Delicious facebook RSS ارسال به دوستان نسخه چاپی ذخیره خروجی XML خروجی متنی خروجی PDF
کد خبر : 231290
تاریخ انتشار : 30 دی 1396 7:35
تعداد مشاهدات : 414

عشق در هستی شناختی فلسفی از نگاه فیلسوفان مسلمان

ذره ذره هستی آمیخته با گوهر عشق، یعنی پدیده اسرارآمیز آفرینش است که از مزایای برجسته آن، پیوند میان تمام اجزای عالم هستی است. اجزایی که به مانند وجود عاشق و معشوق و به نماد حلقه های زنجیر علیت، به گونه ای به هم می پیچند که اسطرلاب اسرار آفرینش را در تجلی عاشق به معشوق و به عکس، در نظمی واحد به سوی نقطه ای واحد می نمایانند. حکیمان در حوزه شناخت هستی به وجود اخگری جوشان در نهاد موجودات معتقدند که هستی را ناآرام ساخته و تمام موجودات را در تب شوق و عشق به معشوق حقیقی به حرکت واداشته است. این مقاله با نگاه فلسفی و از منظر برخی فیلسوفان مسلمان، به تحلیل و داوری در آن پدیده شگفت انگیز نشسته و سرانجام منشأ پیدایش موجودات را در عشق به ذات الهی شناخته است. این پژوهش، تفسیر معقول از پیوند موجودات با یکدیگر و سمت و سوی حرکت آنها را نیز در «گوهر عشق و ابتهاج به حضور حضرت حق» قابل معنا دانسته است.

عشق در هستی شناختی فلسفی از نگاه فیلسوفان مسلمان

                                                                                                            جعفر شانظری

چکیده

ذره ذره هستی آمیخته با گوهر عشق، یعنی پدیده اسرارآمیز آفرینش است که از مزایای برجسته آن، پیوند میان تمام اجزای عالم هستی است. اجزایی که به مانند وجود عاشق و معشوق و به نماد حلقه های زنجیر علیت، به گونه ای به هم می پیچند که اسطرلاب اسرار آفرینش را در تجلی عاشق به معشوق و به عکس، در نظمی واحد به سوی نقطه ای واحد می نمایانند. حکیمان در حوزه شناخت هستی به وجود اخگری جوشان در نهاد موجودات معتقدند که هستی را ناآرام ساخته و تمام موجودات را در تب شوق و عشق به معشوق حقیقی به حرکت واداشته است. این مقاله با نگاه فلسفی و از منظر برخی فیلسوفان مسلمان، به تحلیل و داوری در آن پدیده شگفت انگیز نشسته و سرانجام منشأ پیدایش موجودات را در عشق به ذات الهی شناخته است. این پژوهش، تفسیر معقول از پیوند موجودات با یکدیگر و سمت و سوی حرکت آنها را نیز در «گوهر عشق و ابتهاج به حضور حضرت حق» قابل معنا دانسته است.

مطرب عشق این زند وقت سماع

 

بندگی بند و خداوندی صداع
                                        (مولانا)

واژگان کلیدی

عشق، عاشق، معشوق، وجود، خیر، کمال، وحدت.

پیشگفتار

حکیمان، عارفان و معرفت پژوهان بر این باورند که عشق در تمام ذرات عالم جاری است؛ تا بدانجا که حتی پایه هستی عالم و آدم به شمار می رود. آنان منشأ پیدایش موجودات آسمانی و زمینی را همان  عشق به معشوق یکتا می دانند و تمام موجودات را- خواه کامل و ناقص و یا با اراده و بی اراده- دارای عشقی جبلی و شوقی ذاتی به حضرت حق می شناسند و عشق عالی او را حافظ ممکنات می دانند؛ آن گونه که اگر این عشق نبود، دیگر هیچ موجودی نبود. اینان در شناخت هستی، جهان بینی توحیدی و نفی هرنوع دوئیت را با عشق اثبات می کنند؛ چراکه آفریننده موجودات با عشق ذاتی خویش در خزاین وجود را گشود و خیمه عشق را به صحرا زد و سراسر وجود را ناآرام ساخت.

واژه عشق

طوسی در تفسیر واژه عشق می نویسد: « والحب اذا أفرط سمی عشقاً.» (طوسی، 1403، 360). آن گاه که محبت از اندازه درگذرد و از حد خود فزون شود، عشق نامیده می شود. عشق به معنای شدت حب و برگرفته از «عشقه» است و آن گیاهی است که هرگاه به دور درخت پیچد، آب آن را می مکند و رنگ آن را زرد کند و برگ آن را ریزد. (التهانوی، 1996، ص 1118).

علامه طباطبایی در حاشیه بر اسفار ملاصدرا چنین می نگارد:

عشق در عرف خاص مرادف حب است و به معنای پیوند و ارتباط ویژه میان موجود ذی شعور و چیز زیبا، از آن جهت که زیباست؛

به گونه ای که عاشق به هنگام جدایی میل بدان و به هنگام وصول از فراق آن ابا دارد. (ملاصدرا، 1404، ص 152).

حکیمان عشق را عین وجود و وجود را عین عشق دانسته و هردو را عین حسن و ظهور وجود انگاشته اند. از این رو، حقیقت عشق فراتر از شرح و بیان گفتاری و اصول ترجمان است.

هرچه گویم عشق را شرح و بیان

 

چون به عشق آیم خجل گردم از آن

گرچه تفسیر زبان روشن گر است

 

لیک عشق بی زبان روشن تر است
                                             (مولانا)

عشق در انسان، عالی ترین پدیده روانی و درونی خوانده می شود و روشن است که پدیده های روانی را نمی توان با چشم سر دید؛ مانند لذت روانی یک دانشمند در حل مشکلی علمی، به واقع این پدیده برای هرکس به نفسه قابل دریافت است و برای دیگران از راه مشاهده حالات و عوارض آن ادراک می شود. (جعفری، 1378، ص 48 و 49).

پدیده عشق در انسان، نیرومند ترین عاملی است که پیله خودی را انداخته، جان آدمی را می گستراند و بسان ذره بینی سبب تمرکز پرتوهای پراکنده آفتاب و درنهایت ایجاد آتشی سوزان و فروزان می گردد. همچنین عشق، نیروهای درونی و بیرونی عاشق را در یک نقطه گرد می آورد و او را از تمامی قید و بندهای کاهنده هستی می رهاند.

