین تحلیل منطقی روشی است که مورد استفادة پیشگامان این نهضت، عمدتاً فیلسوفان­ مکتب کمبریج قرار گرفت و تحلیل زبان رویکردی بود که متأخران این نهضت یعنی فیلسوفان آکسفورد به آن پرداختند. واژه­های تحلیل، تحلیل منطقی و تحلیل مفهومی از آغاز این نهضت مورد استفادة فیلسوفان­ تحلیلی بوده است، اما عنوان ”فلسفة تحلیلی“ در سال 1947توسط ”آرتور پپ“11 به کار گرفته شد (20، ص: 3)در ادامه به بررسی مهم‌ترین شاخه­های فلسفه تحلیلی یعنی مکتب کمبریج، اثبات‌گرایی منطقی و مکتب آکسفورد می­پردازیم.

 1-2- مکتب کمبریج

آن دسته از فیلسوفان تحلیلی که مرکز فعالیت­هایشان دانشگاه کمبریج بود به فیلسوفان کمبریج، و مکتب فکریشان به مکتب کمبریج، مشهور است. شاخص­ترین این افراد عبارتند از: مور، راسل و ویتگنشتاین متقدم. اما از آن‌جا که این متفکران تحت تأثیر اندیشه‌های فرگه، ریاضی‌دان و فیلسوف آلمانی بودند و فرگه از پیشگامان این نهضت فکری به شمار می­آمد، اندیشه­های فرگه نیز در همین مکتب طبقه‌بندی می­شود. روش تحلیلی در نزد فیلسوفان کمبریج، تحلیل منطقی است و منظور از منطق ”منطق نمادین“12 یا منطق ریاضی است. هدف منطق نمادین مانند منطق صوری، تمیز استدلال‌های معتبر از غیر معتبر است، اما در قالب زبانی که از علایم و نشانه­ها ساخته شده است. این زبان اولین بار توسط فرگه ابداع شد. فرگه در کتاب ”مفهوم نگاری“13 برای اولین بار این زبان را معرفی کرد. راسل و ”وایتهد“14 در کتاب معروف خود مبانی ریاضیات15 ساخت و پرداخت آن را به عهده گرفتند. و پس از آن گسترش فراوانی یافت. این گسترش هم در حوزة مطالعات صوری (مانند منطق و ریاضیات) و هم مطالعات فلسفی انجام گرفت و افرادی چون کارناپ و کواین16 از حامیان جدی آن محسوب می‌شدند (11، ص:20)

منطق ریاضی می‌تواند برای همه گزاره‌ها و نیز استدلال‌هایی که در زبان روزمره به کار می‌گیریم معادلی نمادین داشته باشد. فرگه و به تبع او راسل و وایتهد بر این باور بودند که ابهامات موجود در فلسفه و علم ناشی از به کارگیری زبان طبیعی است که آکنده از ابهام و ایهام است. از این رو اگر بتوان زبان طبیعی را در قالب زبان دقیق و فنی منطق نمادین در آورد، از آن ابهام زدایی می‌شود و اشکالات موجود در استدلال‌ها و استنتاج‌ها به خوبی خود را نشان می‌دهند.

پیش از بیان نمونه‌ای از این ابهام زدایی به ارایه توضیحی کوتاه در باب نمادگذاری گزاره‌ها در منطق جدید می‌پردازیم: در منطق جدید گزاره‌های جزیی در قالب گزاره‌های وجودی و گزاره‌های کلی در قالب گزاره‌های شرطی نشان داده می‌شوند مثلاً گزاره جزیی «بعضی انسان‌ها نویسنده‌اند» را به صورت زیر نمایش می‌دهیم:

در فرمول بالا ($)، نماد سور جزیی ، x، نماد متغیر فردی،H, W به ترتیب نمادهای انسان و نویسنده‌اند. این گزاره چنین خوانده می‌شود: دست کم یک موجود مانندx وجود دارد که انسان است و نویسنده است.

و گزاره کلی «هر انسانی فانی است» چنین نمایش داده می شود:

در فرمول بالا (")، نماد سور کلی، x، نماد متغیر فردی،M, H به ترتیب نمادهای انسان و فانی‌اند. این گزاره چنین خوانده می‌شود: به ازای هر موجودی مانند x، اگر آن x انسان باشد، آن‌گاه فانی است.

یکی از گزاره‌هایی که در قالب گزاره‌های جزیی نشان داده می‌شود گزاره‌هایی است که نهاد آن‌ها به جای یک شخص خاص یک توصیف باشد مثلاً به جای سعدی گفته شود «نویسنده گلستان» و یا به جای نیوتون گفته شود «کاشف جاذبه». مثلاً گزاره «نویسنده گلستان معروف است» چنین نمایش داده می‌شود:این گزاره چنین خوانده می‌شود: دست کم یک موجود مانند x وجود دارد که نویسنده گلستان است و معروف است.

نمونه‌ای از ابهام زدایی زبان طبیعی توسط منطق نمادین که توسط راسل مطرح شد به گزاره‌هایی مربوط می‌شود که نهاد آن‌ها فاقد مرجع است. مثلاً در زبان طبیعی جمله ”پادشاه کنونی فرانسه طاس نیست“ دارای دو معناست:

یک پادشاه اکنون در فرانسه وجود دارد که طاس نیست.

