Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 33845
تاریخ انتشار : 25 شهریور 1392 18:42
تعداد مشاهدات : 5048

پرواز روح و چگونگی زندگی پس از مرگ از دیدگاه سهروردی

موضوع معاد یکی از اصول راسخ دین و از مهمترین مقولاتی است که افکار انسانها، بویژه پژوهشگران و اندیشمندان را بخود مشغول نموده است و با طرح آراء و اندیشه ها در خصوص معاد،مبحث تناسخ همراه و همگام گردیده است،بگونه ای که کمتر مکتب و دینی را می توان که ردّ پای موضوع تناسخ در آن دیده نشود البته هندوان به داشتن این عقیده مشهورند.(بیرونی،ص 83،تئودور،ص 761) سهروردی از جمله حکیمان اندیشمندی است که در آغاز کتاب حکمت الاشراق خود به طرح موضوع معاد پرداخته و پس از آن،بحث بقای نفس را مطرح نموده است.

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  


 

پرواز روح و چگونگی زندگی پس از مرگ از دیدگاه سهروردی

 

چکیده :

موضوع معاد یکی از اصول راسخ دین و از مهمترین مقولاتی است که افکار انسانها، بویژه پژوهشگران و اندیشمندان را بخود مشغول نموده است و با طرح آراء و اندیشه ها در خصوص معاد،مبحث تناسخ همراه و همگام گردیده است،بگونه ای که کمتر مکتب و دینی را می توان که ردّ پای موضوع تناسخ در آن دیده نشود البته هندوان به داشتن این عقیده مشهورند.(بیرونی،ص 83،تئودور،ص 761)

سهروردی از جمله حکیمان اندیشمندی است که در آغاز کتاب حکمت الاشراق خود به طرح موضوع معاد پرداخته و پس از آن،بحث بقای نفس را مطرح نموده است.

جاودانگی نفس ناطقه:

بنظر سهروردی،نفس ناطقه انسانی فنا ناپذیر است زیرا تنها عواملی که می توانند موجب فنای نفس شوند،انوار مجرده و یا انوار قاهره اند،که از نظر عقلی قابل قبول نیست، زیرا هیچگاه خود نفس و نور مجرّد موجب نابودی خویش نخواهد شد،زیرا در اینصورت مستلزم آنست که چیزی موجب عدم خویش گردد،و این غیرممکن است،و اگر چنین بود بوجود نمی آمد.

نکته ی دیگر اینکه،موجب و بوجود آورنده نفس،نمی تواند باعث عدم خویش شود زیرا محال است که چیزی بتواند لازمه ذات خود را بوسیله ی ذات خود،نابود نماید، همانگونه که امکان نابود کردن شعاع نور برای خود نور وجود ندارد.

به عقیده شیخ اشراق،نابودی یک چیز بوسیله چیز دیگر،لازمه اش تزاحم بین آنهاست و این ویژگی اشیاء مادّی است که مقیّد به مکانند،مانند جمع بین سیاهی و سفیدی که محال است،و منجر به نابودی یکی از آنها خواهد شد،امّا انوار مجرّده در قید مکان نیستند و تزاحمی بین آنها برقرار نیست.

نظر سهروردی این است که بقاء و دوام نور مجرّد،به بقاء و دوام علّت آن بستگی دارد و به همین جهت فنا ناپذیر است،زیرا انوار قاهره جاودانه خواهند ماند.بنظر وی وقتی نور اسفهبدی از قید بدن رها شد و از تاریخی جسم خلاص گردید،به نور قاهره،می پیوندد که علّت آن بود و همراه آن باقی خواهد ماند.سخن سهروردی در این خصوص اینگونه است:«بدانکه نفس باقیست،برو فنا متصوّر نشود،زیرا که علّت او عقل فعّال است دائم است،پس معلول به دوام او دائم می ماند...».(سهروردی،پرتونامه،ص 56)

سهروردی علّت مرگ را نابودی مزاجی می داند که جسم را شایسته ی تصرّفات نور مدبّر کرده بود و در این خصوص چنین گفته است:«و اعلم انّ النّور المجرّد المدبّر لا یتصوّر علیه العدم بعد فناء صیصیته،...لتقدّسها عنهما...فالنّور المجرّد موجبه دائم،فیدوم.و لو کانت الانوار تصرّفات النّور المدبّر».(سهروردی،حکمت الاشراق،ص 222 و 322)

تناسخ از نظر سهروردی:

از دیدگاه سهروردی،بسیاری از حکماء پیشین به تناسخ عقیده داشته اند و با پذیرش باب الابواب بودن کالبد انسان،ابتدای نزول نفس ناطقه را در جسم انسان پذیرفته اند،که پس از آن با اشکال و صور گوناگون،در پیکر سایر موجودات،اعم از حیوانات و گیاهان و جمادات،انتقال یافته است،و این انتقال در زمانی است که نفس ناطقه نتواند به کمال برسد و برای خروج از نقص،ناگزیر است که در پیکر سایر موجودات،متناسب با صفات آنها انتقال یابد و درصورتی می تواند از این جهان رهایی یافته و به منبع نور متّصل گردد، که بتواند خود را به کمال برساند.

از نگاه سهروردی بوذاسف و حکمای مشرقی پیش از وی براین عقیده بوده اند که پیکر انسان دروازه ی هبوط نفس ناطقه است و آنها به تناسخ باور داشته اند.سخن سهروردی اینگونه است:«قال بوذاسف و من قبله من المشرقیین انّ باب الابواب لحیاه جمیع الصّیاصی العنصریّه الصّیصیه الانسیّه»(همان،ص 712)

رفع یک شبهه:

در آثار اندیشمندان و حکمای سابق،در موضوع تناسخ و معاد اشتباهاتی رخ داده است،اشتباه آنها بدلیل عدم توجه به عالم شهادت و عالم غیب و تفاوت آنها بوده است.در موضوع معاد ملاک اصلی،انتقال روح از عالم شهادت به عالم غیب است،امّا در بحث تناسخ،روح در اجسام و بدنهای گوناگون منتقل می شود چنانچه می گویند:«تناسخ انتقال روح از بدنی به بدن دیگر»است(ر.ج.جرجانی)و در همین عالم شهادت حضور دارد که عالمی قابل ادراک با حواس ظاهری است،در حالیکه درک عالم غیب،جز از طریق حواس باطنی ممکن نیست و اصولا مفهوم معاد،انتقال از یک عالم به عالم دیگر است و در طول عالم شهادت است و با عالم شهادت،در یک درجه و هم عرض نیست،در حالیکه در موضوع تناسخ،فقط به انتقال توجه شده است و به تعدّد عوالم و در طول یکدیگر بودن آنها،توجّه نشده است.