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

 

چه کنم! حرف دگر یاد نداد استادم

من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق

 

چارتکبیر زدم یک سره بر هرچه که هست
                                             (حافظ)

ابن سینا می نویسد: «والعشق الحقیقی هوالابتهاج بتصور حضره ذات ما و الشوق هو الحرکه الی تتمیم هذا الابتهاج...» (ابن سینا، 1403، ص 359). عشق راستین، همان شادمانی به دریافت حضرت ذات چیزی است و شوق، حرکت برای تمام کردن آن شادمانی و ابتهاج است. بنابراین عشق، ابتهاج، شوق و حرکت است. از این رو، شوق در خداوند راه ندارد؛ چراکه شوق، حرکت است و در او هیچ گونه حرکتی نیست. او عاشق ذات خود و معشوق ذات خود است و یا به بیانی دقیق تر، عشق و عاشق و معشوق مطلقاً فقط اوست و این همان اتحاد عاشق و معشوق و عشق در عرفان است.

فارابی و عشق

فارابی می نویسد: «ماتقول فی الذی عندالحق [من الحق تعالی عن الحق] و هنالک صوره العشق فهو معشوق لذاته و ان لم یعشق». (فارابی، 1405، ص 69). چه گویی در منزلت آن امری که نزد حق و از حق تعالی است و آن فعلیت و حقیقت عشق است؟ حق تعالی عاشق و معشوق لذاته است، چه معشوق برای غیر خود باشد و چه نباشد. هرچند چنین نیست که معشوق غیر نباشد؛ زیرا او دائم الفضل است و قطع و امساک فیض ازلاً و ابداً از او معقول نیست. به همین رو، او لذاته معشوق خود و معشوق تمام موجودات است؛ از آن رو که همه موجودات فیض او و هریک پرتوی از شعاع وجود نورانی او و قائم به اویند و از همین روی ذاتاً عاشق اویند.

بنابراین چون عشق حقیقی فقط در ذات حق تحقق دارد و انفکاک معلول از علت تامه و انقطاع فیض از مفیض تام و فیاض علی الاطلاق معقول نیست، عشق و حب به ذاتش، عین تجلی فعلی و فیض اوست و همین عشق، منشأ ظهور و پیدایش موجودات و کثرات وجودی است و منبع جاودانگی و بقای وجود.

ابن سینا و عشق

فالواجب الوجود معقول، عقل او لم یعقل، معشوق، عشق او لم یعشق. (ابن سینا، 1363، ص 18 و19).

فاذن الموجودات اما ان یکون وجودها بسبب عشق فیها و اما ان یکون وجودها و العشق هوهو بعینه فتبین ان الهویات لاتخلو عن العشق. (ابن سینا، 1400، ص 378).

شیخ الرئیس در رساله عشق، از فلسفه رایج مشآء فاصله گرفته و در آنجا آورده است که عشق در همه موجودات جاری است و حب بقا در دل همه آنها نهفته است و همه خواهان بقایشان هستند. او اصل و ریشه بقاست و همه به سوی او می روند. حقیقت عشق، علت ایجاد و سرچشمه همه فیوضات است، وی می گوید: «والاول عاشق لذاته عشق من غیر اولم یعشق، ولکنه لیس لایعشق من غیره بل هو معشوق لذاته من ذاته و من اشیاء کثیره غیره». (ابن سینا، 1403، ص 359). از آغاز، او عاشق ذات خود و معشوق دیگران واقع نشود، بلکه او از ذات خود معشوق ذات خویش و معشوق چیزهای بسیار دیگر است.

ابن سینا در بیان مراتب ابتهاج و عشق در موجودات و جواهر عقلی، نخستین مرتبه ابتهاج را مرتبه ذات واجب می داند که کامل ترین مرتبه ابتهاج است. زیرا هرچه دریافت، کامل تر و شدیدتر باشد، عشق به آن نیز کامل تر است. بدین رو، دریافت واجب تعالی کامل ترین دریافت هاست.

بنابراین، او هم عاشق و هم معشوق خویش است و معشوق غیر خود نیز واقع می شود.

سهروردی و عشق

محبت چون به غایت رسد، آن را عشق خوانند: «العشق محبه مفرط». عشق خاص تر از محبت  است؛ چراکه همه عشق محبت باشد، اما همه محبت عشق نباشد. عشق بنده ای است خانه زاد که در شهرستان ازل پرورده شده و سلطان ازل و ابد شحنگی کونین بدو ارزانی داشته است و این شحنه هر وقتی برطرفی زند و هر مدتی نظر بر اقلیمی افکند. در منشور او چنین نبشته است که در هر شهری که روی نهد، می باید که خبر بدان شهر رسد، گاوی برای او قربان کنند که «... ان الله یامرکم ان تذبحوا بقره...» (بقره، 67) و تا گاو نفس را نکشد، قدم در آن شهر ننهد و بدن انسان بر مثال شهری است؛ اعضای او کوی های او و رگ های او جوی هاست که در کوچه رانده اند و حواس او پیشه وران اند که هریکی به کاری مشغول اند و نفس، گاویست که درین شهر خرابی ها می کند و او را دو سر است؛ یکی حرص و یکی امل، و رنگی خوش دارد؛ زردی روشن است فریبنده [و] هرکه درو نگاه کند، خرم شود: «صفراء فاقع لونها تسرالناظرین.» (بقره، 68)، نه به آهن ریاضت زمین بدن را بشکافد تا مستعد آن شود که تخم عمل درو افشاند، نه به دلو فکرت از چاه استنباط آب علم می کشد تا به واسطه معلوم به مجهول رسد. پیوسته در بیابان خودکامی چون افسار گسسته می گردد. (سهروردی، 1372، ص 286 و 291- 289).

ملاصدرا و عشق

«اعلم ان الله سبحانه قد قرر لکل موجود من الموجودات العقلیه و النفسیه والحسیه و الطبیعیه کمالا

و رکزنا فی ذاته عشقا و شوقا الی ذلک الکمال و حرکه الی تتمیه..» (ملاصدرا، 1404، 148).

خداوند برای تمام موجودات- اعم از عقلی، نفسی و طبیعی- کمالی را مقدر ساخته و در درون هر موجود عشق و شوق به آن کمال و حرکت بدان سو را نهاده است. او عشق بدون شوق را به موجودات عقلی که از تمام جهات فعلیت دارند، اختصاص داد، اما در سایر موجودات بدون کمال که دارای قوه و استعدادند، عشق را به همراه  شوق ارادی و یا شوق طبیعی در آنها نهاد که این مرتبت بندی مبتنی بر تفاوت درجات وجودی آنهاست. خداوند سرانجام حرکتی که با میل و گرایش ذاتی موجودات هماهنگ است، در آنها پدید آورد که این گرایش و انگیزش یا نفسانی و یا جسمانی است و در جسمانی نیز یا کیفی یا کمی و یا مکانی است. راز این گونه آفرینش نیز در آن است که وجود تماماً خیر و واحد بسیط است، بی هیچ نوع اختلاف و تفاوت، مگر تفاوت در کمال و نقص و شدت و ضعف، و پایان هر موجود، کمال و شدت در وجود است.