این غلط است که پادشاه کنونی فرانسه طاس باشد.

معنای اول کاذب است چون هم اکنون پادشاهی در فرانسه وجود ندارد (حکومت فرانسه جمهوری است و نه پادشاهی)، اما معنای دوم صادق است، چون نفی کنندة آن است که اکنون پادشاهی در فرانسه وجود داشته باشد و طاس باشد.

پس جمله ”پادشاه کنونی فرانسه طاس نیست“ جمله‌ای مبهم و دو پهلو در زبان طبیعی است چرا که می‌توان از آن دو معنای متفاوت، یکی صادق و دیگری کاذب، برداشت کرد.

حال آن‌که این ابهام در زبان منطق نمادین مشاهده نمی‌شود. زیرا دو معنای فوق به دو صورت متفاوت نمادگذاری می‌شوند.

نمادگذاری معنای اول «یک پادشاه اکنون در فرانسه وجود دارد که طاس نیست» چنین است:

و معنای دوم «این غلط است که پادشاه کنونی فرانسه طاس باشد» چنین نمادگذاری می‌شود:

این تفاوت بر اساس دامنةِِ17 نماد نفی (~) توضیح داده می­شود: در جمله اول دامنة نفی، تنها، محمول (طاس)، و در جمله دوم کل جمله را در بر می‌گیرد. مفهوم دامنه در کار فیلسوفان بعد از راسل مانند کواین و هم‌چنین در فلسفة زبان و منطق موجهات کاربرد فراوان یافته است (25، ص:17)

این پیروزی و پیروزی‌هایی از این قبیل، آرام آرام، سبب پیدایش این دیدگاه شد که منطق نمادین زبانی آرمانی برای حل دشواری‌های مفهومی است.

اما، با همة این فواید استفاده از زبان نمادین و تحلیل منطقی هرگز در حل مسایل گستردة فلسفی امید فیلسوفان را برآورده نکرد، اما به پیدایش چند جنبش مهم فلسفی مانند اتمیسم منطقی18، پوزیتویسم منطقی و معرفت شناسی طبیعی19 کواین کمک کرد(25، ص:47)

از فیلسوفان­ تأثیرگذار در مکتب کمبریج جورج ادوارد مور، فیلسوف انگلیسی است. او به مخالفت با ایده‌آلیسم و شک‌گرایی برخاست و از حامیان سر سخت ریالیسم به شمار می­رفت. اثر مهم او اصول اخلاق20 نام دارد که در 1903 منتشر شد. مهم‌ترین دیدگاه‌های فلسفی مور، دفاع از ”فهم متعارف“21 است. بر مبنای فهم متعارف، معرفت و یقین برای همة انسان‌ها امکان‌پذیر است. دیدگاه مور مخالفتی جدی با شک­گرایی افراطی هیوم بود. مور معتقد بود بسیاری از گزاره­ها، به خصوص گزاره‌های بدیهی، یقیناً صادق‌اند. مثلاً این گزاره که زمین سیاره­ای کهن است و انسان‌های بسیاری قبل از ما بر آن می‌زیسته­اند. بنابراین همة ما در زندگی روزانه به باورهای آشنا و عادی متعهد هستیم و صحت این باورها را نباید مورد تردید قرار داد. مور هم‌چنین به حصول معرفت یقینی از طریق ادراک حسی پای­بند بود و معتقد بود که هرگز نباید در صدق گزاره­هایی چون "این یک میز است" و یا "این دست من است" تشکیک کرد (25، ص:157)

فیلسوف دیگر مکتب کمبریج ویتگنشتاین است. وی اتریشی و از شاگردان و دوستان نزدیک راسل است. عمر فلسفی ویتگنشتاین به دو دوره تقسیم می­شود که در متون فلسفی از آن با عناوین متقدم و متأخر یاد می­شود. در دورة اول ویتگنشتاین تحت تأثیر فیلسوفان کمبریج، یعنی فرگه، مور و راسل است. اثر مهم او در این دوره رساله منطقی ـ فلسفی22 نام دارد. رسالة منطقی ـ فلسفی، کتابی است کم حجم که مطالب آن در قالب عباراتی مجزا همراه با شمارة هر عبارت بیان شده است. مباحث او در این کتاب در بارة جهان شناسی، نقش زبان در شناخت جهان، مباحثی در منطق جدید و پاره­ای موضوعات دیگر است. برخی از عبارات او که عمدتاً به عملکرد زبان، در دست­یابی به شناخت می­پردازد عبارتند از:

ـ جهان مجموعه­ای از واقعیت­ها است. 1/1

ـ یک گزاره تصویر واقعیت است. 01/4

-  اندیشه یعنی گزاره­های معنی دار. 4

 

ـ زبان مشتمل است بر مجموع گزاره­ها. 001/4

ـ زبان به اندیشه جامه می­پوشاند. 002/4

ـ نام یک علامت بسیط است که نمی­توان آن­را تجزیه کرد. نام در پیوند گزاره است که معنا دار می­شود، چون گزاره­ها ادای معنا می­کنند. 3/3 و 026/3