صدر المتألهین در تعلیقه ی خود بر شرح حکمهء الاشراق آورده است که:«فالانتقال من بدن الانسان الی مثله یّسمّی نسخا و الی حیوان آخر یسمّی مسخا و الی نباتی یسمی فسخا و الی جمادی رسخا»(تعلیقات بر شرح حکمت الاشراق،ص 674)

و در این سخن،انتقال روح از کالبد انسانی به انسان دیگر«نسخ»،و از کالبد انسان به کالبد حیوان«مسخ»،و انتقال از کالبد انسان به نبات«فسخ»،و انتقال به کالبد جسم جمادی «رسخ»نامیده شده است که حکمای دیگر نیز همانگونه نامگذاری کرده اند.

سهروردی در کتاب حکمه الاشراق در فصلی از مقاله پنجم در خصوص بازگشت انسان به سرچشمه ی نور می گوید که نفوس ناطقه پس از تکامل،در پرتو علم و عمل،از جهان ظلمانی و صورت،رهایی یافته و با برخورداری از لذّت انوار عقلی،به انوار متعالی می پیوندد و این وصول،بدلیل عشق و علاقه ای است که به اصل و مبدأ خوددارند و آنچه که نفوس ناطقه را به سرچشمه ی انوار می رساند قویتر از آن چیزی است که می تواند نفس را به ظلمت و تنگناها بکشاند.سخن شیخ اشراق اینگونه است:

«و النّور المتقوّی بالشّوارق العظیمه العاشق لسنخه ینجذب الی ینبوع الحیاه،و النّور لا ینجذب الی مثل هذه الصیاصی و لا یکون له نزوع الیها.و یتخلّص الی عالم النّور المحض و یصیر قد سیّا تقدّس نور الأنوار و القواهر القدّیسین»(سهروردی،م.م.ج 2،ص 422)

از مفهوم این عبارت روشن می شود که سهروردی تناسخ را باطل می داند،اگرچه در برخی موارد که سهروردی در خصوص آراء حکماء پیشین اظهارنظر می کند،بعضی او را معتقد به تناسخ می پندارند.

معاد جسمانی:

ابن سینا می گوید که حکمای پیشین،در خصوص تناسخ با اشاره و رمز سخن گفته اند،بگونه ای که متناسب با فهم و درک توده ی مردم باشد،زیرا توده ی مردم از فهم حقیقت معاد،عاجزند و در خصوص معاد جسمانی از طریق براهین عقلی و درک،به جایی نمی رسند او در کتاب الشفاء چنین می گوید: «یجب أن یعلم ان المعاد،منه ما هو منقول من الشّرع و لا سبیل الی اثباته الاّ من طریق الشّریعه و تصدیق خبر النّبی(ص(و هو الّذی للبدن عند البعث و خیرات البدن و شروره معلومه،لا یحتاج الی تعلّم و قد بسطت الشّریعه الحقّه الّتی أتانا بها نبیّنا و سیّدنا و مولانا محمّد(ص(،حال السّعاده و الشّقاوه الّتی بحسب البدن،و منه ما هو یدرک بالعقل و القیاس البرهانی و قد صدقته النبوّه و هو السّعاده و الشّقاوه،الثابتتان بالقیاس اللّتان و إن کانت الأوهام ههنا تقصّر عن تصوّرها الآن لما نوضح من العلل...»(ابن سینا،ص 324)

ابن سینا با این بیان،معاد جسمانی را قابل اثبات با عقل و برهان نمی داند و تنها طریق اعتقاد به آنرا،باور به سخن پیامبر و بیان شریعت می داند.

صدر المتألهین نیز در عباراتی همان نظریه ابن سینا را در مورد معاد جسمانی آورده و می گوید:«و ممّا یجب أن یعلم قبل الخوض فی تلک المقاصد،أنّ المعاد علی ضربین، ضرب لا یفی بوصفه و کنهه الاّ الوحی و الشّریعه و هو الجسمانی باعتبار البدن اللاّئق بالآخره و خیراته و شروره و العقل لا ینکره».(شرح الهدایه الا ثیریّه،ص 673)

وصول نفس ناطقه به نور الانوار(اتحاد یا استغراق):

سهروردی در داستان غربت غرب،در مورد انسانی سخن می گوید که از سرزمین ماوراء النّهر و شرق جهان و عالم متعالی و نور،حرکت می کند و راه عالم غرب و تاریکی و عالم سفلی را درپیش می گیرد و در چاه ظلمانی و تنگ طبیعت گرفتار می شود و سرانجام پس از تحمّل مشقّتها و رنجهای فراوان،به قلّه کوه بالا می آید و با شخص نورانی که پدر او بوده است،مواجه می شود و با دریافت بشارت هایی از او،سرانجام به منبع و سرچشمه ی نور واصل می شود.(ر.ج:سهروردی،م.م،الغربه الغربیّه)

سهروردی می گوید که حرکت از ظلمت طبیعت و وصول به منبع نور،مستلزم رهایی نفس از تعلّقات عالم مادّی و عشق و علاقه به کانون نور و روشنایی است و سخن او اینچنین است:«و لا خلاص لمن یکن اکثر همّه الآخره و اکثر فکره فی عالم النّور فاذا تجلّی النّور الا سفهبدی بالاطلاع علی الحقایق و عشق ینبوع النور و الحیاه تطهر من رجس البرازخ،فاذا شاهد عالم النور المحض بعد موت البدن،تخلّص عن الصّیصیه و انعکست علیه اشراقات لا تتناهی من نور الأنوار من غیرواسطه و مع الواسطه...»(سهروردی،حکمت الاشراق ص 32)

از این بیان سهروردی روشن می شود که وصول به نور محض و انوار نامتناهی،به تمایل و علاقه ای انسان بستگی دارد و چنانچه کسانی از این نعمت محروم بمانند،تنها به دلیل عدم تمایل آنهاست.