از این رو، هیچ موجودی بی بهره از محبت و عشق الهی و  عنایت ربانی نیست. چراکه اگر جز این باشد، بیهودگی و هلاکت را درپی خواهد آورد، درحالی که هیچ چیز در آفرینش لغو و بیهوده و بی هدف نیست. بنابراین هریک از موجودات، عاشق و وجود و کمالات وجودی اویند از عدم و هرگونه نقص گریزان. پس عشق به اوست که موجود را وجود، حفظ و دوام می بخشد و عشق است که سرچشمه جود وجود است و هیچ موجودی از آن تهی نیست.

ملاصدرا می نویسد: «اعلم ان قدماء الفلاسفه ذکروا وجهاً آخر لمیا عاما فی هذا المطلب فقالو: ان جمیع الهویات و الموجودات کما لم یکن وجودها من ذاتها بل من عللها الفایضه فکذلک کمالاتها مستفاده من تلک العلل... و العنایه الربانیه ... ان یکون فی کل موجود عشق لیکون بذلک العشق حافظا لما حصل له... فیکون ذلک سببا للنظام الکلی و حسن الترتیب... و هذاالعشق الموجود فی کل واحد من اعیان الموجودات» (همان، ص158) هیچ یک از موجودات ممکن، وجود به نفسه ندارند، بلکه وجود آنها از ناحیه علل افاضه می شود و همین گونه کمالات موجودات نیز از علل افاده می گردد و روشن است که در علل، قصد به ایجاد معلول نیست، چراکه عالی به سافل التفات ندارد. از این رو، باید به مقتضای حکمت الهی و عنایت ربانی و حسن تدبیر او، در هر موجود عشقی باشد و بلکه عین عشق، تا بدین رو موجود محفوظ و باقی باشد و به کمالات رسد. بنابراین عشق است که علت وجود و بقاست.

ملاصدرا در ع بارتی دیگر از طریق برهان لمی، وجود عشق را در موجودات اثبات می کند: «ان الوجود حقیقه واحده فی الکل متفاوت بالاتم و الانقص... و قد ثبت ایضاً ان الوجود خیر لذیذ فکل واحد یعشق ذاته و کمال ذاته لکن کمال ذاته یتم بعلته... ینحفظ کل معلول بعشق علته و ینتظم کل ساف بعشق مافوته...» (همان، 158 و 159).

وجود، یک حقیقت واحد است که تفاوت در آن، به اتم و انقص، شدت و ضعف و تقدم و تأخر وجودی است. از این رو، حقیقت معلول از سنخ حقیقت علت است و وجود معلول نیز به علتش وابسته و عاشق. در این گونه از وجود که وجود و کمالش به علت و مفیض وجودش تعلق دارد، علت از یک سو مفیض وجود و از دیگرسو مفید کمال اوست، گرچه نمی تواند قاصد او باشد چراکه علت بر معلول برتری دارد. اما علت نیز عاشق ذات و عاشق کمالات وجودی خود است و از آن جهت که ذات علت به عینه، همان وجود، کمال و تمامیت معلول است و معلول از لوازم و تجلیات کمالات اوست، هر معلول، به عشق علتش باقی است؛ چه آنکه هرسافلی به عشق مافوق خودش وجود و بقا می یابد. به گونه ای که اگر میان عالی و سافل وجودی، ارتباط عاشقانه نباشد، وجود سافل موجود نیست و نظام وجودی تحقق نمی یابد. درنتیجه عشق در هر معلول، همان عشق به علت وجودی اش است و براثر این عشق و ارتباط عشقی، هویت معلول باقی می ماند: «لولا عشق العالی لانطمس السافل». البته این عشق همچون وجود، دارای مراتب است؛ یعنی همان گونه که وجود ضعیف از وجود قوی تجلی می یابد و پدیدار می شود و در سیر نزولی وجود، به انزل مراتب وجود منتهی می گردد، در هر عشقی اسفلی نیز تجلی عشق اعلی است تا در سیر صعود، به عشق عالی اعلای وجود که عشق واجب به ذاتش است، بیانجامد.

صدرالمتألهین در پایان فصل شانزدهم ذیل «بیان طریق آخر فی سریان معنی العشق فی کل الاشیاء» می نویسد: «وعلم بما قررنا ان العشق سارفی جمیع الموجودات علی ترتیب وجودها... فالعشق والشوق سببس وجود الموجودات علی کمالاتها الممکنه لها و سبب دوامها و لولا العشق والشوق ما امکن حدوث حادث للعالم الجسمانی و لاتکون متکون فی عالم الکون و الفساد» (همان، ص 160).

علامه طباطبایی در شرح این بیان می گوید: واژه عشق در فهم و ذهن عمومی مردم، درخصوص پیوند و ارتباط میان دو موجود نر و ماده به کار می رود و آن عبارت است از علاقه به وقاع. اما در فهم خواص مرادف است با کلمه «حب»، یعنی ارتباط ویژه میان موجود دارای شعور و یک چیز زیبا، از آن جهت که زیباست، به گونه ای که عاشق نمی خواهد از معشوق جدا گردد، آن هنگام که او را یافت و به سوی او می رود در آن هنگام که نیافته است. سپس می نویسد: «ولما کان کل جمال و حسن و خیر و سعاده راجعه الی الوجود... وجب الحکم بکون الحب ساریا فی الموجودات سواء قلنا بسریان الحیاه و الشعور فیها او لم نقل». (همان، ص 152 و 153).

از آنجا که تمام زیبایی، نیکی، خوبی و سعادت به وجود بازمی گردد و در تمام موجودات تعلق عشقی هست، باید چنین داوری کرد که در تمام موجودات حب و  علاقه جاری است، اعم از اینکه موجود دارای حیات و شعور باشد یا فاقد آن. از این رو، آگاهی و شعور، خارج از مفهوم حب است. بنابراین سخن ملاصدرا که گوید «اثبات عشق در چیزی که فاقد حیات و شعور است، یک نام گذاری بیش نیست»، جای تأمل و اشکال دارد. چراکه علم و شعور بیرون از معنای حب است. از همین روی، علامه طباطبایی در پایان عبارت خود می انگارد:

و من هنا یظهران العلم و الشعور خارج عن مفهوم الحب... فقوله: «ان اثبات العشق فی شیء، بدون الحیاه و الشعور فیه کان مجرد تسمیه» لا یخلو من نظر. (همان، ص 153).