ـ هر بخشی از گزاره که افادة ‌معنا کند، یک عبارت است. گزاره هم یک عبارت است. 31/3

در جملات بالا ویتگنشتاین پیوند زبان و واقعیت را نشان می­دهد. از دیدگاه او جهان مجموعه­ای از واقعیت­هاست، و واقعیت­ها در قالب نام‌ها، گزاره­ها و عبارت‌ها در زبان آدمیان متجلی می­شوند. در بخش دیگری از رساله، ویتگنشتاین به ابهام­های زبان عادی اشاره می‌کند و معتقد است که با کاربرد زبان نمادین، یعنی زبانی که راسل و فرگه به آن اعتقاد دارند، می­توان بر این مشکل فایق آمد(10، صص: 17-19)

2. 2. پوزیتویسم منطقی

پوزیتویسم (اثبات گرایی) منطقی شکل افراطی تجربه­گرایی انگلیسی است که از دهه 1920 شروع شد و تا دو الی سه دهه ادامه داشت. این نحلة فلسفی ریشه در اندیشه تجربه گرایانی چون جان لاک، جورج بارکلی و دیوید هیوم داشت.

اثبات­گرایان منطقی که اصحاب حلقة‌ وین نیز نامیده می­شوند، عده­ای از فیزیک‌دانان، عالمان ریاضی، منطق دانان و فیلسوفان بودند که در سال 1921 به رهبری فردی به نام شلیک23، سلسله مباحثی را در شهر وین (پایتخت اتریش) به راه انداختند. تاریخ­نویسان معتقدند که اگر در آلمان روحیة ایده‌آلیسم (مینوی­گروی ـ حماسه گرایی) چیره است، در اتریش روحیة­ محافظه­کاری، شک-گرایی و اصرار بر واقعیت محسوس (تجربه­گرایی) حاکم است. مسلماً اثبات­گرایان منطقی از این روحیه بهرة فراوان برده‌اند (2، ص:11)

اثبات­گرایی منطقی به چند دلیل شهرت یافت. نخست روحیة­ تجربه­گرایی آن بود که در آن زمان در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی مورد توجه قرار داشت (گرایش مفرط به تجربه­گرایی در دیدگاه‌های مشهورترین فیلسوف اثبات­گرایی یعنی کارناپ به خوبی قابل مشاهده است). دلیل دیگر توجه آنان به رسالة منطقی- فلسفی ویتگنشتاین بود که در آن زمان اثری نو در زبان و منطق به حساب می­آمد. اگر چه عده­ای معتقدند که توجه اثبات‌گرایان به رساله گزینشی بود و به برخی مطالب ویتگنشتاین، از جمله مطالب او در بارة‌‌ اخلاق یا زیبایی­شناسی، توجهی نداشتند.

2. 2. 1. مبانی پوزیتویسم منطقی: از مبانی پوزیتویسم منطقی دو مبنا از بقیه مهم‌ترند و آن تمایز میان گزاره­های تحلیلی و ترکیبی و اصل تحقیق پذیری است.

 

2. 2. 1. 1. تمایز میان گزاره­های تحلیلی و ترکیبی: گزاره­های تحلیلی، گزاره­هایی هستند که صدق و کذبشان منوط به معانی واژه‌های تشکیل دهنده آن‌هاست (به بیان دیگر محمول این گزاره‌ها از تحلیل موضوعشان به دست می‌آید). به عنوان مثال گزاره­هایی مانند ”همة ­زنان مؤنث هستند“ و یا ”دو به علاوه سه مساوی پنج است“ گزاره‌های تحلیلی‌اند. نام دیگر این گزاره­ها “پیشینی“24 است.

گزاره­های ترکیبی25، گزاره­هایی هستند که صدق و کذبشان منوط به تجربه است. گزاره­هایی چون ”نیروی جاذبه اجسام را به طرف خود می­کشاند“ و یا ”بی­سوادی باعث عقب افتادگی جوامع است“ گزاره‌های ترکیبی‌اند. نام دیگر این گزاره‌ها ”پسینی“26 است.

یکی ‌از تصورات اساسی حلقة ‌وین این بود که هر گزارة­ معناداری یا تحلیلی و یا ترکیبی است. از این رو، به نظر آنان علومی چون ریاضیات و منطق از گزاره­های تحلیلی و علوم طبیعی از گزاره­های ترکیبی تشکیل می‌شدند و دانشی مانند متافیزیک که نه تحلیلی و نه ترکیبی بود از گزاره­های بی معنا پدید می‌آمد.