سهروردی لذّت عقلی نوری را برای نفوس ناطقه بسیار شدید توصیف می کند که با لذّت های دیگر غیر قابل مقایسه است و شرط تلذّذ از این نعمت را اهتمام به آخرت و پیراستگی از آلودگی اجسام و طبیعت می داند و پس از آن اشراقات نامتناهی را،از جانب نور الانوار و از سوی واسطه ها که همان انوار قاهره و انوار اسفهبدی است،نصیب نفوس ناطقه می داند که بصورت دایره های اشراقی عقلی نوری خواهند شد و سپس اشراق نور الانوار نیز به آن ها افزوده می شود،بگونه ای که نمی توان بین(مدرک،ادراک و مدرک(وجه تمایزی قائل شد و بعبارتی گفته شده که بین آنها اتّحاد صورت گرفته است. تاثیر انوار قاهره و اسفهبدی(مانند ارواح پاک پیامبران و اولیاء الهی)را در نفوس ناطقه که بعنوان واسطه هستند،می توان با مبحث شفاعتی که در مذهب تشیع وجود دارد پیوند داد.

از نظر سهروردی این اتّحاد به معنی یکی شدن نیست بلکه به مفهوم استغراق است و شدّت ارتباط آن،باعث می شود که هرچه می بیند[او]می بیند و[او]،آنچنان در آینه وجودش منعکس گردیده،که از[او]،به عنوان [من ]یاد می کند،و مانند روح است که مظهرش بدن است و اموری را که توسط بدن انجام می شود به خود نسبت می دهد.

سهروردی استغراق نفوس طاهره را در انوار و عقول و مفارقات،آنچنان شدید می شمارد که مانند روح و بدن،از آنها تلقّی اتّحاد می شود،و به نظر وی،این همان استغراق شدید است و اتّحاد انوار طاهره با عالم نور و انوار قاهره،پس از مرگ نیز،به همین مفهوم(استغراق شدید)است.وی می گوید هیچگاه دو چیز،یک چیز نخواهند شد و اگر همیشه دو چیز بمانند،اتّحادی نیست،و اگر هردو فنا شوند نیز اتّحادی نیست،و اگر یکی نابود شود،باهم اتّحادی نیست و در غیر اجسام،اتّصال و ترکیب وجود ندارد. عبارت سهروردی اینگونه است:

«لا تظنّنن انّ الانوار المجرّده تصیر بعد المفارقه شیئا واحدا،فإنّ شیئین لا یصیران واحدا،لانّه بقی کلاهما،فلا اتّحاد،و ان انعدما،فلا اتّحاد،و إن بقی احدهما و انعدم الآخر، فلا اتّحاد.و لیس فی غیر الاجسام اتّصال و امتزاج...»(سهروردی،م،م ج 2،حکمة الاشراق،ص 822)

از نظر سهروردی اتّحاد بین انوار مجرّد،اتّحادی عقلی است،و اتّحاد جرمی و مادّی، نیست،و انوار مدبّره پس از مرگ،بخاطر شدّت علاقه و عشق و نزدیکی به انوار قاهره و نور الانوار،خود را انوار قاهره می نامند و در این رابطه چنین می گوید:«الاتّحاد الّذی بین الانوار المجرّده،انّما هو الاتّحاد العقلی لا الجرمی...فالانوار المدبّره إذا فارقت،من شدّه قربها من الانوار القاهره العالیه و نور الأنوار وکثره علاقتها العشقیّه،تتوهّم أنّها هی...» (همان،ص 822)

در متون دینی،روایات و احادیث بسیاری موجود است،که وصول انسان به ذان یکتای الهی را،مورد تأکید قرار می دهد،از جمله آنها،حدیث قدسی است که می گوید: «یابن آدم خلقت الأشیاء لأجلک و خلقتک لأجلی»و در حدیث قدسی دیگری آمده است که:«عبدی اطعنی حتّی أجعلک مثلی»و در ادبیات عرفانی نیز به زیبایی آمده است، چنانچه مولوی می گوید:«از جمادی مُردم و نامی شدم وز نما مُردم ز حیوان سر زدم مُردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم»(مولوی،ص 292)

در ادامه مبحث اتّحاد بین انوار مجرّد که سهروردی آنرا عقلی می داند،به مبحث حدوث نفس برخورد می کنیم که مربوط به موضوع تناسخ می شود.

حدوث نفس قبل یا همزمان با بدن:

براساس اصل حرکت جوهری ملاّ صدرا،هر جسمی در عالم،از مرحله ی قوّه آغاز شده،و با طی دوره ی فعلیّت خویش،به کمال می رسد،و در این راستا،ملاّ صدرا به«جسمانیه الحدوث بودن نفس ناطقه انسان»معتقد است و می گوید:«و الحقّ عندنا أنّ النفس جسمانیه الحدوث و روحانیّه البقاء و هی مرکّبه الحدوث بسیطه البقثاء،لتولّدها من هیولا فانیه،هی صوره البدن،و صوره باقیه هی کمال النفس...»(تعلیقات بر شرح حکمت الاشراق،ص 542)

صدر المتألّهین در این عبارات به مرکبه الحدوث و بسیطه البقاء بودن نفس نیز تصریح نموده است.او ترکیب هیولا و صورت را ترکیبی اتّحادی می داند و به نظر وی با تکوّن هر مادّه ای،صورت فعلیّه آن نیز تکوّن می پذیرد و با نابودی مادّه،صورت فعلیّه آن نیز فانی خواهد شد.وی نفس را نوعی صورت فعلیّه می شمارد و بدن را نوعی مادّه تلقّی می کند،که به این ترتیب تحقق نفوس ناطقه ی انسانها،جز با استکمال های جوهری و طی مراحل گوناگون جمادی و نباتی و حیوانی و شیوه«لبس بعد لبس»،ممکن نیست.

