Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 238169
تاریخ انتشار : 12 اردیبهشت 1397 12:2
تعداد مشاهدات : 54

دفاع از فیلسوف

صدرای شیرازی در عصری که-مانند دیگر اعصار-معتقدات عوام و بسیاری از خواص بر بنیاد تقلید کورکورانه استوار بود، صلای نفی تقلید سر داد؛ و برای شناخت حقایق، اجتهاد و تفکر آزاد و اتکا به دلیل، در عین کوشش برای آگاهی از همه نظرها را جایگزین تعبد در برابر اقوال این و آن گردانید. اما کسانی که حیات فکری و معنوی و حتی منافع مادی خود را بر پایه تقلید نهاده بودند، با او به خصومت برخاستند؛ و در خلال صدها سال، به جای بهره گیری از آثار و آرای وی و اقدام به نقد و تصحیح و تکمیل آنها به شیوه ای درست، انواع تهمت ها و افتراها را نثار وی نمودند و نمونه آن فقیه نافذالحکم آقا محمدعلی کرمانشاهی فرزند او آقا محمدجعفر که به صراحت مدعی بودند صدرا-این بزرگ ترین فیلسوف شیعی-در مقام ضدیت با شریعت اسلام، در مهم ترین تصنیف خود اسفار، عمل لواط را تجویز و تحسین و ستایش نموده و «بر این فعل خبیثِ سخیف، فواید عظیمه حکمیّه و غایات فخیمه عقلیّه مترتب ساخته.»

انتشار این مقاله به منزله تایید همه یا بخشی از آن نمی باشد و مسئولیت محتوای  آن به عهده نویسنده محترم می باشد .

کاربران محترم می توانند نظرات خود را در پایان هر مقاله ، با نام حقیقی یا مستعار مطرح نمایند . بدیهی است که نظرات و پیامهایی که نافی قانون و ادب نباشد و حاوی تهمت و توهین و هتک حرمت شخصیت های حقوقی و حقیقی نیستند پس از بررسی منتشر خواهند شد.  

 

دفاع از فیلسوف

نویسنده: اکبر ثبوت
فیلسوفِ مخالفِ تقلید و مقلّدانِ مخالفِ او
صدرای شیرازی در عصری که-مانند دیگر اعصار-معتقدات عوام و بسیاری از خواص بر بنیاد تقلید کورکورانه استوار بود، صلای نفی تقلید سر داد؛ (1) و برای شناخت حقایق، اجتهاد و تفکر آزاد و اتکا به دلیل، در عین کوشش برای آگاهی از همه نظرها را جایگزین تعبد در برابر اقوال این و آن گردانید. (2) اما کسانی که حیات فکری و معنوی و حتی منافع مادی خود را بر پایه تقلید نهاده بودند، با او به خصومت برخاستند؛ (3) و در خلال صدها سال، به جای بهره گیری از آثار و آرای وی و اقدام به نقد و تصحیح و تکمیل آنها به شیوه ای درست، انواع تهمت ها و افتراها را نثار وی نمودند و نمونه آن فقیه نافذالحکم آقا محمدعلی کرمانشاهی فرزند او آقا محمدجعفر که به صراحت مدعی بودند صدرا-این بزرگ ترین فیلسوف شیعی-در مقام ضدیت با شریعت اسلام، در مهم ترین تصنیف خود اسفار، عمل لواط را تجویز و تحسین و ستایش نموده و «بر این فعل خبیثِ سخیف، فواید عظیمه حکمیّه و غایات فخیمه عقلیّه مترتب ساخته.» (4)  البته در هیچ کجای اسفار، اشاره ای-چه رسد به تصریح-به جواز عمل لواط نشده؛ و تهمتی که این دو آقای نافذ الحکم زده اند، اگر ناشی از غرض ورزی نباشد، حاکی از آن است که معنی سخنان صدرا را نفهمیده اند؛ و چون روح خودشان آلوده بوده، او را نیز مروج ناپاکی و آلودگی انگاشته اند و:

چون خدا خواهد که پرده کس درد
میلش اندر طعنه پاکان برد

آیا بی شرمی نیست که ادعا شود اسفار-که شخصیتهایی همچون آقا محمدرضا قمشه ای، میرزا جهانگیزخان قشقایی، شیخ محمد حکیم خراسانی، آقا محمد بیدآبادی، شیخ مرتضی طالقانی زاهد، حاج ملا هادی سبزواری، آقا علی مدرس، ملا علی نوری، آخوند خراسانی، شهید مدرس، علامه طباطبایی، بنیانگزار جمهوری اسلامی، میرزا مهدی آشتیانی، آخوند ملامحمد هیدجی، میرزا احمد آشتیانی، میرزا ابوالحسن شعرایی، سید ابوالحسن رفیعی قزوینی، سیدکاظم عصار، مهدی الهی قمشه ای، استاد مطهری، آقایان حسن زاده آملی، جوادی آملی، سید رضی شیرازی، مصباح یزدی و... -آن را تدریس می کردند، برای ترویج عمل لواط نوشته شده؟ آیا نشر کتابهای مشتمل بر تهمتهای فجیع، در جهت کسب آبرو برای جامعه اسلامی شیعی و حوزه علمیه است؟ از کی بپرسیم؟!
در قرن چهاردهم پرونده تازه ای برای حکیم صدرا باز شد که به موجب آن، مطالب کتابهای وی سرقت از آثار و مصنفات این و آن است؛ و خود او چیزی نداشته است. این ادعا که طرح آن بر خلاف نقد صحیح آرای صدرا، نیاز چندانی به تعمق و مطالعه و باریک بینی و نازک اندیشی ندارد، در سده اخیر بارها از سوی کسانی که با فلسفه یا با مشرب فلسفی صدرا مخالف بودند، دنبال شد. در بیست سی سال اخیر نیز برخی به تصور آنکه اندیشه این حکیم، توجیه کننده نظام دینی و سیاسی مبغوض آنان است، هرگونه حربه ای را به سوی او نشانه گرفته اند؛ و چون عموماً قادر به نقد نظریات وی به گونه صحیح نیستند، متهم کردن او به سرقت و انتحال را آسان ترین راه برای تخطئه وی پنداشته و بدین منظور محکمه ها تشکیل داده اند و اعلام جرم ها کرده اند و آی دزد آی دزد!
این ناچیز که نه از مقلدانِ مخالف صدرا و نه از مجذوبان و مستضعفانی است که به عنوان دفاع از او و برخلاف شیوه ی وی، او را مرجع تقلید گرفته اند، و در عین تخطئه و محکوم شناختن هر دو فریق، برای دفاع از ساحت حقیقت، بر آن شد که پاره ای از پاسخ های استادان خود در حکمت متعالیه را، به این اعلام جرم های بی پایه مکتوب کند و در معرض مطالعه صاحب نظران قرار دهد. در این گفتار بخشی از آنچه را سال ها قبل، در مقاله ای به نقل از توضیحات شفاهی استاد بزرگوار شادروان ابوالحسن شعرایی(5) نوشته بودم، و نیز نکته هایی از آنچه را از دو استاد دانشمند دیگر-مهدی الهی قمشه ای و سید محمد مشکوه بیرجندی-به یاد دارم، می آورم. تا که قبول افتد و چه در نظر آید.