2. 2. 1. 2. اصل تحقیق پذیری27: از مبانی مهم اثبات­گرایان منطقی، اصل تحقیق پذیری است. پیشرفت علوم طبیعی که با روش‌های به ظاهر مطمئن تجربی به همراه بود سبب شد که اصحاب حلقة وین به روش‌های تجربی در رسیدن به معرفت تأکید زیادی داشته باشند. تحقیق پذیری بدان معنا است که یک گزاره آن‌گاه معنادار است که قابل تحقیق تجربی باشد. در این‌جا باید بین ”اثبات تجربی“ و ”تحقیق پذیری“ تفاوت قایل شد. منظور از اثبات تجربی آن است که با مراجعه به عالم طبیعت، صدق و یا کذب گزاره­ای روشن شود، مانند این‌که بگوییم ”آب در صد درجه می­جوشد“، اما مراد از تحقیق­پذیری قابلیت اثبات تجربی است. بنابراین چنان‌چه گزاره­ای در حال حاضر قابلیت اثبات نداشته باشد، ولی بتوان گفت که در آینده و یا در شرایطی دیگر این قابلیت را به دست می‌آورد، معنادار است. مانند این‌که گفته شود: ”در کرات آسمانی حیات وجود دارد“. از این دیدگاه می­توان چنین برداشت کرد که گزاره­هایی که قابلیت تحقیق تجربی نداشته باشند، بی­معنا هستند، مانند این گزاره که: ”هستی بی انتها است“.

2. 3. مکتب آکسفورد

بعد از جنگ جهانی اول و در سال‌های آغازین نیمة دوم قرن بیستم، مرکز اصلی رشد و تحول فلسفة تحلیلی دانشگاه آکسفورد بود. چهره­های سرشناس این دوره عبارتند از رایل و آستین.‌ دیدگاه غالب در این دوره عقاید ویتگنشتاین متأخر و اندیشه‌های او در ”پژوهش‌های فلسفی“ بود. اگر چه فیلسوفان­ آکسفورد در بارة مسایل فلسفی و تحلیل زبان دیدگاه‌های متفاوتی داشتند، ولی مشترکاتی را در این زمینه می­توان یافت. از نظر بیشتر

 این فیلسوفان مباحث متافیزیکی مباحثی مردود بودند و از این رو به آن‌ها نمی‌پرداختند. مثلاً آنان در صدد نبودند که ساختار منطقی جهان را تشریح کنند، بلکه خود را به توضیح صورت‌های کلی از آرایه­های مفهومی در زبان عادی محدود کرده بودند. تحلیل در نظر آنان تحلیل مفاهیم بود، و آن توضیح عناوین فلسفی، دلالت‌های آن‌ها، هماهنگی­شان با مقصود مورد نظر و شناخت شرایط کاربرد آن عناوین بود. فیلسوفان­ آکسفورد به کاربرد کلمه در جمله توجه خاص داشتند، در نظر آنان کاربرد کلمه، معنای کلمه محسوب می­شد. آن­ها مانند ویتگنشتاین بر این اعتقاد بودند که فلسفه باید سبب فهم بیشتر بشر شود و نباید در صدد نظریه­پردازی باشد. اولین وظیفة فلسفه را توجه به معنا و وضوح­بخشی به معانی اظهارات و کلمات می­دانستند. روش اولیة آنان توصیف کاربرد کلمات بود و نه تدوین یک تئوری در باب معنا که در حل مسایل فلسفی به کار آید( 20صص:22-23)

تمرکز بر روی تئوری معنا در فلسفة زبان معاصر مورد توجه قرار می‌گیرد. سؤال اصلی که به وسیلة تئوری معنا پاسخ داده می­شود این است که چگونه علایم و اصوات فیزیکی، اظهارات زبان شناختی معنادار را به وجود می­آورند؟ فیلسوفان تحلیل زبانی فرضیه­های گوناگونی را برای معناداری کلمات و عبارات ارایه کرده­اند که بعضی از آن­ها عبارتند از:

دیدگاه ارجاعی: یعنی کلمات علامت اختصاری اشیای بیرونی هستند.

دیدگاه تصوری: یعنی معنا همان تصورات و عقاید موجود در ذهن آدمیان است.

دیدگاه ­کاربردی: کاربرد کلمات و عبارات برای رسیدن به مقصود مورد نظر تشکیل دهندة معنا است.

دیدگاه تأیید (اثبات)پذیری: معنای جمله مجموعه­ای از تجربیات ممکن است که آن معنا را تأیید می­کند و یا مدرکی برای صحت آن به دست می­دهد.

نظریة صدق: یعنی فراهم بودن شرایط و لوازمی که صدق جمله را تضمین می­کند. (1، ص: 44.)

چون در این‌جا از فلسفة زبان و نظریه­های معناشناختی سخن به میان آمد، لازم است که تفاوت مفاهیمی چون ”فلسفة زبان“28، ”زبان شناسی“29 و ”فلسفة زبانی“30 روشن شود:

فلسفة زبان شاخه­ای از فلسفه است که جنبه­های کلی زبان را توصیف و تبیین می­کند. این جنبه­های کلی مسایلی هستند که به زبان خاصی مربوط نمی­شوند، بلکه نسبت به هر زبانی صادق­اند. مسألة صدق، حکایت، معنا، ضرورت و هر مسألة دیگری از این دست، موضوع مطالعة فلسفه­ زبان است.

زبان­شناسی مطالعة علمی زبان است. وظیفة اصلی زبان شناسی توصیف و تحلیل ساختارهای واج شناختی، نحو شناختی و معنا شناختی زبان­های طبیعی است.