نگارنده بر آن است که برمبنای اصل فلسفی، این باور ملاصدرا که «وجود مساوق با شعور» است و شعور در تمام موجودات وجود دارد، صحیح است و قرآن کریم نیز این اصل را تأیید می کند: «وان من شیء الا یسبح یحمده و لکن لاتفقهون تسبیحهم..» (اسراء، 44)؛ «ولله یسجد ما فی السماوات و ما فی الارض» (نحل، 49)؛ زیرا عشق، حیات و شعور عین وجود است. از این رو می باید گفت اثبات آن بدون شعور، یک نام گذاری بیش نیست. براساس همین باور است که ملاصدرا عشق در هیولا را با توجه به وجود هیولا- اگرچه به وجود ضعیف- اثبات کرده که ما در عشق بسایط بدان خواهیم پرداخت. باری، سخن علامه طباطبایی به لحاظ مفهوم و معنای واژه عشق- که غیر از مفهوم و واژه شعور است- شاید صحیح باشد، اما ازنظر مصداق و واقع این گونه نیست؛ از آن رو که هیچ وجودی تهی از شعور نیست و هیچ وجودی خالی از عشق، بلکه بهتر است بگوییم عشق به معنای جذب و انجذاب و کششی است که به سوی مطلوب و محبوب صورت می گیرد، خواه غریزی و طبیعی باشد و خواه ارادی و اختیاری. بنابراین آگاهی و اراده در مفهوم عشق، وجود ندارد و اگر می بینیم درمورد انسان عشق با علم و ادراک و اراده است، این لزوم برحسب مصداق است و چنین می نماید که همواره عشق باید مقارن با اراده و ملازم باشعور باشد؛ درحالی که این گونه نیست.

علامه طباطبایی در تفسیر آیه 165 سوره بقره می نویسد:

من المعانی الوجدانیه التی عندنا معنی نسمیه بالحب... و یستنتج من جمیع ما، مرّ: اولاً ان الحب تعلق وجودی و انجذاب خاص بین العله المکلمه او ما یشبهها و بین المعلول المستکمل او ما یشبه... و ثانیاً ان الحب ذو مراتب مختلفه: من الشده و الضعف فانه رابطه وجودیه و الوجود مشکله فی مراتبه (طباطبایی، 1973، ج1، ص 409- 412).

ما انسان ها در باطن خود حقیقتی را احساس می کنیم که آن را «عشق و علاقه» می نامیم؛ احساس وجودی که در تمام موارد به صورت اشتراک معنوی به یک معنا به کار می رود. وی سپس می افزاید: اولا عشق و علاقه، یک ارتباط وجودی است. نوعی انجذاب خاص بین علت و معلول و هرآنچه مشابه آن دو است. دوم اینکه، چون عشق یک رابطه وجودی و وجود مشکک است، عشق نیز دارای مراتبی است متفاوت از حیث شدت و ضعف. سوم آنکه، خداوند متعال از هرجهت واجد عشق و محبت است؛ چراکه واجد تمام کمالات و معطی کمال است. چهارم اینکه، چون حب پیوند وجودی میان موجودات است و روابط وجودی خارج از خود وجود نیست، در ذات هر موجودی محبت و عشق نهفته است و آخر آنکه عشق و محبت، حقیقتی ساری در تمام موجودات عالم است.

صائن الدین اصفهانی در رساله ضوءاللمعات چنین می نگارد: در حدیث آمده که چون داود پرسید از خدای متعال که «خلق را از برای چه آفریدی» خداوند فرمود: «کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعراف: من گنج پنهان بودم؛ دست داشتم که ظاهر شوم. پس خلق را از برای آن آفریدم که ظاهر گردم و شناخته شوم». وی معتقد است: طبق معنای این حدیث، خداوند برای اظهار هستی و ابراز آفرینش، نخستین نسبتی که برای خود آورده، عشق و دوستی است؛ زیرا او دوست داشت که شناخته شود و برپایه همین عشق، آفرینش را آغاز کرد، از این رو آفرینش بر بنیاد عشق است. او برای اثبات این گفته، افزون بر آیات و روایات، معتقد است هرنوع حرکتی که در کتب حکما به اثبات رسیده، ناچار دارای مبدئی است که آن را می توان نوعی میل به شمار آورد. برهر میل نیز همواره یک نیرو حاکم است و این نیرو در موجودات، عشق است.

طبایع جز کشش کاری ندانند

 

حکیمان این کشش را عشق خوانند

 

 

(دینانی، 1380، ص 66- 64).

   

ذره ای نیست به عالم که در آن عشقی نیست

 

بارک الله که کران تا به کران، حاکم اوست

 

 

                                        (همان، 58)

 

عشق در بسایط

جسم خاک از عشق برافلاک شد

 

کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشق جوشد بحر را مانند دیگ

 

عشق ساید کوه را مانند ریگ
                     (جعفری، 1378، ص 18)

ابن سینا در رساله عشق معتقد به سریان نیروی عشق در سراسر جهان هستی است. وی آن را در همه هویات (موجودات) چه بسایط و چه مرکبات چه جاندار و چه بی جان، چه مادیات و چه مجردات، از ضعیف ترین درجه وجود، یعنی ماده المواد یا هیولای اولی گرفته تا قوی ترین مرتبه آن، یعنی حضرت واجب الوجود ساری و جاری می داند که البته این عشق دارای مراتب است.

وی می نویسد: «ان کل واحد من هذه الهویات البسیطه الغیر الحیه قرین عشق غریزی لایخلو عنه البته و هو سبب له فی وجوده» (ابن سینا، 1400، ص 379).

بسایطی که دارای حیات نیستند عبارت است از: هیولا، صورت و اعراض. در تمام آنها از نظر وجود، عشق ساری است و هریک آنها از عدم مطلق گریزان اند. از این رو، هیولا اشتیاق به صورت دارد؛ زیرا موجودیت خود را در داراشدن آن می داند. براساس همین عشق به صورت در فعلیتش، هرگاه از صورتی عاری و جداشود، بی درنگ مبادرت به صورت دیگر می کند. درصورت نیز عشق غریزی نهفته است؛ زیرا وجود خود را ملازم با محلش می داند و در بقا نیز خود را ملازم کمالاتش می شناسد، از این رو وجوداً و در بقا عاشق غیرخود است: «واما الا عراض فعشقها ظاهر بالجد فی ملازمه الموضوع ایضاً» (همان، ص 379).