با این توصیف،چنانچه نفس ناطقه پس از رسیدن به مرحله ای فعلیّت خویش،دوباره از طریق انتقال به جسم و کالبد دیگری،بخواهد راه کمال را در پیش بگیرد،لازمه اش این است که از فعلیّت،به قوّه،و از شدّت به ضعف خویش،بازگردد و این موضوع،لازمه اش آنست که نظام آفرینش برعکس شود و این محال است.(همان،ص )

ملا صدرا در مبحث حرکت جوهری،که رهیافت محکم و مستدلّی را به مقوله ی معاد دارد،معتقد است که،حرکت دارای محرّک و متحرّک،و نیز دارای جهت و هدف است. اصل حرکت جوهری،جهان را در حرکتی یکپارچه به سوی هدفی خاصّ می داند،و جهان را در تحرّک ذاتی بسوی مطلوبی ثابت،می شناسد که منتهای همه ی حرکتهاست،که غایت اشرف و کاملتر از همه ی اشیاء است.او می گوید:«و غایه کلّ شی ء أشرف لا محاله من ذلک الشّی ء فغایه کلّ جوهر هی أقوی جوهریه و اشرف مرتبه من ذلک الجوهر...و هی غایه الغایات و منتهی الحرکات و الرّغبات و مأوی العشّاق الالهین و المشتاقین ذوی الحاجات،فالکلّ محشور الیه تعالی و هو المطلوب».(ملا صدرا،ج 9،ص 422)

 شیخ اشراق،منکر وجود نفس پیش از بدن می شود و حدوث آنرا،منوط به حدوث بدن می داند و در این موضوع،با شیخ الرئیس مخالفت دارد و در کتاب الواح عمادی خویش در این رابطه می گوید: «و اعلم أنّ النّفس لا یتصوّر وجودها قبل البدن،لأنّها لو کانت قبل البدن موجوده،فامّا أن تکون متکثّره،التکثّر دون ممیّز محال،و لا ممیّز قبل البدن من الأفعال و الانفعالات و الادراکات،و امّا ان تکون متّحده،فان بقیت واحده تتصرّف فی جمیع الأبدان کانت للجمیع نفس واحده و کان یجب أن یدرک جمیع النّاس،ما أدرکه واحد،و لیس کذا...»

در این بیان،سهروردی وجود نفس،قبل از بدن را رد می کند،زیرا اگر نفس،پیش از بدن باشد،یا باید بسیار باشد و یا یکی باشد،اگر بسیار باشد،محال است که بدون ممیّز باشد و پیش از بدن نمی توان ممیزی را تصوّر کرد که از افعال و حرکات و ادراکات بدن حاصل شود و بدون تمیز،نمی توان صفتی را که لازم نوع باشد تصوّر نمود،زیرا که در همه یکسان است،و چنانچه یکی باشد،باید هرچه را که می داند،همه در آن دانش سهیم باشند و اینگونه نیست و نتیجه ای که از این سخن بدست می آید،آنست که نفس،جسم نیست،پس حدوث نفس به حدوث بدن بستگی دارد.

سهروردی با ردّ وجود نفس قبل از بدن،برای اثبات مدّعای خویش آیاتی از قرآن کریم را مطرح می کند و می گوید:«و قد برهن علی امتناع جرمیّتها،فالنّفس حادثه مع البدن،یدلّ علیها مثان«النّفخ»المذکوره و مثنی آخر قوله»

فأرسلنا الیها روحنا    مریم71/( الی قوله)

لأهب لک غلاما زکیّا   مریم91/(یثنیه قوله)

ثمّ أنشاناه خلقا آخر   مؤمنون41/(بعد ذلک الترکیب الجسدی»(سهروردی،م.م،ج 4،الالواح،ص 35)

بقای نفس پس از مرگ:

از نظر سهروردی،حدّ نفس ناطقه جوهری است که معقولات را ادراک می کند و در اجسام نیز تصرّف می نماید و نوری از انوار الهی است،که قائم است،و در جای و مکان نیست.

او در کتاب الواح عمادی در خصوص بقای نفس،اعتقاد دارد که بین نفس و جسم، تزاحم وجود ندارد و نفس،مقیّد به زمان و مکان نیست و می گوید که نفس،با مرگ جسم،دچار بطلان و نابودی نمی شود،زیرا در اینصورت می بایست ضعیفترین اعراض، مقوّم وجود جوهری می بود و این از محالات است و بحکم اینکه جوهر مفارق که علّت اوست،دائم است،نفس نیز به بقای او دائم خواهد ماند و جهت تأیید نظر خویش،به آیاتی از قرآن کریم اشاره می کند و می گوید:«اگر نفس باطل گشتی در حال تبدّل اول،زیرا که علاقه ی نفس با روح است و روح پیوسته در تبدّل و تحلّلاست،نفس در مکان نیست و در محل نیست تا او را مزاحمی بود...و اگر نفس باطل شدی ببطلان تن،بایستی که ضعیفترین اعراض،مقوّم وجود جوهری بودی و این محال است،چونکه جوهر مفارق که علّت اوست،دائم است و در محل نیست،باید به بقای او باقی بماند و از قرآن آیتی چند گواهی می دهد بر بقای نفس:یکی آنست که گفت»

لا تحسبنّ الّذین قتلوا فی سبیل اللّه امواتا بل أحیاء عند ربّهم یرزقون    آل عمران361

عند ربّهم    یعنی متبرّی از جهت و حیّز و برخاستن شواغل جسدانی،

یرزقون             یعنی روزی دهنده ایشان را از انوار الهی،  

فرحین بما آتیهم اللّه من فضله  آل عمران461/(یعنی لذّات علوی و شادی قدسی،و آیتی دیگر گفت:  و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل اللّه أموات بل أحیاء عند ربّهم و لکن لا تشعرون  آل عمران941 (...آیتی دیگر گفت در بازگشت نفس که   الی ربّک یومئذ المساق   قیامت03/ ..و قوله تعالی    إرجعی إلی ربّک    فجر92/(...و آیتی دیگر: و إنّ إلی ربّک الرّجعی  علق8/(یعنی بازگشتبه خدای»(سهروردی،م.م.ج 4، الالواح، ص 07/961 )

سهروردی در بخشی از کتاب المشارع و المطارحات خویش در خصوص بقای نفس پس از بدن،می گوید:

«و النفس باقیه بعد البدن...و لیس له مع البدن الاّ علاقه شوقیّه و العلاقه اضافیه،و من اضعف الاعراض،الاضافه،فاذا بطل البدن،ینقطع تلک العلاقه،فلو بطلت النّفس ببطلان الاضافه،لکان الجوهر یتقوّم وجوده بأضعف الأعراض الّتی هی الاضافه،و هو محال...و لیس لها مکان و محل،لیکون لها مضادّ و مزاحم یبطلها بضرب من تضاد»(سهروردی،همان، ج 1،المشارع،ص 494)