فلسفة زبانی شاخه­ای از فلسفه نیست، بلکه روشی برای حل مسایل فلسفی است. فیلسوفان تحلیل زبانی این روش را برای بررسی و مطالعة مسایل فلسفی پیشنهاد کرده­ و آن را در همة حوزه­ها و شاخه­های فلسفه ساری و جاری می­دانند. بر اساس این روش برای حل مسایل فلسفی باید موارد استعمال واژه­ها را در زبان متعارف جستجو کرد. معنای یک واژه یعنی کاربرد آن در زبانی خاص، که این نخست نظر ویتگنشتاین و پس از او سرل نیز هست.

برای شناخت بهتر نقش زبان متعارف در نظر فیلسوفان­ تحلیل زبانی نظری اجمالی به آرای دو نفر از سرشناس­ترین فیلسوفان این نحله یعنی ویتگنشتاین متأخر و رایل می‌اندازیم.

همان­گونه که قبلاً بیان شد ویتگنشتاین با رسالة منطقی- فلسفی تحت عنوان ویتگنشتاین متقدم، و با پژوهش‌های فلسفی، ویتگنشتاین متأخر شناخته می­شود. علت این امر آن است که نظرات ویتگنشتاین در این دو اثر علی‌رغم بعضی تشابه­ها، متفاوت و چه بسا متضاد با یکدیگر است، که به بعضی از آن­ها اشاره می­شود. ویتگنشتاین در رساله،­ تحت تأثیر فرگه و راسل از زبان نمادین که به وسیلة آن می­توان ابهامات فلسفی را از میان برد، دفاع می­کند. اما در پژوهش‌های فلسفی که در سال 1953 منتشر شد از زبان نمادین روی گردانده و به زبان متعارف (روزمره) روی می­آورد. او تصریح می­کند که واژه­ها در سبک زندگی31 عادی معنا دارند. منظور از سبک زندگی شیوه­هایی است که مردم در زندگی عادی و روزمرة خود به کار می­گیرند. به نظر او در این سبک است که عناصر گفتمان، معنا، هدف­ها و منظورهای خود را کسب می­کنند. او در یک ابداع جالب تعامل این فعالیت‌ها و زبان را "بازی‌های‌زبانی" می­نامد. در رساله، زبان آینة واقعیت به حساب می­آید. به نظر ویتگنشتاین معنای هر نام صاحب آن نام است. یکسانی بین نام­ها و عین­ها، جمله­ها و واقعیت­ها، معنا را پدید می­آورد، در این دیدگاه زبان مانند نقشه یا تصویر، عنصری غیر فعال و ایستاست. اما در فلسفة متأخر، ویتگنشتاین بر این باور است که نباید در جستجوی معنا بود، بلکه، کاربرد را باید جستجو کرد. در این نظریه زبان یک عنصر فعال و با اهمیت در زندگی آدمیان است، نه این‌که تنها تصویرگر واقعیت باشد(25، ص: 193). بنابر این برای یافتن معنای یک واژه باید به کاربرد آن در زمینة خاص آن توجه نمود یعنی زمینة که وابسته به رفتارهای کاملاً جمعی و سبک زندگی ماست. سبک زندگی از اصطلاحات ویتگنشتاین است. او هر زبانی را یک سبک زندگی به حساب می­آورد. از دیدگاه او گفتار علمی، سیاسی، هنری و دینی شیوه­های مختلف به کارگیری زبان هستند، که در هر کدام از آن­ها زبان ابزاری است برای منظوری خاص، بر همین اساس ویتگنشتاین روش کسانیکه مثلاً گزاره­های دینی را به سیاق گزاره­های علمی می­سنجند، مردود می­داند. هر گزاره­ای باید در بازی زبانی خودش در نظر گرفته شود. بازی زبانی دارای دو وجه است، وجهی زبانی شامل واژه­ها و جمله­ها، و وجهی غیر زبانی شامل رفتارها و کردارها. در پیوند بین این دو وجه است که معنا آشکار می­شود(9، صص: 14-15)

فیلسوف برجسته دیگر تحلیل زبانی گیلبرت رایل32 است. شهرت اصلی رایل به سبب تألیف کتاب مفهوم ذهن33 است. او در این کتاب ثنویت دکارتی را مورد انتقاد جدی قرار می‌دهد. رایل معتقد است که نباید مانند دکارت و فیلسوفان دکارتی به جدایی روح از بدن و اعمال منتج از این دو معتقد بود، همة فعالیت­های انسانی را می­توان از طریق رفتارهای مشهود او تحلیل کرد و آدمی چیزی جز همین رفتارها نیست. این اعتقاد رایل منشأ بسیاری از انتقادها علیه او شد. ناقدان او بر این نکته تأکید کردند که آدمی قادر است در ذهن خود اندیشة خاص داشته باشد و در عمل رفتاری متفاوت و چه بسا متضاد با آن نشان دهد، هم‌چنین بعضی اعمال ذهنی مانند تأمل، حدس و خیال قابل تحویل به رفتارهای مشاهده پذیر نیستند.