عشق در اعراض نیز ظاهر و روشن است؛ زیرا ملازم و عاشق موضوع خودند. بنابراین هیچ یک از بسایط عاری از عشق غریزی نیستند، بلکه ذره ذره عالم سراینده نغمه عشق توحیدی اند و حکمت بالغه الهی چنین اقتضا کرد که این عشق غریزی درنهاد همه موجودات ممکن به ودیعت نهاده شود تا خود را از نقصان به کمال و از شرور به خیرات رسانند.

نقد ملاصدرا برکلام ابن سینا

ملاصدرا پس از نقل کلام پیش گفته از ابن سینا می نویسد:

ولایخفی علی احد من الا ذکیاء ان کلامه هذا فی غایه الضعف و القصور... اذالهیولی جوهر قابل لافعل لها اصلاً و لیس من قبلها اقتضاء و طلب الا القبول والطاعه و قد اشرنا سابقاً الی ان الهیولی فی ذاتها عباره عن نفس قوه الشوق و العشق و قبولهما لا انها مشتاقه او عاشقه بالفعل الی شیء والا لکانت صوره بالفعل لاهیولی (ملاصدرا، 1404، ص 155).

هیولا جوهر قابل است و فاقد هرگونه فعلیت. بنابراین از ناحیه آن، هیچ اقتضا و طلبی جز قبول و پذیرش وجود ندارد و سخن ابن سینا در عشق صورت به محل خودش و ملازم با محل بودن نیز بیانی علمی و برهانی بر اثبات عشق درصورت نیست، بلکه کلام او مصادره ای است؛ زیرا تحقق و قیام صورت درمحل، دلیل بر وجود عشق درصورت نیست. همچنین ادعای او بر ثبوت عشق عرض به موضوع نیز کلامی علمی نیست؛ چراکه اگر هرملازمه بین دو موجود به معنای عشق تفسیر شود، تمام لوازم ماهیات، نسب و اضافات، از عاشقان به موصوف های خود خواهند بود و حال آنکه این گونه نیست. بنابراین در کلام ابن سینا، هیچ دلیلی بر وجود عشق در بسایط وجود ندارد و آنچه الهیون در سریان عشق در تمام موجودات اثبات کرده اند، عشق و شوق به ذات و کمالات ذات است، نه به مادون که ناقص تر و پایین تر در وجود است، مگر بر سبیل تبعیت و بالعرض. از این رو، آنچه شیخ در عشق هیولا، صورت و عرض آورد، گفته ای علمی نیست، جز اینکه مرادش عشق بالعرض باشد.

نقد علامه طباطبایی برکلام ملاصدرا

علامه طباطبایی در تعلیقه خود برعبارت ملاصدرا در کتاب اسفار، عشق عرض به موضوع را اثبات می کند:

و فیه اولا: انه لزوم خاص و هو التعلق الخاص بالکمال و التمام... و الاعراض من مراتب وجودالجوهر و هو کمالها و تمامها فتعلقها به تعلق بالکمال و هوالحب. و ثانیاً: ان ماذکره من لوازم الماهیات امور اعتباریه لاوجودلها... (همان، ص 156)

لزومی که در بحث عشق مطرح است و ابن سینا از آن برای عشق اعراض و صور بهره برده، لزوم خاص است که میان عرض و موضوع وجود دارد و آن تعلق خاص و عشق به کمال است. اعراض نیز از مراتب وجودی جوهرند و این گونه وجود نیز کمال برای جوهر است. از این رو، تعلق اعراض به جوهر به نحو تعلق کمالی است که همان حب و عشق است. از سویی قیاس به سایر نسب و اضافات و لوازم ماهیات نیز صحیح نیست؛ زیرا لوازم ماهیات امور اعتباری اند که وجودی برای آنها نیست و نسب و اضافات نیز اعتباریات اند که همانند لوازم ماهیات وجود ندارند و اگر از سنخ وجودات ربطی باشند، همانند سایر وجودات نفسیه دارای حب اند.

نگارنده نیز براین باور است که عشق در موجودات به گونه ای است که در هرموجود اشتیاق به مرتبه ای عالی و کمال برتر وجود دارد و این عشق برحسب نظام علی و ترتیب وجودی، در تمام موجودات و سراسر هستی شکل گرفته است. همان گونه که ملاصدرا در کتاب اسفار (ج7، فصل16) تحت عنوان «فی بیان طریق آخر فی سریان معنی العشق فی کل الاشیاء» آورده اند؛ تمام اشیا عشق به حق تعالی دارند و مشتاق لقای اویند، اما عشق موجود عالی به سافل نیز بر «اصل سنخیت علت و معلول» و اینکه «علت تمام معلول است» تفسیر می شود. بنابراین عشق ذاتی علت بو خود، عشق به معلول نیز هست. به بیان دیگر، علت مفیض و مفید وجود، گرچه به معلول شوق ندارد و قاصد آن نخواهد بود، لامحاله عاشق خود و عاشق کمالات خود است و کمال در ذات علت، همان معلول است و معلول از لوازم تمامیت علت است؛ آن سان که اگر میان عالی و سافل در وجود، این گونه از ارتباط عشقی نبود، هیچ موجودی محفوظ نمی ماند و هیچ نظام وجودی تام نمی شد. بنابراین سخن علامه و ابن سینا در بحث عشق به صواب است، گرچه ممکن است عبارات ابن سینا در رساله عشق از نظر برهان منطقی فاقد بیان باشد. افزون بر این، ملاصدرا نیز در بحث اثبات عشق در هیولا، برای هیولا وجود ضعیفی قائل است و چون وجود را از سنخ واحد می داند، احکام سایر موجودات را که همان شعور و عشق است، بر وجود ضعیف هیولا جاری می داند.

نگارنده نیز برآن است که هیولا در مقایسه با صورت در نظام فلسفه ارسطو، موصوف به قابل شده است، اما با دقت نظر درمی یابیم که هر قابلی در قابلیت خود نیز فاعل است؛ یعنی قابلیت محض در وجود منهای نوعی از فاعلیت، معنا ندارد. از این رو، هیولا در مرتبه قوه، مرتبه ای از فعلیت را داراست که همان فعلیت در قوه است و این فعلیت نقش فاعلیت در قبول را دارد. بنابر همین، اینکه ملاصدرا می گوید هیولا جوهر قابل است و هیچ فعلیت ندارد و فاقد اقتضا و طلب است، به نظر تام نیست. از همین روست که ابن سینا می نویسد: «فاما الهیولی.. متی عریت عن صوره بادرت الی الاستبدال عنها بصوره اخری اشفاقا من ملازمه العدم الطلق اذ من الحق ان کل واحد من الهویات نافر بطبعه عن العدم المطلق هرگاه هیولا از صورتی عاری و برهنه گردد، بی درنگ برای جایگزین آن، به صورت دیگر مبادرت می جوید؛ زیرا از ملازمت با عدم محض بیم و خوف دارد. بنابراین حق این است که طبیعت هریک از هویات موجودات، از عدم محض نفرت دارد. پس این خود دلیل بر وجود شوق و عشق در هیولاست. از این روی، هریک از ماده و صورت به دلیل جزء و شریک العله بودن مشتاق اند تا به کمال لایق خود برسند و این شوق ذاتی به کمال، دلیل بر وجود عشق را در تمام موجودات و از جمله بسایط اثبات می کند.