سهروردی در کتاب هیاکل النور نیز در این خصوص اشاره دارد و می گوید:«بدانکه مردمی باطل نشود ببطلان تن،که تن محل وی نیست و او ضد ندارد و مزاحم ندارد و آنچه مبدأ اوست دائم است،او نیز دائم باشد بدوام او،و این علاقه ای که میان نفس و تن است، علاقه ای است شوقی عرضی،که از بطلان این لازم نیاید باطل شدن جوهر مباین»(همو، ج 3،هیاکل النور،ص 501)

شیخ اشراق جهت توضیح و تأکید براین موضوع،در کتاب پرتونامه خود نیز اینگونه آورده است: «بدان که نفس پیش از بدن موجود نباشد،که اگر پیش از این موجود بودی نشایستی که یکی بودی و نه بسیار،و این محال است امّا آنکه نشاید که نفوس پیش از بدن بسیار باشند،از برای آنست که همه،در حقیقت آنکه نفس مردمی اند،مشارک و از یک نوعند، و چون بسیار شوند ممیّز باید.و پیش از بدن،افعال ادراکات و اختلاف هیأت بدنی نیست،تا فرق کند درمیان ایشان،و آنچه حقیقت نفس اقتضا کند،در همه یکی باشد،پس بسیار نتواند بودن...پس ظاهر شد که نفس،پیش از بدن نتواند بود که هردو بهم حاصل شوند و میان ایشان علاقه ای است عشقی و شوقی،نه چون علاقه اجسام و اعراض»(همو، ج 3،پتونامه،ص 62-52)

بنظر سهروردی چنانچه نفس ناطقه قبل از کالبد جسمانی موجود باشد،هرگز از عالم نور محض و سرچشمه ی روشنایی جدا نمی شود و چنانچه حاجب و مانعی هست،از آثار وابستگی نفس به بدن است،در حالیکه اگر نفس پیش از بدن بود،از تعلّقها عاری و منزّه بود و تغییری در نفس بوقوع نمی پیوندد،زیرا که تغییر،به علّت حرکت است و چنانچه در آن تغییری صورت پذیرد،باید در نور الانوار نیز تغییری حاصل شود و این محال است.

سهروردی در کتاب الواح عمادی ویش نیز به این موضوع اشاره می کند و می گوید:«بدانکه نفس پیش از بدن متصوّر نیست زیرا که پیش از بدن ما بسیار باشد یا یکی و اگر بسیار باشد بی ممیّز متصوّر نیست...»(همو،ج 3،الواح عمادی،ص 331)

از نظر شیخ اشراق،اگر نفس ناطقه قبل از بدن موجود باشد،باید کامل باشد و اگر کامل باشد،عمل کردن و تصرّف آن در بدن،امریبیهوده خواهد بود،زیرا منظور از عمل نفس در بدن،حصول به کمال است و اگر کمال حاصل باشد،عمل نفس در بدن،تحصیل حاصل،و امری بیهوده است،و محال خواهد بود.

کیفیت حیات پس از مرگ در نفوس مختلف:

قطب الدّین شیرازی در شرح حکمت الاشراق(شیرازی،ص 805(،با استنباط از دیدگاه سهروردی،انسان ها و نحوه ی حیات پس از مرگ،آن ها را به سه صورت تقسیم کرده است.

1-    گروه اول،انسان هایی هستند که صاحب نفوس پاک و مطهرّند،که آنها را «مقرّبان»می نامند،آن ها رستگارند و جزو سعادتمندان درجه یک بشمار می روند،و انتقال آن ها،به عالم نور و مفارقات خواهد بود و در مورد این گروه که در علم و عمل قدرتمند بوده اند،تناسخی وجود ندارد و سهروردی در این رابطه می گوید:«لا تحسبنّ أنّ السّعاده علی نوع واحد بل للمقرّبین من العلماء البالغین فی الملکات الشّریفه لذّات عظیمه...» (سهروردی،م.م،ج 1،التلویحات،ص 69)

2-    گروه دوم نفوس انسان هایی است که از جهت علم و عمل متوسّط بوده اند و در مورد آنها،تناسخی وجود ندارد و آنها به عالم مثال منفصل و برزخ،انتقال می یابند و عالم آنها ظلمانی نیست،بلکه عالمی مستنیر خواهد بود که سهروردی آن را(عالم اشباح مجرّده(نامیده است و در قرآن کریم از آنها بعنوان«اصحاب یمین»یاد شده است،شیخ اشراق در این خصوص می گوید:«و هذا العالم المذکور نسمیّه«عالم اشباح المجرّده»و به تحقّق بعث الأجساد و الأشباح الرّبانیّه و جمیع مواعید النّبوه».(همو،ج 2،حکمة الاشراق،ج 2،ص )

سهروردی می گوید که این گروه در آن عالم از اطعمه و اشربه و البسه نیکو و صورت های زیبا و دلپذیر و الحان خوش و نغمات دل انگیز بهره می برند،و عین سخن اوست که:«فانّهم بعد المفارقه البدنیه یرتقون«الی عالم المثل الرّوحانیّه المعلّقه الّتی مظهرها»...فیستحضر من الأطعمه و الأشربه و الملابس الحسنه و الصّور الملیحه و النغمات الموسیقیّه و السّماع الطیّب و غیر ذلک من المحسوسات اللّذیذه ما تشتهیه و توثّره» (سهروردی،شرح حکمة الاشراق،ص 965)

3-    گروه سوم،اشقیاء و اهل جهنّم بشمار می روند،که در عالم مثالی مظلمه،واقع شده اند،و در عالم مثال،گرفتار عذاب و ناگواریها هستند،البته چنانچه تناسخی وجود داشته باشد،باید برای این گروه باشد که به«اصحاب شمال»نامگذاری شده اند،و سهروردی در خصوص آن ها می گوید:«و امّا أصحاب الشقاوه الّذین کانواحول جهنّم جثیّا          مریم96              أصبحوا فی دیارهم جاثمین       هود7/(سواء کان النّقل حقّا أو باطلا فأنّ الحجج علی طرفی النّقیض فیه ضعیفه»(سهروردی،شرح حکمة الاشراق،ص 745)

سهروردی و بطلان تناسخ:

برخی،سهروردی را به جهت بیان فوق،بگونه ای معتقد به تناسخ دانسته اند و از عبارت«سواء کان النّقل حقّا أو باطلا»چنین استنباط نموده اند که گویا او در بحث تناسخ تردید دارد،و از جمله کسانیکه چنین استنباطی را در مورد شیخ اشراق دارد،صدر المتألّهین است،که خود تناسخ را باطل می داند و بنظر وی تناسخ مادّی،محال است و از نظر شریعت نیز،محال به شمار می آید،ولی تناسخ معنوی را محال نمی داند.(ملا صدرا،ج 9،ص 2؛و نیز: ر.ج:شرح فصوص قیصری)

اینگونه گمانها درحالی است که از مجموعه آثار،آراء و نظریات سهروردی، مشخص می شود که او به بطلان تناسخ،اعتقاد استوار داشته است و در عبارت«سواء کان النّقل حقّا أو باطلا»،تناسخ را برای گروه اشقیاء،منکر نمی شود و این عدّه رادر عالم مثال، توأم با عذاب می داند و ضمنا یادآور می شود که،منظور از صور معلّقه مثالی،مثل افلاطونی نیست زیرا مثل افلاطونی جزو عقول بشمار می آید و نوری است،و ظلمت در آن راه ندارد،ولی عالم مثال و صور معلّقه،دستخوش تغییرند.

سهروردی در کتاب پرتونامه خویش نیز،به بطلان تناسخ و محال بودن آن اشاره نموده،و به آراء مشائین نیز استناد کرده و می گوید:«بدانکه تناسخ محال است به اتّفاق علماء مشائین،که چون مزاج تمام شود،از واهب صور استدعای نفسی کند،و نفسی دیگر از آن حیوانی اگر بدو تعلّق گیرد،یک حیوانرا دو نفس باشد،و هرکس در خویشتن جز یک نفس نمی بیند و خود را یک ذات بیش نمی داند.و نیز واجب نیست که وقت کون یکی،وقت فساد دیگری باشد و کائنات و فاسداترا اعداد با یکدیگر راست آید،و این بدترین مذاهب و حشو مطلق بود».(سهروردی،م.م،ج 3،پرتونامه،ص 47)

از نگاه سهروردی،انسان فطرتا به عالم دیگری اشتیاق دارد و مانعی که او را به غفلت وادار می کند،پرداختن به موضوعات مادّی و اشتغال به جهان مادّه است،اما در صورتیکه به کمال معرفت و نورانیت دانش و ادراک و پرداختن به امور نیک دست یابد،عشق و علاقه او به نور قاهر و ربّ النّوع خود زیاد خواهد شد،و چنانچه انوار متصرّفه(نفوس ناطقه(دارای قدرت تأثیر نامتناهی باشند،جاذبه ی اشتغالات جسمانی و مادّی،نمی تواند او را از افق نوری یا تمایل او به نور قاهر بازدارد،و در صورتیکه نورهای اسفهبدی(نفس ناطقه(،بتوانند جواهر جسمانی را مورد غلبه و استیلاء قرار دهند،شور و شوق آن ها به عالم انوار افزوده خواهد شد،و توسط انوار قاهره،روشنتر می شوند و اتّصال به عالم نور محض بر ایشان به صفتی راسخ تبدیل می شود،و چنانچه بدن آن ها توسط مرگ،نابود شود،به دلیل اینکه مجذوب منبع نور و سرچشمه های روشنایی بوده اند،در بدن هیچ حیوانی جذب نمی شوند و در مورد آن ها تناسخ روی نخواهد داد و علاوه بر جذب شدن در نور الانوار، به علّت قداست نور الانوار،آنها نیز قداست می یابند،و در عداد قدّیسین درمی آیند.سخن سهروردی اینگونه است:«و الکامل من المدبّرات بعد المفارقه،یلحق بالقواهر،فیزداد عدد المقدّسین من الانوار إلی غیر النّهایّه»(همو،ج 2،حکمة الاشراق،ص )

به نظر شیخ اشراق،نزدیکی نفوس ناطقه و طاهره به مفارقات و نور الانوار،نزدیکی مکانی نیست،بلکه این نزدیکی و مقارنه،به سبب صفات و ملکات اخلاقی است.

او معتقد است،که آنچه نفوس ناطقه را بسوی نور الانوار می کشاند،شوق و عشق نفوس ناطقه است،و این جذبه به علّت ایجاد تشابه بین نفوس ناطقه و نور الانوار است از نظر سهروردی،این جاذبه وقتی بوجود می آید،که از امور مادی،قطع علاقه شود و اشتغال نفوس ناطقه به جهان مادی نباشد.

درک لذت و درد:

همه انسانها،نفوس ناطقه اشان از عالم نور است و باید از نور لذّت ببرند،امّا سؤال اینجاست،که چرا از بین انسان ها،فقط مقرّباندر عالم مفارقات و نور محض و عالم عقول، جذب می شوند؟

سهروردی در پاسخ می گوید:لذّت عبارت از چیزی است که نفس انسان با آن ملایم

 

و موافق است،و مورد فهم و ادراک قرارمی گیرد،و درد عبارت از درک ناملایمات، بعنوان ناملایم است.نفوس ناطقه و نور مجرّد،دارای کمالات عقلی و روحی متناسب با خود می باشند و لذّت نور مجرّد و نفس ناطقه،به علت رسیدن به کمالات متناسب با هویّت نوری آنهاست،و به همین دلیل لذّت بخش است.

همنشینی با برازخ عالم ماده و ظلمت ها،برای انوار مجرّده ناملایم است،و علّت ایجاد این ناملایمات،همراهی و همنشینی با اجسام ظلمانی و اشتیاق به آنهاست،و چنانچه انسان هایی در اثر همنشینی با مادیات،احساس ناراحتی و ناملایم بودن ندارند،بدان سبب است که به آن ها اشتغال دارند و با آنها همراهند،بگونه ای که احساس ناخوش و ناراحت کننده ای در آن ها ندارند،و مانند انسان مست یا بیهوش و یا خفته ای که گرسنه است،امّا غذای پیش روی خود را نمی بیند،و از ناملایمات،احساس درد نمی کند،در حالیکه این عدم احساس،دلیل آن نیست که در او مایه ی لذّت و درد نیست،بلکه دچار نوعی بی احساسی در درک و فهم گردیده است،(ر.ج:ابراهیمی دینانی)و کسی که از اشراقات نور الأنوار لذّت نمی برد و آن را منکر می شود،شبیه کودک یا انسان بیماری است، که از لذّت جماع خبر ندارد و منکر آن نیز می شود،امّا انکار او،دلیل عدم وجود این لذّت نیست،و هریک از حواس انسان،لذّت و المی دارند که برای یکدیگر قابل درک نیستند، و برای نفس ناطقه نیز لذّت ها و الم هایی است.