دیدگاه رفتارگرایانة رایل در‌ سراسر کتاب مفهوم ذهن قابل مشاهده است، ولی آن‌چه نظر بسیاری از فیلسوفان تحلیلی در دهة پنجاه را به خود مشغول داشت روش تحلیل مفاهیم و عباراتی بود که قسمت اعظم کتاب را تشکیل می­داد. مفاهیمی چون دانستن34، بلد بودن35، اراده، احساس، خود آگاهی، تصور و بعضی از حالات و فعالیت‌های ذهنی به سبک و روش خاصی مورد بررسی و تحلیل واقع شده بودند. وی مقصود اصلی خود را از تألیف کتاب این­گونه بیان می­کند:

این کتاب با اندکی تسامح می­تواند نظریة ذهن را ارایه کند، البته هیچ اطلاع جدیدی در باره ذهن نمی­دهد. استدلال‌های فلسفی که در این کتاب وجود دارد برای افزایش دانش ما در بارة ذهن نیست بلکه این کتاب می­خواهد جغرافیای منطقی دانش‌هایی‌که دربارة ذهن داریم اصلاح کند (21، ص:9)

اصطلاح مهمی که در عبارت بالا نیاز به توضیح دارد، جغرافیای منطقی دانش‌های ذهنی است. منظور رایل از این اصطلاح چیزی جز حد و مرز استفادة مفاهیم و عبارات نیست، چون او از طرفداران سرسخت تحلیل زبان متعارف است. در نظر او همة آدمیان از هر دسته و گروهی که باشند، می­توانند به راحتی با انسان‌های دیگر تعامل داشته باشند، حرف‌هایشان را بفهمند، ذهن‌هایشان را ارزیابی کنند، اشتباهات‌شان را اصلاح کنند و بر آن‌ها تأثیر بگذارند. بنابراین بسیاری از افراد کاربرد مفاهیم را می­دانند و از این طریق معنا را انتقال می­دهند، ولی نکتة قابل توجه این‌که همة این کارها را بدون این‌که از قواعد و دلایل منطقی آن اطلاعی داشته باشند انجام می­دهند، مانند افرادی که راه خانة خود را بلدند اما نقشة آن را نمی­توانند بکشند. بنابراین لازم است که قواعد منطقی کاربرد مفاهیم شناخته شوند. چنین تلاشی برای نشان دادن توانایی‌ها، عملکردها و حالات ذهنی همیشه وظیفة مهم فیلسوفان به حساب آمده است، نظریه­های دانش، منطق، اخلاق، سیاست و زیبایی­شناسی محصولاتی در این زمینه هستند. رایل به صراحت می­گوید: ”معتقدم که بسیاری از قوا و عملکردهای ذهن که تا کنون شرح داده شده است نادرست است، مانند دکارت که به ثنویت رفتار و اعمال آدمی معتقد است. من می­خواهم در این کتاب نشان دهم که قواعد منطقی توانایی­ها و فرایند­های ذهنی چیست. چگونه بعضی گزاره­ها منشأ بعضی گزاره­های دیگر می­شوند، یک مفهوم چگونه با یک گزاره سازگار است و چگونه با گزارة دیگر سازگار نیست، من روش مجاز کاربرد یک مفهوم را منطق کاربرد آن مفهوم می‌دانم“ (21، ص:10). بنابراین با این توضیحات مبسوط رایل می­توان فهمید که منظور او از جغرافیای منطقی دانسته­ها چیست.

در نطر رایل تحلیل و بررسی آن‌چه مردم انجام می­دهند نشانگر فعالیت­های ذهنی آنان است. تحلیل ذهن و به بیان دیگر درون­نگری موردتوجه او نیست، او به تحلیل رفتار و گفتار نظر دارد. این تحلیل‌ها بهترین دستاوردی که داشت وضوح در مفاهیم و اندیشه­ها بود، رایل مفاهیمی چون هوش، احساس، دانستن، بلد بودن و مانند آن را را مورد شرح و بررسی قرار داد که به نحوی با یادگیری ارتباط داشتند. بنابراین آرای او و روشی که برای تبیین مفاهیم در نظر می­گرفت نظر فیلسوفان تحلیلی تعلیم و تربیت را به خود جلب کرد. لازم به ذکر است که مکتب آکسفورد یعنی فیلسوفان تحلیل زبانی بیشترین تأثیر را بر فیلسوفان تعلیم و تربیت داشتند و هم زمان با نفوذ کتاب مفهوم ذهن است که فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت ظهور می­کند و در سال‌های بعد به رشد و شکوفایی می­رسد.

3-   فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت

در دهة پنجاه علاوه بر تحلیل مفاهیم ذهنی که توسط رایل انجام شد، کارهای مهم دیگری نیز به وقوع پیوست که بر رشد و شکوفایی فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت اثر داشت. مانند تحلیل مفهوم ”درک“ و ”حقیقت“ به وسیلة ”آستین“36، مفهوم ”فهم“ توسط ”استراوسون“37 و ”زبان اخلاق“ توسط ”هیر“38. در این وضعیت پربار از متون فلسفی بود که فیلسوفان تربیتی فعالیت‌های خود را آغاز کردند. نخست دو فیلسوف به نام‌های ”هاردی“39 و ”اُکانر“40 به تقلید از فعالیت‌های تحلیلی به شرح و تبیین ایده­های تربیتی پرداختند. هم‌چنین در 1960 کتاب زبان تعلیم و تربیت“41 اثر ”ایزرایل شفلر“42 منتشر شد. وی در این اثر به تحلیل مفاهیم و مقولاتی پرداخت که در گفتمان­های تربیتی اهمیت داشتند.