ادعای آقا ضیاء الدین دری

اسفار برگرفته از کتب عدیده است و سالهاست مردم را در شبهه گذاشته؛ حتی مرحوم سبزواری که صاحب حواشی بر این کتاب است، ملتفت این نکته نشده است؛ و همچنین استاد او مرحوم ملا علی نوری و مرحوم ملا اسماعیل اصفهانی هم نفهمیده... لااقل دو ثُلث این کتاب مسلماً عبارات قوم است؛ و مؤلف محترم به خود نسبت داده و اسم صاحب کتاب را نمی برد. لهذا محض آنکه تضییع حق دیگران نشده باشد، درصدد جمع آوری مواد این کتاب برآمدم؛ و تاکنون یک اندازه موفقیت حاصل نموده ام... قسمت اول کتاب غالباً از افق المبین میرداماد است. سپس کتابهای دیگری را نام می برد که به ادعای او، صدرا مطالب اسفار را از آنها گرفته و به نام خود جا زده؛ همچون شفا، شرح اشارات، حکمه الاشراق، شرح فصوص و غیره.(6)

پاسخ استاد شعرایی

یک بار در مجلس درس اسفار استاد شعرایی مدعیات فوق مطرح شد؛ و استاد در پاسخ گفتند؛ برای این که بطلان این دعاوی روشن شود، شما یکی از کتاب هایی را که می گویند صدرا مطالبی را بدون ذکر مأخذ از آن نقل کرده در نظر بگیرید: شفای ابن سینا. بعد با مراجعه به فهرست اعلام و فهرست اسامی کتاب ها در مجلدات متعدد اسفار و دیگر کتاب های صدرا، ببینید که او در آثار خود، صدها بار کتاب شفا و نظریات ابن سینا در آن کتاب را به عنوان منبع و مأخذ خود معرفی کرده. مثلاً می بینید که تنها در مجلد اول اسفار، حداقل شانزده بار با ذکر مأخذ از شفا نقل قول می کند.
حالا اگر موارد معدودی هم باشد که از شفا مطالبی در اسفار نقل کرده ولی مأخذ را ذکر نکرده، آیا معنی این کار این است که صدرا می خواسته وانمود کند که مطلب ابن سینا مال خودش است؟ آیا صدرا این قدر نمی دانست که وقتی ده ها بار خواننده کتابش را به شفا ارجاع داد، خواننده پس از مراجعات مستمر به این کتاب، مطلبی را هم که صدرا از آن گرفته و مأخذ خود را ذکر نکرده پیدا می کند؛ و اصلاً ممکن نیست که با این شیوه، مطالب شفا را متعلق به خودش قلمداد کند؟ آیا این حکیم بزرگ، مطلب به این سادگی را درک نمی کرده که از یک سو ده ها بار خوانندگان کتابش را به سراغ کتاب شفا می فرستاده؛ و از طرف دیگر در موارد معدودی می خواسته وانمود کند که مطالبی از کتاب شفا متعلق به خود اوست؟ نه تنها حکیمی مانند صدرا، بلکه آیا هیچ آدم متوسط العقلی چنین کاری می کند؟

نکته دیگر:

شما یک سخنران و خطیب را در نظر بگیرید که سخنرانی خودش را با آیه «بسم الله الرحمن الرحیم» و بخشی از یک خطبه نهج البلاغه و یکی دو آیه قرآن آغاز می کند؛ و در خلال سخنرانی هم چند حدیث و یکی دو جمله ادیبانه از گلستان سعدی و چند بیت از مثنوی مولانا می خواند؛ و بالاخره سخنرانی را با چند بیت از یک مرثیه محتشم و چند جمله دعایی که از یکی از ائمه اولیا نقل شده، خاتمه می دهد؛ ولی در هیچ یک از این موارد تصریح نمی کند که آن چند جمله نخستین از یک خطبه نهج البلاغه و آن یکی دو آیه از قرآن و آن احادیث از معصوم و آن جمله های ادیبانه گلستان و آن ابیات از مثنوی و آن چند بیت از مرثیه محتشم و آن چند جمله دعایی از فلان امام است. آیا هیچ آدم عاقلی می گوید که این سخنران و خطیب، با این شیوه خواسته وانمود کند که آن آیات و احادیث و جمله های مأخوذ از نهج البلاغه و گلستان و اشعار و جمله های دعایی، زاییده طبع خود اوست؟ من گمان نمی کنم کسی باشد که این دعا را حتی به عنوان یک احتمال ضعیف قابل طرح بداند.
ماجرای صدرا نیز بدین گونه است؛ یعنی او برای کسانی کتاب هایش را تصنیف کرده که عبارات کتاب هایی همچون شفا، شرح اشارات، حکمه الاشراق و شرح فصوص و... برایشان همان قدر آشنا بود که آیات قرآن و خطبه های نهج البلاغه و گلستان و احادیث و ادعیه معصومین و سروده های مولوی و حافظ و محتشم؛ و فکر نمی کرده کسانی به سراغ کتاب های او می روند که با مأخذ منقولات او آشنا نیستند و ممکن است تصور کنند آنچه را از آن مأخذ نقل می کند، از خود اوست و برای رفع این اشتباه لازم بداند در همه جا مأخذ خود را ذکر کند.

نکته دیگر:

آقا ضیاء الدین درّی و همه کسانی که این دعاوی را علیه صدرا طرح کرده اند، تصورشان این است که صدرا زندگی اش را فارغ البال در گوشه کتاب خانه ها گذرانده و شاید چند کتابدار و کاتب هم در خدمت او بوده اند؛ و یکی برایش کتاب شفا را می آورده و دیگری بخش هایی از آن را برایش رونویس می کرده تا صدرا در اسفار بگنجاند؛ و سومی شرح اشارات را می آورده و یکی دیگر حکمه الاشراق را و دیگری شرح فصوص را و همین طور... این منتقدان توجه ندارند که صدرا به دلیل درگیری ها و برخوردهایش با قدرت های مسلط زمانه، بخش زیادی از عمر خود را در حال آوارگی و دربه دری به سر برده؛ و مقدار زیادی از کتاب هایش را در شرایطی تصنیف کرده که نه تنها منابع لازم برای کار را در دسترس نداشته، بلکه حتی از یک زندگی آرام و خالی از اضطراب -که لازمه تمرکز حواس برای کار علمی است-محروم بوده؛ و آنچه را در کتابهایش از این مأخذ و آن مأخذ نقل کرده، غالباً نه از روی کتاب، بلکه از حافظه نیرومند خود گرفته؛ و با توجه به شرایط بسیار نامطلوبی که در موقعِ تصنیفِ غالبِ کتاب هایش با آن مواجه بوده، حق آن است که ما از این تعجب کنیم و انگشت حیرت به دندان بگیریم که فردی در محاصره آن همه مشکلات و گرفتاری ها، توانسته این همه آثار فراوان گرانقدری به قلم بیاورد که تا قرن ها پس از او بسیاری از متفکران، افتخار تدریس و تشریح و ترویج آن را داشته اند؛ نه این که دلمان را به این ایراد خوش کنیم که چرا صدرا با آن همه مشکلاتی که او را احاطه کرده بود، صد جا از کتاب شفا با ذکر مأخذ نقل کرده و چند مورد هم بدون ذکر مأخذ نقل کرده. پس سوء نیتی در کار بوده! خدا انصافمان بدهد!