حیات دوگروه دیگر از نفوس:

سهروردی پس از ذکر و شرح احوال مقرّبان،به توضیح در خصوص حال دوگروه دیگر از انسان ها یعنی سعادتمندان(که از مقرّبان پائین ترند(و شقاوتمندان می پردازد.

بنظر سهروردی،سعادتمندانی که در عمل شایسته اند،و زاهدانی که در عمل ضعیفتند، ولی در عمل کاملند،در عالم مثل معلّقه هستند و به عالم مفارقات وارد نمی شوند و با افلاک علوی مرتبط خواهند بود،که مظهر عالم مثال می باشند و این مظهر،محل بروز و جلوه ی آنهاست،و اشیاء مثالی در آن منطبع نیستند،زیرا اشیاء مثالی،مادی و مکانمند نیستند.

شیخ اشراق این نفوس را از صوت های مثالی زیبا و لذّت بخش و غذاها و آوازهای خوش،بهره مند می داند،و این انوار و ارواح را در افلاک و اجسام علوی،جاودانه می داند، و بنظر وی،متوسطان اهل سعادت در عالم مثال،جاودانه ماندگارند.

شهروزی با انتقاد از این دیدگاه،معتقد است،که این نفوس وارد عالم برزخ و مثال می شوند،و توقف آنها طولانی است،امّا اینجا جایگاه و بستری برای صعود به سوی پروردگار است(شهروزی،ص 055(و این نظر شهروزی مورد تأیید متون شرعی نیز هست.

سهروردی در خصوص اصحاب شقاوت،که از ویژگی آنها زمینی بودن و در علم،به عقاید باطل و کفر و شرک،باور داشتن است،و در عمل نیز مرتکب گناه می شوند، می گوید که آن ها در عالم برزخ،دچار عذاب می شوند.

شیخ اشراق،به دلیل ضعف ادلّه ی مشائین و اشراقیین در مورد تناسخ،درباره ی این گروه،از اظهارنظر خودداری نموده و می گوید:خواه تناسخ حق باشد یا باطل،این گروه در عالم مثال،دچار عذاب خواهند بود،بگونه ای که برای اشقیاء،صور ظلمانی و تاریک، و برای متوسطان سعادتمند،صورتهای روشن و نورانی است،و اشقیاء،نصیبشان از صورت های مثالی کبود و سیاه است و سعادتمندان،از غلامان سفید و حور العین بهره مند می شوند.

صور معلقه یا مثل افلاطونی:

از نگاه سهروردی،صور معلّقه مثالی،از نوع مثل افلاطونی نیست،زیرا مثل افلاطونی، جزو عقول نوری و ثابت است،در حالیکه این صور،جزو عالم مثال محسوب می شوند که دچار تغییر خواهند شد.او می گوید:«و الصّور المعلّقه لیست مثل افلاطون،فانّ مثل افلاطون نوریّه ثابته وهذه مثل معلّقه«منها»ظلمانیّه و«منها»ستنیره للسّعداء علی ما یلتذّون به بیض مرد،و للأشقیاء سود زرق»(سهروردی،م.م،ج 2،حکمة الاشراق،ص 922)

سهروردی،نخستین کس از اهل حکمت است،که با طرح عالم مثال،وارد مبحث شرح و توضیح مفاهیم دین و شریعت،و مفاهیم بهشت و جهنم گردیده،و معتقد است که بعث و نشور،و تحقق وعده ها و مواعید انبیاء الهی در مورد بهشت و جهنّم،در همین عالم خواهد بود،و او برانگیختن اجساد انسانها و شیخ های ربانی را مانند دیدن جبرئیل،بصورت دحیه کلبی،با همین عالم مثال،قابل شرح و توضیح می داند.وی صورتهای مثالی جهان دیگر را کاملتر از صور دنیا می شمارد و مظاهر امور دنیوی را نسبت به مظاهر برزخی آن، ناقص می داند بنظر او مکان و جایگاه مقربان و انوار طاهره،از عالم ملائکه و فرشتگان(عالم مثال(بالاتر است و ملائکه ای که ونفوس اهل سعادت با اراده خویش می توانند صورتهای مثالی زیبا و خوشایند برای خود ایجاد کنند و از آنها بهره مند شوند.

نتیجه گیری:

معاداندیشی سرلوحه حرکت انبیاء الهی است و باب تحقیق و تفحص را بر متفکران گشوده است.

حکیمان بزرگ در دو مکتب مشاء و اشراق با پرداختن به این موضوع سعی در تبیین آن داشته اندو از جمله حکیمان متاله شیخ اشراق است که مبداء هستی را نور مطلق میداند و مبحث بقای نفس را با آن مرتبط می نماید.

سهروردی نفس را فناناپذیر می داند زیرا که علت آن،انوار مجرده و قاهره اند که جاویدند و نفس نیز به تبع آنها،جاودانه خواهد ماند.

بنظر او علت مرگ،نابودی مزاجی است که جسم را بعنوان زمینه ای برای تصرفات نور مدبر آماده کرده بود.

از دیدگاه او،بازگشت نفوس ناطقه و پس از تکامل به سرچشمه انواراست.زیرا عشق و علاقه آنها به انوار متعالی و مبداء هستی،قدرت جداسازی آنها را از ظلمتها و هدایتشان به مبداء اصلی دارد،و عشق آنها به منبع نور،به صفتی راسخ در وجود آنها تبدیل میشود و آنها را به انوار قاهره و نور الانوار نزدیک می کند و این نزدیکی،مکانی نیست بلکه قرب از جهت ملکات اخلاقی است.

سهروردی ضمن ضعیف شمردن ادلّه تناسخ،میگوید:تناسخ باطل است و محال است که برای حیوان دو نفس باشد و نمی تواند هنگام مرگ،از واهب صور،استدعای نفس دیگری کند،زیرا لازم نیست که هنگام کون یکی،وقت فساد دیگری باشد و آنرا حشو می داند.