برای معرفی فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت لازم است نظرات و آرای فیلسوفان تحلیلی تعلیم و تربیت بیان شود. بدین منظور آرای سه تن از مشهورترین فیلسوفان­ تربیتی به طور اجمال معرفی می­شود، نخست به ”ریچارد پیترز“43 و ”ایزرایل شفلر“ می­پردازیم که از بنیانگذاران مشرب تحلیلی تعلیم و تربیت محسوب می­شوند و سپس نظرات ”ولفگانگ برزینکا“44 را مورد بررسی قرار می­دهیم که از متأخرین به حساب می­آید.

3 .1. ریچارد پیترز

پیترز در سال 1962 رشتة فلسفة تعلیم و تربیت را در دانشگاه لندن رونق بخشید و با بر پایی سمینارها و سخنرانی‌ها توجه گروه زیادی را به سوی فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت جلب کرد. وی در سال 1966 کتاب تأثیرگذار خود به نام اخلاق و تعلیم و تربیت45را منتشر نمود. پیترز در همة فعالیت‌های فکری خود به تحلیلی دقیق از مفهوم ”تعلیم و تربیت“ همت گماشت. هم‌چنین به تدوین اصول اخلاقی و اجتماعی­ای که بر اساس آن محتوا و محصول تعلیم و تربیت را می­توان بنا کرد، مبادرت ورزید. پیترز در کارهای اولیة خود به شیوه سقراطی پرسش‌هایی را مطرح می­کرد، مانند این‌که ”منظور شما از این سخن چیست؟“ و یا ”شما چگونه به این دانش خاص دست یافته­اید؟“ هم‌چنین سؤالاتی از نوع کانتی، مانند: ”در آگاهی‌های ما از امور، پیش­فرض­ها کدامند؟“

پیترز معتقد است یک فیلسوف تربیتی باید مرز و حدود مفاهیم تربیتی را نشان دهد، به توصیف دقیق زمینه­های دانش و گفتمان‌ها بپردازد (عقیدة ویتگنشتاین که قبلاً شرح داده شد.) و طرح‌های مفهومی که زیربنای باورها و معیارهایی برای توجیه و تأیید گزاره­ها هستند نشان دهد. فیلسوف می­تواند پیش­فرض‌های نظریه­های تربیتی را مورد انتقاد قرار دهد و به اصلاح آن‌ها بپردازد. لازم به ذکر است که پیترز انجام همة این امور را با استفاده از استدلال‌های منطقی، آن­گونه‌ که مورد نظر فیلسوفان مکتب کمبریج است، امکان پذیر می­داند. پیترز، در نهایت، چهار زمینه را برای فعالیت فکری فیلسوف تربیت در نظر می‌گیرد:

1. تحلیل مفاهیم اختصاصی تعلیم و تربیت.

2. در نظر گرفتن موضوعات و مفاهیم اخلاقی و روانشناسیِ اجتماعی برای انتخاب محتوا و روش‌های مناسب و مطلوب در تعلیم و تربیت.

3. بررسی طرح‌ها و فرضیه­هایی که به وسیلة روان­شناسان تربیتی در فرایندهای تربیتی به کار گرفته می­شوند.

 

4. تبیین ویژگی‌های فلسفی محتوای برنامة درسی و پرسش‌های مربوط به یادگیری.

نکته قابل توجه در نظرات پیترز آن است که وی به زبان متعارف تعلیم و تربیت توجه نداشت، برعکس، عمدتاً، تحلیل آرای متخصصان تربیتی و روانشناسان عرصة تعلیم و تربیت را وجهة همت خویش قرار داده بود و به بررسی پیش­فرض­ها و مبانی نظریه­های تربیتی می‌پرداخت.

از خصوصیات علمی پیترز سعه صدر او نسبت به عقاید و آرای خود است. او در کارهای علمی خویش بارها نظراتش را مورد اصلاح و تجدید نظر قرار داد که این موضوع در بارة مفهوم تعلیم و تربیت و محتوای آن کاملاً صادق است. شارحان عقاید او معتقدند که این بدان سبب بود که پیترز مطالعات گسترده­ای در فلسفة سنتی، فلسفة مدرن، روانشناسی اجتماعی، نظرات فیلسوفان تجربه­گرا و فیلسوفان­ تحلیلی مانند مور، ویتگنشتاین و رایل داشت.

3 .2. ایزرایل شفلر

ایزرایل شفلر (1922)، فیلسوفی آمریکایی است که سال‌ها کرسی استادی دانشگاه ‌هاروارد را دارا بوده است. وی دارای تألیفاتی در فلسفة تعلیم و تربیت، فلسفة علم، معرفت شناسی و تربیت دینی است. بیان نظرات او در فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت از موضوعات اصلی در این نوشتار است. شفلر در شروع آثار و کتبی که در زمینه فلسفة تحلیلی تعلیم و تربیت به رشته تحریر در آورده است، بارها دیدگاه خود را در باره فلسفه، فلسفة تحلیلی و فلسفة تعلیم و تربیت شرح می‌دهد. مسلماً بیان عقاید او در این زمینه­ها روشنگر مباحث و مطالبی است که در این فصل به آن پرداخته می­شود.