نکته دیگر:

متهم کنندگان صدرا، به این پرسش پاسخ نداده اند که اگر چنین وصله ای که به زور می خواهند به صدرا بچسبانند، شایسته او بود، چرا در طول قرن های متوالی، بزرگ ترین فیلسوفان و حکمت شناسان ما این مطلب را درنیافتند؟ و چرا با این که خیلی بیشتر از منتقدان صدرا، آثار او و منابع آثار او را می شناختند، ولی در این مورد خاص کوچک ترین ایرادی به او نگرفتند؟ و چرا با این که انتقادات دیگری به او داشتند، ولی هیچ کدام او را متهم به سرقت مطالب دیگران نکردند؛ و عمر خود را در راه ترویج و تشریح و تعریف کالاهایی که او از دیگران سرقت کرده بود، به هدر دادند تا سیصد چهار صد سال بعد از صدرا یک مرتبه کسانی سربر داشتند و هر کدام جدا جدا مدعی شدند کشف عظیمی کرده اند و آن این که «مطالب کتاب های صدرا متعلق به دیگران است»؛ که از میان این بزرگواران، آقا ضیاء الدین درّی بیش از همه روی این ادعا پافشاری می کرد؛ و حتی اصرار داشت که «لااقل دو ثُلث عبارات عظیم اسفار متعلق به دیگران است و صدرا به ناحق به خود نسبت داده است» و اولین کتابی را هم که می گوید مطالب اسفار مأخوذ از آن است افق المبین میرداماد است که به ادعای آقا ضیاء الدین، مطالب قسمت اول کتاب اسفار، غالباً رونویسی و سرقت از آن است؛ در حالی که اسفار در حیات میرداماد تألیف شده؛ و صدرا در مواضع متعدد این کتاب، از میر با دعاهایی همچون ادام الله تعالی علوه و مجده (1/406)، دام ظله العالی (2/169)، ادام الله علوه و مجده (05/2)، دام عمره و مجده (6/183)  یاد می کند، و اگر مطالب این کتاب سرقت از آثار دیگران از جمله کتاب میرداماد استاد صدرا بود، میرداماد آن همه در مقام تجلیل و تقدیس صدرا برنمی آمد، و به جای آن همه ستایش هایی که از وی کرده، مچ او را می گرفت و مشتش را باز می کرد و می گفت: چرا مطالب کتاب های دیگران از جمله کتاب مرا می دزدی و به اسم خودت ثبت می کنی؟ آیا معقول است که صدرا در برابر چشم استاد خود، با سرقت مطالب کتاب او و دیگران، به نام خودش «کتابسازی» کند و استاد به جای توبیخ و سرزنش او، از وی با عباراتی از این قبیل یاد کند: اعزّ الاولاد الروحانیه و اقرب ذوی القربی العقلانیه، الاوحد الامجد، الافضل الاکمل، اللوذعی الالمعی، صدرا للفضل و المجد و الحق و الحقیقه و المله و الدین، محمد الشیرازی، رقّاه الله تعالی الی اعلی مراتب الظهور العلمی و الشهود العینی؟!
آیا برخورد میرداماد با یک سارق، باید این گونه باشد که کتاب خود عرش التقدیس را به وی بدهد و از او بخواهد بر آن دیباچه بنویسد و چون این درخواست عملی شد، زبان به ستایش وی بگشاید و بگوید:

 صدرا! بگرفت فضلت اوج از گردون
برعلم تو داده است خراج افلاطون

در مسند تحقیق نیامد مثلت
یک سر ز گریبان طبیت بیرون(7)

آیا میرداماد آثار صدرا از جمله مهم ترین اثر وی اسفار را نخوانده بود؟ آیا کتاب هایی را که گفته می شود آثار صدرا (از جمله اسفار)مأخوذ از آن است نخوانده بود؟ آیا کتاب خودش افق المبین را هم نخوانده بود؟ اگر اینها را خوانده بود، پس چگونه نفهمید که مطالب کتاب های صدرا سرقت از آثار دیگران از جمله آثار خود اوست؟و چگونه به جای نکوهش سارق، با لحنی پر از تکریم و تعظیم از او یاد می کرد؟ آیا اهل تملق بود و دنبال کسی می گشت که بی خود و بی جهت، مدح و ثنای او بگوید؟ شما می دانید که میرداماد برای خود چنان شأن و عظمتی قائل است که حتی کمتر پیش می آید که حکمای بزرگ را با تجلیل یاد کند؛ و غالباً وقتی از فارابی و ابن سینا هم نام می برد، با عنوان «شریک ما در مقام معلمی» و «شریک ما در ریاست علمی» اکتفا می کند. در این حال چه معقول است که بیاید و از کسی که به ادعای آقا ضیاء، با سرقت مطالب کتاب او و دیگران، به نام خود کتاب سازی می کرده، این قدر تعریف و تمجید کند؟ آیا میرداماد ترس و واهمه ای از صدرا داشته تا به دلیل آن ترس و واهمه، ناچار باشد یک سارق را آن گونه بستاید و مقامش را به آسمان برساند؟ صدرا که روزگار خود را با انواع مصائب و محنتها-از جمله آوارگی و دربه دری-به سر برده؛ و همه ارباب زور و تزویر و وابستگان به هیأت حاکمه و ملبسین به لباس اهل علم و رجال دین در جبهه مخالف او بودند، برای میرداماد که در اوج عزت و احترام می زیسته و همه طبقات-از شاه و تمامی درباریان گرفته تا قاطبه اهل علم و پیشوایان دین و عامه مردم-وی را حرمت می نهاده اند، چه خطری و ضرری می توانست داشته باشد که میر، از ترسِ آن خطر و ضرر، به ناحق وی را تجلیل و تقدیس می نماید؟ نیز آیا صدرا به میرداماد رشوه ای داده بود که میر تا این حد به وی حرمت می نهاد و از او با تجلیل یاد می کرد؟ مگر نه این که صدرا-در عین حفظ حرمت استاد خود و ستایش و تجلیل از او-به هیچ وجه تابع و پیرو او نبود؛ و بلکه در بسیاری از مسائل مهم فلسفه-از جمله مساله اصالت وجود و تشکیک در وجود و حرکت جوهری-نظریاتی مخالف میر داشت و از نظریات او بارها انتقاد کرد؛ و در جهت ترویج و اشاعه آرای میر چنان اقدامی ننمود که استاد به ستایش او ترغیب شود؟
علاوه بر این، میرداماد شخصیتی است که مقام او در جهان علم و حکمت، از همه استادان صدرا عظیم تر بوده؛ و بیش از هر معلمی در تعلیم و تربیت او نقش داشته؛ آن گاه تهمتی که به صدرا در باب سرقت مطالب کتاب استادش و کتاب های دیگران می زنند، اگر بهره ای از حقیقت داشت، مخالفان سرسخت او، که بسیار نیز بودند، در روزگار خود وی و در اعصار نزدیک به وی، همان را دستاویز حمله به او می گرفتند؛ و دستاویز مقبول و محکمی نیز بود. پس چرا از این راه وارد نشدند؟ و چرا اسفار که به قول آقا ضیاء، بیشتر مطالب آن، کالاهای مسروقه، و انتحال از کتاب های مختلف بود، تا این اندازه در ایران و عراق و هند و نواحی دیگر رواج یافت؛ و متن درسی شد و کراراً به شرح و ترجمه و تحشیه آن اقدام کردند؛ ولی کتاب های اصل که منبع اسفار بود چنان رواجی نیافت؟ یعنی همه علمایی که در این مناطق بودند، و به تدریس و ترویج اسفار و حل مشکلات و دقایق آن می پرداختند، مجموع آنان به اندازه آقا ضیاء عقل نداشتند که مسأله ای به این درجه اهمیت را بفهمند؟