شیخ اشراق،وصول به منبع نور را به معنی اتحاد نمی داند بلکه آنرا قرب شدید و استغراق می شمارد،و اتصال و ترکیب را در غیر اجسام محال دانسته و اتحاد نفوس بانوار متعالی را از نوع عقلی می داند و نه جرمی.

از منظر سهروردی،حدوث نفس،منوط بر حدوث بدن است و معتقد است که چنانچه نفس قبل از بدن باشد،از عالم نور محض جدا نمی شد و اگر قبل از بدن بود، تصرف آن درد بدن برای رسیدن به کمال،بیهوده و محال بود.

وی برخلاف برخی از حکمای مشائین به(جسمانیه الحدوث و روحانیه البقاء(بودن جسم معتقد نیست و در اثبات ادعای خود،از آیات قرآن کریم استمداد نموده است.

سهروردی می گوید که بین نفس و جسم،تراخمی نیست و نفس،مقید به زمان و مکان نیست که با مرگ دچار نابودی شود،زیرا اعرض ضعیف نمی توانند مقوم وجود جوهر باشند،او جوهر مفارق را دائم دانسته و بدلیل بقای علت،معلول را هم جاودانه می داند.

از نگاه سهروردی،زندگی نفوس پس از مرگ مراتبی دارد،گروهی مقرب و سعادتمند که به عالم نور و مفارقات متصل گردیده و جاودانه خواهند ماند،گروهی دیگر متوسطان و رهیافتگان به عالم اشباح مجرده و برخوردار از نعمتهای الهی هستند و گروه سوم،اهل دوزخ وگرفتار عذابند.

او با ضعیف شمردن ادله اشراقیین و مشائین در خصوص تناسخ،این گروه را در عالم مثال(اشباح مجرده(دچار عذاب میداند.

شیخ اشراق،لذت را،درک ملایمات به علت وصول به کمالات متناسب با هویت نوری می داند و الم و درد را،درک ناملایمات بدلیل همنشینی و همراهی با اجسام ظلمانی می شمارد.

بنظر او همه انسانها قوه درک لذت و الم را دارند،اما برخی از آنها در اثر همراهی با برازخ ظلمانی،احساس لذت و درد را از دست میدهند.

وی عالم مثل افلاطونی راه عالم اشباح مجرده میداند که مفاهیم و متون شریعت را می توان در آن قابل شرح و تبیین دانست.

 

فهرست منابع

1-   قرآن کریم

2-    بیرونی،ابو ریحان،تحقیق ماللهند،اکبر دانا سرشت،انتشارات ابن سینا،3531 ه،ش.

3-    تئودور،گمپرتس،متفکران یونانی،ترجمه:محمد حسن لطفی،انتشارات خوارزمی،6731 ه،ش.

4-    سهروردی،شهاب الدین،مجموعه مصنفات شیخ اشراق،پرتونامه،تصحیح،حاشیه و مقدسه: سید حسین نصر،ج 3،نشر پژوهشگاه علوم انسانی،8831 هـ ش

5-    سهروردی،شهاب الدین،مجموعه مصنفات شیخ اشراق،الالواح العمادیه،تصحیح،حاشیه و مقدمه:سید حسین نصر،ج 3،ص نشر پژوهشگاه علوم انسانی،8831 هـ ش

6-    سهروردی،شهاب الدین،مجموعه مصنفات شیخ الاشراق،هیاکل النور،تصحیح،حاشیه و مقدمه:سید حسین نصر،ج 3،نشر پژوهشگاه علوم انسانی،8831 هـ ش

7-    سهروردی،شهاب الدین،مجموعه مصنفات شیخ اشراق،الغربه الغربیه،هانری کربن،ج 2،نشر پژوهشگاه علوم انسانی،8831،ه،ش

8-    سهروردی،شهاب الدین،مجموعه مصنفات شیخ اشراق،المشارع و المطارحات،هانری کربن،ج 1،

9-    سهروردی،شهاب الدین،سهروردی،شهاب الدین،مجموعه مصنفات شیخ اشراق،التلویحات، تصحیح،حاشیه و مقدمه:سید حسین نصر،ج 3،نشر پژوهشگاه علوم انسانی،8831 هـ ش

10-سهروردی،شهاب الدین،مجموعه مصنفات شیخ اشراق،الالواح العمادیه،نجفقلی حبیبی ،ج 4،پژوهشگاه علوم انسانی،0831

11-شهروزی،محمد،شرح حکمه الشراق،تصحیح:حسین ضیایی تربتی،تهران،مؤسسه مطالعات فرهنگی 2731 هـ ش.

12-ابن سینا،الشفاء(الهیات(،تصحیح:سعید زائر،قم،کتابخانه آیة اللّه مرعشی،4041 ق

13-ملا صدرا،محمد بن ابراهیم،شرح الهدایه الاثیریه،بی جا،چاپ سنگی،بی تا،

14-مولوی جلال الدین،مثنوی،تصحیح:محمد استعلامی،انتشارات سخن،9631،ش،ش.

15-شیرازی،قطب الدین،شرح حکمه الاشراق،تحقیق و تصحیح:عبد اله نورانی و مهدی محقق،نشر انجمن آثار و مفاخر فرهنگی،5831،ه،ش.

16-قیصری،داود بن محمود،شرح فصوص الحکم،تحقیق و تصحیح:جلال الدین آشتیانی،نشر انتشارات علمی و فرهنگی،5731،ه،ش.

17-ملا صدرا،محمد بن ابراهیم،حکمة المتعالیه فی الاسفار العقلیة الاربعة،ح 9 اسفار، ج 9،بیروت دار احیاء التراث العربی،0991 م.

18-جرجانی،سید شریف،التعریفات،تهران،مرکز نشر دانشگاهی،3731 هـ ش.

19-ملا صدرا،محمد بن ابراهیم،التعلیقهء علی شرح حکمهء الاشراق،تهران،چاپ سنگی،1331 ق.

20-ابراهیمی،دیناتی،غلامحسین،شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی(ویرایش جدید(،تهران، انتشارات حکمت،6831 هـ ش.

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امام على عليه ‏السلام :اَلاِْفْراطُ فِى الْمَلامَةِ يَشُبُّ نيرانَ اللَّجاجِ

زياده‏ روى در سرزنش كردن، آتش لجاجت را شعله‏ ور مى ‏سازد.

تحف العقول ، حدیث ۸۴