شفلر نخست در تعریف فلسفه می­گوید: ”فلسفه، جستجوی یک بینش کلی بر پایة عقلانیت و منطق است. از لحاظ تاریخی به کسانی فیلسوف گفته می­شود که در موضوعاتی چون طبیعت جهان فیزیکی. ذهن، علیت، فضیلت، قانون، تاریخ و اجتماع تفکر و تفحص کرده­اند. یک فیلسوف با ابزار دلایل و شواهد در جستجوی دقت و وضوح در بارة اشیا است. او برای حداکثر بصیرت و حداقل ابهام تلاش می­کند“(23، ص: 5). منظور شفلر از پایة عقلانی و منطقی توجه صرف به عقل نیست، بلکه او به اعتبار دلایل و قابل قبول بودن ابزارها و روش­ها در دست­یابی به دانش تأکید دارد. برای مثال، شواهد تجربی که در علوم مد نظر است، خود اساسی قابل قبول در استدلال‌های علمی و فلسفی است. از دیدگاه او تفاوت فلسفه با علم در آن است که موضوعات فلسفی کلی­تر هستند، و فلسفه، علم را روشی برای دست­یابی به فهم بیشتر به حساب می­آورد و آن­را نوعی تجربة بشری می‌شناسد.

سپس شفلر به وضعیت کنونی فلسفه و آن‌چه دغدغة فیلسوفان است می­پردازد. از دیدگاه او فلسفه در صورت کنونی آن به سوی وضوح بخشی مفاهیم، تصورات46، بررسی روش‌های استدلال و ارزیابی عقاید بنیادین سوق داده می­شود، تا این‌که به ترکیب باورهای موجود بپردازد و تصویری از جهان ارایه دهد. این رویکرد از ابزارهای منطقی، زبان­شناختی و معناشناختی بهرة فراوان می­برد. این برداشت از فلسفه که امروز فراگیر شده ­است. دارای ریشة کهن در سنت فلسفی است. شیوة سقراط در بحث و گفتگو برای نقد و ارزیابی مفاهیم و عقاید بی شباهت به تحلیل‌های فلسفی معاصر نیست. همان­گونه که سقراط روش خود را در بسیاری از موضوعات به کار می­گرفت، تحلیل‌های فلسفی معاصر نیز به عرصه‌های گوناگون دانش بشری وارد شده است. از آغاز قرن بیستم تحلیل‌های فلسفی در علوم، ریاضیات و اخلاق متداول شد و پس از آن عرصه­هایی چون حقوق، مذهب، دیدگاه‌های اجتماعی و تعلیم و تربیت را نیز در بر گرفت.

مانند سایر علوم، صاحب نظران و دست اندرکاران امر تعلیم و تربیت نیز لزوم بازنگری در اصول و تفکرات رایج تربیتی را احساس کردند. اکنون باید پرسید که تعلیم و تربیت چه عرصه­ای را برای تحلیل نشان می­دهد. از دیدگاه شفلر توجه به معنا و عملکرد مفاهیم زمینة برخی تحلیل‌ها در فلسفة تعلیم و تربیت معاصر است. علاوه بر مفاهیمی چون ”دانستن“ ، ”یادگرفتن“ ، ”فکرکردن“ ، ”فهمیدن“ ، ”توضیح دادن“ که در روانشناسی علمی و ادبیات فلسفی هم مورد تحلیل واقع می­شوند، مفاهیم اختصاصی­تر مانند ”انضباط ذهنی“ ، ”آموزش“ ، ”برنامة درسی“ و ... زمینة فعالیت فکری فیلسوفان­­­­ تعلیم و تربیت در زمان کنونی است(23، صص: 8و9)

شفلر در مقدمة کتاب عقل و تدریس47 نظر خود را در بارة تحلیل در موضوعات و مسایل تربیتی بیان کرده و می­گوید: ”من در طول سال‌ها از برخورد تحلیل­گرایانه با عناوین تربیتی حمایت نموده­ و از ارتباط علایق48 کلی فلسفی با موضوعات خاص تربیتی دفاع کرده­ام، اما هیچ‌گاه تحلیل را به عنوان تلاش فلسفی خودبسنده­ای تفسیر نکرده­ام که توانایی به بار آوردن یک مکتب فکری تعلیم و تربیت را دارا باشد. تحلیل برای فلسفه امری ضروری است، اما برای کار کردن به مواد و محتوا نیازمند است. برخورد فلسفی با موضوعات تربیتی در واقع ابزارها و روش­های تحلیل را پیش فرض می­گیرد ولی آن را به دنیای مشترک ما از دانش و عمل ارجاع می­دهد. به نظر من جدا کردن اندیشه از عمل برای هر دو زیان بخش است، در حالی‌که پیوند بین این دو سبب غنای در عمل و وضوح در اندیشه می­شود(24، ص: 1)

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام جواد عليه ‏السلام : مَنْ زارَ عَمَّتى بِقُم فَلَهُ الجَنَّةُ

كسى كه عمّه‏ ام را در قم زيارت كند او اهـل بهشت است.

سفينة البحار: ج2 ،ص376