اما در عشق عرض به موضوعش، اولاً موضوع عرض، همان جوهر است و بنا بر باور ملاصدرا وجود عرض از مراتب وجود جوهر است. بنابراین وجود اعراض عین تعلق، ارتباط و وابستگی به وجود جوهری است که موضوع آنهاست. وجود جوهر نیز مرتبه کامل تر و تمام تر وجود عرض است و عرض نیز مرتبه نازل تر جوهر خویش. نتیجه اینکه وجود اعراض، عین تعلق و ارتباط به کمال بوده و چون هر موجودی عاشق و شایق کمال خود است، عرض نیز عاشق جوهرش است (جوهر مرتبه کمال عرض است؛ هر موجودی عاشق کمال خویش است؛ پس عرض عاشق جوهر است).

بدین ترتیب، تلاش و جدیت اعراض در ملازمت و همراهی با جوهر که ابن سینا آن را در ثبوت عشق عرض به جوهر بیان داشت، دلیلی است بر وجود این عشق، نه علت آن. بنابراین ادعای وضوح و ظهور عشق به جوهر که ابن سینا برآن انگشت می نهد، خالی از ایراد است.

ملاصدرا پس از نقل کلام قدما و سخن فخر رازی در اثبات عشق هیولا به صورت، چنین می نویسد: «واذا تمهدت هذه الارکان و الاصول و تقررت هذه الدعاوی التی بعضها بینه و بعضها مبینه..فنقول: اما اثبات الشوق فی الهیولی الاولی فلان لها مرتبه منالوجود و حظامنالکون...» (ملاصدرا، 1404، 283-246).

ملاصدرا در ابتدا و پیش از اثبات ادعای خود به چهار اصل فلسفی اشاره دارد:

1- وجود حقیقتی عینی است، نه یک مفهوم صرف ذهنی و معقول ثانی فلسفی، تفاوت میان افراد به لحاظ ذات و حقیقت نیست، بلکه به سبب تقدم و تأخر و کمال و نقص وجودی است.

2- حقیقت در هر ماهیتی وجود خاصی است که ماهیت به تبع آن موجود می گردد؛ زیرا آنچه در خارج تحقق دارد و از علت افاضه می شود، فقط وجود است.

3- وجود مطلق، مختار و برگزیده و معشوق است؛ چه آنکه خیر حقیقی است. از این رو، موجودات با عشق باقی می مانند و بدان شوق می ورزند.

4- شوق عبارت است از طلب و جستجو کمال که ازسویی حاصل است و از سویی دیگر غیرحاصل؛ چراکه شوق نسبت به معدوم محض و طلب مجهول مطلق، امری محال است و نیز بدیهی است واجد کمال هیچ گاه طلب و اشتیاق در آن معنا ندارد؛ زیرا مستلزم تحصیل حاصل است.

سپس ملاصدرا می نویسد: اثبات شوق در هیولای اولی از این روست که برای هیولا بهره و مرتبه ای از وجود هست، اگرچه این مرتبیت بسیار ضعیف است. وقتی پذیرفتیم که هیولا مرتبه و بهره ای از وجود درا داست، به حکم اصل اول که سنخ وجود را یک حقیقت واحد عینی می داند- و هیچ تفاوتی در آن وجود ندارد- بدیهی است در کمالات و احکام وجود مانند اتحاد وجود با شعور و علم و اراده نیز گونه ای از شعور را (اگرچه به نحو ضعیف) دارد. از این رو، هیولا به سبب علم به نقص و ضعف وجود خود، خواهان وجود کامل و مطلق است؛ وجودی که مؤثر بالذات در جمیع موجودات است. به حکم اصل سوم و چهارم هرموجودی مشتاق به حصول کمالات فاقد در خود است و خواهان تمامیت خود. هیولا نیز از این قانون کلی وجود، جدا نیست؛ چراکه تمامیت خود را درصور نوعیه می داند و درجهت حصول آن عشق می ورزد. بنابراین ملاصدرا از راه وجود شعور در هر موجود ازجمله هیولا، شوق و اشتیاق و عشق را در هیولا اثبات می کند.

وی در جایی دیگر می گوید:

والاول من الثانی و هو مایکون ناقصا من کل جهه- کالهیولی الجسمانیه فانها فی ذاتها قوه کل شیء لا قوام لها الا بما تحلها من الصور، فحقیقتها عین الحاجه و الافتقار بل عین التشویق الی کل صوره کمالیه بالفعل و «الشیخ الرئیس» انکر فی «طبیعیات الشفا» کونها مشتاقه الی الصور کما هوالمنقول عن المتقدمین غایه الانکار ثم انه قد اعترف بذلک فی رسالته التی صنفها فی العشق و کیفیه سریانه فی جمیع الموجودات، لکنه اقتصر فی بیان کیفیه عشقها بعدم عریها عن جمیع الصور و بکونها دائمه التلبس بشیء و من الصور و کذا اقتصر فی کیفیه عشق سائر البسائط العنصریه و المرکبات المعدنیه بمیلها الطبیعی الی احیازها و فی النباتات بما فیها من اقوه التغذیه و طلب الزیاده فی الاقطار و قصد التولید من غیر ان یثت لها شعورا و حیوه؛ و انت تعلم ان اثبات العشق فی شیء بدون الحیوه و الشعور فیه کان مجرد التسمیه و نحن قد بینا- فی السفر الاول فی مباحث العله و المعلول- عشق الهیولی الی الصوره بوجه قیاسی حکمی لامزید علیه (ملاصدرا، 1404، ص 152 و 153).

عشق در گیاهان

در موجوداتی که دارای نفس نباتی اند، سه نیرو وجود دارد: تغذیه، تنمیه و نیروی تولید.