نکته دیگر:

استاد شعرایی پس از ذکر مطالبی که آوردیم، فرمودند: کسانی که صدرا را به سرقت آثار فکری و قلمی دیگران متهم می کنند، نه فقط به او توهین می کنند؛ بلکه به اکثریت قریب به اتفاق حکما و فیلسوفان ما از دوره او تا عصر حاضر اهانت می کنند؛ یعنی به کسانی مانند میرداماد، محقق لاهیجی، محقق سبزواری، محقق خوانساری، محقق فیض، حکیم سبزواری، آقا محمد بیدآبادی، ملاعلی نوری، مهدی نراقی، نظرعلی گیلانی، قاضی سعید قمی، محمدنعیم طالقانی، حسین تنکابنی، اسماعیل اصفهانی، محمدجعفر لنگرودی، عبدالله زنوزی، آقا علی مدرس، آقا محمدرضا قمشه ای، جهانگیرخان قشقایی، میرزامهدی آشتیانی و علامه طباطبایی، باری به ادعای مخالفان صدرا، همگی نامبردگان-که مجموعاً برجسته ترین فیلسوفان و حکمت شناسان ما در چهار قرن اخیر هستند-افرادی نادان بوده اند و به دلیل نادانی، از صدرا که به ادعای مخالفان یک سارق بوده، آن همه تمجید کرده و غالباً از او تأثیر پذیرفته اند؛ و عمر و زندگی خود را وقف ترویج و تعلیم و تشریح آثار او کرده؛ و هیچ یک نفهمیده اند که صدرا از خود چیزی ندارد؛ و مطالب او کالاهای مسروقه و در اصل متعلق به دیگران است. این دانشوران و بزرگان، نه افق المبین را خوانده بودند، و نه شفا و حکمه الاشراق و شرح فصوص و شرح مقاصد و احیاء العلوم و مباحث مشرقیه و شرح اشارات و نجات و فتوحات مکیه را. و اولین کسی که این کتاب ها را خواند و به این کشف عظیم نایل شد، آقا ضیاء الدین دری یا حداکثر ابوالحسن جلوه بود. به راستی می بینید که این ادعا چه قدر مسخره است!

یادآوری:

در تکمیل آنچه استاد شعرایی در ستایش صدرا از زبان میرداماد آوردند، متن نامه ای به قلم میر را که خطاب به صدرا نوشته ملاحظه فرمایید: «شوق صحبت عزیز البهجه حضرت افادت و افاضت پناه، حقایق و دقایق دستگاه، وجه العلماء العارفین، عین العرفاء العارفین، السلیل الناهض، الخلیل الماحض، اکرم الاولاد الروحانیه، و احمّ الحامه العقلانیه، صدر جریده الافاضل، بیت قصیده الامائل، خصّه الله بسیوب نعمه و حقّه بفیوض مننه، نه در آن وجه است که طوامیر عبارات و یا مطاوی اشارات، حیّز یا ادات تقریرِ آن تواند بود. قشع الله بیننا و جمع بیننا.(8)
پرسش: آیا برخورد میرداماد، با کسی که ادعا می شود با سرقت مطالب کتاب های او و دیگران، به نام خود کتابسازی می کرده، این گونه باید باشد؟

نکته دیگر:

استاد شعرایی همچنین گفتند: آقا ضیاء الدین دری از مخالفان مشروطیت و از هواداران جریان مشروعه خواهی به رهبری شیخ فضل الله نوری بود. (9) ولی در هنگامی که رضاشاه به کارهایی همچون کشف حجاب اجباری، سخت گیری بر حوزه های علمیه و طبقه روحانی، کشتار مردم در مسجد گوهرشاد به جرم اعتراض به تغییر لباس اجباری، حبس و تبعید علمای بزرگ و... دست یازید، درّی همچنان پیشاپیش ستایشگران وی بود و با زبان و قلم خود، اقدامات وی و وزیرانش را تحسین می نمود و با کارگزاران او روابطی استوار داشت. یک بار در مجلسی خصوصی که نزدیک بیست تن از علما و مدرّسان، از جمله مرحوم درّی، حضور داشتند؟، یکی از استادان حکمت صدرایی، شاید به قصد گوشه زدن به آن مرحوم، شروع کرد به خواندن قطعاتی از آثار صدرا در مذمّت علمایی که شاهان ظالم را تأیید می کنند. این هم ترجمه بخشهایی از آنچه که او از کتابهای صدر المتألهین نقل کرد:

نکوهشهای صدرا از عالمانِ ستایشگرِ شاهان

پناه بر خدا از آن بدکرداری که دانش او فقط بر سر زبان وی است و دلش نادان. خواهان برتری بر همگنان است تا به شاه تقرب جوید و نزد عوام شهرتی به دست آرد. هیچ فتنه ای در دین و هیچ خللی در عقاید مسلمین نیست مگر منشأ آن، مخالطت عالمان-عالمان ناکامل-با حکّام دنیا و شاهان است.(10)
جاهل عالم نما و منافقی که خود را به لباس اهل علم درآورده، عادت و شیوه اوست که با شاهان ستمکار و فرمانروایان بیدادگر، همپشتی می نماید؛ و آنان را در بیدادگری ها کمک می کند؛ و سخنان دروغ و کارهای ستمگرانه ایشان را تأیید می نماید. زیرا با تقرّب جستن به آنان است که به هدفهای دنیوی خود-یعنی مال و مقام و شهرتی که علم را برای رسیدن به آنها آموخته-نایل می گردد؛ روشن است که تقرب جستن به ایشان و کسب مقام در دستگاه آنان، ممکن نیست مگر با همپشتی ایشان و کمک به آنان در بیدادگری ها و ستمگریها و دروغگویی های ایشان.(11)
اکثر عالمانِ بی علم از یاد خدا غافل بوده اند. اگر ذره ای نور معرفت در دل ایشان تابیده می بود، کجا درِ خانه ستمگران و اهل دنیا را قبله خود می ساختند و همیشه با نفس و هوی نرد محبت می باختند؟
همچنین است حال آنها که خود را از علما می شمارند؛ و روی از جانب قدس و یقین گردانیده، متوجه محراب درگاه شاهان شده اند؛ و ترک اخلاص و توکل کرده، طلب روزی و توقع از دیگران می نمایند. چون اخلاص و توکل به خدا را ترک کردند، خدا ناگزیرشان ساخت که رو به درگاه شاهان آرند؛ و طلب حق و یقین را رها کنند و کمر به خدمت هوی وهوس و فرمانبرداری از تبهکاران و مصاحبت فاسقان بندند. (12)
عالمان تا وقتی با شاهان نیامیزند، امانتداران پیامبران در میان بندگان خدایند؛ و چون با ایشان آمیختند، به پیامبران خیانت کرده اند؛ پس از ایشان بپرهیزید و کناره گیری نمایید-حدیث نبوی(ص) صدرا پس از نقل حدیث مذکور می نویسد: این امر (آمیختن عالمان با شاهان) فتنه ای بزرگ برای عالمان، و افزاری استوار برای تسلط شیطان بر ایشان است؛ ویژه عالمانی که سخنی شیرین و بیانی مقبول برای عامه دارند. زیرا شیطان هماره ایشان را وسوسه می کند که پیوستن تو به شاهان، و موعظه هایت برای ایشان، آنان را از ستمگری باز می دارد و به اقامه شعائر دینی کمک می کند. تا هنگامی که این عالمان را در این پندار می افکند که پیوستن به ستمگران از تکالیف دینی است.
حذیفه-از یاران پیامبر(ص)-گفت: از جای وقوع فتنه ها بپرهیزید. گفتند: مقصود کجاهاست؟ پاسخ داد: آستانه خانه فرمانروایان، بر حکمرانان وارد می شوید؛ و سخن آنان را به دروغ تصدیق می کنید و آنچه را (از خوبی ها) در آنان نیست بر زبان می رانید (وانمود می کنید که در آنان هست.) و سفیان گفت: در دوزخ جایی است که در آن، جز فقیهانی که به دیدار شاهان روند، مقیم نباشند.
ابوذر نیز گفت: به شاهان نزدیک مشو که بیش از آنچه از دنیای ایشان به دست آری، از دین خود از دست می دهی.(13)(پایان نقل از صدرا)
شنیدن این سخنان بر آقا ضیاء الدین گران آمد؛ و برای دفاع از خود، متوسل به این عذر شد که: چند سال قبل هم مراجع تقلید-سید ابوالحسن اصفهانی و حاج شیخ عبدالکریم حائری و میرزا حسن نائینی-به حمایت از رضاشاه اعلامیه دادند و سید ابوالحسن، در نامه به حاج آقا نورالله، وی را از مخالفت با شاه برحذر داشت؛ و به جلب همراهی شاه دعوت کرد؛ و ازاین که ما بین مقام سلطنت و روحانیان سوء تفاهمی به وجود آید، اظهار نگرانی نمود.(14)
در پاسخ آقا ضیاء الدین گفته شد: اینها که تو می گویی مربوط به سالهایی است که هنوز شاه ضدیت خود را با روحانیان و شعائر دینی آشکار نکرده بود. اما در حال حاضر هرگونه تأیید شاه، درخور مذمت هایی است که صدرالمتألهین کرده. در اینجا آقا ضیاء الدین شروع به بدگویی از صدرا کرد؛ و بخشی از تهمتهایی را که دشمنان صدرا به او زده بودند؛ بازگو کرد و گفت: «من می خواهم ایرادهایی را که به صدرا گرفته اند، جمع آوری کنم...» و با این گونه سخنان می خواست توجه حاضران را از گفته های صدرا که در مذمت او بود، منصرف نماید.
پس از این ماجرا نیز ادعای خود علیه صدرا و دیگران را مطرح کرد؛ و کتاب خود کنزالحکمه را که مشتمل بر این دعاوی-و ضمناً ستایش های مبالغه آمیز از رضاشاه و وزیر او-بود، منتشر نمود. (15)
در مقدمه کتاب مذکور که دو سال پس از کشف حجاب اجباری و حوادث ناگوار مرتبط با آن، در سال 1316 ش انتشار یافته می خوانیم: «در این عصر فرخنده، در ظل توجهات اعلیحضرت همایون رضاشاه پهلوی خلّدالله ملکه و سلطانه، این همه آثار خیریه بنا شده؛ و این همه ترقیات گوناگون ظاهر گردیده؛ علوم و معارف ترقی شایان نموده؛ یادگار بزرگان تجدید شده؛ مساجد و مشاهد و مدارس و بقاع-که رو به انهدام نهاده بود-مجدداً ترمیم و تعمیر گردیده؛ متاع وطن رواج بی اندازه یافته؛ آثار تمدن غرب به واسطه هِمَم عالیه شاهنشاهی، به شرق سرایت نموده؛ مختصر آنکه ایران پیر، جوانی از سر گرفته... »
از این مقدمه برمی آید که ترجمه و چاپ کتابی مزبور به دستور وزیر فرهنگ وقت انجام گرفته است تا «مثل سایر کارهای خیریه، از جمله یادگار عصر فرخنده شاهنشاه معظم اعلیحضرت قدر قدرت کیوان رتبت رضاشاه پهلوی خلّدالله ملکه و ابّد الله عیشه بوده باشد.

 نام نیکو را بزرگان عمر ثانی گفته اند
این ذخیره مرد را الباقیات الصالحات

نگارنده (ضیاء الدین درّی) هم با کمال اشتیاق شروع به ترجمه (ترجمه نزهه الارواح) نمودم. چون رشته سخن بدین مقام رسید، سزاوار ندانستم که شمه ای از فضایل و شرذمه ای از فواضل این وزیر بی نظیر (وزیر فرهنگ وقت) که خدایش توفیق دهاد ذکر نکنم.

لله درّ وزیر لا نظیر له
فی الدهر حقاً و لا فی سالف الزمن
این سخن از روی اغراق گفته نشد. زیرا که می بینم که در مدت اندک، کار سالیان دراز به عمل آمده-این طفل یک شبه ره صد ساله می رود-آن قدر دانشسرا و دانشکده و دبیرستان بنا شده که عقل انسان حیران است؛ و قوه واهمه سرگردان. پایه علم و اساس معارف را چنان استوار نموده که سالیان دراز واهی و منهدم نگردد؛ و از کمال کاردانی به مرتبه ای رسیده که اگر آصف برخیا در صف احیا بودی، از خرمن تدبیر و فضلش خوشه چیدی.