ابن سینا می نویسد:

العشق الخاص بالقوه النباتیه علی اقسام ثلاثه: احدها یختص بالقوی المغذیه و هو مبدا شوقه الی حضور الغذا عند حاجه الماده الیه و بقائه فی المتغذی بعد استحالته و الثانی یختص بالقوه المنیمه و هو مبدا شوقه الی تحصیل الزیاده المناسبه فی اقطار المتغذی و الثالث یختص بالقوه المولده و هو مبدأ شوقه الی تهیئه مبدا کائن مثلس الذی هو منه. (ابن سینا، 1400، ص 380).

منشأ شوق و اشتیاق به حضور غذا به هنگام نیاز و حفظ آن در متغذی نسبت به نیروی تغذیه، همان عشق است؛ همان گونه که عشق نیز هم منشأ شوق به تحصیل افزایش اندام و اعضای مناسب در متغذی نسبت به نیروی تنمیه است و هم منشأ شوق به تهیه و ایجاد وجود مثل در نیرو مولده. بنابراین در هرجا هریک از نیروهای موجود در نفس نباتی وجود دارد، طبیعت عشق در آنها منشأ شوق به تحصیل بدیل خود و کمال خویش است و این است معنای عشق در گیاهان.

ملاصدرا در بحث اثبات عشق پس از تقسیم موجودات می نویسد: هریک از موجودات ناقص خواهان کمال اند که موجب تمامیت آنهاست. بنابراین صور نباتی، کمالش در این است که دارای توانی باشد که مقدار نیاز و مناسب را جذب کند و با جوهر متغذی متحد سازد و نیز دارای توانی باشد که به تکثر امثال، عشق داشته باشد و با تولید، نوع خود را افزایش دهد.

بدیهی است این سیرکمالی و صعودی، با نیروی عشق به مبدأ هستی- که نهایت در فضیلت است- در تمام موجودات جمادی و نباتی جریان دارد تا دارای صور حسی، خیالی و عقلانی گردند. نیروی عقلانی نیز سیر کمالی خود را از عقل هیولایی و بالفعل به عقل بالملکه و مستفاد تا بازگشت به مقام الهی- که مقام راضیه و مرضیه است- به دست آورد و این جریان به گونه ای است که عشق سابق، علت وصول به معشوق لاحق- که پایان عشق سابق است- می شود تا سرانجام به معشوق حقیقی و معشوق تام پایان پذیرد و آرام گیرد. (ملاصدرا، 1404، ص 152).

ملاصدرا در جلد هفتم اسفار با نقل عبارت ابن سینا در عشق گیاهان و اینکه هر موجود ناقص الب کمال است، می نویسد: صور نباتی که حافظ ترکیب عناصر است، کمالش در این است که دارای نیروی عشقی باشد که به مقدار نیاز غذا جذب کند و به اندازه مناسب، وجودش را افزایش دهد و با عشق به تولید افرادش را فزونی بخشد و براثر این سیر تکاملی به مبدأ متعال- که پایان و نهایت تمام کمال ها و فضایل است- نزدیک گردد. از این رو، هر عشق سابق علت وصول به معشوق لاحق است و معشوق لاحق نهایت عشق سابق است تا به معشوق تام واصل گردد. بنابراین تمام حرکات ناآرام در صورگیاهی و اشتیاق به جذب، حفظ و تولید مثل، بدون حکمت و منشأ و مبدأ نیست، بلکه تمام آنها در جهت اهداف نهادینه درخود، با نیروی عشق- که بن مایه وجود آنهاست- حرکت دارند تا کمال ملایم و مناسب خود را به جهت تنمیم وجودی شان بیابند و این همان نیروی عشقی است که وجود را از نقص به کمال و از قوه به فعل می کشاند.

عشق در حیوان

تمام قوای موجود در نفس حیوانی، تصرفات و حرکت های خود را بر محور عشق درونی انجام می دهند برای مثال، قوه حسی با برخی محسوسات که ملایم آن است، الفت و از ناملایم ها نفرت دارد و اگر عشق غریزی در آنها نبود، باید تمام محسوسات برای قوه حس یکسان باشد. این نکته در تمام قوای حیوانی جاری است.

ابن سینا می نویسد:

لاشک ان کل واحد من القوی و  النفوس الحیوانیه یختص بتصرف یحثها علیه عشق غریزی و الا لماکان وجودها فی البدن الحیوانی الا معدوده فی جمله المعطلات. (ابن سینا، 1403، ص 380).

ملاصدرا نیز به این نکته پرداخته  است که درنهایت، معشوق حقیقی برای تمام موجودات یک موجود بیش نیست و آن خیر مطلق و جمال اکمل الهی است. اما برای هریک از اصناف موجودات معشوق خاصی است که پس از وصول به آن، از آن گذر می کنند تا به معشوق حقیقی و نهایی نایل گردند: «وهکذا حال الممکنات فی قبولها لتجلی الحق الاول و استفادتها من نور جمال الله و شروق جلاله...» (ملاصدرا، 1404، ص 161).

اما عشق در انسان که مظاهر مجازی و حقیقی، روحانی و جسمانی و دارای مراتب عشق اکبر و اوسط و اصغر است- و جناب صدرا در اسفار به تفصیل به آن پرداخته- از ظرفیت این مقاله بیرون است از این رو نگارنده آن را به مقاله ای دیگر وامی نهد.

نتیجه گیری

از آنچه گفته آمد، روشن گردید که حکمت الهی و عنایت ربانی خداوند در آفرینش، بر این تعلق گرفته که تمام موجودات هستی را با گوهر عشق به یکدیگر پیوند دهد و آنها را با نظمی خاص، به سمت خود که کمال محض و خیر مطلق است، بکشاند. بنابراین هرموجود، عاشق فضیلت، مزیت و کمال است و حرکت ناآرام در آن، به سوی خیر و کمال مطلق الهی است. البته از این نکته نیز نباید غافل ماند که پیوند و رابطه عاشق و معشوق دوسویه است. از این رو، وجود مطلق یعنی خیر تام حقیقی نیز بر عاشق تجلی می کند و خود را نشان می دهد: به گونه ای که عاشق شیفته او گردد، گرچه این تجلی برحسب مرتبه موجودات و عشق در آنها متفاوت است، چنان که مرتبه خود موجودات نیز متفاوت است.

مولانا در مثنوی بر رابطه دوسویه عشق تأکید می ورزد:

آمدیم اینجا که در صدر جهان

 

گرنبودی جذب آن عاشق نهان

ناشکیبا کی بدی او از فراق؟

 

کی روان بازآمدی سوی وثاق

میل معشوقان نهان است و ستیر

 

میل عاشق، با دو صد طبل و نفیر
                  (مثنوی معنوی، 3/4601)

عشق پدیده ای یک جانبه نیست که تنها عاشق بر معشوق، عشق ورزد و معشوق، فارغ از عشق باشد؛ بدین معنا که هم عاشق، عاشق است و هم معشوق، عاشق. به یک اعتبار نیز عاشق، معشوق است و معشوق، عاشق. مولانا می گوید: تا معشوق، طالب و خواهان نباشد، هیچ عاشقی به دام عشق گرفتار نیاید؛ یعنی در آغاز این معشوق است که به عاشق خود عشق می ورزد و سپس بازتاب قلبی او عاشق را مجذوب خود می کند. اما چون عشق معشوقان نهان است، در اذهان ظاهراندیشان چنین می نماید که عشق، تنها ازسوی عاشق سرمی زند و معشوق، میل و طلبی ندارد.

حکمت تجلی معشوق بر عاشق نیز در این است که عشق معشوق به عاشق، خود تجلی وصال تلقی می شود، یا در حیاتی ترین پدیده روانی او، این اجابت عملا آتش عشق عاشق را تند و تیزتر می کند. بنابراین شعله ور شدن اشتیاق موجودات عاشق، ناشی از اجابت معشوق و شرکت او در موضوع عشق است، بلکه هستی، عین عشق است. بدین جهت، ذات حق عین عشق است.

جمله معشوق است و عاشق پرده ای

 

زنده معشوق است و عاشق مرده ای

 

 

          (جعفری، 1378، ص 48)

روشن است که مراتب عشق همانند مراتب هستی تفاوت دارد؛ بدین معنا که هرقدر مرتبه وجودی اشیا عالی تر و راقی تر باشد، محبوب های آنها خالص تر، نورانی تر، لطیف تر و نفیس ترند.

عالم چو خاتمی است که آن راست عشق فص

 

از قصه ها این قصه عشق أحسن

حق در کلام خویش به آیات مستبین

 

در شأن عشق و رتبه عالیش کردنص
                    (حسن زاده، 1365، ص 148)

 

 

 

خواجه عبدالله انصاری در تفسیر ادبی- عرفانی خود ذیل آیه 54 سوره مائده (فسوف یاتی الله بقوم یحبهم و یحبونه...) می نویسد:

به داود وحی آمد: ای داود! هرکه مرا جوید، به حق مرا یابد... ای داود! من دل مشتاقان را از نور خود آفریدم و به جلال خود پروردم. مرا بندگانی است که ایشان را دوست دارم و آنان مرا دوست دارند؛ ایشان مرا یاد کنند و من ایشان را یادکنم. ایشان از من خشنود و من از ایشان خشنود باشم؛ ایشان در وفای عهد با من و من در وفای عهد با ایشان؛ ایشان مشتاق من و من مشتاق ایشان. (انصاری، 1360، ص 253).

آری، از هر منظری به هستی بنگریم، گوهر عشق پیداست؛ چنان که گفتیم حکیمان و خردمندان در هستی شناختی خود بر کرسی تعقل، پیدایش و بقای موجودات را در جوهریت عشق شناختند، عارفان بر دریای دل، تنها عشق را در معنای هستی یافتند و پیام آوران و سفیران آفریدگار نیز پیام عشق را برای خلق بازگفتند. از این رو باید با خرد، عشق را شناخت و با دل مونس او شد و با شریعت، عشق بدون را به کار گرفت که تعالی حقیقی و حیات واقعی و زندگی فرح بخش، تنها در جنت معشوق است: «فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی» (فجر 29 و 30).


 

منابع

1- ابراهیم دینانی، غلامحسین، (1380) دفتر عقل و آیت عشق، چاپ اول، تهران، طرح نو.

2- ابن سینا، عبدالله (1363) المبدأ و المعاد، چاپ اول، تهران، مؤسسه مطالعات اسلامی دانشگاه مک گیل شعبه تهران.

3- (1400 ق) مجموعه رسائل، چاپ اول، قم، بیدار.

4- (1403 ق) شرح الاشارات و التنبیهات، چاپ دوم، تهران، دفتر نشر الکتاب.

5- انصاری، خواجه عبدالله، (1360) تفسیر ادبی و عرفانی قرآن مجید، چاپ سوم، تهران، اقبال.

6- (1361) ارکان عرفان (مجموعه چهاررساله مشهور)، چاپ اول، تهران، نور فاطمه.

7- التهانوی، محمدعلی، (1996) کشاف اصطلاحات الفنون، چاپ اول، لبنان، مکتبه لبنان ناشرون.

8- جبران، خلیل جبران، (1382) پیامبر، چاپ دوازدهم، تهران، روزنه.

9- جعفری، محمدتقی، (1366) شرح مثنوی معنوی، چاپ یازدهم، تهران، انتشارات اسلامی ناصرخسرو.

10- (1378) عشق در مثنوی معنوی، چاپ اول، تهران، مؤسسه نشر کرامت.

11- حسن زاده، حسن (1365) نص النصوص بر فصوص الحکم فارابی، چاپ اول، تهران، مرکز نشر دانشگاهی.

12- دهخدا، علی اکبر (1377) لغت نامه، چاپ دوم (از دوره جدید)، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.

13- دهخدا، علی اکبر (1377) لغت نامه، چاپ دوم (از دوره جدید)، تهران، انتشارات دانشگاه تهران.

14- سهروردی، شهاب الدین یحیی، مجموعه مصنفات، چاپ دوم، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی.

15- شیرازی (ملاصدرا)، صدرالدین محمد، (1404 ق) الاسفار الاربعه، قم، مصطفوی.

16- طباطبایی، سیدمحمدحسین، (1973) المیزان فی تفسیر القرآن، چاپ دوم، بیروت، لبنان، مؤسسه الاعلمی.

17- الفاخور، حنا (1381) تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبدالحمد آیتی، چاپ ششم، تهران، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.

18- فارابی، ابونصر، (1405 ق) فصوص الحکم، چاپ دوم، قم، بیدار.

19- موسوی خمینی (امام)، سید روح الله، (1381) دیوان امام، چاپ سی و ششم، تهران، مؤسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره).

20- مولوی، جلال الدین، (1366) مثنوی معنوی، چاپ دهم، تهران، امیرکبیر.

 

 

 


نظر شما



نمایش غیر عمومی
تصویر امنیتی :

پربيننده ترين مطالب

ورود کاربر

حديث

امیر المؤمنین علی علیه السلام : مَن يَطلُبِ الهِدايَةَ مِن غَيرِ أهلِها يَضِلَّ

هر كس هدايت را از كسى كه اهل آن نيست بخواهد، گمراه شود.

غرر الحكم ، حدیث 8501