و قلّما ابصرت عیناک من رجل
الا و معناه ان فکرت فی لقبه

ولی این نکته فراموش نشود «کاین همه آوازها از شه بود» اما به مفاد مثل معروف «هر رقمی را رمقی لازم است» نیات عالیه و مکنونات متعالیه اعلیحضرت همایون شاهنشاهی، از بدو جلوس میمنت مأنوس، بیش از اینها بوده، لکن

نطفه پاک بباید که شود قابل فیض
ورنه هر سنگ و گِلی لؤلؤ و مرجان نشود

چون محل را قابل و طرف را لایق دید، لئالی گنجینه خاطر را به منصه ظهور نشانید؛ و جواهر ناسفته ذهن وقّاد را نزد استاد حاذق و دانش پژوه ماهر ریخت:

خود پدید است در جهان باری
کار هر مرد و مرد هر کاری

بالجمله سخن را بدین دو بیت برای دوام دولت ابد مدت ختم می کنم و بر سر مطلب می روم:

جهان به کام و فلک بنده و ملک داعی
امید تازه و دولت قوی و بخت جوان

فتوح سوی یمین و سعود سوی یسار
سپهره پیش رکاب و زمانه زیر عنان

من قال آمین ابقی الله مهجته
فان هذا دعاء یشمل البشرا(16)

 یادآوری:

آنچه از نوشته آقا ضیاء الدین دری در ستایش رضا شاه و وزیرش نقل شد، برای تعریض به مرحوم درّی و تخطئه شیوه او دراین مورد نیست. زیرا مدح و ثناخوانی برای ارباب قدرت، در تاریخ طولانی ما منحصر به او نبوده؛ و کمتر کسی از اهل علم و فرهنگ و هنر را می توان یافت که زبان و قلم را در این راه به کار نیانداخته باشد؛ و در میان همه آنان، تنها مرحوم دری را به این جرم محکوم کردن، دور از انصاف است. هدف من از این منقولات نیز آن است که روشن شود ستایشگریهای دری چه واکنش هایی در پی داشته؛ و پاسخ او به این واکنش ها چه بوده؛ و در این میانه، چگونه برای صدرای شیرازی پرونده انتحال و سرقت تشکیل داده اند؛ و انا لله و انا الیه راجعون.

در باب شیوه آقا ضیاء الدین درّی

برای آشنایی با خلق و خوی و شیوه کار آقا ضیاء الدین دری که بیش از همه در متهم کردن صدرا به سرقت و انتحال پافشاری می کرد، دو نکته دیگر را می افزایم:

الف. پاسخ استاد مشکوه

استاد فقید سید محمد مشکوه بیرجندی در درس طبیعیات شفا که این ناچیز نیز افتخار حضور داشت، یک بار که ذکری از صدرا و استفاده او از شفا و منابع دیگر و دعاوی آقا ضیاء الدین دری در این مورد به میان آمد، گفتند: من پس از آن که اسفار را در محضر استادان درس گرفتم و خود به تدریس آن آغاز کردم، در جست و جوی کتاب هایی که صدرا مطالبی از آن گرفته برآمدم؛ و پس از دستیابی به کثیری از آن ها، حواشی ای بر اسفار نوشتم و مطالب آن را با استفاده از منابع توضیح دادم. در همین ایام یک بار به آقا ضیاء الدین دری برخوردم؛ و او را در جریان کار خودم که یافتن مآخذ اسفار و مقابله منقولات آن با مأخذ مزبور بود قرار دادم. او این مطلب را از من گرفت و چند سال بعد که دیدمش، انگار که قبلاً چیزی از من در این مورد نشنیده باشد، مدعی شد که صدرا کاری نکرده است، بجز جمع مطالبی از کتابهای گوناگون-و شروع کرد به نام بردن از پاره ای از کتابها-و مدعی شد که صدرا مطالب آن ها را انتحال کرده است. من از سخن او تعجب کردم و گفتم: بر پایه کلامی که از من گرفتی و ربودی، صدرا را محکوم می کنی و به من فخر می فروشی؟ پس آقا ضیاء خشمگین شد و پاسخی نداد. استاد مشکوه پس از آن سخنان مذکور، به تفضیل درباره آرای اختصاصی صدرا توضیح دادند تا بطلان ادعای آقا ضیاء را که می گفت: «صدرا کاری جز جمع مطالب دیگران نداشته» روشن کنند و سپس گفتند: شیوه صدرا آن است که در اکثر مباحث، پس از آن که آرای خود را با برهان استوار می نماید، سخنان بزرگانی را هم که موافق یا مخالف او هستند می آورد؛ و از آن ها در تأیید آنچه خود معتقد است بهره می گیرد. یا آن را به گونه ای تأویل می کند که با نظر و عقیده او موافق و هماهنگ در بیاید.(17)

ب. پاسخ استاد مهدی الهی قمشه ای

استاد بزرگوار مهدی الهی قمشه ای شرحی بر کتاب فصوص الحکم که به فارابی منسوب است نوشته اند. در سال هایی که شرف محضر ایشان را در می یافتیم، به خواهش ما پذیرفتند که این کتاب را در خدمتشان، درس بگیریم. در مقدمه درس سخن از شروح فصوص الحکم به میان آمد و ایشان از شرح امیر اسماعیل شنب غازانی نام بردند و گفتند: «آقا ضیاء الدین دری در سر تا سر ترجمه ای از فصوص کرده، نظر به شرح شنب غازانی داشته و در پاره ای موارد نیز خطاهای آن شارح را تکرار کرده» و این مطلب را برخی دیگر از شارحان فصوص نیز یادآور شده اند. (18) با این همه، شگفت است که در سرتاسر ترجمه آقا ضیاء، هیچ اشاره ای به منبعی که از آن استفاده کرده دیده نمی شود.
آری! بزرگواری که صدرا را به اتهام واهی نام نبردن از منابع مورد استفاده اش محکوم و مجرم شناخته، رفتار خود او این گونه است. اکنون برای این که مطلب روشن شود، دو صفحه (آری فقط دو صفحه و نه بیشتر) از کتاب او را با کتاب شنب غازانی مقابله می کنیم و داوری را به عهده خوانندگان می گذاریم. جمله های عربی که با نشانی «ش» و در جنب آن شماره صفحه آمده، نقل از شرح شنب غازانی بر فصوص است و جمله های فارسی که با نشانی «د» و در کنار آن شماره صفحه آمده، برگرفته از ترجمه آقا ضیاء الدین دری است:

مقابله ترجمه فصوص از ضیاء الدین دری با شرح فصوص شنب غازانی

و ملخصه: ان مهیه الانسان لو کانت عین وجوده، لکان العلم بالانسان هو العلم بوجوده؛ و لیس کذلک. اذکثیراً ما نتصور الانسان و لا یخطر ببالنا معنی الوجود و حیثیته.(ش 14)
حاصل دلیل او: اگر ماهیت انسان عین وجود او باشد، باید هرگاه ما علم به انسان پیدا کردیم، علم به وجود او هم پیدا کنیم، و حال آن که چنین نیست. چه بسا ما تصور انسان را می کنیم. و لکن وجود و حیثیت او به ذهن ما خطور نمی کند. (د 9)
لو کانت المهیه عین الهویه، لکان کل تصور للمهیه یستدعی تصدیقا بوجودها؛ لان تصور العقل مثلاً یکفی فی العلم بانه عقل من غیر استعانه بشیء، اذ ثبوت الشیء لنفسه بیّن، کذلک یلزم ان یکفی فی العلم یکونه موجوداً؛ لانّه عینه، علی هذا الفرض، و لیس کذلک، اذ قد یحتاج العلم به الی براهین کثیره المقدمات، و لم یبیّن استحاله کون المهیه داخله فی الهویه، مع انّ الدعوی شامله لها ایضاً، اکتفاء بالبیان الذی سیذکره فی استحاله کون الهویه داخله فیها. (ش 5-14)
اگر ماهیت انسان عین هویت او بود، لازم می آید که هر ماهیتی را که تصور کنیم، حکماً باید تصدیق به وجود او هم بکنیم، به جهت آن که تصور ماهیت-بنابراین-بعینه همان تصور وجود اوست. زیرا که اثبات چیزی برای خود آن چیز ظاهر و معلوم است، دیگر محتاج به دلیل و برهان نیست، حال آن که تصدیق به وجود انسان-بنابراین فرض-محتاج به دلیل و برهان است.
بدان که مصنف، محال بودن دخول ماهیت را در هویت بیان نکرده است؛ برای آن که اکتفا کرده است به دلیلِ محال بودنِ دخولِ هویت در ماهیت. (د 9)
لایمکن ان تکون الهویه داخله فی مهیه هذه الاشیاء؛ و الا لکان الوجود مقوّماً لا یستکمل تصور المهیه دونه، و لیس کذلک؛ اذ المهیات المعقوله یتم تصوراتها بدون الوجود و اعتباره؛ فلا یکون جزئاً لشیء منها. (ش 15)
ممکن نیست که هویت، داخل در ماهیت اشیا باشد؛ زیرا که در این صورت، لازم می آید وجود، مقوم ماهیات باشد، و تصور ماهیات، تمامیت نپذیرد مرگ با تصور وجود، و حال آن که چنین نیست؛ زیرا که ماهیات معقوله، تصورات آن ها تمامیت پیدا می کند بدون وجود و اعتبار او؛ پس معلوم شد که نمی تواند جزء آن ها باشد. (د 9 و 10)
لو کان الوجود داخلاً فی المهیه، یستحیل رفعه عن المهیه توهماً، ای لما امکن ان یتوهم رفع الوجود مع بقاء المهیه - کالواحد اذ لا یمکن ان یتوهم ارتفاع الواحد مع بقاء الاثنین و لیس کذلک. (ش 16)
اگر وجود داخل در ماهیت بود، لازم می آید که محال باشد-بر حسب توهم-رفع وجود از ماهیت؛ یعنی ممکن نبود که ما توهم کنیم نبودن وجود را با باقی بودن ماهیت. مثلاً مانند واحد واثنین، که ممکن نیست توهمِ نبودنِ واحد با بقای اثنین. و حال آن که چنین نیست. (د 10)
تلخیص هذالدلیل: انّ الوجود لو کان جزئاً من المهیه، لوجب ان یحصل لنا التصدیق بوجودها عند تصورها؛ و لیس کذلک. (ش 8-17)
حاصل دلیل آن که اگر وجود جزء ماهیت بود، واجب بود برای ما هرگاه تصور ماهیت انسان را کردیم، تصدیق به وجود او هم بکنیم؛ و حال آن که چنین نیست. (د 10)
باری اگر مایل باشید، می توانیم بقیه صفحات ترجمه آقا ضیاء الدین از فصوص را نیز در کنار شرح غازانی بگذاریم تا معلوم شود در کمتر صفحه ای از ترجمه خود، از شروح مزبور استفاده نکرده است. با این که حتی یک بار هم نامی از آن نمی آورد. آن گاه او، با این شیوه مرضیه در مراعات امانت! و عدم تعدی به حقوق دیگران! صدر المتألهین را به گناه نکرده تجاوز به حق این و آن، به محکمه و محاکمه می خواند:

 

یا ایها الرجل المعلم غیره
هلا لنفسک کان ذاالتعلیم؟

ای آن که راستی به من آموزی
خود در ره کج از چه نهی پا را؟

 نیز درباره شیوه آقا ضیاء الدین درّی:

درّی علاوه بر صدرا، کسانی دیگر از بزرگان-همچون علی قوشچی، شمس الدین شهرزوری، ملا مظفر گنابادی، امام غزالی و...-را به جرم استفاده از آثار دیگران و نام نبردن از منبع خود متهم به سرقت انتحال کرده. با این حال، خود او در پانوشت هایش بر ترجمه نزهه الارواح، و به عنوان تکمله آنچه در متن آمده، مطالب فراوانی در شرح حال حکیمان و دیگر ناموران نگاشته که مأخذ خود را ذکر نکرده. از جمله درباره ماسرجویه (ج2، ص 3) خالد بن یزید (همان) مأمون (ج 1، ص 8؛ ج2، صص 10-11) میرداماد و ابن کمونه (ج1، ص 11) مهدی عباسی، منصور عباسی (ج 2، صص 4، 8 و 9) صدرا، حکیم سبزواری، ابن رشد (ج 2، ص 163-169) صدر دشتکی، دوانی (ج2، صص 176-177) صاحب روضات، قفطی، ابن ابی اصیبعه (ج1، صص 2-3) مکتفی عباسی (ج2، ص 22) حبیش (ج2، ص 24)
ثابت بن قره، محمد بن جابر، معتضد عباسی (ج2، ص 52) ابوالصقر اسماعیل (ج2، ص 62) علی بن عیسی (ج2، صص 27-82) محمد بن زکریا (ج2، ص 92) ابوالخیر بن خمّار (ج2، صص 32-33) متی بن یونس (ج2، ص 55) ابوسهل مسیحی (ج2، صص 58-59) یحیی بن عدی (ج2، ص 60-16) بهمنیار (ج2، ص 16) راغب (ج 2، ص 69-70) خیام (ج2، ص 37) احمد سرخسی (ج2، ص 67) ابوالصلت اشبیلی (ج2، صص 80-18) ابوالحسن بن تلمیذ (ج2، ص 48) ابن عمید (ج2، ص 59) ابن مسکویه (ج2، ص 89) ابوالبرکات (ج1، صص 101-102) اسماعیل جرجانی (ج2، ص 118)...
نیز مطالب فراوانی درباره ظهور معتزله و اشاعره و علم کلام (ج2، صص 5-7) و آنچه در مقدمه ج1، درباره بلاد یونان و حکیمان آن سامان نوشته (صص 13-27)
باری جا دارد که خوانندگان محترم، با ملاحظه موارد مزبور از خود بپرسند: آیا مطالب مربوط به موضوعات یادشده را آقا ضیاء الدین دری از طریق اشراق و مکاشفه دریافته؟ یا با مراجعه به منابع و مآخذ؟ شق اول را که مسلماً نفی می کند-چون با حکمت اشراق شدیداً مخالف است!(ج1، صص 9،10) اگر هم شق دوم است که پس چرا منبع منقولات خود را معرفی نمی کند؟ آیا به گونه ای که صدرا و غزالی و... را متهم می دارد، او نیز می خواهد آن چه را متعلق به دیگران است به نام خود ثبت کند؟ همچنین اشعاری را که در مقدمه کتاب، ضمن ستایش های غلوآمیزش از رضاشاه وزیر فرهنگ وقت آورده-از جمله: نطفه پاک بباید که شود-(که تحریک شعر حافظ است: گوهر پاک بباید...) نیز بیتی از مولانا: هر که را اسرار حق آموختند... (ج1، صص 5 تا 7،10)

سخن آخر:

در کنار تهمتها و انتقادهای بی پایه مقلدان ضد صدرا به وی، آنچه روح حقیقت و روان هر حکیم و خردمندی-از جمله صدرا-را آزرده می دارد، آن است که در روزگار ما کسانی از مقلدان که صدرا عمرش را بر سر مبارزه با شیوه های آنان گذاشت، و در راه این پیکار مصائب زیادی را بر خود هموار ساخت، به جای اهتمام در نقد و ارزیابی دقیق آرای صدرا و حکیمان دیگر، می کوشند تحت عنوان عرضه و ترویج فلسفه او و نشر اندیشه های وی و دیگر بزرگان گذشته، مطالب خام و سخنان سستی را رواج دهند؛ و با هر زوری هست، آن را به اسم برترین نظریات فلسفی و بلکه تنها نظریات صحیح فلسفی به همه بقبولانند؛ و از عرضه هر چه جز آن است ممانعت نمایند؛ و با غفلت از عواملی که موجب پیشرفت علم و فلسفه در ایران، در اعصار طلائی تاریخ ما شد، با شیوه هایی ناکارآمد، به خیال خود برای اعتلای فلسفه و فرهنگ اسلامی بکوشند؛ و در حقیقت آن را هرچه بیش تر به سوی انحطاط سوق دهند. که خطاب به آنان باید گفت:

 ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی
کاین ره که تو می روی به ترکستان است

پی نوشت ها:

1-پیام فیلسوف، صص 15-32.
2
-همان، صص 2-71، 88 تا 92، 8-98.
3
-همان، صص 320-324؛ کتاب ماه فلسفه، سال 2، ش 15، صص 34-37؛ سال 4، ش 41، صص 51-54.
4
-بنگرید به: خیراتیه، آقا محمدعلی، ج2، ص 308؛ فضائح الصوفیه، آقا محمدجعفر، صص 180، 191 و در هر دو کتاب با استناد به اسفار صدرا و نقل صفحات متعددی از آن.
5
-زندگی نامه ابوالحسن شعرایی،صص 121-130.
6
-برای تفصیل بنگرید به تاریخ حکما و عرفای متأخر بر صدرالمتألهین، صص 24-23.
7
-مصنفات میرداماد، ج1، ص 597؛ لوامع العارفین، محمد خواجوی، ص 28؛ دیوان میرداماد، ص 209.
8
-مصنفات میرداماد، ج1، ص 597.
9
-شیخ فضل الله نوری، محمدترکمان، ج1، صص 321-328.
10
-تفسیر صدرا، ج6، صص 12-13.
11
-شرح اصول کافی، ج2، ص 136.
12
-رساله سه اصل، صص 16-18.
13
-تفسیر صدرا، ج3، صص 229-230؛ شرح اصول کافی، ج2، ص 236.
14
-فصلنامه فرهنگ اندیشه، س 2، ش 5، صص 283-287، 296 مقاله آیت قنبری؛ تشیع و مشروطیت در ایران، صص 189-196؛ مدرس، ج2، ص 311.
15
-کنزالحکمه، صص 157-162.
16
-کنز الحکمه، مقدمه ضیاء الدین درّی، صص 5-7.
17
-استاد مشکوه، مطالب یاد شده را، بدون تصریح به نام آقا ضیاء الدین دری، در مقدمه المحجه البیضاء، فیض کاشانی (ج1، صص 10 تا 17، 12) آورده اند.
18
-نصوص الحکم بر فصوص الحکم، حسن حسن زاده آملی، صص 221، 233 و مقایسه شود با ترجمه فصوص از ضیاء الدین دری، صص 38-37.

منابع و مآخذ تحقیق:
1
-الاسفار الاربعه، صدرای شیرازی، 9ج، قم، انتشارات مصطفوی، 1404ق.
2
-پیام فیلسوف، اکبر ثبوت، تهران، نشرعلم، 1389.
3
-تاریخ حکما و عرفای متأخر بر صدرالمتألهین، منوچهر صدوقی سما، تهران، انجمن اسلامی حکمت و فلسفه ایران، 1359.
4
-ترجمه فصوص، ضیاء الدین درّی، در ضمن کنز المسائل فی اربع رسائل، تهران، کتابفروشی خیام، 1330.
5
-تشیع و مشروطیت در ایران، عبدالهادی حائری، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1364.
6
-تفسیرقرآن، صدرای شیرازی، تصحیح محمد خواجوی، قم، انتشارات بیدار، 7ج ، 1364ش، 1361ش، 1411ق.
7
-خیراتیه، آقا محمدعلی کرمانشاهی، تحقیق سیدمهدی رجایی، 2ج، قم، انتشارات انصاریان، 1412ق.
8
-دیوان میرداماد، به کوشش احمد کرمی، تهران، انتشارات ما، 1382.
9
-رساله سه اصل، صدرای شیرازی، به تصحیح حسین نصر، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، 1340.
10
-زندگی نامه و خدمات علمی و فرهنگی علامه ابوالحسن شعرایی، مجموعه چند مقاله و رساله، تهران، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1384.
11
-شرح اصول کافی، صدرای شیرازی، به تصحیح محمد خواجوی، تهران، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1366.
12
-فصلنامه فرهنگ اندیشه، سال 2، ش 5، بهار 1382.
13
-فصوص الحکمه، لابی نصر الفارابی و شرحه للسید اسماعیل الحسینی الشنب غازانی، تحقیق علی اوجبی، تهران، دانشگاه تهران و... 1381.
14
-فضائح الصوفیه، آقا محمدجعفر بن آقا محمد علی آل آقا، تحقیق مؤسسه وحید بهبهانی، قم، انتشارات انصاریان، 1413ق.
15
-فیلسوف شیرازی و منتقدانش، اکبر ثبوت، کتاب ماه فلسفه، سال 2 ش 15، صص 9-34.
16
-کنزالحکمه، ترجمه نزهه الارواح و روضه الافراح، تألیف شمس الدین شهرزوری، مترجم ضیاء الدین دری، تهران چاپخانه دانش، 1316.
17
-لوامع العارفین، محمد خواجوی، تهران، انتشارات مولی، 1366.
18
-مجموعه ای از رسائل و اعلامیه ها و مکتوبات شیخ نوری، 2ج، محمد ترکمان، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 3-2631.
19
-المحجه البیضاء، محسن فیض کاشانی، با مقدمه سیدمحمد مشکوه، تهران، کتابفروشی اسلامیه، بی تا.
20
-مدرس، مجموعه مقالات و مصاحبه ها و اسناد و نامه ها و تصاویر، 2ج، تهران، بنیاد تاریخ انقلاب اسلامی ایران، 1366.
21
-مصنفات میرداماد، به اهتمام عبدالله نورانی، ج1، تهران، دانشگاه تهران، 1381.
22
-نصوص الحکم بر فصوص الحکم، حسن حسن زاده آملی، تهران، مرکز نشر فرهنگی رجاء، 1365.
منبع مقاله: :نشریه کتاب ماه فلسفه شماره 63، آذر 1391

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امیر المؤمنین علی علیه السلام : مَن يَطلُبِ الهِدايَةَ مِن غَيرِ أهلِها يَضِلَّ

هر كس هدايت را از كسى كه اهل آن نيست بخواهد، گمراه شود.

غرر الحكم ، حدیث 8501